این روزها فریاد می زنم، فریاد می زنی، فریاد می زند...

 

۱

این روزها ز غلظت تحمیلات،

تنها نیشخند تمسخر بر نیش قلمها آویزان است.

 

۲

این روزها ز کثرت آرزوهایِ نامحقق،

تنها تبسم جاری، نوکِ تیزِ، یک پیکان است.

 

۳

این روزها این یکی گوید جانم به فدای آن یکی،

لیک آنچه نایاب، جانانِ جان است.

 

۴

این روزها روانم، روانت، روانش، روانمان خسنه،

خسته ز گفتارِهای ناگفته در جان است.

 

۵

این روزها می پرسیم، کجا می روم، کجا می روی، کجا می رود؟

لیک هنوز گفتِ با هم رفتن، معلق در عِطر محیط است.

 

۶

این روزها علمداری خواهیُ، باکی ز سنگینی عَلَم نداری،

آیا رنگِ عَلَمَت خواست همه ی مردمانِ میدان است؟.

 

۷

این روزها هشت پایم، هشت پایی، هشت پاست،

لیک فقط هشت پاییِ "دیگری" در اتهام است.

 

۸

این روزها فریاد می زنم، فریاد می زنی، فریاد می زند؛ ستم پذیر مباش،

لیک در پراکندگی، آنچه ارزان و راحت می رود، ستم است.

 

۹

این روزها دکانِ آزموده را دگر بار آزمودن، گرم و سوزان است،

و آنچه می شکند، دوستی ها، و استبداد محکم و پابرجای است

 

دوم اسفندماه ۱۳۹۴

البرز

 

بخش: 

افزودن نظر جدید