انقلاب بهمن و دیدگاه ها

بیست و ششمین سالگرد بهمن با مهرداد مشایخی و سیاوش دهقان

نادر زرکاری اداره جلسه را به عهده داشت. میهمانان هریک پس از دو نوبت سخنرانی متناوت به پرسش های حاضران پاسخ دادند.
اکبر مهدی، بابک امیر خسروی و فرخ نگهدار در جلسه 12 فوریه به بحث و گفت و گو با علاقه مندان خواهند نشست.
گروه پال تاک "اتحاد جمهوری خواهان ایران"

سياوش دهقان
سیاوش دهقان اولین سخنران جلسه 5 فوریه، با توضیح موضوع داستانی در ارتباط با انقلاب روسیه بحث خود را آغاز کرد:
در این داستان اشرافیت روس به خانه ای تشبیه شده است که در اثر گذشت زمان و عدم رسیدگی به رو به تخریب گذاشته و بر خلاف ظاهر زیبا از بنیادی محکم برخوردار نیست. وضع یکی از دیوار از بقیه بخشها سست تر است و خدمه آشنا به ساختمان هر روز منتظر ریزش آن دیوار هستند. سرانجام روزی دیوار فرو می ریزد و همانها که تا دیروز منتظر این واقعه بودند از وقوع آن ابراز تعجب می کنند.
حکایت دمکراسی و انقلاب ایران نیز از دیدگاهی به داستان آن خانه و آن دیوار شبیه است.
به عقیده من در انقلاب بهمن هیچ کس و گروهی خواهان دمکراسی نبود و سالها پس از وقوع آن همه در این تعجب به سر می بریم که چرا دمکراسی با انقلاب به ایران نیامد.
در اینجا می خواهم با اتکاء به تجربه شخصی خود به دیدگاه طرح شده بپردازم. 
از سال 1348 به بعد در یک تشکیلات با نظرگاه های مائوئیستی فعالیت میکردم. به اصول موضع آنروز سازمان آگاه بودم. یعنی مطالعه دقیق داشتم و اگر بتوان این را "آگاهی" نامیده، می توانم ادعا کنم درباره آنچه می کردم "آگاهی" مکفی داشتم.
من همچون بسیاری دیگر که در جنبش چپ خانه گزیده بودیم. نظر لنین درباره دولت انقلاب، دیکتاتوری و دمکراسی را پذیرفته بودم. بر این اساس دیکتاتوری و دمکراسی هر دو ابزار حکومت یک طبقه بر طبقه دیگر بودند.عملا این هر دو، دو روی یک سکه محسوب می شدند. معتقد بودیم، دمکراسی شیوه تسلط و اعمال دیکتاتوری طبقه بورژوا به طبقه کارگر است و تنها در میان خود دمکراسی اعمال می کند. این تئوری در بین ما مائوئیستها ترجمان خود را در پیروی از نظریه مائو در زمینه دولت انقلابی می یافت. آن عبارت بود از اینکه دولت خلق شکل گسترش یافته دیکتاتوری پرولتاریا است و در مقابل ضدخلق قرار می گیرد، به 90% جامعه دمکراسی می دهد و بریک اقلیت 10 درصدی، دیکتاتوری اعمال می کند.
ما معتقد بودیم که دمکراسی در غرب در حقیقت یک "شبه دمکراسی" است و بر پایه چپاول جهان سوم بنا شده است. می گفتیم نظام های سیاسی غربی بخشی را از آنچه چپاول می کردند به طبقه کارگر و یا اشرافیت کارگری سپرده و با ایجاد یک رفاه نسبی طبقه پیشرو را به سکوت وا می داشتند. از اینجا نتیجه می گرفتیم که دمکراسی نوع غربی اصلا در ایران به عنوان یک کشور تحت سلطه و جهان سومی قابل دستیابی نیست.
