تسلیت بە خانوادە آتش نشانان و هموطنان جانباختە در فاجعە آتش سوزی ساختمان "پلاسکو"

با کمال تاسف و تأثر فراوان اطلاع یافتیم کە تعدادی از کارکنان زحمتکش و فداکار آتش نشانی تهران و عدە دیگری از هموطنان عزیز کە هنوز شمارشان مشخص نیست، درجریان فاجعە آتش سوزی ٣٠ دیماە ساختمان "پلاسکو" در خیابان جمهوری تهران، جان عزیزشان را از دست دادە و شمار نامعلومی از آنها مجروح شده اند. عدە دیگری نیز هنوز از زیر آوار خارج نشدەاند. طبق آخرین گزارشی کە عصر روز پنج شنبە ٣٠ دیماە توسط خبرگزاری "ایلنا" منتشر گردید، شمار آتش نشانان مجروح بە ٣٧ نفر رسیدە است. طبق همین گزارش تعداد مصدومین تا زمان انتشار آن ٨٧ نفراعلام شدە است.

متاسفانە بە نظر می رسد کە تعداد جانباختگان این فاجعە کە هنوز علت دقیق وقوع آن از طرف مسئولان اعلام نشدە، با توجە بە کندی پیشرفت کار گروە های امدادی کە از طرف ارتش اعزام شدەاند، افزایش بیابد.

از مجموعە اطلاعاتی کە تا کنون در مورد این فاجعە دردناک در رسانە ها منتشر شدە، مشخص شدە است کە فرسودە و ناکافی بودن تجهیزات اطفای حریق، عدم رعایت مسایل ایمنی در ساختمان و افزودن طبقات اضافی بر سازە قدیمی، در فرو ریختن سریع طبقات ساختمان و افزایش شمار تلفات این حادثە نقش اساسی داشتەاند. مسلماً اگر مسئولان شهرداری وظایف نظارتی شان را درست انجام می دادند و از وظایفشان قصور نمی کردند و اگر سازمان آتش نشانی را خوب تجهیز می کردند، امکان پیشگیری از این فاجعە و خسارات جانی و مالی آن ممکن بود.

مسئولان شهرداری با وجود این کە قبلاً در جریان حوادث پیشین متوجە فرسودگی و کمبود تجهیزات اطفای حریق شدە بودند، ولی اقدامی جهت رفع کمبودها نکردند. قصور شهردار و شورای شهر بار دیگرضعف و ناتوانی مدیریت حاکم بر شهرداری در ادارە پایتخت را نشان داد و شهروندان تهرانی را نگران تر از گذشتە نمود. با این وجود بە نظر نمی رسد کە این فاجعە سبب انجام آن چنان تغییراتی در دستگاە شهرداری گردد کە بتواند مانع تکرار فجایع مشابهی در آیندە شود.

گروە کار کارگری سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) تأسف و تأثر عمیق خود را از وقوع این فاجعە اعلام می کند و بە همە خانوادە های جانباختگانی کە جان های عزیزشان را در این فاجعە دهشتناک از دست دادند، بویژە بە خانوادەهای آتش نشانان فداکار و زحمتکش صمیمانە تسلیت می گوید. ما خواهان تأمین زندگی آتی بازماندگان جانباختگان، پرداخت خسارت بە آنها، تشکیل کمیسیونی بیطرف برای رسیدگی بە علل این فاجعە، رفع عوامل فاجعه و مجازات افراد مقصر در آن ایم. ما همچنین از خواست برحق آتش نشانان مبنی بر این کە شغلشان جزو مشاغل زیان آور، و تجهیزات ایمنی لازم در اختیارشان قرارگیرد، حمایت می کنیم. آتش نشانان بسیاری در جریان آتش سوزیها هرسالە کشتە یا مصدوم می شوند و مسئولان بعد از هر حادثەای بە تجلیل خشک و خالی از آتش نشانان جانباختە بسندە می کنند، اما هیچ گاە نشدە کە بە خواستهای آنان کە گاه برای آنها متوسل بە اعتصاب و تجمع شدەاند، رسیدگی کنند. شهردار تهران در حالی کە خانە و زمین میان ازمابهتران تقسیم می کند، ولی از رسیدگی بە خواستهای صنفی حداقلی آتش نشانان کە با خطرات جانی دست و پنجە نرم می کنند، سر باز می زند.

