گزارشي از نشست اتحاد جمهوريخواهان در دانشگاه تورنتو

جنبش جمهوريخواهي، چالشها و رهيافتها

در تاريخ هفدهم جولاي 2004، جلسه سخنراني تحت عنوان " جنبش جمهوريخواهي، چالشها و رهيافتها" در دانشگاه تورنتو و به همت اتحاد جموريخواهان شهر تورنتو برگزار شد. در اين جلسه مهرزاد برجردي، مهرداد مشايخي و فرخ نگهدار به بحث در مورد منزلت سکولاريسم در ايران امروز، گفتمان دموکراسي در دوره پس از اصلاح طلبي حکومتي و برنامه ها و راهبردهاي گذار به جمهوري دموکراتيک پارلماني پرداختند.
خلاصه و تدوين شده هر سه سخنراني را در زير ملاحظه ميکنيد. 





منزلت سکولاريسم در ايران امروز
دکتر مهرزاد بروجردي


وسعت پرداختن به اين بحث البته مرا به ياد تمثيل زيبايي از مولانا مي اندازد که مي گويد:
داد جارويي به دستم آن نگار
کز دريا برانگيزان غبار
بحث خود را از " چيستي سکولاريسم" آغاز ميکنم.
واژه سکولاريسم در فارسي و عربي معادل دقيقي ندارد، اما مشکل پرداختن به سکولاريسم فقط به نداشتن معادل دقيق در فارسي ختم نميشود بلکه اين واژه بد فهمي هايي را هم در بر مي گيرد که سبب شناخته نشدن دقيق اين تفکر در جامعه ما شده است.
به طور خلاصه تعريف سکولاريسم عبارتست از تفکري مبتني بر اين پيش فرض که بايد بين نهاد دين و نهاد دولت تفکيک قائل شد. چرا؟ چون انسانها در رابطه با جايگاه دين و مذهب چه در زندگي خصوصي و چه در زندگي و نقش هاي اجتماعيشان با هم اختلاف نظر دارند. انسانها به صرف انسان بودنشان داراي ارزش هستند. لذا عمده کردن اموري چون مذهب ، ايدئولوژي يا مالکيت به عنوان مبناي امتياز قائل شدن براي شهروندان يک جامعه جائز نيست و بايد از آنها دوري جست.
پيش فرض ديگري که تفکر سکولار با خود همراه ميآورد اينستکه: حکومت ، سِاست و قانون اموري عقلايي هستند براي پاسخ دادن به نياز هاي بشر و چهارچوبشان فراتر از اين است که با تفکر و مسائل ديني بخواهد جلو رود. پيشنهاد تفکر سکولار اينست که بايد پيوند الفت ميان دين با حوزه قانون گذاري کم شود. بدين معني که در حوزه هاي قانون، آموزش و پرورش، روابط خانواده، اقتصاد، فعاليت هاي اجتماعي، هنر و غيره و غيره آن چيزي که نمي تواند داور ميدان باشد مذهب است.
بدفهمي که از آن صحبت کردم بر ميگردد به اينکه اشخاص زيادي فکر مي کنند : سکولاريسم يعني نفي مذهب، يعني طرد خداوند و يا تفکيک دين از هرگونه فعاليت اجتماعي. همه اينها بد فهمي است. سکولاريسم در ساده ترين و عاميانه ترين بيان يعني آب رفتن نقش دين، و نه طرد خداوند يا نفي دين و مذهب از منيت و فرديت انسان.
تفکر سکولار هيچ مشکل بنيادي با اينکه اشخاص بخواهند نماز بخوانند، خمس و زکات بدهند و يا حتي در رابطه با مسائل اجتماعي شان بر مبناي اعتقادات دينيشان عمل کنند، ندارد.
در نظريه سکولاريسم، بازي سياست بايد درش بروي همه باز باشد. مسئله اساسي بر سر امر حکومت است. سکولاريسم جدايي دين از سياست نيست، بلکه تفکيک نهاد دولت از نهاد دين است. بنابر اين جامعه اي مي تواند کاملا ديني باشد اما جدا بودن نهاد دين از حکومت هيچ منافاتي با آن ندارد.
