بهاران خجسته باد!

 

 

سوار خواهد آمد

سیمین بهبهانی

سوار خواهد آمد. سرائی رفت و رو کن
کلوچه بر سبد نه، شراب در سبو کن

ز شستشوی باران، صفای گل فزون‌تر
کنار چشمه بنشین، نشاط و شستشو کن

جلیقۀ زری را ز جامه‌دان در آور
گرش رسیده زخمی، به چیرگی رفو کن

ز پول زر به گردن ببند طوقی اما
به سیم تو نیارزد، قیاس با گلو کن

به هفت رنگ شایان، یکی پری بیارای
ز چارقد نمایان، دو زلف از دو سو کن

ز گوشه خموشی، سه‌تار کهنه بر کش
سرودی از جوانی، به پرده جستجو کن

چه بود آن ترانه؟ بلی، به یادم آمد
ترانۀ «ز دستم گلی بگیر و بو کن»

سکوت سهمگین را از این سرا بتاران
بخوان، برقص، آری، بخند و های و هو کن

سوار چون در آید در آستان خانه
گلی بچین و با دل نثار پای او کن

سوار در سرایت شبی به روز آرد
دهت به هرچه فرمان، سر از ادب فرو کن

سحر که حکم قاضی رود به سنگسارت
نماز عاشقی را به خون دل وضو کن

***

 

 

بهار می شود

 سیاوش کسرایی

يكی  دو روز  ديگر از پگاه 
 چو چشم  باز می‌كنی 
 زمانه  زير و رو 
 زمينه پرنگار می شود
 زمين شكاف می‌خورد 
 به دشت سبزه  می‌زند 
 هر آن چه مانده  بود  زير خاك 
 هر آنچه  خفته بود  زير برف 
 جوان  و شسته  رفته  آشكار می‌شود 
 به تاج  كوه 
 ز گرمی  نگاه آفتاب 
 بلور  برف آب می‌شود 
 دهان  دره ها
 پراز سرود چشمه سارمی شود 
 نسيم  هرزه پو
 ز روی   لاله های كوه 
كنار لانه های  كبك
 فراز  خارهای  هفت  رنگ 
 نفس زنان  و خسته می‌رسد 
 غريق  موج  كشتزار  می‌شود 
 در آسمان  
 گروه  گله های  ابر 
 ز هر كناره  می‌رسد 
 به هر كرانه می‌دود
 به روی  جلگه ها  غبار  می‌شود 
 درين بهار ... آه 
 چه يادها 
 چه حرفهای  ناتمام 
 دل پر آرزو 
 چو شاخ  پر شكوفه  باردار می‌شود 
 نگار من 
 اميد نوبهار من 
 لبی  به  خنده باز كن 
 ببين  چگونه  از گلی 
خزان  باغ  ما بهار می‌شود

***

 

عیدی

ویدا فرهودی

عیدیِ شعرم کنون سبز ترین آرزو است

واژه به واژه در آن سرخ ترین گفتگو است

 

آبیِ فردا اگر زرد شد از کهنگی

روز نوُ زندگی   در گذرجستجو است

 

سفره ی نوروز را پاک کن از ابتدا

سفره ی دیگر بچین، حادثه ای پیش رو است

 

با همه غمناکی ات، نیست اگر باکی ات

راز شقایق شنو،گفتنش آخر نکو است

 

توطئه را دور کن از خود و معذور کن

هر که  به جای صدا، گفته اش از های و هو است

 

لحظه ای قدر نظر، فرصت شیرین نگر

زان که دوسه جرعه ای مانده تو را در سبو است

 

گر مژه بر هم زنی، ریشه ی خواهش کنی

بهت تورا می دَرَد، بغض، عیان در گلو است

 

چشم ز هم باز کن، عشق خود ابراز کن

کولیِ آزادگی، رقص کنان کو به کو است

 

گر چه شقایق گذشت، فرصت عاشق نگشت،

گل شکفدباز هم ، این همه از عطر او است

 

عیدی او را بگیر،نیست جز این ات گزیر

گر چه دگر گون شده، میوه ی آن آرزو است...

***

 

چند رباعی

 نعمت آزرم

یکبار دگر نسیم نوروز وزید
دل‌ها به هوای روز نو باز تپید
نوروز و بهار و بزم یاران خوش باد
در خاک وطن ، نه در دیار تبعید
——–
نوروز! خوش آمدی صفا آوردی!
غمزخم فراق را دوا آوردی
همراه تو باز اشک ما نیز دمید
بویی مگر از میهن ما آوردی!
——–
بر سفره‌ی هفت سین نشستن نیکوست
هم سنبل و سیب و دود ِ کُندر خوشبوست
افسوس که هر سفره کنارش خالی ست
از پاره دلی گمشده یا همدم و دوست
——–
هر چند زمان بزم و نوش آمده است ،
بلبل به خروش و گل به جوش آمده است ،
با چند بهار ، لاله‌ی خفته به خاک ،
نوروز کبود و لاله پوش آمده است!
——–
نوروز رسید و ما همان در دیروز
در رزم نه بر دشمن شادی پیروز
این غُصّه مرا کشت که دور از میهن
هر سال سر آمد و نیامد نوروز !
——–
نوروز نُماد جاودان نوشدن است
تجدید جوانی جهان کهن است
زینها همه خوبتر که هر نو شدنش
باز آور ِ نام پاک ایران من است
——–
دلتنگ ز غربتیم و شادان باشیم
از آنکه درست عهد و پیمان باشیم
بادا که چو نوروز رسد دیگر بار
با سفره‌ی هفت سین در ایران باشیم 

***

 

 

پیشباز بهار

پرتو نوری علا

 

بهار، با تردید میانه ندارد؛ 
تا خورشید 
پرده ی ابر بشکافد 
و سبزه برویَد از زمین، 
پشتِ سرما را خم کرده‎ست، بهار. 

این پرنده ی کوچک هم 
از شکستنِ شاخه ی نازکی 
که رویَش نشسته 
       نمی‎هراسد؛ 
پرواز را باور دارد 
و به لرزش برگی 
یا ریزش شکوفه ای‎ 
       به دل بهار می زند

***

 

بخش: 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

نوروزت شاد و هر روزت نوروز باد

۱
گفتِ خود را دوستانه ز نوعِ رفیقانه دانی،
زانکه میدانی، چه میدانی.
لیک در عجبم، عجبی ز سر هُشیاری،
ز چه روی، بی زحمتِ وصلِ سندی به غربالی،
گفتِ دگری را سرسری یا تؤطئه خوانی.
و همزمان خود را آزادُ، در مقر آزادگی مینشانی،
مگر آزادگی چیست، که نامش در عیان و خفا می بری،
مگر استبداد چیست، که وصلش نادید گرفته و می گیری.

۲
نوروز را روزی نو می خوانی،
لیک جز استحکام گذشته نمی کوشی،
گذشته مان لایه لایه استبدادی،
هر لایه اش، بوی فهمی ز روی خودکامی،
گر این سخنم ناراست پنداری،
اینهمه تفرقه را چگونه تفسیر گویی.

۳
به حقُ روا، تلاش، در پاکی سفره ی دیگری کنی،
لیک، شده نظری هم به سفره ی خود کنی؟
حرفم ز آغاز، نبودْ جدا سفره گی،
هر آنچه ز تلخُ شیرینْ کوشیدمی،
تمامش بوده، برایِ با هم بوده گی.

۲۸ اسفندماه ۱۳۹۴
البرز