طبيعت گرايی و غرب

يكی از جلوه های تمدنی غرب، جنبش های طبيعت گرايانه ای چون جنبش سبزها و…است كه در دهه های اخير به نفوذ، مشروعيت و قدرت فراوانی در سراسر غرب و بويژه اروپا دست يافته اند.
اين گروهها كه با انديشه حمايت و حفاظت از طبيعت شكل گرفته اند، در پارلمان اروپا و مجالس قانون گذاری كشورهای اروپايی و ديگر كشورهای توسعه يافته حضوری چشمگير و گسترده بدست آورده و در برخی از آنها كنترل دولت ها را نيز در اختيار دارند.
كشتی های متعلق به اين گروهها در درياها و اقيانوس ها در برابر شكار نهنگ ها موانعی جدی ايجاد نموده و در برابر كشتی هايی كه به انتقال پس مانده های ناشی از فعاليتهای هسته ای می پرداختند به صف آرايی نموده اند.
اين گروهها خود را ملزم به نجات جان دلفين ها و نهنگ های به گل نشسته در ساحل سراسر كشورها دانسته و به شدت در اين گونه زمينه ها فعال می باشند.
برخی از اين گروهها پس از كسب قدرت سياسی به ارايه و تصويب قوانين طبيعت گرايانه پرداخته و موانعی قانونی جهت جلوگيری از ايجاد صدمه به طبيعت به تصويب رسيده اند.
برخی از راديكال ترين پيروان اين جنبش های طبيعت گرايانه برای حفظ طبيعت، حتی از جان گذشتگی غير قابل باوری از خود نشان داده اند كه زنجير نمودن خود به درختان در مسير احداث جاده ها و ريل آهن يكی از معمولی ترين آن اقدامات متهورانه می باشد.
هدف ما در اين مقاله آن است به شكلی مجمل و كاملا خلاصه شده ای به خواستگاه اين گونه جنبش ها بپردازيم و ريشه های اجتماعی، روانی، حقوقی، عرفانی و… را مورد بررسی قرار دهيم. فلذا نكات ذيل در اين راستا ارايه می گردد:
الف)بحث طبيعت در غرب (هرچند با آن سابقه چند صد ساله اش) نسبت به شرق بحث كاملا جديدی محسوب می شود، چرا كه در ميان فلسفه ها و اديان شرقی و بويژه هندی، طبيعت نقش بسيار محورينی را ايفاء می نمايد و شرقيان و به ويژه هندی ها، نسبت به ديگر اقوام در اين زمينه از اولويتی اساسی برخوردار می باشند.
برای نخستين بار فرانسيس بيكن، اولين فيلسوف عصر رنسانس در غرب، طبيعت را بعنوان موضوعی در گفتارهای فلسفی اش گنجانيد.
او برآن بود كه "علم" می بايست از انحصار "كليسا" بدرآيد و در اختيار بشر و در خدمت او قرار گرفته و موجبات تسلط "انسان" بر "طبيعت" و بهره مندی از آنرا مهيا سازد.
از نظر بيكن،علم بايد از ابزاری ذهنی كه تا آن زمان توسط كليسا بعنوان ابزار شناخت خدا و سپس هستی شناسی مبتنی بر خدا معرفی شده بود رها شده، و به ابزار شناخت و تسلط بشر بر طبيعت تبديل شود.
و بايد آدميان را قادر سازد تا با شرحه شرحه نمودن طبيعت و شناخت اجزاء آن و دريافتن اسرار مندرج در اين طبيعت لبريز از اسرار، زمينه را برای استخدام طبيعت برای اهداف بشری مهيا سازد.
از نظر بيكن، "طبيعت" در ارتباط با "انسان" و به ميزانی كه به كار انسان و رفع نياز و ياری و تقويت او می آيد واجد "معنا" و "ارزشمندی" است.
آری، اين آغاز كار طبيعت در انديشه انسان غربی بود و اين چنين است كه در طی صدها سال گذشته، طبيعت موضوع علم قرار گرفت و توانست تغيير شگفت انگيزی را در زندگی بشری ايجاد نمايد.
هدف انسان غربی، در تمام اين مدت، متنعم شدن بی حد و حصر از طبيعت، در راستای اهداف، برنامه ها و خواسته هايش بود.
به مدد علم و دانش، بشر، آقا و سرور طبيعت و صاحب اختيار آن محسوب شده و به مانند خدايی قادر و متعال به تقدير امورات طبيعت می پرداخت.
بهره مندی هرچه بيشتر "انسان" از "طبيعت" بوسيله "دانش"، "صنعتی شدن" را برای "غرب" به ارمغان آورد و چنان شكوه و عظمتی را به اين بخش از جهان بشری اعطا نمود كه هرگز در طول تاريخ گذشته به چشم نخورده بود اما در پی اين مدرنيزاسيون و صنعتی شدن مفرط، طبيعت در اين كشورها با خطرات جدی روبرو شده و در مسير زوال و اضمحلال قرار گرفت چنانكه اين امر موجوديت بشر را برای آينده ای نه چندان درور زير سئوال برد.