خلاصه اینکه در وهله اول دمکراسی را مثبت نمی پنداشتیم و در مرحله بعد آنرا برای ایران قابل تحقق نمی دانستیم. واقعیت این است که مجموعه شناخت من در آن سنین 20 سالگی و بسیاری از ما از غرب، همان بود که در آثار لنین، مائو و بعضا مارکس می خواندیم. در رابطه با دیگر گروه ها نیز کم و بیش به همین ترتیب بود. به عنوان مثال حزب توده را بنیادهای فکری مشابه و اختلافاتی در سطح، در کنار ما قرار داشت، مثلا آنها بیش از ما به تمرکز سرمایه، سرمایه ملی و سرمایه داری دولتی اعتقاد داشتند. در مقابل ما به خاطر اعتقاد به اصل مالکیت خصوصی تا سالهای طولانی و پیش از استقرار نهائی کمونیسم، به بورژوازی ملی بیشتر بها می دادیم و خود را به آن نزدیک می دیدیم.
گروه چریکهای فدائی در عمل نیز با دمکراسی در نبرد بودند. آنها در شرایط نظامی زندگی می کردند و از این روی امکان یادگیری دمکراسی حتی در زندگی شخصی از آنها سلب می شد. البته ما مائوئیستها نیز به نبرد مسلحانه اعتقاد داشتیم و در آن جهت نیز عمل می کردیم اما عمل ما دراین زمینه بسیار محدود تر بود. در مجموع دمکراسی به عنوان یک نظام سیاسی در دیدگاه های هیچ یک از گروه های چپ ایران جایگاهی نداشت. من خود از سال 1352 بدین سوی، به اصطلاح به میان طبقه کارگر رفتم و بعنوان یک مائوئیست تشکیلاتی در جهت تشکیل "حزب کمونیست" عمل می کردم. ما همچنین به برپائی "ارتش خلق" اعتقا داشتیم و در مسیر آن حرکت می کردیم. "جبهه خلق" که در راه تدارک آن بودیم یکی دیگر از سه سلاح جادوئی بر شمرده بود که قرار بود با کمک آنها ایران را "نجات دهیم".
تصور این بود که حزب کمونیست تنها یکی است، احتمالا توسط ما تشکیل می شود، یک بار قدرت را تصاحب می کند و برای همیشه بر سر کار خواهد ماند. مبنای این تصور هیچ گونه ارتباطی با تفکر دمکراتیک نداشت. بقیه احزاب از نظر ما تنها وسائلی برای کنترل توده ها و ابزارهای جانبی بودند که حزب کمونیست حق داشت هر لحظه می خواهد از آنها "استفاده" کند. با آزادی بیان به شدت مخالف بودیم و گرچه مائو را نقل می کردیم که می گفت: "بگذار صد گل بشکفد و صد مکتب رقابت کند" اما به سرعت در پی آن می افزودیم: هرگاه بورژوازی بخواهد از این شعار سوء استفاده کند آنرا به سختی سرکوب خواهیم کرد. البته همین بخش دوم نیز گفته مائو بود. او در پی ایجاد برخی تنش ها در مجارستان و تأثیر آنها درچین، در جلد پنجم مجموعه آثار خود نوشت: "ما از این فرصت استفاده کردیم تا مارها از لانه برون آیند و ما آنها را سرکوب کنیم." این تأکیدات با این هدف صورت می گیرند که بگویم به لحاظ تئوریک ما هیچ قرابتی با دمکراسی نداشتیم.
گروه دیگر که توسط آقای لاشائی" مارکسیست های اسلامی" نامیده شدند، مجاهدین بودند. این گروه با نامگذاری مذکور نه تنها مخالفت نکرده بلکه آن را پذیرفتند. اینها در برخورد با دموکراسی سر سخت تر و در پذیرش دیکتاتوری آمادگی بیشتری داشتند که شاید اعتقاد به امامت و این قبیل ریشه آن باشد. 
اگر بپذیریم که دمکراسی محصول مدرنتیه است، سپس پرداختن به نیروهای مذهبی و رابطه آنها با دمکراسی بلاموضوع می گردد، آنها نیروهای سنت گرائی بودند که هیچ گاه دمکراسی را در گفتمان خود راه ندادند. 