انقلاب 1357 را پيروزي جهل بر ظلم گفته اند. اين انقلاب با تعدد عليتها و با تکثر مشارکتها به وقوع پيوست و مانند انقلابهاي ديگر همرزمان ديروز به مخالفان امروز تبديل شدند. به قول هانا آرنت در فرداي هر انقلاب ، راديکال ترين انقلابيون به محافظه کارترين اشخاص تبديل مي شوند، چون اينان بايد نهضت و انقلاب را به نهاد دولت تبديل کنند.
جمهوري اسلامي از بدو پيدايش با مسائلي روبرو شد که براي آنها پاسخي نداشت، چرا که فقه شيعه عمدتا حالت خصوصي دارد. روحانيت براي مسائل بغرنج اجتماعي چون مالي کردن صنايع ، تقسيم اراضي ، پرداخت رايانه، وساطت بين کارگر و کارفرما، نظام وظيفه اجباري و انتخابات و نظاير آن توضيح فقهي نداشت. بنابراين رهبران و دولتمردان حکومت مجبور بودند اسلام را به يک ايدئولوژي حکومت تبديل کنند اين گرايشي بود که با دکتر شريعتي شروع شد و بعد از او نيز ادامه يافت و نتيجتا :
ايدئولوژيک شدن اسلام گام اول براي سکولار شدن آن بود و نکته دوم اينکه هرچه حکومت براي نفي سکولاريسم تلاش کرد، توجه مردم را بيشتر به سمت آن بر انگيخت و حاصل اينکه، غربي که قرار بود آينه عبرتي باشد 
( آنطور که دولتمردان سالهاي اول انقلاب تبليغ مي کردند) به سرزمين روياها تبديل شد.
جنگ عراق و التزامات آن جنگ و سپس کنار آمدن و آشتي با عراق نوعي تفکر ناسيوناليسم ايراني و سکولاريسم ذهني را با خود به همراه آورد. ملي بودن تفکري است که در ريشه خود سکولار است.
اما در هم آميختن دولت و دين ، سبب نارضايتي شهروندان بسياري شد. بحث خودي و غير خودي، و حمله به اقليت هاي مذهبي را زير پرچم اجرا کردن دين پيش کشيد.
از اين همه مي خواستم نتيجه گيري کنم که عرف جامعه ما مذهبي نيست و فرهنگ حاکم بر جامعه ايران نوعي فرهنگ التقاطي است و انقدر التقاطي است که در بسياري از موارد متوليان دين را هم در اجراي قوائد دين مجبور به عقب نشيني مي کند. به طور مثال طبق قانون جزيه، اهل کتاب بنابر نص قرآن بايد به حکومت اسلامي مبلغي بپردازند. اما مي دانيم که حتي متحجرترين اقشار فقها، کسي از ارامنه يا يهوديان را وادار به پرداخت جزيه نکرده است. همچنين ميبينيم که قانون قصاص جز در موارد جنسي نمي تواند اجرا شود. چرا که عرف اجتماعي مانع اصلي اجراي چنين قوانيني است.
مثال هاي فراواني وجود دارد که نشان مي دهد فقه شيعه اساسا فاقد فلسفه سياست است و بر خلاف آنچه ادعا مي کنند در سنت شيعه تئوري دولت وجود ندارد.
به طور کل مي توان گفت فقه شيعه و روحانيت در تار عنکبوتي تجدد و معرفت شناس جديد انچنان گرفتار شده است که ايدئولوژي شدن اسلام در فرايند انقلاب همچون نعل وارونه باعث سکولار شدن آن نيز شده است.
از لحاظ تاريخي سنتهايي در فقه اسلام بوده است که به جدايي دين از حکومت اعتقاد داشته اند، از آخوند خراساني گرفته، شريعتمداري، سيستاني در عراق امروز، حوزه نجف، فرقه علويه در ترکيه و حتي انجمن حجتيه در ايران – آيت الله مهدي جائزي يزدي نيز در کتاب حکمت و حکومت نقدي جدي به تئوري ولايت فقيه دارد.
