|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
“آینه غبارگرفته، چهرهاش را کدر نشان میداد. فوتی به آینه کرد. دست به سرش که رگه سفید از میان موهای سیاهش بیرون زده بود، بُرد. تاب بلند مویش را در دست پیچاند و پشت سرش جمع کرد. نگاهی دوباره در آینه به خود انداخت. آینه یادگار مادر بود. وقتی لالهشمعدان مس را روشن میکرد، نرمه نور به روی تارهای ظریف مس دور آینه میافتاد و او را به یاد تعریفهای مادر از آسمان پرستاره شبهای شهرشان میانداخت. شهری در دل کویر و آرامش درونش مثل آب انبار قدیمی نزدیک خانهشان، عمیق…”(۱)
دخترِ سالهای جوانی حالا برای خودش مادربزرگی شده… مادربزرگی مهربان و فداکار و با نوههایی… درجوانی وقتی آسمان شهرش زیبا بود؛ حال اوهم خوب بود. آرزوها داشت و«عشقهای زودگذر ماندگار!» (۲)
حال ِآدمها که خوب بشود؛ امید در دلهایشان جوانه میزند. شور و شوق دارند برای زندگی… دخترِ جوان ِآن سالها و بانوی ِپیر ِاین روزها حالا میگوید: «…دلم می خواهد وقتی که دیگر در این جهان نیستم؛ جوانی که مرا دوست دارد به یادم بادبادکهای رنگی جورواجور به آسمان آبی شهر بفرستد و تا جایی که چشم کار میکند؛ بادبادکها را تعقیب کند تا محو شوند و دیگر دیده نشوند…» او آرزویی اینچنینی دارد… دلش میخواست هم آسمان شهرش آبی باشد و هم همه بتوانند به راحتی نفس بکشند…
میگوید:«… مثل پروازی که دست جوانیام را گُم کرده بود!، رها شده بودم در آسمانش… آسمان جوانی او!…یادت نیست !؟ اواما مرا نتوانست ببیند! شعرِ«پرواز رابخاطر بسپار» را برایم خواند و رفت… رفتناش طولانی شد ومن دیگر ندیدم اورا… چه غروبها همان مسیرخیابان، کوچه و محله را به یادش بارها و بارها گذرکردم؛ اما او دیگر نیامد… نبود که ببیند. زمین برایم معنا نداشت؛ درست از وقتی که دستهایم را گرفت؛ پاهایم دیگر روی زمین نبود… جوانیام با آرزوهایم به پاییز و زمستانی رسید… » او میگفت و نگاهش به دوردستها بود…
در این شبهایی که با همهی شبهای دیگر فرق دارد؛ یاد نوجوانیاش میافتد. یاد آن روزها که به مدرسه میرفت. عاشقِ پوشیدنِ روپوشِ اُرمک ِخوشرنگ ِمدرسهاش بود. با آن یقه سفیدرنگش… بعد در خیالش به یاد میآورد جوانیاش را… وآن روزهایی که با سارافون ِسرمهای رنگش در مسیر خانه ومدرسه، در خیالش میتوانست آرزوهایش را به باد! بگوید تا آنها وقتی به ستارهها میرسند؛ برایشان بازگو کنند تا برآورده شوند. او هنوز هم عاشق بادبادکهاست! میگوید یک روز همه با هم، بادبادکهایی رنگی و زیبا را از پنجرههای خانههایمان به هوا میفرستیم تا آسمان شهر به یکباره پُر بشود از رنگهای چشمنواز… رنگینکمانی از خوشحالی روی آسمان آبی… راست اینست که او ما را به ضیافتی می بَرَد… به بزم و جشنی به یاد جوانی، به باور ِزیباییها و رستاخیز زندگی…
«وآستانه پر از عشق میشود…»(۳)
پینوشت:
۱- از کتاب «روزگار سودابه» به قلم مریم مظفری
۲- «عشق های زودگذر ماندگار» نام کتابی از «آندری سرگیویچ مَکین» (زادهی ۱۰ سپتامبر ۱۹۵۷) نویسندهای با تجربههای زیستی بسیار عجیب و تلخ… شیفتهی ادبیات… اولین قصههای کودکیاش را از جد مادریاش به زبان فرانسه شنید و همین بیگمان باعث دلبستگی فراوانش به زندگی در فرانسه و ادبیات شد…
۳- فروغزمان فرخزاد ۸ دی ۱۳۱۳ – ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ شاعر، نویسنده و مستندساز…
واپسین روزهای شهریور ۱۴۰۵