برای رعایت انصاف باید بگویم که چپ های غیر مارکسیست رابطه مناسب تری با دمکراسی داشتند. به عنوان مثال می توانم از نشریه "جهان نو" و ناشر آن آقای دکتر رحیمی نام ببرم. آنها در همان دوره از دیدگاه دمکراسی به چپ مارکسیستی انتقاد می کردند و پس از انقلاب نیز از معدود نیروهائی بودند که به برپائی "دادگاه های" انقلابی که همه ما آنها را قبول داشتیم اعتراض و برخورد کردند. به یاد بیاوریم که خلخالی کاندید حزب توده برای مجلس خبرگان بود.
خلاصه اینکه در واقع انقلاب به بسیاری از شعارهای مرکزی چپ مارکسیست، جامه عمل پوشاند: مبارزه با امپریالیسم به عنوان سیاست دولتی، برخورد با سرمایه های کلان، دولتی کردن ها و از این قبیل.

دکتر مهرداد مشايخی
سپس دکتر مهرداد مشایخی با قرار گرفتن در جایگاه سخنران توضیح داد که او در بخش اول سخنان خود به چرائی که اهمیت بودن گفتمان دمکراسی در انقلاب بهمن خواند پرداخت. او گفت به این خواهد پرداخت که ایران از جنبه های ساختاری، همچون فرهنگی، اجتماعی، سیاسی و ... تا چه حد می توانست پذیرای دمکراسی باشد و دیگر اینکه به لحاظ ذهنی نیروهای فعال شرکت کننده در انقلاب در چه مرحله ای قرار داشتند.
دکتر مشایخی گفت:
بسیاری از محققین بر آنند که ایران در طی صدسال گذشته بیشترین تعداد جنبش های همه گیر و رادیکال را دارا بوده است. جان فوران یکی ازا ین محققین است. یکی از کتابهای او در این رابطه، در ایران نیز به نشر رسیده است. او ایران را در ردیف کشورهائی همچون، مکزیک، بولیوی، چین و فرانسه قرار میدهد.
جنبش مشروطه در سال های 11-1905، جنبش های قومی و منطقه ای در سالهای 1-1920 ومجددا در سالهای 46-1945 ، 1952 جنبش ملی شدن صنعت نفت و سپس انقلاب بهمن نمونه هائی در تأئید مدعای این نظریه هستند. البته اعتراضات وسیع همچون سالهای 
40-1339 ( 1960 ) که به اعتصابات معلمان انجامید، خرداد 1342 (1953) و خرداد 1376 (1397) را نیز می توان در کنار جنبش های بزرگ مطروحه، برشمرد.
ما در عین حال شاهدیم که علی رغم این تعداد جنبش های اجتماعی، دمکراسی هیچگاه گفتمان مسلط جامعه نشد. رشد سرمایه داری در ده های آخر حکومت سلطنتی که به دلیل نقش شرکتهای فراملیتی در آن، بسیاری آن را رشد سرمایه داری وابسته می نامند، به جابجائی هائی در بافت اجتماعی ایران انجامید. نیروهای دهقانی آزاد شده و به شهرهای بزرگ راهی شدند. سیستم نتوانست این نیروها را جذب کند و در نتیجه آنها به اقشار تهی دست حاشیه نشین شهرها (به ویژه تهران) تبدیل شدند و همانها سپس نقش بزرگترین ارتش ذخیره و بالفعل نیروهای اسلامی را پذیرفتند. اینها زمینه های پوپولیستی انقلاب بهمن را فراهم کردند.
ساختار استبدادی- بورکراتیک و متکی به فرد جنبه دیگری از ویژگی های جامع ایران پیش از انقلاب بود. شاه بر فراز دستگاه بورکراسی، در همه زمینه ها تصمیم نهائی را اتخاذ می کرد و به نوعی حتی سرمایه های ملی و بازار نیز از تصمیمات او متأثر بودند. در این چارچوب نیروهای جامعه مدنی هیچگونه فضای رشد نداشتند.
