|
Getting your Trinity Audio player ready...
|
@apahlavan
به یاد مادر که در هفتمین روز از هفتمین ماه در هفتادوهفت سالگی، چشم از جهان فرو بست.
مادر را همیشه در حال کار به یاد میآورم…
– آنجا که چانهی خمیر را کاملاً گرد، با ضخامت یکنواخت روی صفحهی چوبی ضخیم، پَهن میکرد. او در این کار مهارت داشت به ویژه چانه تَنبَلک^ که با مغز گردو بود و همواره کمک حال خواهرم بود در روزهایی که پختن یک ماهه نان از صبح اول وقت شروع میشد…
– در مسیری که از خانه «محرم دشت» تا «لَهور^^» و «لَزر^^» را پیاده طی میکردیم تا به باغ کوچک «ننجون» برسیم؛ او در تمام راه، سنگهای افتاده از روی دیوارهای سنگچینِ کوتاه را به آرامی سر جایشان میگذاشت و من به تبعیت از او تا مدتها فکر میکردم که این خانهباغها متعلق به ما و یا آشنایان ماست!!!
– در نظافت خانه و جارو زدن با تفاله چای، آنچنان گلیمِ دست بافِ ترکمنی را براق مینمود که گمان میکردی تازه شُسته شده است!…
– جورابهای کهنه را آنچنان وصلهی تخت میانداخت که تا مدتها میتوانستی آن را بپُوشی… حتی در روزهایی که همتیمی ما «کتونی فوتبالشی» را از ما دریغ میکرد!…
– در همهی دورانِ دبستان، همیشه در جیب کُتم، کمی مغز گردو و بادام، انجیر خشک، سنجد و کشمش بود و من هیچگاه ندانستم که کی و کجا این کار انجام میگیرد! او دیر میخوابید و صبحهای زود، او را هنگام شُکر دادن نماز میدیدم در حالی که چای و سفره نانش روبراه بود…
اگر خواهرم در قصه گویی و تعریفِ حوادثِ ریز و درشت زندگی تبحر داشت؛ مادر در سکوت، با تبسمی کمرنگ، همه کارهای خانه را به صبر انجام میداد. نظم و تربیت و نظافت خانهاش زبانزد بود… از کهنهترین ونازلترین وسایل زندگی به خوبی نگهداری میکرد و آنچنان تک اطاق خانه را میآراست که احساس تازگی وطراوت همواره در آن حس میشد…
حالا که به آن سالها میاندیشم علیرغم مرارتهای زندگی و خانهبدوشی که همواره داشت؛ هیچگاه خشم او را ندیدم. عصبانی نمیشد ونهایت واکنشش سکوت بود… شور زندگی و علاقه وافرش به گل و گیاه، تا آخرین روزهای زندگی با او بود… مادر اما در اواخر عمر، روزگارش به گونهای طی شد که بگیر و بهبند وداغ و درفش، قصهی هر روزه آن سالها بود و وقتی آن تابستانِ گران از راه رسید و او نتوانست به ییلاق – که عشق همیشگی بود – برود؛ رخت بربست و رفت…
پینوشت:
^.تَنبَلَک = نوعی نان محلی با گردو ….
^^.دو محله قدیمی و پر دار ودرخت ییلاق که اکنون میرود تا اسیر ساختمان سازیهای بیقواره و بلند مرتبه گردد!… حالا در بسیاری از نقاط روستای آباو اجدادی، ساختمانها از درختان گردو هم بلندترند!..
۷/۷ /۱۴۰۵ پهلوان
@apahlavan



