خاطره ای از زنده یاد پرویز شهریاری

زنده یاد پرویز شهریاری شناخته تر شده تر از آن است که همچو منی در مورد ایشان بنویسم . یکی از افتخارات بزرگ زندگی ام این است که به کرات حضور آن بزرگوار شرفیاب شده بودم و از آن میهن پرست بزرگ  بسیار آموخته بودم . در اینجا می خواهم موردی را ذکر نمایم تا  گوشه ی کوچکی از عظمت اخلاقی وی را  بیان کنم.

سال ها پیش که در همکاری با نشریات کاملا بی تجربه بودم، مقاله ای نوشتم و آن را  برای چاپ به دفتر ایشان بردم. بعد  از خواندن مقاله ام، نظر مثبتی داد و فرمود حتما آن را چاپ خواهم کرد. مدت ها گذشت از چاپ مقاله هیچ خبری نشد. به اقتضای جوانی و عجله ی ناشی از بی تجربگی، عصبانی شدم و به دفتر ایشان رفتم و به تندی که سر به گستاخی می زد (البته در حد درک خود سعی داشتم بی حرمتی به آن بزرگوارننمایم) به آقای شهریاری گفتم: نمی خواهم مقاله ام را چاپ کنید. به گمانم هرکسی مقاله اش در مجله شما چاپ می شود، به وی مدال ودرجه می دهید مرا به درجه و مدال شما نیازی نیست ... آن بزرگوار با خونسردی، در آرامش و سکوت محض با متانت به سخنانم گوش داد، یا صریح تر بگویم گستاخی ام را تحمل کرد به گمانم در طی سال های دراز کار فرهنگی اش از این بی نزاکتی ها فراوان دیده بود که حتی خم به ابرو نیاورد وبا چه مهربانی غیر قابل وصفی به این جوان تازه کار می نگریست. فقط گفت مقاله هایی که در نوبت چاپ هستند تعدادشان زیاد است نوبت چاپ مقاله ی شما به زودی فرا خواهد رسید. از سر لجاجت گفتم: نه آقای شهریاری از خیر چاپ آن گذشتم، مرحمت نمایید چاپ نکنید. و از حضورشان مرخص شدم. چند سال بعد دوباره مقاله ای را نزدشان بردم. با وجودی که ایشان فورا مرا شناخت که همان فردی هستم که به ایشان گستاخی کرده ام (صد البته ناخواسته و از روی نادانی)، اصلا به رویم نیاورد و بعد از خواندن مقاله فرمود: قابل چاپ است و چاپ خواهد شد ... این بار دیگر فهمیده بودم که شهریاری را  بی جهت  نیست که * آقای شهریاری* می گویند. و نیز از ایشان آموختم که در کار فرهنگی باید صبور وبردبار بود .

آری چنین است رفتار بزرگان که حتی با برخوردهای سنجیده شان نیز به افراد آنچه را که باید می آموزند. استاد شهریاری سر آمد نسل خود در آموختن علم و اندیشه و منش و بزرگواری بود. او براستی آموزگار بی بدیل  چندین نسل از جستجوگران علم و اندیشه در میهن ما بود.

یاد و خاطره اش جاودان باد.

صادق شکیب

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

آقای شکیب گرامی، مطلب خوب شما در باره ی زنده یاد شهریاری را دوبار خواندم تا بلکه دریابم، قصدِ این هموطن ارجمند از اینکه مطلب شما را موردِ تشویق قرار داده، ولی همان اول به شما نگفته؛ «... مقاله هایی که در نوبت چاپ هستند تعدادشان زیاد است نوبت چاپ مقاله ی شما به زودی فرا خواهد رسید...» تا حسابِ کار دستت باشد. چیست؟
اما متأسفانه تلاشم بی نتیجه بود، و حکمتِ گفت و عمل متفاوت ایشان با شما را درک نکردم. لذا میخواهم از شما خواهش کنم، حکمتِ گفت و رفتار متفاوت ایشان را کمی بیشتر توضیح دهید.

به تجربه به این تصور رسیده ام که گفتار و رفتار استعاری یا نگفتن همه ی مقصود، بعضاً میتواند اسباب ارتقاء اندیشه را فراهم آورد، اما نه لزوماً همیشه. لذا گمان می کنم، اگر سماجت و پیگیری خودِ شما نبود، چه بسا اصلاً عطای کار فرهنگی را به لقائش بخشیده بودی.

اساساً گمان می کنم، یکی از دلایلی که در گذشته تأثیر مستقیمی روی ترس عامه ی مردم در نرفتن به دنبال تحقیق در سطحی وسیع داشته، علاوه بر پلیسی و امنیتی بودن جامعه، همین برخوردهای سختگیرانه ی بیش از حدِ صاحبان قلم بوده است.

امروزه با اینکه شاید شرایط پلیسی و امنیتی بودن جامعه سختتر از دهه های گذشته باشد، اما بخصوص پس از شروع گسترش تدریجی شیوه ی "رَپْ" از اواسط دهه ی هشتاد خورشیدی در کشور و صد البته گسترش استفاده از کامپیوتر و اینترنت این رعب و وحشت شکسته، و جوانان کشور به تدریج دریافته اند که "کار نیکو کردن از پر کردن است".

تصور می کنم، یک جامعه با داشتن یک یا عدد معدودی "شهریاری" نیست که به رشد خواهد رسید، با کمک به ریخته شدن ترسها و وحشتها از دست بردن به قلم و تحقیق است، که میتوان جامعه را به تدریج به سمت پرهیز از استبداد و نتیجتاً پرهیز از پرخاش و خشونت کشاند.

یاد هموطنِ میهن دوست زنده یاد پرویز شهریاری را به همراه شما و دیگر رهروان ایشان گرامی می دارم

پاسخ و تشکر
جناب البرز احتمالا استاد شهریاری گمان می برد با روال کار مجله ایشان آشنا هستم . ولی در اینجا مایلم از یک نکته سنجی هوشمندانه تشکر نمایم . در آنجایی که مرقوم فرموده اید اگر سماجت و پیگیری ام نبود ای بسا کار فرهنگی را کنار می گذاشتم .. در این مورد من تجربیات بس تلخی دارم . اگر روزی فرصتی پیش آید خواهم نوشت . استاد شهریاری استثنا بود . من با نشریات زیادی همکاری داشته ام . از دفتر بسیاری از آن ها با تحقیر و تمسخر مبنی بر اینکه این پرت و پلاها چیست که می نویسم، بیرونم کرده اند . و ... ولی هرگز روحیه ام را نباختم . روزی فردی که مرا بیرون انداخته بود . پس از سال ها در مجلسی که عده ای از اهل قلم کشورمان حضور داشتند چون دید در آنجا به من احترام قائل می شوند خیلی چاپلوسانه خود را از مریدان من دانست . و من نیز به همه حضار خاطره ام را از وی گفتم . آری عزیزم یکی از دردهای بزرگ جامعه روشنفکری ما آلودگی و باند بازی است ... این مختصر را به احترام دقت و توجه شما نوشتم .
صادق شکیب