مهدي بازرگان در اواخر عمر در نامه اي اصل حکومت کردن سکولار بريده و به تفکر ديني روي آورده باشد.راجزو وظايف ديني نميشمرد. محمد مجتهد شبستري از منورالفکرترين افراد ديني عصر ما کارکرد دين و خواستگاه سياست را از دو منشاء جدا مي داند و اضافه مي کند که دين نبايد ايدئولوژي حکومت باشد، قرآن بر ارزشهاي حکومت نه فرم آن تکيه دارد.
علاوه بر سروش ، عماد الدين باقي و اکبر گنجي ، علي افشاري از فعالان جنبش دانشجويي سکولاريسم را از منظر درون ديني قابل دفاع ميدانند چون باعث مصون ماندن دين از جاه طلبي هاي افراد مي شود.
بسياري از پرورش يافتگان جنبش ديني نظير کسروي، تقي زاده، دشتي و قاسم غني مبلغ سکولاريسم بوده اند. در ايران پس از انقلاب کدام روشنفکر صاحب نامي را در ايران سراغ داريد که از تفکر سکولار بريده و به تفکر ديني روي آورده باشد. 
در حال حاضر روشنفکران ديني با ريزش نيرو مواجهند، ايشان از انقلابيگري روزهاي اول انقلاب به دوران روشنفکري ديني که منزلگاهي است براي رسيدن به استراحتگاه آخر که آن مسلمان سکولار شدن است، به معني حفظ اسلام در قلمرو خصوصي زندگي و جدايي اسلام از حکومت در حيطه اجتماعي، رسيده اند. آنان بدين نتيجه رسيده اند که ادغام دين و دولت باعث حل شدن دين در دولت مي گردد و نه بر عکس. به نمايندگان امروزين اين تفکر تبريک مي گويم زيرا من به همکاري اعتقاد دارم. و مبلغ دعواي حيدري و نعمتي نيستم اما معتقدم يائسگي يا توقف فکري هم براي جامعه مفيد نيست.
جوان شدن، شهري شدن و با سواد شدن جمعيت همگي باعث افزايش مطالبات شده است و افکار عمومي جامعه را تحت تاثير قرار داده و نوعا باعث تغيير ادبيات و زبان مردم شده است. 
نسل جوان امروز نسلي است رند مسلک به معني حافظ گونه آن و نسلي است که ديگر شيفته عشوه هاي سياسي نمي شود. نسلي است که به جاي حماسه به تاريخ ميپردازد و به جاي ادبيات به سياست. 
اما متاسفانه سکولاريسم در ايران و خاور ميانه تا کنون همراه با دموکراسي نبوده است، اتوپيايي که خواسته ارائه کند يا يک مارکسيسم مبتذل بوده يا شکل سلطنت طلبي آن که در جامعه ما ديگر خريداري ندارد. سکولاريسم ما همراه با انقلابيگري بوده و به اصلاح طلبي کم بها داده است. تفکر سکولار بايد مذهب را جزء لاينفک جامعه و زندگي مردم بداند. ما در ايران طي فرآيند سکولازيسون در پي ايجاد نهاد هاي جديد بوده ايم ولي به پشتوانه فکري و ايدئولوژي سکولار بها نداده ايم. 
ما بايد به موازات حرکات سياسي در صحنه اجتماع ، ظرفيت سازي تئوري و کار فکري و فرهنگي مداوم را فراموش نکنيم.


گفتمان دموکراسي در دوره پس از اصلاح طلبي حکومتي
دکتر مهرداد مشايخي 


ما در دوره اي زندگي ميکنيم که چه بدان آگاه باشيم و چه نباشيم يکي از متحول ترين و پوياترين دوره هاي فرهنگي جامعه ماست. اگر براي لحظاتي از بيرون به آنچه که در اين بيست و پنج ساله خصوصا دوازده اخير در ايران رخداده است بنگريم مي بينيم که در دوره معاصر سر عت تحولات فکري و فرهنگي بسيار بالا بوده گرچه رشدي ناموزون داشته است. اين رشد در زمينه هايي غني بوده و در حوزه هايي به کندي جلو رفته است. 