گروە کار کارگری سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)

30 دی 1395

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

چپ بمعني تحولي تاريخي، بمعني اپوزيسيون نيست. چپ به اين معني تحولي تاريخي، يك حركت يا اعتراض سلبي نيست. چپ و بخصوص در زمينه و زمانه يي كه تناسب قواي تحولي تاريخي در تمام جنبه ها، عميقا تغيير كرده است و نقد ايجابي ديگر غلبه كامل پيدا كرده است، سازنده اينده ميباشد، نه مجلس ترحيم گذشته. شعار دوره يي كه معروف به " اشغال كارخانه ها" در تورينو اين بود " ما هم مثل شوروي". بطن اين شعار مضمون ايجابي بودن آنست، يعني اپوزيسيون يا سلبي و معترض نيست. به تعبير انزمان، شوروي را نقد ايجابي تحقق يافته و يا در حال تحقق ميديدند و درك ميكردند. بهمين دليل نقد "نقد در حال تحقق" را دشمن ميپنداشتند. بزباني ديگر، چپ از زماني دچار مشگل شد كه خود را " علي غصه خور" پنداشت، و اين اصولا دركي است در زمينه روشنفكري ( بمعني روشنگري)، روستايي و پيگان ( از پيگانيسم رومي - با ديني اشتباه نشود)، كه بالاخره با اتفاقات بعدي از دل خود "چپ گل و گشاد" بيرون امد. و از نظر عطف قشري طبقاتي، دهقان بي خان و مان، روستايي در حال كوچ به شهر، و روستايي سرگشته در شهر كه خيلي زود به ارباب مال از دست داده و خود سرگردان در شهر، پيوست و موجب عقب نشيني از نقد ايجابي به نقد سلبي شد، و در ايستگاه بعدي، سوار اتوبوسي شد كه ميشناسيم. كه نه تنها تقد ايجابي نبود، بلكه تبديل به نقد سلبي وارد امده برخود انهاً شد، و حتا ان يك ذره دموكراسي موجود را هم جمع كرد و كارخانه ها را به تبعيدگاه و سرباز خانه، براي تبديل رؤستا به شهر مبدل كرد.
حال در اين يادداشت، منظور من اينستكه اگر خود را متعلق به حوزه نقد ايجابي بمعني چپ تاريخي تحولي ميدانيد، از اپوزيسيون بودن و "علي غصه خوري" براي بينوايان بودن دست بكشيد، وگرنه خيلي زود به صندوق صدقه كنار خيابانها تبديل ميشويد، و تنها بايد هدف اين رسيدن به اين امكان شود. و تشكيلات به نوان خانه و پرورشگاه در عِوَض حزب سازنده اينده خواهد شد. و البته، پاسخ نامگذاريهاي شناخته شده تاريخي نيست، چون انها نيز در زمينه روستايي از فقر رؤستا تا فقر و سرگرداني و بي پناهي شهر را از مسيري انساندوستانه و نوع پرورانه، تشكيلات را همچون سنديكاي توزيع برابر مالكيت ميديدند. انزمان بكلي تحقق يافته و ديگر به سرگذشت وقوع يافته بشر تعلق دارد. امروز نامگذاري بايد اين تغيير عميق تناسب قوا كه "انسان سازنده و صاحب شعور ساختن" ( عصر صنعت) را در همه جا غالب و مستقر خواهد كرد، را منعكس كند و نه دست گدايي و صدقه، و روحيه غمزده " علي غصه خوري".
