اگر چپ اجتماعی (تحول گر) تصور میکند که شکلگیری دولت (استیت) و تفکیک آن از دستگاه نمایندگی و اعمال اقتدار آن، یعنی، حکومت (گاورنمنت)، و بالاخره، تفویض اجرایی این اعمال به مدیریت (ادمینیسترایشن)، بورژوایی هستند و نباید مورد توجه قرار گیرند، اساسا، ناشی از یک علت پایه و یک مناسبت ویژه میباشد. علت پایه، ناپختگی جامعه صنعتی و بروز نخستین آن در سرمایه داری و نتیجتا، ناقص بودن انعکاس اندیشگی (نظری) روند تحول و تشخیص، تمایز، و تفکیک موارد فوق، بوده اند. تا پیش از استقرار جامعه صنعتی، طبقات مستقیما در برابر و کنار یکدیگر در تولید و بازتولید خود (جمع- اگلومرایت) شرکت داشتند. اگرتوجه شود، مالک (فئودال) و نقش مباشر که اگر با استفاده از شفافیت رشد یافتگی و تحول جمع (اگلومرایت) به جامعه (سوسایتی) در مراحل بعدی بسنجیم، میتوان گفت خان یا فئودال بمفهوم دولت (استیت) و مباشر بمفهوم حکومت (گاورنمنت) و مجریان نهایی در دوشاخه اعتقاد و زور بعنوان مدیریت (ادمینیسترایشن) بوده اند. در این دوره طولانی، بقاء و تعلق به طبیعت، بشر جمعی زندگی میکرد و نه اجتماعی. بهمین دلیل درک مارکس – حتا با پشتوانه هگلی- از دولت (استیت) و تمایزات فوق، نهایتا در خامی تجربه “کمون پاریس” بود که اساسا همان ویژگیهای نامبرده را داشت. تجربه روسیه و شکستن “ماشین دولتی” و سپس اتحاد شوروی، عملا بر این پشتوانه تجربی و فکری قرار داشتند.
و اما مناسبت ویژه این بود که با مطرح شدن روسیه و انقلاب در زمینه غیر صنعتی، در لنین همان تجربه و درک برای گرفتن قدرت سیاسی نیز بکار برده شد. این درک نه شاید نادرست، بلکه ناشی از ناپختگی جامعه جدید صنعتی، بعدا هم در تحولات اتحاد شوروی، تاثیرات جهانی، و گذار سایر کشورها به جامعه جدید، اثراتی بوجود آورد و همراه با آنها پیچیدگیها و همزمان ساده نگریی های تقلیل گرا را نیز موجب شده است.
نتیجتا، چپ نیز در درکی ناپخته – تا تحولات چین- فرو میافتد. متاسفانه “نقد” بیان اجتماعی از نقد روند عینی تحولات اجتماعی پیشی گرفت- و در زمینه های هرچه بدوی تر تحول جمع به جامعه، درک از طبقه و دولت و حکومت بسوی شخص گرایی و نهایتا نوعی اختلاط سحر آمیز(میستیک) میرود. چپ بطریقی از یکسو نوعی ترس از دخالت در تحولات پیدا میکند، و از سوی دیگر، شکاکیت عامی گرایانه از کارش “میاندازد”. از یکسو به رادیکالترین اعلان “من دولت هستم” (ژوسوی له تا) میرود، از سوی دیگر از این گفته – از اتهام اقتدار گرایی و ضد دموکراتیک بودن – وحشت زده میشود.
امروز در ایران باید این جوانب مورد نظر قرار گرفته و درک شوند که در سطح دولت (استیت)، چینی ها سوپر مارکت را وانگذاشتند تا بقال سرگذر تبدیل به سوپر سر پیچ خیابان، و بالاخره روزی تبدیل به سوپر مارکت شود. آنها پس از تمام آن وقایع، تکامل گرایی پوزیتیویستی و محافظه کاری ستروتورالیستی را باید ترک میکردند تا هم خود را تغییر دهند و هم بلدوزر و موتور کشنده همین اتفاق در جهان شوند.