نقش دين در زندگي مردم ايران هر روز کاهش يافته و اين تحول آنقدر سريع رخداده است که مطالعه و بررسي اين دوره را ضروري تر مي سازد.
تغييراتي که در زبان محاوره اي رخداده است و نيز ورود واژٍگان متنوع و جديد به خصوص در حوزه ادبيات نشانگر ماهيت سکولار اين تغييرات است.
در زمينه روزنامه نگاري جديد نيز مي توان گفت که اين حوزه نيز يک دوره انقلابي (دگرگوني) را طي مي کند. داريوش آشوري طي مقاله اي اين دگرگوني را در سطح روزنامه نگاري معاصر ايران بررسي کرده است و معنقد است که اگر مي خواهيد در ايران فکر فلسفي را دنبال کنيد به جاي رجوع به نوشته هاي فيلسوفان به نوشته ها و ادبيات روزنامه نگاران معاصر توجه کنيد. متنوع شدن سليقه ها در بسياري از عرصه هاي فرهنگ و هنر همچون سينما، نقاشي و موسيقي و نيز استقبال از فکر فلسفي، گرايش به علوم اجتماعي به همراه گفتمان هاي تازه سياسي حول موضوعاتي چون حقوق بشر، دموکراسي و مدرنيته، همگي الگوي نظري وسيعي را در ايران به وجود آورده است. 
در هر دوره اي همراه با تغييرات سياسي جدي يک الگوي فکري غالب (پارادايم) شکل مي گيرد که خود راهنماي پرداختن به مسائل سياسي و اجتماعي مي گردد.
اگر بحث را بخواهم بر مقطع انقلاب 57 متمرکز کنم، مي توان گفت که در آن دوران چپ مارکسيست، اسلام گرايان و ملي گرايان به عنوان سه نيروي سياسي و اصلي ضد رژيم شاهنشاهي خارج از جزئيات در يک الگوي کلي متحد بودند که من نام آنرا الگوي نظري انقلابي _ ضد امپرياليستي مي گذارم. آنان اعتقاد داشتند که: 
1 _ انقلاب کليد راه حل مسائل است.
2 _ مهمترين مشکل وابستگي به امپرياليسم يا طرح مسئله استقلال در برابر وابستگي است.
3 _ فقر و محروميت را ستايش مي کردند و به نوعي عدالت خواهي بر مبناي توزع عادلانه تاکيد داشتند و نه توليد بيشتر.
4 _ پوپوليسم. سوژه تغييرات اجتماعي، موجود مجردي بود مثل خلق يا توده که معني مشخصي نداشت.
5 _ اعلام سمپاتي (درد مشترک) به ديگر کشورهاي فقير به قولي اتحاد بومي گرايان در مقابل قدرتمندان.
6 _ خشونت روش اصلي تغيير و رسيدن به هدف بود.
7 _ دموکراسي به علت همراهي آن با ليبراليسم به عنوان امري غير مقبول و گول زننده تعبير مي شد.
8 _ روشنفکري امر مثبتي تلقي نمي شد.
9 _ تقليل و تحقير تمدن اروپايي و آمريکايي و فاسد ديدن آنها
10_ تاکيد بر مساله ايثار و شجاعت به عنوان ارزشي والا
11_تاکيد بر برانگيختن احساسات و عواطف براي به حرکت در آوردن توده ها. 
12_ کيش شخصيت.