هرچند گرامشي هم به سمت روستا لغزيد ( خود از ساردنيا يعني نابود اباد و از خانواده يك كارمند ساده ثبت إسناد ميامد) ، و دركي عاميانه را ارائه داد، اما در بحث " هژموني" - بدون اينكه خود بداند، به اين توجه كرد كه قدرت را اول نميگيرند بعد بسازند، بلكه اول ميسازند و بعد مي گيرند. جامعه صنعتي ذاتا انچيزيست كه روزي تصور ميشد بايد بعنوان بوروكراسي و فداكارانه فرا گرفت. خود، زندگي ميليونها كارگر صنعتي بمعني وسيع است ( در كارگاه هاي سخت و نرم )، و هركارشان، تجربه انچيزيست كه روزي ديكتاتوري پرولتاريا ميناميدند. كارگر صنعتي در ابعاد ميليوني اگر حتا در كارخانه هاي اسلحه سازي كار كند، كماكان كاركر صنعتي است و نظم ان را در خود حمل ميكند. اسلحه نيز يك محصول است و در خدمت " بشري كه از روي درخت به كهكشان ميرود"، بوده، ميباشد، و هنوز هم خواهد بود. قرن شانزدهم و اساسا رنسانس ببعد، ديگر تحقق يافته اند. بازگشت به انها شبيه قديم هاست كه توده مردم براي هم شادي و ياد أهل قبور، و هم تفريح و پيك نيك و ديدار جمعي، به گورستانها ميرفتند.

چرا در ايران و شايد امروز در جهان، جايگاه وقوع و بروز وقايع به نوعي هالوسيناشن مبدل شده است. ما در فرهنگ ايرانيان و همه فرهنگها، اصطلاحاتي از قبيل " بلوا"، " اخر زمان"، " سگ صاحب اش را نميشناسد"، و مشلبه اينها را داريم. توجه كنيد به همين دو اتفاق اخير، مرگ يك شخص و مرگ يك ساختمان. در زبان مفهومي، قضيه بسيار ساده است. مرگ يا پايان. اما چرا در عِوَض ما شاهد يكي يا تمام موارد فوق هستيم. هيچكس به اين دو اتفاق مفهوم اصلي انها را نميدهد. مثل اينستكه مواد مخدري قوي را به همگي خوانده يا ترزيق كرده باشند. يا اصولا خود اين دو اتفاق چنين اثري را داشته اند. اما چنين نيست. پس مسله چيست. ايران و جهان در مرحله نهـايي گذار از انسان صوتي به انسان مفهومي ميباشد. از " حس" به " قضاوت" در حال گذار است. و فعلا در ميانه اين دو گرفتار امده است. تصور كنيد كه امكانپذير باشد- نه از طريق فيلم و سينما- عينا اين پلاسكو و ان شخصيت را به روستايي بكلي دور افتاده و مطلقا بيخبر از دنياي بيرون خود، منتقل كنيم. حال اين دو مرگ، يا پايان، كه سوختن ساختمان و فوت فرد ميباشند، ناگهان در اين صحنه و زمينه " طبيعت مطلق" اتفاق بيفتند. تمام أين دو اتفاق در " حس" وقوع مييابند، و كسي از قضاوت اصلا اطلاعي ندارد. تمام داستانهايي كه ما از گذشته بهرشكلي داريم، دقيقا چنين بوده و راجع به انها و بطرق مختلف، كه اساسا صوتي هستند، يعني فقط اين بروز را ميتوانند بيابند، و حتا نوشته و ترجمه ها نيز، بهمچنين، اشكال ثبت صوت ها هستند. تصور كنيد كه در شلوغي تشيع ان فرد و اين ساختمان، همه با " اوخ اوخ و وأي وأي" بعنوان تنها اشكال ارتباطي حضور بيابند.