همانطور که اشاره شد، این امتزاج و مستحیل بودن- شکل بودن پیشین- عملا، به موانعی بزرگ هم در نظر و هم عمل تحول اجتماعی تبدیل شدند. اگر تجربیات این سی و چندساله را از جایگاه عدم تشخیص و تمایز، و تفکیک مقولات دولت (استیت)، حکومت (گاورنمنت)، مورد توجه قرار دهیم، شاید بتوان به ریشه نظری و نقد گذشته یا تولید تاریخ در ایران و در گروهها و شکلگیریهای مختلف سیاسی و اجتماعی، از جوانب مختلف پی برد. معمولا شکلگیری دولت از اتصال سرگذشت نقادانه اهالی یک منطقه، بنابراین ادراک جمعی آنها از یکسو، و بودن معین و مشخص در روند حقیقی تولید و بازتولید این اهالی از سوی دیگر، انجام میگیرد. این وضعیت، عملا، روابطی را به وجود میآورد که موجب مطالبه جایگاه بعنوان تعلق میگردد. چگونگی این مطالبه و تعلق، توسط روند تولید و باز تولید از یکسو، و بازسازی این روند در رهگذر اندیشه از سوی دیگر شکل میگیرد. ادراک ما از این تحول متقابل روند و تصویر آن در اندیشه، روندی عالیتر را بحرکت در میآورد که روند بیرونی شدن هستی آن اهالی میباشد که در اعتقادات و دستگاه ارزشی معین آن مجموعه منعکس شده و بروز مییآبد. این بیرونی شدن در هگل در مقوله دولت به اوج میرسد و در حقیقت، زمینه تشخیص و تمایز، و تفکیک و شکلگیری جامعه (گذار از جمع به جامعه) میگردد. عملا دولت (استیت) و جامعه (سوسایتی) برای هگل دو اطلاق هستند به یک مصداق- و از سوی دیگر، مرکب از احاد و اجزاء میباشند؛ مضمون هستند و مطلق، برای او دولت برای فلسفه، همان جایگاه و رابطه را دارد که خدا برای الهیات دارد. دولت (استیت) بود همگانی است و تنها درون است و بیرون ندارد. هست است و عدم ندارد. خود حقانیت مطلق است و حقانیت بخش- هابز ریشه دولت را در مذهب میدید. توان و قابلیت تبدیل پذیری ارزش ها به اهداف و برنامه ها هم ضرورت شکلگیری و استقرار دولت (استیت) هستند و هم دولت نیز بنوبه خود، بروز و اقتدار همان اهداف و برنامه ها میباشد که در حکومت (گاورنمنت) برای اجرا نهاده میشوند.
مفهوم یا مقوله دیکتاتوری دولت (بمعنی معین کننده یگانه و مطلق) نیز از همینجا پایه میگیرد که مارکس از مشاهده گذشته و حال جاری مناسبت زمانه اش به دست میآورد از یکسو، و از سوی دیگر از هگل میگیرد. پشتوانه فلسفی مارکس کماکان هگل است، و مارکس به این فلسفه بیان نظری میدهد- از تفسیر جهان به تغییر جهان. از فلسفه (تفسیر) مستقیما به تغییر جهان نمیتوان گذار کرد؛ این تنها بواسطه گذار به بیان نظری از فلسفه ودر زمینه جهد (پراکسیس) اجتماعی تاریخی ممکن میگردد. احکام کلی و ارزش ها حتما باید از مسیر جهد اجتماعی تاریخی بگذرند تا از یکسو زمینه هیجان برای تغییر را بوجود بیآورند، وهم از سوی دیگر شجاعت ابتکار عمل برای جدایی ازپیشین (آزادی) و صبر، دوراندیشی، و ممارست بنیانگذاری و ساختن و استقرار پسین، یا جانشین را فراهم بیآورند – نقد سلبی و نقد ایجابی، چه نباشد و چه باشد بعنوان حاصل نقد گذشته و تولید تاریخ.
