پیوستگی و گسستگی در تحولات اجتماعی و تاریخی

حسمندی، هوشمندی، و شعورمندی

 

 

بحث ششم

روند استقلال حواس از محیط

 و شکلگیری بدوی زبان ازصوت رویتی- تقلیدی اخباری تا صوت موزون

 

 

شکلگیری زبان مفهومی نظام مند یا اندیشه

استنباط اینست که انسان دارای پنج حس است. این حسها، در حقیقت، مشابه خواص سایر عناصر طبیعت میباشند، که در شمارشهای بسیار متنوع وجود دارند. اگراز قضاوت صرفنظر کنیم، انسان نیز جزء جمادات می باشد. مثال این در اختلال عصبی دیده میشود، مشابه بخشهایی از بدن که بدلایلی نتوانند حس را به قضاوت تبدیل کنند، که باصطلاح سربودن جزیی یا کلی میباشد، فرد در کما میسوزد اما نمیداند که میسوزد، حس به قضاوت گذارنمی کند. اما بمحض گذار حس به قضاوت، آنچه که انسان مینامیم، بوجود می آید. بنابراین انسان، محصول "لحظه تضاد آفرینشی" میباشد، دقیقا مشابه تبدیل تخم مرغ به جوجه.

این توان انسان ساز، چیزیست که انسان را از سایر موجودات منفک، و متمایز و مشخص کرده است. انسان از جماد (وجود بی قضاوت) به جماد (وجود با قضاوت) گذار می کند.

کوشش برای این گذار، بنابرآنچه که تاکنون میدانیم- تا تحقیقات بیشتر- در یونان و روم اتفاق افتاده است، یعنی انسان اصولا در این مناطق بوجود آمده است. برای پیشگیری ازهرگونه سوء تفاهم، لازم است که گفته شود که در اینجا در سطحی بسیار بالا از انتزاع صحبت میکنیم، و بهمین دلیل، این سطح از انتزاع، حوزه هستی شناسانه نامیده شده است (انتالوژی)، و بنابراین در حوزه "بودن" میباشد و بهمین دلیل، خطا یا نقد ناپذیر است.

خطا و نقد پذیری از گذار به انسان ببعد مفهوم پیدا میکند. مثال اینکه اگر گربه یا سگی، ظرف شیر یا غذایی را واژگون کند، ما نباید آنها را خطا کار بدانیم، چون خطا مفهوم انسانی است و ناشی از هدف مندی و قضاوت گری اوست. هرچند حتا اگر برای تغذیه اقدام کرده باشند. آنها جزء طبیعت هستند و طبق قانونمندی آن، یا میمانند و یا از بین میروند (بهمین دلیل، داروین از انسان صحبت نمیکرده ، بلکه از طبیعت بمعنی عام صحبت میکرده). جالب است که انگلس عکس این کار را کرده است، یعنی خصوصیت انسانی را به طبیعت اطلاق کرده است، و از دیالکتیک طبیعت صحبت کرده.  و بازهم جالب تر اینست که، هگل اساسا از انسان  صحبت کرده، بهمین دلیل، موضوع او نیز – مشابه ادیان- روح بوده، جماد قضاوت گر، و بالاخره، ادراک مارکس، نیز انسان نبوده. این جدایی، هم مشگل ومنشاء، و هم ناشی از سطح تحول تاریخی جهان است.

تاریخ ما یا چیزیکه با عنوان "شیوه آسیایی" نیز نامیده شده، در همین خطا قرارداشته است که قرنها موفق نشده است که انسان بسازد.

تمام ادبیات ما، حتا پس از اسلام نیز، حافظ و مولوی، نتوانسته اند این گذار را انجام دهند. مولوی در "بمیرید بمیرید" بزرگترین و شاید یگانه ترین کوشش تاریخی را برای اینکار کرده است. ولی باید تا ملا صدرا و بالاخره هگل و شروع عصر صنعت، منتظر میماندیم تا این گذار از حس به قضات انجام گرفته و بالاخره انسان ساخته شود.

در حقیقت، تلاش و مبارزه بین آهنگر و کارنده بوده است، که با عصر صنعت و غلبه آهنگر بپایان می رسد.  به نوشته "از جمع طبیعت نشین تا جامعه شهر نشین" ازهمین نویسنده مراجعه شود.

واما، پس انسان چیست.

انسان یعنی جدایی و استقلال حواس از محیط. یا آنچه که منشاء شکلگیری بدوی زبان ازصوت رویتی- تقلیدی اخباری تا صوت موزون، و بالاخره،  شکلگیری زبان مفهومی نظام مند یا اندیشه،  می باشد.

تمام ادبیات، موسیقی، حتا کلام روزمره ما، هنوز کلام و صوت موزون پیش اندیشگی می باشند.

انقلاب پنجاه و هفت، "لحظه تضاد آفرینشی" گذار به انسان سازی را در درون خود داشته است، و اساسا ناشی از این ضرورت تاریخی بوده است.

این بحران، درحقیقت، پیوستگی و گسستگی روند انسان سازی در تاریخ ما بوده است، بهر زیانی، جسمی که باید روح دار میشد، و روحی که باید جسم دار می شد. در اشعارما، این موضوع مرکزی بوده ، و تلاش دایمی برای پیوستن و یکپارچگی روح و چسم، یا ساختن انسان.

خیام بروزگنگ عقلی (ریزون) و منطقی (لوژیک)، کلا توجیهی وعلت معلولی، با گرایش بیشتر منطقی (علت و معلولی) بوده است، در حالیکه حافظ و مولوی، اساسا، گرایش عقلی (ریزون)، یعنی توجیهی بوده اند.

خیام بطریقی به "شدن" پرداخته است (و بهمین دلیل تا استقرار صنعت، ناامید و سرخورده میماند)، و حافظ و مولوی، به "بودن" پرداخته اند (کوشش بی پایان) . و این چنین، خیام عنصر نقد را در خود نهفته داشته است زیرا از موضع خطا پذیری، هستی را مورد سوال قرار داده است، ولی حافظ و مولوی هیچ چیزرا مورد سوال قرار نداده اند، بلکه تنها پذیرفته و کوشش به پذیرفتنی کردن داشته اند. خیام شک منطقی (علت و معلولی) را قرنها پیشتر از اروپای پس رنسانسی، بنا نهاده است. هرسه شکاک بوده اند، منتها یکی در گذار به انسان و سرنوشتش، و دو دیگر در سطح هستی شناسانه.

خیام هسته "جامعه شهر نشین" بود، و دو دیگر، کماکان "جمع طبیعت نشین" بودند.

=================================

نوشته از سهراب فیض آبادی

‏‏‏‏‏چهار شنبه‏، 2016‏/02‏/

افزودن نظر جدید