حال برگرديم به اين روزها، روزنامه ها، دولت و ملت و شبكه اجتماعي و راديو و تماس مستقيم، همگي با " اوخ اوخ و وأي وأي" اين دو اتفاق را با هم تجربه كنند. اجزاء و در حالت انسان، فرد و انديشه با هم در تحولات تاريخي شكل گرفته اند، زيرا " جزء" و " فرد" تنها انتزاعي هستند از خود كليت يكپارچه وجودي، كه هستي ميناميم. يعني تنها در انديشه يا انچه در فوق "قضاوت" ناميديم وجود دارند، أزمايش كنيد كه يك فرد و يا جزئي از هستي را خود هستي بدانيد.
در تعبير عاميانه "بلوا و سگ صاحب اش را نميشناسد" اين شرايط را توضيح ميدهد، اما در سطحي بالاتر كه انديشه ميناميم، و امكان انتزاعات در سطوح مختلف وجود دارند، اخر زمان و مشابه ميناميم. سگ و كلا حيوانات از " حس" ( عمدتا بويايي) براي رديابي استفاده ميكنند. نه جستجوي ادرس يا مقصدي از بيش شناخته، بهمين دليل ميگوييم رديابي. حيوانات اصولا و هميشه در " رد " هستند، و نه " مسير"، زيرا زبان مفهومي كه انديشه باشد را نميشناسند، از پيش نميدانند دنبال جي يا كي هستند، تنها بويي از هرچيزي را و از جمله صاحب شان را ثبت كرده اند.
اين بمعني اينستكه از دستگاه يا دستگاههاي عطفي برخوردار نيستند، كه اساسا حاصل انديشه و زبان مفهومي ميباشند. يا بزبان رياضي و هندسي، دستگاه و مختصات ندارند. و بالاخره دقيق تَر، دنياي بيرون و خودشان، از هم منفك و متمايز نيستند، در يكپارچگي هستي تنها بعنوان " بودن" ميباشند.
ايران اساسا در چنين مرحله ميباشد. و اين از نظر تحول تاريخي، بمعني ابلهي يا ناداني نيست، بلكه شكلي از بودن است كه در ان " شدن" وجود ندارد، زيرا " شدن" حاصل انديشه ميباشد، و انديشه حاصل تفكيك و تمايز خود از محيط كه هستي ميناميم، است.
و جالب است كه اين اتفاقات خود ابزار كشف خود ( جزء يا فرد)، يعني تفكيك و تمايز در شرايط گذاري ايران هستند. يا شكلگيري انديشه بمعني دستگاههاي مفهومي ميباشند. در چنين زمينه يي، هيچكس نه مقصر يا خطاكار است و نه گناهكار ( مفهوم اخلاقي ديني از تقصير يا خطا)، هركس كس نيست و تنها هستي و " بودن" است. و با اين اتفاقات، " شدن" بروز مييابد، و تا بالاخره " شدن" به يك مفهوم انديشگي مبدل شده و اقدام اگاهانه براي " شدن عطفي" يا كذار از " رديابي" به " مسير يابي"، كه هدفمندي ميناميم، شروع به شكلگيري كند. اين وقايع شكلي از انچه هستند كه در چين " انقلاب فرهنگي" ناميده شده بودند. تبديل روستا به شهر. محاصره شهر توسط روستا، يعني فراگيري شهريت ( اوربانيتي).
اگر كسي خطا كار نيست، اما اتفاقاتي در اين ابعاد افتاده اند و با اين اثر گذاريها، كه هشتاد و چند ميليون، در هر رده و جايگاهي به " اوخ اوخ و وأي وأي" افتاده اند، پس اصولا خطا و خطا كاري نيز شناخته نيستند، هركس ماند ماند، و هركس نماند نماند، يعني قانون خدشه ناپذير قروني تمام هستي بعنوان يك كليت يكپارچه، تا تفكيك و تمايز، و پس انديشه شكل گرفتند.
به اين در زبان سياسي ميگويند " استقلال" و به روند ان - يعني همين وقايع، استقلال يابي ميگويند. كه بمعني تفكيك و تمايز و بالاخره تشخص و حضور ميباشد.