دود كارخانجات، پساب های صنعتی كه به رودخانه ها، درياها، اقيانوس ها و سفره های زير زمينی می ريختند، گازهای گلخانه ای، سوراخ شدن لايه ازن، و گرم شدن زمين به شدت چون حلقه طناب دار حلقوم بشر را تحت فشار قرار داده تنفس را برای انسان سخت و طاقت فرسا نموده و شبح مرگ و تباهی را در پيش چشمانش گذاشت.
اين انسان، برای حفظ حداقل شرايط محيطی لازم برای موجوديت خود، شتابزده دست به فعاليتهايی زد.
ابتدا كتابها و مقالاتی منتشر شد كه در آنها اين خطر به عالميان گوشزد شد و پس از آن جنبش های طبيعت گرايانه با هدف حفظ محيط زيست برای پايداری شرايط زيست بشری و ايجاد "تعادل" ميان "انسان" و "طبيعت" به راه افتاد.
اين فعالين در راستای برنامه های خود، توانستند استاندارها و قوانينی را با هدف كاهش آلودگی و آسيب ديدگی زمين و طبيعت آن تدوين و اجرا نمايند.
بشريت، در يافته بود كه برای ادامه بقای خود، چاره ای جز دفاع و حفاظت از طبيعت نداشته و بايد حفاظت از زمين و طبيعت آن، بعنوان مهمترين اولويت و حياتی ترين استراتژی انسانی، مد نظر قرار گيرد.
اجلاس ريودوژانيرو و پيمان كيوتو برخی از مهمترين ماحصل اين گونه فعاليتها می باشد.
ب) از نگرشی ديگر، جنبش های طبيعت گرايانه، می تواند مولود مواجهه "غربيان" با دنيای "شرق" باشد.
در بخش الف اين مقاله، اشاره نموديم كه انسان غربی، با موضوع قرار دادن طبيعت برای دانش، توانست خود را صنعتی نمايد و به قدرتی بلا منازع در روی زمين تبديل شود.
محدوديت منابع و تلاش برای دست يافتن به بازارهای نوين مصرف، غربيان را به فكر "استعمار" انداخت و غرب با لشگركشی به شرق، بويژه تمدن كهن و باستانی هند، آن ديار را فتح نمود.
به اعتقاد اينجانب، در اين ماجرا، همانگونه كه غرب از نظر فرهنگی در زندگی و فكر شرقيان تاثيرات شگرفی گذاشت، تمدن های شرقی نيز توانستند برخی از ذخاير عظيم معنوی خود را به غرب انتقال يا در ميان غربيانی كه برای ديدار از شرق و يا ماموريت در هندوستان و كمپانی هند شرقی به سر می بردند انتقال دهد.
و بدينگونه برای نخستين بار انديشه های طبيعت گرايانه عرفانی و صوفيانه هندی، كه از طريق تاجران، سربازان، و سياحان غربی به سرزمينهای اروپايی انتقال يافت.
اين باورها بعد ها در فرايند حيات جديد خود در غرب و در ميان غربيان، به گونه ای ديگر خود را با محيط نا مانوس جديد هماهنگ ساختند و به جنبش های طبيعت گرايانه تبديل شدند.
تاريخ بيانگر اين نكته مهم است كه غربيان تا قبل از ورود به فاز استعمار، هرگز با مواردی چون گياهخواری آشنا نبوده و رواج گياهخواری در غرب ماحصل آشنايی ايشان با انديشه های طبيعت گرايانه شرق از كانال استعمار بوده است.
ج)نمی دانم كه آيا تاكنون از خود پرسيده ايد كه چرا غربی ها به فيلم هايی كه در آنها، زندگی بشر شرقی در دامنه بكر طبيعت به تصوير كشيده شده تا اين حد علاقمندند.
بايد گفت كه زندگی ماشينی روح بشر غربی را به شدت آزاده و در اين روح خراش ايجاد نموده است.
غربيان اين حجم ناهمگون آهن و سيمان و... را برای ادامه حيات خود لازم ولی ناهمگون و ناسازگار با ذات و طبيعت بشری خود می بيند.
لذا به طبيعت به مثابه مادری كه از دامان آن دور افتاده و آن را گم كرده اند می نگرند و سعی در نوعی بازگشت به دامان مادر اصلی خود دارد.
هر كسی كو دور ماند از اصل خود
باز جويد روزگار وصل خود
بخشی از اين حركتهای طبيعت گرايانه، بويژه در عرصه های هنری از رويكردی اين چنينی برخوردار بوده و ناشی از دلزدگی از زندگی ماشينی و هم ذات پنداری انسان با ديگر اجزاء طبيعت بوده می باشد.
