|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
غروب بود. گویی خورشید هنوز به سنگفرش چسبیده بود. سنگها از گرما برق میزدند و بوی گردوغبار، فلز داغ و آبِ مانده در حوضچههای فواره در هوا پیچیده بود. مردم با کیسهها و عجلههایشان از کنار هم میگذشتند؛ کفشهایشان روی سنگها خشخش میکرد.
پیرمرد آمد و کنارم نشست. کلاهش را روی زانو گذاشت و به فواره خیره شد. قطرههای آب در نور غروب، لحظهای سفید میشدند و بعد روی لبهٔ سنگی حوضچه میپاشیدند.
پرسید:
«اتوبوس؟»
گفتم:
«بله.»
«کجا؟»
«هیچجا.»
کلاهش را چرخاند.
«هیچجا، برای رفتن بسیار گران است.»
نگاهش کردم. ادامه داد:
«اما من پولش را دادهام.»
«به کی؟»
«به زندگی.»
فواره در نور آفتاب سفید شد. بوی آهن خیس و کلر از آب بلند شد.
پرسیدم:
«منتظر کسی هستید؟»
«دیگر نه.»
«قبلاً؟»
جوابی نیامد.
کودکی کنار فواره خندید. مادرش دستش را کشید و با خود برد. صدای خندهاش میان صدای آب ماند و بعد محو شد.
پیرمرد به ناخنهایش خیره مانده بود.
گفت:
«امروز صبح نان خریدم. نانوا گفت: روز خوبی داشته باشی.»
«داشتید؟»
«بله، بله.»
باد، برگ خشکی را کنار کفشش آورد. برگ به لبهٔ کفش چسبید و بعد جدا شد.
پرسیدم:
«چگونه؟»
«اسمها را عوض میکنم.»
مردی از میدان گذشت و پشت تلفن گفت:
«همهچی خوبه.»
پیرمرد نگاهش کرد.
«این را میگویند تا کسی سؤال نپرسد.»
گفتم:
«یا تا خودشان نپرسند.»
مدتی ساکت ماندیم.
به سنگفرش نگاه میکردم. میان درز دو سنگ، لکهای تیره از آب جمع شده بود و تصویر شکستهٔ آسمان را نشان میداد.
گفتم:
«من خوب نیستم.»
پیرمرد چیزی نگفت. فقط کمی جابهجا شد. زانویش به زانوی من خورد و همانجا ماند.
بلند شد و خود را تکان داد.
پرسیدم:
«اگر آدم دردش را با کسی قسمت کند، کمتر میشود؟»
«نه.»
«پس چه فایدهای دارد؟»
نگاهم کرد.
«درد، شاهد پیدا میکند.»
«همین؟»
«برای بعضی دردها، همین هم زیاد است.»
«اما هنوز درد است.»
«بله.»
«پس چیزی عوض نمیشود.»
نگاهش به فواره برگشت.
«تو عوض میشوی.»
پرسید:
«الان کجا میروید؟»
گفتم:
«نمیدانم.»
«خوب است.»
«چرا؟»
«آدمی که هنوز نمیداند، هنوز تمام نشده.»
اتوبوس رسید، ترمزی کرد و دوباره به راه افتاد.
او رفت.
من روی نیمکت ماندم. آب بالا میرفت و پایین میآمد. قطرهها روی سنگ میپاشیدند و بیدرنگ ناپدید میشدند. مردم از کنار هم میگذشتند، بیآنکه به یکدیگر نگاه کنند.
به جای خالی کنارم نگاه کردم.
به خانه فکر کردم؛ خانهای که از وحشت بمب و موشک میلرزید…
درد کمتر نشده بود؛ اما شاهد داشت.