حال در چنين زمينه يي، رهبري بدون قيد و شرط، ضرورت مطلق است، زيرا خود همين ضرورت استقلال يابي را نيز در اين روند بايد كشف كرد. توجه كنيد به اتحاد شوروي، به چين، و امروز ضرورت ان در اقاي ترامپ، كه همه بمعني اين هستند كه چيزي را ميخواهيم كه نميدانيم چيست، تنها در حوزه " حس" و نه " قضاوت"، انرا ميشناسيم، و به ان " توليد و باز توليد و تامين" ميگوييم، و رهبري اين را تنها در مفهوم ميشناسد و نه در اجرا. در اروپا " ژسويي لتا" لازم ميشود، و يك فرد انرا بيان ميكند، در امريكا به " ژسويي لتا" احتياج پيدا نميشود زيرا در امريكا، مهاجرت ( يا بقول خودشان كشف امريكا)، هرنفر را به " ژسويي لتا" تبديل ميكند. يا ميماني يا نميماني، پس، تنها تفاوت، در توان ساختن است. فيلمهاي امريكايي كابويي و رفتن از شرق و به غرب ( عمدتا كاليفرنياي امروزي) اينها را نشان ميدهند.
حال سوْال اينستكه، چنين پييچيدگي و روندهايي را كه استقلال يابي ( توليد و باز توليد و تامين)، ميناميم، چگونه و با چه ابزاري ميتوان رهبري كرد، و رهبري كارش تعريف هدف بعنوان يك موضوع دانشي ميباشد، و نهايتا خود يا هسته چيزيست كه "دولت" ( استيت)، ميناميم، و بايد اين هدف برنامه ريزي شود، يعني دانش بايد به عمل تبديل گردد، و بعد در انچه " حكومت" ( گاورنمنت) ناميده ميشود، به اجرا در ايد، كه همان چيزيست كه مديريت ناميده ميشود.
دو الا سه قرن براي تكميل و استقرار اين روند. علت طولاني شدن اينستكه إيران دو الا سه قرن ، از عهد باستان تاكنون، از انچه غرب يا در انزمان، روم و يونان، بودند، تاخير تحولي تاريخي دارد، و از سوي ديگر، خود بشر امروزي، در حال جابجايي از طبيعت به تاريخ است، يعني خانه جديد ساخته انسان، و هم بايد فراگيرد كه چگونه "توليد و باز توليد و تامين " را در اين خانه جديد برهم بياورد. ايران در اين زمينه از قرن شانزدهم يا دقيقتر از رنسانس، تاكنون بأزه تاخير دارد.
هروقت اين دو اتفاق مرگ يك فرد و مرگ يك ساختمان، ديگر با " اوخ اوخ و وأي وأي" همگاني بيان نيافت، و مفاهيم انديشگي جانشين انها شدند، ميتوان اميدي واقعي به اين گذار استقلا يابانه پيدا كرد. اين گوي و اين ميدان، تمام انهايي كه در اين ميدان و با اين گوي ميخواهند بازي كنند، خود اول بايد اين گذار را فراگيرند، و نه منتظر خود بخودي وقايع بمانند. تمام افراد، سازمانها، شيوه هاي تشكيلاتي، ادعا ها، بايد از ريشه كننده شده و دو باره كاشته شوند، مرگ يك فرد و يك ساختمان، به اين دليل اينقدر " بلوا و بلبشو" اخرالزماني بوحود أورده اند چون انديشه و بنابراين زبان مفهومي، شناخته نيستند. تشكيلات و سازمان و فرد و غيره، خود بايد اين كمبود و ضرورت را شناخته و به تحقق ان بكوشند. اين خود تحقق نقد سرگذشت است، يعني ساختن تاريخ.
اينها نبايد هردو روز و هر لحظه دنبال "خَر دجال" اخرالزماني اين وقايع كشيده شوند. رهبري و سازمان رهبري كننده، از فرد تا تشكيلات، يعني دانش عيني اين ضروريات. و نه دويدن بدنبال اين اتفاقات كه اساسا ناشي از بيماري رواني عمومي در چنين گذارهاي هستند. فرود و سقوط گذشته بعنوان خاطرات. أمير كبير در همينجا فرو افتاد كه بين ماندن و رفتن خاطرات، ستيز كهنه و نو، نتوانست نو را انتخاب كند، نو را و نوگرايي را بيشتر يك حيله براي حفظ كهنه ديد، و در تاريخ اروپا به اين " سلطنت مطلقه" نام داده اند.