در حوزه فرهنگی باید تمام گذشته را در ادبیات (که در ایران اساسا شعر است- شفاهی و نوشتاری، وموسیقی یایی) تجزیه به عناصر اولیه تشکیل دهنده آنها با معیار مقولات دولت (استیت)، حکومت (گاونمنت)، مدیریت (ادمینیسترایشن) کرده و زواید را به بایگانی تاریخی منتقل کرد، و مفیدات را برای گذار از جمع به جامعه، و ساختن آینده از طریق اهداف و برنامه ها و تبدیل آنها به وظایف و مسئولیتها ی گروهبندیهای اجتماعی بعنوان نقش ها، حفظ و نگهداری کرد. تصور اینستکه انگیزه و نیت عملی یا شاید فکری نیما چنین اقدامی بوده باشد یا شاید دیگر از این قالب پیش ساخته سرسخت و دست و پا گیر که قرنها عامل پرکردن آنها شاعر و عالم و حکیم و ناظم و معلم، نوازنده، و بسیاری القاب ریز و درشت دیگر نامیده شده اند، خسته شده بود- شکلگیری فرهنگ “حاصل جمع صفر” – بازتولید گذشته را برابر با نوسازی میگیریم و حتا از انقلاب نیز چنین درکی را داریم- اصلاحات در حقیقت به این مفهوم درک شده است، و عدالت نیز بمعنی بازگرداندن آنچه از جایش بیرون رفته است به جایگاه پیشین درک شده است. این مضمونا همان سیل را به باران تبدیل کردن است زیرا انقلاب را نشانه بیماری نمیداند، بلکه انقلاب را عین خود بیماری میداند، و چون همیشه وضعیت پیش از بیماری سلامت انگاشته میشود، بنابراین رفع بیماری بمعنی بازگشت به سلامت، یعنی، گذشته است.
این سالها شنیده ایم “دموکراسی دینی”، “دموکراسی مشروطه سلطنتی”، “جمهوری” و از این قبیل عناوین و قالبها، و نمونه و مظنه ها.
براساس گفته های پیشین ببینیم که هریک احتمالا چه میگوید، و نیت اش چیست.
از “دموکراسی دینی” دو درک یا گرایش وجود دارند، که هم تاحدی در تمایز و تفکیک، و هم تداخل و امتزاج با یکدیگر قرار دارند. یکی منظورش دموکراسی الهام گرفته از ارزشهایست که دین خود را بیان آنها میداند. دیگری منظورش سازماندهی جامعه است براساس “ملوک الطوایف” دینی یا عقیدتی- در بهترین حالت همزیستی اعتقادت در کنار یکدیگر با البته انتخاب یکی بعنوان “شاه” اعتقادات.
نخستین درک یا گرایش – در حقیقت – احتیاج به شارح و طرفدار ندارد زیرا اصولا تمام جوامع پیشرفته و صنعتی، و دموکراسی ها – حتا چین نیز- نهایتا از چنین الهاماتی میآیند. برای اطلاع باید گفت غیرازاین راه، اصولا نه پیشرفت و نه دموکراسی در صحنه هستی اجتماعی، امکانپذیر نبوده و نیست و هیچوقت نخواهد بود. حتا ستایش اجداد یا اجرام آسمانی، و اشیاء طبیعت ازهررده و دسته یی، نهایتا، هم در انفراد و هم در اتفاق، نوعی اعتقاد و پس حامل ارزشها میباشند که میتوانند و باید الهام بخش حاملینشان باشند.
اما دومین درک یا گرایش، در حقیقت، “فئودالیسم عقیدتی” است در عوض “فئودالیسم مالکیتی”- و نهایتا حتا به قرنها پیش از مشروطه بازمیگردد و نشانه اش دقیقا اینستکه ملقمه یی از “خلافت شاهنشاهی” در مضمون (عامل شکست در باصطلاح جنگهای صلیبی)، و مقوله اساسا فرزند پس از رنسانس بعنوان “دموکراسی” میباشد. بطریقی این درک را باید حاصل تفرقه در جامعه طبقاتی، اعتقادی، و شاهنشاهی سابق دانست که اولی خود را در پوشش دوتای دیگر استتار کرده است- حفظ همان شرایط ازمسیر حفظ اعتقادات و یا حفظ ساختارها- چیزی که اصطلاحا از در رانده یی است که قصد بازگشت از پنجره را میکند، میباشد.