موضوع ذهنیت و فرهنگ نیروهای شرکت کننده در انقلاب نکته دیگری است که در این راستا حائز اهمیت است. واقعیت این است که تمامی نیروهای شرکت کننده از چپ مارکسیستها، نیروهای ملی و ملی مذهبی در چند مسأله هم گفتمان شدند. گفتمان مشترک ربطی به پایگاه اجتماعی تک تک نیروها نداشت. بسیج حول یک توده بی شکل و بی هویت به نام خلق، امت، مردم و ... شکل گرفت. در این گفتمان امت و یا خلق در مقابل امپریالیسم و یا دیکتاتوری و استبداد قرار می گرفت. رهبری انقلاب که در نهایت در دست نیروهای مذهبی قرار گرفت نیز طبیعتا همین ذهنیت را داشت که بی تأثیر از فرهنگ غالب در چپ مارکسیست نبود.
در این جنبش پوپولیستی، جنبش های خاص جامعه مدنی همچون زنان، دانشجویان، کارگران، فرهنگیان و ... جایگاهی نداشتند.
بگذارید به یاد بیاوریم وقتی که زنان در اولین ماه های پس از انقلاب حول خواستهای مشترک و خاص خود جمع شده و دست به اعتراض زدند، اعتراض آنها غالبا با سکوت و یا مخالفت نیروهای ملی و چپ روبرو شد. به آنها گفته شد که انقلاب یک جنبش خلقی است و مسائل زنان را "دیرتر" و "به موقع خود" مورد توجه قرار خواهد داد. قابل ذکر است که در ماه های اول نزج گیری جنبش انقلاب نیروهای جامعه مدنی همچون کانون نویسندگان، کانون فرهنگیان، کانون دانشگاهیان و از این دست نقش بسیار برجسته تری در حرکت داشتند و شاید اگر این دسته 
می توانست در ادامه حرکت نیز نقش خود را حفظ کند، قادر میشد مهری و لو کمرنگ، از دمکراسی را بر طومار خواسته های انقلاب بکوبد. اما چنین نشد.
پس از انقلاب نیز شانس کوچکی برای نقش گسترده تر گفتمان دمکراسی در جنبش آن لحظه بوجود آمد. در این رابطه می توانم از "جبهه دمکراتیک ملی" نام ببرم. این نیرو که از چپ های غیر مارکسیست تشکیل شده بود به درستی تضاد اصلی را در تقابل دمکراسی و دیکتاتوری می دید و بدین ترتیب با "پیکار" و نیروهای مشابه که مبارزه با امپریالیسم را محوری می دیدند فاصله مشخصی داشت. عدم حمایت نیروهای چپ و ملی از "اتحاد دمکراتیک ملی" و یا گفتمان مطروحه از سوی آن، به اولین حمله وسیع به آزادی های اجتماعی از جمله توقیف روزنامه" آیندگان" انجامید.
حکومت متوجه شد که خواست دمکراسی چندان همه گیر نیست و از طریق بحران های مقطعی می توان آن را در حصار نگه داشته و نهایت سرکوب کرد از آن پس "بحران سازی" تبدیل به یکی از شاخصه های نظام اسلامی شد. گرچه بخشی از این بحران ها با طبیعت ساختاری نظام مرتبط بودند اما بخشی دیگربرنامه ریزی میشدند. فراموش نکنیم خاتمی گفته بود که دولت او به طور متوسط هر نه روز با یک بحران روبرو بوده است. واقعیت این است که جمهوری اسلامی یک حکومت کلاسیک جهان سومی نیست. من در یکی از مقالات اخیر خود به مشخصه مطرح شده یعنی، بحران سازی طبیعی و برنامه ریزی شده نظام به تفصیل اشاره کرده ام. آقای حسین گنج بخش نیز در مطالب دیگری با کاربرد اصطلاح "نظم آشوبی" به همین مشخصه اشاره دارد. 
امروز، 26 سال پس از انقلاب بهمن می توان نتیجه گرفت که گرچه گسترش گفتمان دمکراسی باید یک بخش مهم از فعالیت ما را تشکیل بدهد اما شاید مهمتر از آن شکل گیری بدنه جامعه مدنی است. سازماندهی نهادهای زنان، جوانان، دانشجویان، کارگران و... از اهمیتی درجه اول برخوردار است و من معتقد هستم که بدون شکل گیری و استحکام آنها، هیچ جنبش دمکراتیک نمی تواند شانس موفقیت داشته باشد.