انتشار اطلاعیه گروە کار کارگری سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) به جا و به موقع بود. اطلاعیه ای که تأسف و تأثر سازمان را از وقوع آتش سوزی پلاسکو ابراز داشته و همچنین تاسف و تاثر از فوت تعدادی از کارکنان زحمتکش و فداکار آتش نشانی تهران و عدە دیگری از هموطنان عزیز را اعلام می کند. اطلاعیه صحبت از تشکیل کمیسیونی بیطرف برای رسیدگی بە علل این فاجعە می کند که باید عوامل فاجعه در ساختمان های بلندمرتبه و طبقه کلان شهرهای ایران را رفع کند، در فاز دیگر ماموریت کمسیون مزبور خواستار مجازات افراد مقصر در فاجعه آتش سوزی پلاسکو نماد تهران مدرن در 1341 – 1962 میلادی - می شود . اگر بررسی ما غیرسیاسی باشد و هدف غیرجانبدارانه و بیطرفانه را مدنظر قرار دهد. باید که عوامل مقصر در فاجعه را در دوسویه نشان دهد. یک سویه عوامل ایجاد قصور شهردار و شورای شهر و ناتوانی مدیریت حاکم بر شهرداری در ادارە پایتخت می باشد و همچنین کوتاهی وزارت کار و امور اجتماعی است که نسبت به توقف فعالیت تولیدات صنفی کارگاهی در برج تجاری وارد نشده است. قطعا تدقیق این سویه و حتی مجازات مقصران دولتی عامل پیشگیری وقوع فاجعه های بعدی در برج های قدیمی نخواهدبود. زیرا در سویه دیگر فاجعه پلاسکو کارفرمایان و مالکان کارگاه های تولیدی قرار دارند که کارگران را در محیط فرسودە مشغول به کار کرده بودند. در آن محیط های تولیدی و تجاری نواقصی از جمله ناکافی بودن تجهیزات اطفای حریق، عدم رعایت مسایل ایمنی در سیم کشی برق ساختمان و نگهداری مواد نفتی و کپسول های گاز وجود داشتند که در فرو ریختن سریع طبقات ساختمان و باعث افزایش شمار تلفات نقش شده و در ایجاد این حادثە نقش خاص خود را داشتەاند. یادآور می شوم ساختمان پلاسکوی 54 ساله با 15 طبقه فاقد سیستم اطفا حریق در مجتمع بوده، همچنین برای گرم کردن محیط کارگاهها از گازشهری استفاده نمی کردند و از گازوئیل و کپسول های گازمایع برای گرم کردن استفاده می کردند. علت این امر آن بوده است، زیرا مالکان و کارفرمایان به خاطر حفظ سطح سود و اباشت سرمایه تمایل نداشتند که به اداره گاز مراجعه کنند؛ حتی از 560 واحد تجاری تولیدی پلاسکو تنها 160 واحد آنها بیمه آتش سوزی بودند و طرفه اینکه بیمه آتش سوزی واحدها نیز متناسب با سرمایه واقعی نبوده است. مسلماً اگر مسئولان حکومتی و مالکان و صاحبان واحدهای پلاسکو وظایف محوله اجرایی و نظارتی شان را درست انجام می دادند و از وظایفشان قصور نمی کردند، خانواده های آتش نشانان زحمتکش جانباخته به سوگ نمی نشستند.قطعا طرح موضوع تأمین زندگی آتی بازماندگان جانباختگان، پرداخت خسارت بە آنها امری قانونی است که باید پیگیری شود هرچند که مسئولین حکومت مکرر بر آن تاکید می کنند.