از ترکيب دوازده عامل بالا يک الگوي نظري پرداخته مي شد که جريان چپ مارکسيت را وارد يک قرارداد نانوشته با جريان اسلامي گرا مي ساخت. بعد از انقلاب مسلما وزن عناصر شيعه قوي تر و اجزاء مارکسيستي کمتر شد. بحران اشغال سفارت و جنگ و الزامات آن اين الگو و گفتمان هاي مربوطه را همچنان باقي نگاه مي دارد. تنها پس از پايان جنگ و مرگ خميني است که اين مدل اضمحلال يافته و اجزاء آن از هم جدا شده و جاي خود را به گفتمان جديدي به نام اصلح طلبي مي دهد. اين الگو جديد از يک سو بر اساس الگوهاي ذهني_ فرهنگي موجود و از سوي ديگر بر مبناي تحولات جامعه شناختي درون جامعه همچون رشد سواد آموزي و تحصيلات، جوان شدن جمعيت، شهرنشيني و نظاير آن شکل گرفت. برخي از دلايل مهمي که در بر آمدن الگوي نظري اصلاح طلبي اسلامي نقش داشته اند به قرار زير است:
وجود سنت اصلاح طلبي در اسلام و تفسير مستقل يا امر اجتهاد که به ارائه تفسيرهاي جديد از امور اجتماعي پرداخته است، شکست الگوي انقلابي و شکست مارکسيست در سطح جهان، بي کفايتي حکومت در پاسخگويي به مشکلات اجتماعي، دور شدن مردم از حکومت بالاخره نقش نظريه پردازاني چون سروش و شبستري. در خرداد سال 1376 فرصتي پيش آمد تا گفتمان اصلاح طلبي خود را طرح و همه گير کند.
اما به هر دليل ، اصلاح طلبي حکومتي شکست خورد ولي در دل اين حرکت نطفه هاي جمهوري خواهي سکولار و دموکرات ريخته شده بود. الگويي اخيري که در حال شکل گيري است که در صورت کار دقيق سياسي و فکري و وجود فرصت و ابزارهاي سياسي امکان اين را دارد تا در فرهنگ سياسي ايران جايگاه فرادستي بيابد. الگوي سه بعدي و غير قابل تفکيک اين جريان شامل جمهوري خواهي، سکولاريسم و دموکراسي است که ارزشهاي مکمل آن عبارتند از:
1-نگاه مسالمت آميز به شيوه تغييرات
2- رويکرد روز افزون به مسئله حقوق بشر
3- اهميت دادن به مسائل زنان
4- ارائه تعريفي موزون و پايدار از توسعه
5- لحاظ کردن عقلايي فرآيند جهاني شدن يا به قولي نگاه جهاني به تغييرات در عين حفظ منافع ملي. توسط رسانه ها ميتوان بعد فکري اين الگو را در سطح کشور پراکند که اميدوارم اتحاد جمهوري خواهان نقش مهمي را در اين مقطع بازي کند.


برنامه ها و راهبردها
فرخ نگهدار


بحث امشب من درباره اتحاد جمهوري خواهان ايران است و اينکه اين اتحاد براي تحقق برنامه خود چه استراتژي و راهبردها و راهکردهايي را بايد ترسيم و عرضه کند.
اتحاد جمهوريخواهان، اتحاد پيروان انديشه اي است که با نظام سياسي استبدادي و نيز بازگشت حکومت سلطنت بر ايران مخالف است. اين اتحاد نظام مبتني بر سلطنت و ولايت را نفي مي کند. جمهوري پارلماني را شکل حکومت و دموکراسي را محتواي نظام دلخواه خود مي داند.
اتحاد جمهوريخواهان ايران در طراحي استراتژي خود به سه مسئله اساسي توجه دارد. نکته اول شکل مبارزه است. اتحاد جمهوريخواهان اساسا بر روشهاي غير خشونت آميز مبارزه تاکيد مي کند و معتقد است که دست بردن به اسلحه، ترويج خشونت و يا دامن زدن به نفرت نسبت به گرايشات سياسي موجود روشهاي مناسبي در جهت تحقق برنامه، يعني گذار به دموکراسي پارلماني و جمهوري نخواهند بود.