سیاوش دهقان در بخش دوم سخنان خود گفت:
در ادامه بخش اول بحث امروز می خواهم بر آن تأکید کنم که گرچه ما نیروهای چپ، که خود را مدرن می شماردیم خواهان آزادی زندانیان سیاسی چپ بودیم و می خواستیم که امکان فعالیت آزاد برای ما وجود داشته باشد و گرچه بیژن جزنی بر خلاف ما مائوئیستها تضاد اصلی را تقابل با دیکتاتوری و نه امپریالیسم می نامید، اما از افکار "آزادیخواهانه" ما و تئوری های "ضد دیکتاتوری" جزنی میوه دمکراسی نمی روئید. ما عملا طرفدار آزادی خودمان بودیم.
من در عین حال به چپ های غیر مارکسیست ها اشاره کردم. آنها نیز با تمام گرایشات دمکراتیک که داشتند از دمکراسی به عنوان یک نظام سیاسی بسیار دور بوده و عملا به سوسیالیسم تخیلی می اندیشیدند. به نظامی نظر داشتند که مالکیت خصوصی در آن وجود نداشت، قدرت دولت بسیار زیاد بود و یک برابری اتوپیائی در آن مسلط بود. در نتیجه هرگاه به فرض محال تفکر آنها نیز به پیروزی می رسید ثمره آن پیروزی دمکراسی نبود.
در کنار اینان البته نظام سلطنتی نیز قابل طرح است. این نظام خواهان توسعه بود و پوششی مدرن برای جامعه می طلبید اما با جامعه مدرن دمکراتیک بسیار فاصله داشت. توسعه مورد نظر آنها آمرانه و از بالا بود. دکتر روحانی وزیر آب و برق نظرات این گروه را به مدونترین شکلی رائه داد. او توضیح داده بود که تنها راه، صنعتی شدن کشور است و در صورت نیاز باید از سرکوب استفاده کرد. او از جمله می گفت بسیاری از روستاها چنان دور افتاده هستند که نمی توان به آنها آب و برق رساند پس باید آنها را تخریب کرد. می گفت یا محروم کردن این روستاها از آب و برق می توان آنها را به تمرکز در روستاهای بزرگتر وادار ساخت.
در عین حال حساب نهادهای مدنی خیلی جدا از گروه های سیاسی نبود. به خاطر می آورم که در سال 47 مطلبی توسط آقای به آذین تحریر شد که تیتر آن عبارت بود از "درباره آزادی" که تیغ سانسور به اجبار تیتر مقاله را به "درباره ضرورت" تغییر داد. این مطلب دست به دست میان ما چپ ها می گشت. محتوای آن درباره رابطه میان ضرورت و آزادی بود و اینکه در تیتر مطلب "ضرورت" به آسانی جای "آزادی" را گرفته بود نشان میداد که "آزادی" مطرح شده ربطی به دمکراسی نداشت.
شورای کارگری کارگران نفت که در مقطعی به قوی ترین سازمان کارگری در ایران تبدیل شد، نمونه دیگری از همین دسته است. رهبری این جنبش با وجود قدرت مقطعی که بدست آوردند به دلیل عدم اعتقاد به دمکراسی نتوانستند تأثیری دمکراتیک بر جنبش انقلابی بگذارند. گرچه با نظر آقای مشایخی مبنی بر نیاز جامعه ما به نهادهای مدنی موافق هستم، اما معتقدم گسترش گفتمان دمکراسی از اهمیت درجه اول برخوردار است و معتقدم هرگاه نهادهای مدنی بدون اتکاء به تئوری دمکراتیک تشکیل شوند می توانند حتی به ابزار سیستم دیکتاتوری تبدیل گردند.
در عین حال و در انتها باید بدانیم که دمکراسی تنها در چارچوب پذیرش مالکیت خصوصی ممکن است و با گفتمان ضدامپریالیستی نمی توان دمکراسی آفرید.