تبعا اين گفتگوها بين حاميان و بي خيالات نيست.
بهرحال.
به خانه جديد خوش امديد، در طبيعت يا خانه قروني، هر اتفاقي ميافتاد، در سحراميزي اينتگراليستي تنها شكلي از نفس " بودن" بود. در اين دوره طولاني، اصولا اتفاق شناخته شده نبود، و وقوع نيز شناخته نبود، و حتا " بودن". بايد توجه كرد كه اصولا، وجود هر شيئي يعني بودن ان شيئي، و بودن اين شيئي هم بمعني بودن حسي ان است و هم نقشه يا طرح وجودي ان، يعني يك شيي هست تنها وقتي اين دو عامل يا عنصر وجود داشته باشند. متاسفانه ادراك خطا باعث شده است كه تنها جانب حسي بعنوان بودن يا هست، مورد نظر قرار گرفته شود. و اين چنين سرگذشت يا طرح بوجود آمدن يا سازنده اين شيئي وأمانده است. به اين معني، هستي و از جمله بشر از اواخر قرون ميانه بوجود ميايند. در اين برخورد كه تنها برخورد علمي است، " حس" و " قضاوت" با هم شيئي را تشكيل ميدهند، نه تنها " حس" يا انتها " قضاوت". كه منشاء دعواي قروني يي كه ماترياليسم و ايدئاليسم ناميده شده اند، بوده و هنوز هم هست. اين اكر قرنها فقط در صوت باصطلاح فيلسوفان و در فضاي باز ( تمام باصطلاح كلاسهاي فيلسوفهاي يونان در فضاي باز بودند)، انجام ميگرفت و جنبه سرگرمي و تفريح داشت، و تبعا شكمهاي سير امكان حضور در انها را داشتند، اما در اواخر قرون ميانه ديگر چنين وضعيتي امكانپذير نبود. هم اين أصوات بمرور مخل و مانع كليت " بودن" بودند، و هم تغييرات خود " بودن" بمرور مخل و مانع اين أصوات بودند. در اين لحظه تقابل مخلي فوق، بشر " بودن" جدا از أصوات فوق را كشف كرد، و اينچنين انچه زبان مفهومي يا انديشه، و بالاخره شعور، ناميده شده اند، شكل نهايي بخود ميگيرند. از اينجا ببعد، هر شيئي ديكر هم خود حسي خود است، و هم خود شعوري خود. تلويزيون هم قطعات است و هم طرح و شيوه ساختن ان، ميباشد.
به شهر و اوربانيتي در مقابل روستا و طبيعت خوش امديد. با اين ساختمان ميتوان يكبار بعنوان " بودن در خود" برخورد كرد، و يكبار هم بعنوان محصول انساني. در حالت نخست، هيچ فرقي با يك قطع سنگ و يا يك درخت ندارد، حالا هست و حالا نيست، نه پيش درامد و نه پس امد. قرنهاي قرون، بشر هم از اين نوع بوده است، يعني تنها " بودن در خود"، و اما در حالت دوم، بعنوان يك محصول انساني، ديگر نه يك قطعه سنگ و يا يك درخت، نيست، محصول انساني يعني ساخته شده توسط انسان، يعني حامل هم خود در خود است و هم حامل شعور اين ساختن اين محصول انساني. نميتوان پلاسكو كاشت و پلاسكو ها درو كرد و برداشت كرد.
كارخانه يي بعنوان شهر يا اوربانيتي ( در وحدت و تضاد با طبيعت)، لازم است كه اين محصول طراحي و تامين منابع شود، و بالاخره ساخته شود.
ايران و كم و بيش تمام جهان امروز، هنوز " بودن در خود" يا اينتگراليسم طبيعت گرا و هستي گرا را بعنوان أشياء ( شامل خود انسان نيز)، و همزمان هستي را از سر ميگذراند.