د)انسان در دوران حاكميت سنت به شدت وابسته به خدا بود و موجوديت و چيستی خود را در ارتباط با اين مفهوم متعالی تعريف می نمود.
در پی عصر روشنگری و مدرنيزاسيون، انسان از وابستگی به خدا جدا شده و خداوند در زندگی انسان غربی ابتدا كم رنگ و رفته رفته محو و مفقود گرديد.
اين انسان رها از خدا، كه تا ديروز خود و هويتش را در كنار اين مفهومی متعالی و قدسی تعريف می نمود، احساس خلاء ژرف و تنهايی وحشتناكی پيدا كرد.
در واقع، طبيعت چيزی بود كه می توانست تا حدی جای خدا را برای بشر و در زندگی او پر كند و بدينگونه، انسان در غياب خداوند، تنها چيزی را كه يافت و تنها چيزی را كه تا حدودی با خود سازگار و هم سنخ ديد طبيعت بود.
بويژه پس از ارايه تئوری تكامل داروين، غربيان به نوعی دست افزار علمی برای توجيه اين رويكرد فلسفی خود به سوی طبيعت دست يافته و به خويشاوندی خويش را با اين گستره جديد باور نمودند .
آری، گفتيم كه انسان غربی(يا بقول دوستی فرهيخته انسان در غرب) در مسير جريان نوزايی و اقدامات ستمگرانه ارباب دين و كليسا از دامان خدا به دور افتاده و ارتباط خود را از اين منبع فيض و معنا قطع نمود و در پی آن به نوعی احساس تنهايی و پوچی ناشی از اين گسست ناگزير در افتاد و از لحاظ روانی مصمم شد تا بديلی برای اين ثروت و سرمايه از كف رفته بيابد و با تمسك به آن، در زوايای باطنی خود تا اين حد احساس تنهايی و پوچی نكند از اينرو متوجه خويشاندی خويش با طبيعت شد.
ح)در عصر پيشامدرنيسم، همان كه حكما عصر سنت يا تراداسيون می نامندش، خدا ملاك و محور حق و حقانيت بود و هرآنچه كه در عالم بود در نوع ارتباط با پرورگار عالم، صاحب حق محسوب می شد.
در جريان مدرنيته، خداوند ابتدا از زندگی بشر و سپس از كتابهای حقوقی، قوانين و گفتمان حق و ناحق محو، و انسان به جای خداوند در راس نظام های حقوقی ايستاد و ملاك آن شد.
بر اين اساس بود كه انسان، به خود حق می داد تا هر چيزی را در ارتباط با خود بعنوان "انسان" و نه بعنوان يك "فرد" تعريف نموده و ملاكهايی بشری برای حقوق فردی و اجتماعی خود تدوين نمايد.
اما با گذار از مدرنيسم به پسامدرنيسم، سكه تقسيم "هستی" به "انسان" و "غير انسان" از اعتبار ساقط شد و چنين وا نموده شد كه هستی قابل تفكيك به انسان و غير انسان نمی باشد فلذا ملاك حق در اين گونه بينش های پسامدرن، نه انسان، بلكه محض هستی به ما هو هستی محسوب معرفی شد.
در اين بينش، هرچيزی بنا بر هستی اش و نه انسان يا درخت بودنش صاحب حق انگاشته شد.
در اين گونه نگرش های طبيعت گرايانه، انسان به خاطر حفظ موجوديت خود نبود كه به طبيعت حق حيات می داد. بلكه در آنجايی كه انهدام بخشی از طبيعت نيز تاثيری بر اكوسيستم حياتی انسان نمی گذاشت و می توانست نوعی از رفاه را برای او ايجاد نمايد، باز انسان حق نداشت تا به آسيب يا تخريب طبيعت بپردازد.
اينكه گروهی از طبيعت گرايان، خود را با زنجير بر تنه درختانی كه در مسير جاده های در حال احداث بودند، می بستند و حتی حاضر نبودند جان هيچ درختی ولو با تاسيس جنگلی به خطر افتد از اين نگرش برخوردار بودند.
اكثريت حركتهای تند و راديكال، از سوی گروهی از طبيعت گرايانی شكل می گرفت كه با اين بينش به تفسير هستی و طبيعت می پرداختند.
در پايان، شايان ذكر است كه تنوع موجود در ميان جنبش های طبيعت گرايانه، ناشی از تنوع ميان خواستگاههای فكری- فلسفی و شرايط زمانی و مكانی وقوع هر يك از آنها می باشد.
من، در مقاله فوق به بخشی از اين خواستگاههای فكری، فلسفی و اجتماعی اشاره نمودم اما تاكيد می كنم كه اين خواستگاهها تنها علل وجودی اين گونه حركتها نمی باشد و گذشت زمان نشان خواهد داد كه اين گونه حركتها از ابعاد ديگری نيز قابل بررسی بوده اند كه در اين مقاله از قلم افتاده و هيچ اشاره ای به آنها نشده است.

افزودن نظر جدید