طنین گوش خراش وزوز مگس

صدای مگسی که وز وز می کرد آزارم می داد.پشت میز نشسته بودم و کتاب می خواندم. احساس رخوت میکردم. تصمیم به جبران مافات گرفته بودم. حجم برنامه های نا تمام و یا شروع نشده، از هر طرف احاطه ام کرده بودند و به زور سعی می کردم در زیرسنگینی این همه فشارروحی، تمرکزفکری داشته باشم.

اما صدای وزوز مگس اسیر شده مثل ضربه ای تمرکز افکارم را متلاشی می کرد. پیدا کردن این مگس که اسارت بی موقعش مانع از مطالعه ام می شد؛ مثل دانش آموزی که در آستانه امتحان آخر سال قرار دارد و چیزی نخوانده و لحظه به لحظه زمان را از دست میدهد اضطرابم را بیشتر می کرد.

پاک کلافه شده بودم وبا نگاه کردن به ساعت، هر چند دقیقه یکبار، سعی در پیدا کردن مگس می کردم.

ولی مثل اینکه این حشره ی مزاحم دارای شعوری ماورایی شده بود.  می دانست اگر پیدایش کنم دخلش آمده است، تا گوش تیز می کردم وزوزش را قطع می کرد. بعد از جابجا کردن اشیاء اطراف، با خیال اینکه شاید راه فرار را یافته است باز پشت میز بر می گشتم و شروع به خواندن می کردم. ......... صدای مگس  ...........وزوز دیوانه آور.......  این رویه احمقانه ی تلاش برای تمرکز، خواندن چند خط از کتاب،  گوش فرا دادن به صدا و جستجوی عبث موش، گربه وار را حداقل ده بار دنبال کردم.

چشمانم به کتابهای روی میز بود که رو به دیوار صف کشیده بودند تا به سراغ آنها بروم، با دیدن آنها  اضطرابم بیشتر می شد.

باور اینکه یک حشره ی کوچک تا این حد تمرکز و آرامشم را بر هم زده است مستاصل و عصبی ام می کرد. در ذهنم شروع به حرف زدن  با مگس اسیر کردم.   باور کن قصد کشتنت را ندارم .اگر فکر می کنی به تنهایی می توانی خلاص شوی امید بیهوده ای بسته ای. هم وزوزت بی جاست و هم سکوتت....

فایده ای نداشت، مطمئناً نیرویی به او این ایمان را داده که به آدمها اعتماد نکند.

از مطالعه و از این جنگ بی نتیجه انصراف دادم و از پشت میز بلند شدم تا به سراغ کار دیگری بروم و اینبار خشمی که وجودم را پر کرده بود وادارم کرد با صدای بلند فریاد بزنم : تو یک موجود احمق هستی، آنقدر همانجا بمان تا بمیری.

فردای آنروز دوباره پشت میز نشستم، لای کتاب را باز کردم. یک روز دیگر را از دست داده بودم، اما چرایش یادم نمی آمد!  یک پاراگراف نخوانده بودم که باز صدای وزوز مگس بلند شد.

مثل کسی که ناگهان در ورطه یک ماجرای بغرنج و وحشتناک  افتاده باشد وقایع دیروز را به یاد آوردم.و باور کردم که بازی دیروز تکرار خواهد شد. بهت زده  بودم. به این فکر می کردم که این مگس واقعا از دیروز نمرده است؟

نمی دانم مگس پشت چه چیز گیر افتاده بود ولی یقین کردم که اشیاء و این حشره و شاید کل کائنات مزاحی بی مورد و بی موقع را با من شروع کرده اند. با خشم تصمیم گرفتم تا من هم به اندازه این کائنات از استعداد شوخ طبعی ام استفاده کنم.

زمانی که صدای وزوز بلند می شد، احمقانه میز را به لرزه در می آوردم .اینبار نوبت مگس بود .... وزوزش را با رعایت یک ریتم خاص که موزون با تکان میز توسط من بود شروع می کرد..... بعد از قطع شدن صدای این موجود اسیر شده که این بار من به بازی گرفته بودمش.  نوبت من بود. ......وباز ...... نه من خسته می شدم نه کائنات ....... سر خوشی فاتحانه ای از این بازی بی مقدمه و بیهوده به من دست داده بود.و هر بار به  شکل های مختلفی  خنده های جنون آمیز بی معنایی سر می دادم.

ناگهان چشمم به کتابهای روی میز افتاد و قلبم لرزید .کتابها  با لرزه ی میز به لرزه در می آمدند و به دیوار می خوردند. جلوی آنها

کتابی را دیدم که چند سال پیش جلدش را روزنامه پیچ کرده بودم .... رنگ زرد وپلاسیده ی روزنامه، گذشت زمان را در ذهن تداعی می کرد.  موجود جاندار را پیدا کرده بودم!

وزوز مگس اسیر شده همان لبه ی روزنامه ی روی جلد بود که با هر بار تکیه ام به میز و تکان میز به دیوار چنگ میزد و اسارتش را مثل موجودی زنده ناله می کرد. برای اینکه مطمئن شوم، دوباره میز را  به آرامی  لرزاندم و چشمم را به لبه ی روزنامه ی روی کتاب دوختم، اشتباه نکرده بودم، این بار وزوزلجوجانه اش تبدیل به ناله ای  معصومانه و محزون شد.

کتاب را برداشتم، به یاد آوردمش .....روزنامه روی جلدش برایم نشان دهنده اهمیت و با ارزش بودن کتاب در گذشته  بود. ....... نمی دانم کائنات و من از چه زمانی بذله گویی را فراموش کرده ایم؟! ........ صفحه اول را ورق زدم و وارد صفحه دوم شدم.

 

 

 

افزودن نظر جدید