نکته دوم مسئله انتخاب استراتژي سياسي است که نوع نگاه و تلقي اين اتحاد را نسبت به ساير مولفه ها و جريانات سياسي و برنامه هاي آنان در بر مي گيرد
در ميان گرايشات و نيروهاي سکولار ايران به زعم من تا به امروز سه نوع نگاه نسبت به نيروهاي سياسي مجاور يا همراه و يا نيروهايي که مي توانند روند دموکراتيک را در کشور ايران تقويت کنند به چشم مي خورد.
اولي نگاهي که معتقد است نيروهاي سکولار جمهوريخواه ايران بايد نسبت به نيروهايي که از بقاياي رژيم سابق برخواسته اند و تحولات دموکراتيک در درون آنان گسترش يافته ولي همچنان به ايده آل سلطنت پايبندند، رفتار سياسي معتدل يا جذب کننده داشته باشند. نوعي همکاري و تعامل سياسي را با آنان بايد سازمان داد و مسئله نظام سياسي آينده را به عنوان سلطنت يا جمهوري را عمده نکرد و بر اساس ايده آل دموکراسي مي توان يک نهضت وسيعتري را با اين نيروها سامان داد.
نگاه دوم مي گويد: نيروهاي سکولار جمهوريخواه ايران بايد با کساني که به طور ناب انديشه دموکراسي و لائيسيته را نميپذيرند و اما و اگر هايي در زمينه ساختار حکومت ( چه نوع سلطنتي و چه نوع اسلامي دارند) مرزبندي قاطع و روشني داشته باشند و عليه اين نيروها بايد مبارزه قاطعي را پيش برد و مرزهاي تيز و مشخصي را حفظ کرد. 
نگاه سوم اما ميگويد که در اين مرحله بايد بين نيروهاي سکولار جمهوريخواه و نيروهاي موسوم به روشنفکري ديني يا ملي مذهبي، نيروهايي که در چند سال اخير جنبش اصلاح طلبي را پديد آورده و رهبري کرده اند، همکاري و برآيند مشترک وجود بوجود آيد.
اين نيروها تکيه گاه عمده اي براي سوق جامعه ما به سوي دموکراسي مي باشند و بنابراين جنبش دموکراسي خواهي سکولار ايران بايد نوعي تعامل و همکاري را با اين نيروها پرورش داده و به پيش برد.
من فکر مي کنم وقتي ما معتقد به پرنسيپ هاي گذار مسالمت آميز ، تحولات تدريجي و تقبيح خشونت باشيم نگاه ما نبايد به نيروهاي بينابيني نگاهي منزوي کننده و تضعيف کننده باشد. براي گذار نرم از استبداد به دموکراسي ، جلب همکاري نيروهاي بينابيني امري لازم است.
نکته مهمي که در نگاه جمهوريخواهان سکولار در مورد نيروهاي بينابيني مذهبي و بخصوص کساني که خود را " جبهه مشارکت ايران اسلامي " مي نامند، کمتر مورد توجه و صحبت واقع شده است اين است که: حزب مشارکت در واقع حزبيتي را بر اساس دين و مذهب تشکيل داده است و در واقع با دادن پسوند اسلامي به کلمه ايران از هويتي مذهبي صحبت مي کند. 
نزد اينان شعار" ايران براي همه ايرانيان" به همان مفهومي نيست که جبهه ملي ايران اين شعار را تعريف مي کرد. جبهه ملي جرياني بود که مسئله ايذئولوژي و دين عنصر هويتي آن نبود. اگر در تاريخ معاصر ايران، يک نمونه موفق از همکاري بر اساس برنامه سياسي و نه بر اساس ايدئولوژي يا دين داشته باشيم بي ترديد بايد به " جبهه ملي ايران" آدرس داد.
روشنفکران اسلامي اصرار بر حفظ هويت ديني خود دارند. براي همکاري موثر بين ما و آنها شايد لازم باشد که آنها نگاه هويتي به دين را به نگاه برنامه سياسي به دين تغيير دهند. همان رفتاري که جبهه ملي در پيش گرفت.
بهتر است اين جريان راه را بر همزيستي گرايشات مختلف بر حسب برنامه مشترک نبندد. من معتقدم ، جزميت ديني جامعه ما را به جدايي دين از دولت سوق نخواهد داد.