دکتر مهرداد مشایخی بخش دوم را چنین آغاز کرد:
در فاصله بخش اول و این بخش از سخنانم، سؤالات بسیاری مطرح شد که سعی می کنم در چارچوب بحث خود به برخی از آنها بپردازم.
از جمله درباره طبقه کارگر سئوال شده بود. واقعیت این است که طبقه کارگر ایران در سال 1357 بسیار محدود و جوان بود. در عین حال همچنین ریشه ها و وابستگی های عمیق روستائی داشت. مجموعه طبقه کارگر توسط موج مهاجرت از روستاها مرتب تغذیه می شد و این امر حرکت دمکراسی را تضعیف می کرد. ازسوی دیگر سرمایه داری ملی تحت شعاع دربار قرار داشت. این روند نیز برخلاف کشورهای کلاسیک داری نظام سرمایه داری بود. زیرا در این کشورها حکومت تحت شعاع خواسته های سرمایه داری قرار داشت در نتیجه سرمایه داری ایران نمی توانست دارای ایدئولوژی لیبرال باشند. در آمد نفت نیز مزیدی بر علت بود.
اما طبقه متوسط که گسترش آن یکی از نتایج افزایش درآمد نفت و جاری شدن آن در سیستم کشور بود، در جهت دیگری عمل کرد. این طبقه که، متخصصین، تحصیل کردگان، نویسندگان، فرهنگیان و غیره را در خود جای می داد، به عامل بسیار مؤثر در تحولات اجتماعی تبدیل شد. جنبش ها و از جمله انقلاب بهمن تبلور خواسته های این طبقه بود.
در یک مقایسه می خواهم به موضوع اجتماعی و تأکید بر مسأله سیاسی بپردازم. تایوان و کره پروسه صنعتی شدن را تقریبا همزمان با ایران آغاز کردند در حالی که امروز در روند دمکراتیزاسیون آنها به مراتب از ایران پیشتر هستند. پس با توجه به همزمانی شروع پروسه صنعتی شدن در ایران و این کشورها، و این واقعیت که ایران با فاصله بسیار از آنها عقب مانده است، می توان نتیجه گرفت که عامل دیگری در پیشرفت سریعتر آنها تأثیر داشته است. به نظر من این عامل همان تأکید بر مسأله سیاسی است.
ایران در 8-27 سال اخیر درگیر تجربیات سیاسی بسیار گوناگون بوده است که جنبش مسلحانه، انقلاب، شورش های شهری، تومار نویسی، بسیج برای شرکت در انتخابات از این جمله هستند. به عقیده من در سال 1376 امکانی بوجود آمد، تا اصلاح طلبان حکومتی بتوانند فضا را برای شکل گیری نهادهای مستقل جامعه مدنی مهیا سازند. آنها از پشتیبانی وسیع مردم برای این کار برخوردار بودند. عمل کردن به این ضرورت، ظرفیت های 
طولانی مدت در جامعه پدید می آورد. اما آنها این را نمی خواستند و همچنان به دنبال استفاده توده وار از مردم بودند. 
می خواستند مردم را به صورت توده ای به یک کار مدنی مثل شرکت در انتخابات تشویق (وادار) سازند.
رأی به خاتمی گرچه مورد تأئید من قرار دارد- به ویژه در دوره اول ریاست جمهوری وی - اما این تأئید نمی بایست به صورت توده وار می بود. در آنروزها می بایست مثلا به عنوان نهادهای زنان رأی داده می شد و خواست های مشخص طلب می شد، همچنین به عنوان نهادهای، دانشجویان، کارگران و غیره. مشابه این برخورد در میان طرفداران رفراندوم دیده می شود. به گمان من اینها نیز در تلاش هستند تا مردم را به صورت توده وار در اطراف شعاری ساده بسیج کنند.
عدم توجه به نهادهای جامعه مدنی و شکل گیری و گسترش آنها را نقطه مشترک طرح رفراندوم، جنبش دوم خرداد و انقلاب بهمن می بینیم. 

بخش: 

افزودن نظر جدید