و اما “دموکراسی مشروطه سلطنتی”. این نیز چیزی جز “ملوک الطوایف” قرون میانه اروپا نیست که هرچه پیوند به احسن نیز بشود، دوباره همان جامعه فئودالها و شوالیه ها رشد کرده و “دموکراسی” تنها برای تعیین سرپرست شوالیه ها و “شاه” بکار میرود.
در پایان “جمهوری” با پسوندها و پیشوند ها یی که بیشتر وقت ها از خود “جمهوری” نیز باردار تر بوده اند طوری که با آن مثل “کارت بازی”، خال سیاه و سفید میکنند که بزودی “جمهوری” کنار گذاشته شود، و تنها نوع حکومت مورد نظر همان پسوند و پیشوندها باشد.
در اینجا قصد بر بررسی این قالبها نبود، بلکه توجه را به بحث دولت، حکومت و ارتباط این قالب ها با آنها را بردن، بوده است.
و اما تجربیات مختلف. در اتحاد شوروی، عملا، دولت بمفهوم استیت شکل نگرفت، بلکه عمدتا یا تنها به صورت حکومت (گاورنمنت) تا آخر باقی ماند. دولت نتوانست ازدل تجزیه، تشخیص و تمایز و تفکیک حکومت و دستگاه مدیریتی (ادمینیسترایشن) مستقلا سر بر آورد. در اینجا به علل این وضعیت کاری نداریم.
در آمریکا نیز از یک مسیری دیگر و دلایلی دیگر، همین وضعیت هنوز وجود دارد و مشگل فعلی این کشور میباشد، در حالیکه روسیه خود “دولت” بیرون آمده از حکومت (گاورنمنت) اتحاد شوروی میباشد. آمریکا از یکسو بعلت چگونگی شکلگیری “بدون ریشه منسجم” – زمین را از ساختمانهای پیشین تخلیه کرد، و بدون نقشه و هرگونه نمونه یی، با آزمایش و خطا ساخته شد (فیلمهای سینمای کابویی)- بسوی “دولت هگلی” میرفت (ملتینگ پات)، اما از سوی دیگر، “انسانها گرگ یکدیگرند” شکاکیت را بعنوان عنصر “ضد هگلی” در صورت و قامت “رقابت” به آن ترزیق کرد. این وضعیت از آمریکا ، بطریقی، حکومتی اعتقادی ساخت که خود را “خیر مطلق” میداند، و در نقطه مقابل با “غیر خود” بعنوان “شر مطلق”، خود را تعریف میکند. “آمریکا” احساس و افتخارآمریکایی بودن میباشد- کشوریست مجازی، و امپراتوریی است حقیقی- چیزی که به آن توهم یکتایی را داده است.
چین شاید نخستین کشوریست که این تمایز و تفکیکات را دیده و برسمیت شناخته است و خود را در زمینه و چارچوب آن تعریف میکند، که البته باید منتظر تحولات بعدی آن ماند.
در کشورهای اروپایی و حتا خود طرح نیمه کاره “اتحادیه اروپا” نیز، حکومت های با ریشه های “ملوک الطوایف” قرون میانه وجود دارند که شاید بیجا نباشد که بگوییم “نازیسم آلمان” تنها کوششی برای استخراج “دولت” (استیت) از درون حکومت قرون میانه یی بود – شاید چون نازیسم “انقلاب شکست خورده” بود. اشتباه است اگر تقلای نازیسسم را بنوعی “دولت هگلی” تلقی کنیم- نازیسم از مشارکت “انسان مختار” ساختار حزب انقلابی شکست خورده پیشین استفاده کرد ولی خود حامل چنین ویژگی یی نبود. از نظر فلسفی هگلی نبود و نیچه فیلسوف اش بود و از دل آن بدون هرگونه گذار نظریه پردازانه (مشابه هگل به مارکس)، مستقیما، از سه عنصر “حسرت، سرخوردگی، و تلافی جویی”، دستورالعمل جمعی (نه اجتماعی) بیرون کشید.