اينكه ضروريات ناشي از تفاوت اين دو كونه برخورد، از " بودن در خود" تا " شعور بر خود"، چگونه تعبير شده اند، تمام سرگذشت تحولي تاريخي هم هستي و هم هستي بشر را تشكيل ميدهند. از سحر و جادو تا در أوج، روابط اسماني، و بالاخره در فرود، عينيت شعورمند زميني، يا انسان شعور مند.
بنابراين، شهر يا اوربانيتي، يعني هم شيئي و هم شعور بر شيئي. در أوج تحولي بشر تا امروز، يك لحظه امريكا را بدون تمام دانشگاهها و پژوهشگاهها و تحصيل كردگان و متخصصين اش، و بحث و گفتگو٫ و جدل ارتباطات مفهومي در هم صوت و هم نوشته، را تجسم كنيد. تشخيص شيئي و شعور شيئي در شهر و اوربانيتي، بالاترين توان دانشي و انديشگي را لازم دارد. هم إيوانهاي فيلسوفان يوناني، و هم مزارع سحر اميز كارخانه هاي زير زمين، همگي در شهر و اوربانيتي وجود دارند، يا در حقيقت، اصولا شهر و اوربانيتي، يعني امتزاج شيئي و شعور بر شيئي.
رفتار با " پلاسكو" مشابه روشن كردن اتش و بدور ان دويدن و صدا دادن براي دور كردن ارواح " درد و رنج و ناداني" كه روستا و طبيعت در قرون بوده اند. ايرانيان ( و جهان)، در حال دور كردن ( زدودن)، ترسهايشان هستند و تعابير و عادات قروني سحر اميز در امتزاج با انها. نميدانم بايد تبريك گفت يا تسليت. تحول اجتماعي و بخصوص در ابعاد تاريخي و جهاني ( حتا هستي)، شبيه مخلوط تلخي و شيريني، تصور كنيد عسل و زهر را با هم مخلوط كنيم. اگر اينرا ' خود در خود" وقايع بگيريم، حتما به " شعور بر اين شيئي" - تحليل تحولي تاريخي- نيز محتاج هستيم. اينتگراليسم طبيعت گرا و هستي گرا، فرهنگ قروني ما ايرانيان و اصولا پيش صنعتي، تنها شكل احساسي را ميشناسد، هنوز يك و دو قرن احتياج دارد كه هم شيئي و هم شعور بر شيئي را در روند توليد و باز توليد، بعنوان تامين و بقاء ، كشف كرده و بعنوان محصول انساني ( شهر و اوربانيتي)، باز شناخته و بسازد، بعنوان محصول انساني.
در سوريه، اينكار را در ابعاد تقريبا كشوري انجام داده اند، و دور ان ميدوند و ارواح گذشتگان را فراخوانده و از خود ميزدايند. در ايران مرگ يك فرد و سوختن پلاسكو، در اين چندين هفته، چنين كرده اند. ارواح گذشتگان را فراخوانده، و از انها برائت گرفتن، و زدودن انها. ايران قطعا به عصر ايجابي وارد شده است، اقاي ترامپ نيز براي همين كار انتخاب شده است. و رييس جمهور ايران نيز بايد " ايجابگر" باشد و نه ديگر صوتي و برگذار كننده مراسم فراخواني ارواح گذشتگان، و برايت از و زدودن انها. اين ساختمان تنها " خود در خود" بود شبيه يك درخت يا تخته سنگ، آتشي و يا رعد و برقي، انرا از هم پاشاند، و تازه معلوم شد كه كه اين شيئي، شعوري را در خود حمل نميكرد. مالك و مستأجر و مقامات و همه و همگي، نيز " خود در خود" طبيعت نشيني بودند، ولي بدون اينكه حامل شعور بر خود باشند. شعور برخود يعني دانستن سرگذشت و شعور ساختن خود، و پس حفظ و حمايت از خود. اينه هيچكدام نبوده و حضور نداشته اند. درختي در بيابان قرنها اتش كرفته و سوخته اند. ما هنوز محصول انساني نيستيم كه هم خود شيئي باشيم و هم شعور بر خود شيئي، باشيم.