در نقدِ «مشکلِ» "آرش کمانگیر"

تاریخ در کشور استبداد زده ی "ما" همواره معجونی از واقعیات، افسانه ها و وارونه نمایی ها در کنار هم بوده و هست. خوشبختانه امروز عددِ کوشندگانِ متعلق به جناحهای مختلفِ چپ و راست کشور که یکی پس از دیگری در تلاشند تا چهره ی تاریخ کشور را از نادرستی ها و ناروایی های موجود در آن پالایش دهند، رو به فزونی است.

گمان و تصورم این است که "ما" ارتباطی به چپ و راست، یا بالا و پائین کشور ندارد. چرا که "ما" علیرغم فساد و جنایاتِ حاکمان مستبد کشور همواره به محضِ وقوفِ حوادثی چون؛

- حمله ی عراق به ایران،

- تلاش دول عربی آنسوی دیگر خلیج فارس برای تغییر نام این آبراه،

- به هنگامِ نزدیک شدن خطر حمله ی نظامی دول غربی به کشور در اثر خبطهایِ ناهنجار هسته ای حاکمان مستبد،

- در یادِ این یا آن هنرمند و اندیشمند که با علم و هنرش نوایی از عشق و زندگی را در قلوب آفریده و....

واقعاً موجود و بوضوح خودش را نشان داده است. بنابراین علیرغم آنکه «...ما مردم ایران هرگز یکی نبوده‌ایم(*)»، اما بوقتِ حادثه و ضرور همواره در کنار هم بوده ایم.

اما متأسفانه بنا به دلایل متعدد و فراوانی این در کنار هم بودنها برای حفظ کشور، نتوانسته همزمان منجر به ایجادِ فضایی شود که در آن همه ی "ما" بتوانیم در صحن علن جامعه و در کنار هم برای توسعه و آبادانی کشور حضور داشته و تلاش کنیم.  

همواره قلدرانی از "ما" بر قلدرانی دیگر تفوق یافته و چرخه ی معیوب و نامیمونِ استبداد، سالم و بی عیب و نقص تا به امروز ادامه یافته است. و در اثر آن زندانهای کشور همواره مملو از جوانانِ مستعد، و میلیونها ایرانی دیگر در تبعیدی اجباری یا خود خواسته به سر می برند.

برای خروج از گردابِ متعفن و مهیبِ استبداد کوشندگان بسیاری از جمله زنده یاد سیاوش کسرایی کوشیده اند. و بی تردید میتوان منظومه ی "آرش کمانگیر" ایشان را در زمره ی بهترینهای این قبیل تلاشها ارزیابی کرد.

زنده یاد کسرائی منظومه ی "آرش کمانگیر" خود را در اواخر دهه ی سی شمسی می سراید. دهه ای که هنوز تأثیراتِ استالینیسم در چپ کشور موج می زند، اما با این همه تخفیفِ شدید این اثر زیبا و انسانی در حدِ «...آمیزشِ مبارک و میمون استالینیسم و ناسیونالیسم ایرانی با طرحِ نژادپرستانه ی "ایرانشهرِ" امپراتوری ساسانیان(*)...» نه تنها صحیح نیست، بل به شکلی عریان تخطئه ی تلاشیست که در جهتِ بهبود انجام می گیرد.

در تاریخ هر ملتی نمادهایی ریشه دوانیده اند که از مخزن و مبدأیی به نامِ آرزوهایِ آن ملت نشأت می گیرند. داستانِ آرش، کمانش و تیری که رها کرد نیز از زمره ی این نمادهاست.

تصورم این است که تلاش زنده یاد کسرائی را باید در مسیر رنج ایشان از ناراستی هایِ موجود که اسباب در کنار هم نبودنِ "ما" را فراهم آورده است، جست.

او وقتی در صراحتی زیبا و انسانی می سراید:

آری، آری، زندگی زیباست.

زندگی آتش گهی دیرنده پابرجاست.

گر بیفروزیش، رقص شعله اش در هر کران پیداست.

ورنه، خاموش است و خاموشی گناه ماست.

به دنبال ایرانشهری ساسانی یا استالینی نیست. یا وقتی در بخشی دیگر از منظومه ی جاودانش می گوید:

روزگاری بود؛

روزگار تلخ و تاری بود.

بخت ما چون روی بد خواهان ما تیره.

دشمنان بر جان ما چیره.

شهر سیلی خورده هذیان داشت؛

بر زبان بس داستان های پریشان داشت.

زندگی سرد و سیه چون سنگ؛

روز بد نامی،

روزگار ننگ

او بواقع به سهم و توانِ اندیشه ای خود می کوشد تا با نمایان ساختنِ چهره ی "ما" و مشکلاتش، این "ما" ی واقعا موجود را از هذیان گویی ها باز بدارد.

لذا تصور می کنم، «...ایران زمینِ تا مغز استخوان پدرسالار(*)...» در اثر حمله به این "ما"ی واقعاً موجود، به ایرانی وفادار به عدالت اجتماعی فرا نخواهد رؤیید، بل در اثر تقویتِ با هم بوده گی و تحملِ آراء مخالف، و نتیجتاً بودنِ همه ی نیروها در صحن علن جامعه است، که میتوان در صلح به عدالتی واقعی دست یافت.

بیستم اردیبهشت ماه ۱۳۹۵

البرز

**********************************

(*)

http://www.akhbar-rooz.com/article.jsp?essayId=73570

 

افزودن نظر جدید