درمورد نگاه نيروهاي سکولار جمهوري خواه به جايگاه دين در جامعه بايد بگويم ، تفکر سکولار همراه با تفکر چپ آميخته و مبتني بر کم کردن نقش ديد و با نقش آن در جامعه همراه بوده است.
در فرايند تحول نهاد دين در جامعه اروپايي، ما امروز مي بينيم که کليسا ( چه در بخش کاتوليکي و چه در بخش پروتستاني خود) بر خلاف گذشته ها ديگر در ستيز با حقوق بشر، دموکراسي، صلح و هم زيستي ملل و نژاد ها نيست. سوال من در اينجا اينست که چطور مي توان معتقد بود که مسيحيت مي تواند در اين کشمکش هاي عمده اي که نيروهاي صلح طلب، آزاديخواه، دموکراتيک، حق طلب و عدالتجو در ايران دارند موضع به حق داشته باشد اما اسلام نمي تواند. چرا اين راه بر اسلام بسته است؟
همچنان که خانم شيرين عبادي متذکر شد بين اسلام و حقوق بشر تضاد بنيادين وجود ندارد، اگر اين سخن را بسط بدهيم مي توانيم نتيجه بگيريم که : بين دينداري و پايبندي به اصول دموکراسي و حقوق بشر تضادي وجود ندارد.
البته اين سخن خانم عبادي بر مذاق بسياري از روشنفکران سکولار ما خوش نيامد و با نوعي مخالفت و حتي اشمئزاز روبرو شد، شايد اين سخن براي امروز کمي زود باشد، اما من معتقدم که اگر اين بذري را که روشنفکران ديني ما مي کارند روزي به ثمر برسد و اسلامي متولد شود که خصوصيات اسلام قرون وسطايي را نداشته باشد، آنگاه اين سخن خانم عبادي براي طيف وسيعي از نيروهاي جامعه ما دلپذير خواهد شد.
من اميدوارم که نيروهاي سکولار ايران در ديدگاه خود نسبت به جايگاه و نقش دين در جامعه مدرن موفق به تجديد نظر شوند و متوجه باشند که در يک جامعه دموکراتيک دين الزاما در اختيار اغنيا، ظالمان، جنايتکاران و پس ماندگان تاريخ نيست. دين مي تواند همان نقشي را که در جوامع غربي ايفا مي کند در ايران هم داشته باشد.

در ارتباط با نقش عامل خارجي در تحولات ايران، من نقش سياست محافظه کاري جديد آمريکا را در تحولات ايران مثبت نمي بينم و آن را به نفع حرکت دموکراسي خواهي مردم ايران ارزيابي نمي کنم. در جامعه اي نظير ايران با ساختار اجتماعي و فرهنگي موجود و حد رشد جامعه مدني، عامل خارجي نمي تواند نقش تعيين کننده اي در تعيين سرنوشت ايران داشته باشد.

در انتهاي صحبت امشب مي خواهم تاکيدي داشته باشم بر گسترش حزبيت باز و گسترده. بايد در زمينه سازماندهي نيروها با خلاقيت برخورد کنيم به نحوي که بتوانيم در تشکلاتمان بيشترين ارتباط را با پايه هاي اجتماعي برقرار سازيم. بايد روشهاي دموکراتيک تري را در ساختارهاي حزبي به کار بنديم و عضو حزب را کسي بدانيم که حاضر باشد به نفع آرمانهاي حزب کار کند و زماني که عضويت حزب را پذيرفت حق راي داشته باشد ( نه اينکه لزوما براي راي دادن به گردهماييها بيايد). در حال حاضر احتياج به ساختارهايي با يک رهبري متمرکز نيست و بهتر است افکار عمومي را نسبت به يک مدل معيني مانند جمهوريخواهي آشنا کرد. بايد بيش از هر چيز به پايه اجتماعي متکي شويم و نه رهبران سياسي. بايد به جاي بيانيه نويسي ها به سمت سازماندهي اتفاقها و رويداد ها شتافت. 

افزودن نظر جدید