یادداشتی بر "سفر با بال‌های آرزو"

آن عاشقان شرزه، که با شب نزيستند

هنگامی که نوشته‌های نقی حمیدیان را که قرار بود کتاب "سفر با بال‌های آرزو" بشود را می‌خواندم، با هر اشاره‌اش به گذشته سفر می‌کردم و روزگاری که بر ما گذشت.
به ياد می‌آورم که در زمان حکومت سلطنتی در ايران، در میان صفحه و نوارهای موزيک عمويم، موزيکی بود که یکی از زیباترین ترانه‌های پاپ ایران است. ترانه‌ای با شعری از شهریار قنبری که بیگمان از بهترین ترانهسراهای ایران است و آهنگ فوق‌العاده زیبایی از اسفندیار منفرد زاده که در فیلم خداحافظ رفیق امیر نادری، توسط فرهاد مهراد خوانده شد و از جمله با این ترانه، فرهاد به محبوبیت رسید. "خونی که جمعه‌ها به جای باران میچکيد، در صدای فرهاد کاملاً متجلی است". کتاب نقی حمیدیان را می‌خواندم و زمزمه می‌کردم:

توی قاب خیس این پنجره‌ها، عکسی از جمعه‌ی غمگین می‌بینم
چه سیاهه به تنش رخت عزا، تو چشاش ابرای سنگین می‌بینم
داره از ابر سیاه خون میچِکه، جمعه‌ها خون جای بارون میچکه
نفسم در نمیاد، جمعه‌ها سر نمیاد
کاش میبستم چشامو، این ازم بر نمیاد 

ولی چيز ديگری که برايم جالب بود و همچون بسیاری از خاطرات کودکی که نمی‌دانی چه سالی ولی همواره همراهت است، عکس روی جلد اين موزيک بود که نمائی از يک دستگاه جک پات بود با عکسی از پرچم آمريکا و يک سکه يک تومانی که از دستگاه به بيرون پرتاب شده بود و عکس پهلوی روی سکه جلو پرچم آمريکا خم شده بود. از فرهاد در ترانه‌ای ديگر به نام کوچه می‌شنويم که می‌خواند:

کوچه‌ها تاريکن دکونا بستن
خونه‌ها خاموشن طاقا شکستن
از صدا افتاده تار و کمونچه مرده ميبرن کوچه به کوچه

ولی پیش از خواندن فرهاد در لابلای صداهايی که تداعی حال و هوای روستا را دارد دنبال صدای کسی می‌گشتيم که سياهکل را "پچ پچ" می‌کند. البته اسفندیار منفرد زاده خود اين موضوع را در گفت و گويی رد کرده است. راستین يا دروغین بودن اين شنيده‌ها، یا آنچه دوست داریم بشنویم، مادام که سنديت نيافته‌اند، بسته به فانتزی شنوندگان، ممکن است تأثير جدی در انتخاب‌های نوجوانی بگذارد! به راستی تاريخ ما سرشار از اين "پچ پچ"هاست و چون اين درگوشی گفتن‌ها تاريخ شفاهی هستند، بخشی از فرهنگ عامه می‌شوند و گاهی افراد و داستان‌های مربوط به آنها به استوره‌ها تکامل پيدا می‌کنند.

به اين گونه مطالب، نوشته‌ها و آثار هنری در باره يا پيرامون جنبش فدائيان در آثار بزرگان معاصر ادب پارسی بسيار بر می‌خوريم.* آنها بیش و کم با اين جنبش از ديد و زاويه‌ای حماسی برخورد کرده‌اند. از درون اين جنبش رهبران سياسی احزاب و سازمان‌های سياسی، فعالين اجتماعی و حقوق بشری، نويسندگان، شعرا و پژوهش‌گران بسياری سر برون آورده‌اند که امروز شاید بسیاری از آنها با جنبش فدائی به گونه مستقیم رابطه‌ای ندارند، ولی به گذشته خود و راهی که برگزيده‌اند، افتخار می‌کنند، چرا که مسير انسانی زندگی‌شان را جهت‌دار و معنی‌دارتر کرده است. آنها که دلی در اين وادی داشته‌اند، در هرکجای اين کتاب تکه‌ای از قلب پاره پاره خود را می‌يابند و نشانی و نقشی از خود را. آنها در می‌يابند که تنها نبوده‌اند و فراموش نخواهند شد. بسیاری از ناامیدترین آنها نیز می‌دانند که "از اسب افتاده‌اند، نه از اصل". 

آنچه در این کتاب بیش از هر چیز خواننده را شیفته خواندن و زمین نگذاشتن می‌کند، صداقت نویسنده است در بازگویی آنچه بر او و هم‌رزمانش گذشته، بدون اینکه مبارزاتش را چماقی بکند برای بر سر دیگران کوبیدن یا به رخ این و آن کشیدن. او حتا در پی پر کردن نفت چراغ دکان سیاست برای محق قلمداد کردن گذشته خود نیز نیست. بلکه این کتاب از جمله معدود کتاب‌هایی است که نه بر آن است که ریشه‌ی یک جریان سیاسی را با زیر علامت سؤال بردن رهبران یا بنیان‌گزارانش بزند و نه قصد تصویه حساب با دیگران را دارد. اگرچه به وضوح اختلافاتش را با دیگران بازگو می‌کند ولی به خود اجازه توهین کردن به آنها را هم نمی‌دهد. بله حمیدیان حتا در باره دشمنان نظری‌اش نیز محترمانه صحبت می‌کند. احترام!!؟ بله همان پدیده‌ای که مدت‌‌ها از فرهنگ و گفتمان بسیاری از سیاسیون رخت بر بسته بود. او دیگر حرف حافظ را بعد از این همه "فراز و نشیب" تجربه کرده و می‌داند که "نه هر که چهره برافروخت دلبری داند، نه هر که آينه سازد سکندری داند، نه هر که طرف کله کج نهاد و تند نشست، کلاه داری و آيين سروری داند! برخلاف انتظار خواننده از صحنه‌های "action" در این کتاب کمتر می‌بینی. اگرچه تا نامی از چریک‌ها برده می‌شود، عده‌ای تنها انتظار خواندن در باره‌ی مسلسل، سیانور، شکنجه و اعدام را دارند. در حالی که حمیدیان که خود در کوران و درگیر این مسایل بوده، امروز در حد توان خود (که به حق قابل قدردانی نیز هست)، سعی می‌کند که ریشه‌ی این جنبش را از زاویه‌ای دیگر بررسی نماید. وی بخشی از تاریخ ایران را بازگو می‌کند که طی غریب به چهار دهه سعی در تحریف مثبت و منفی آن شده است. تاریخی که جوانان این دوره که تصور می‌شد آنها را می‌توان شستشوی مغزی داد و مانند آدم مصنوعی کنترل کرد، باید از آن اطلاع داشته باشند، واگرنه آن اشتباه‌ها را دوباره تکرار خواهند کرد. جوانانی که اغلب و علی‌رغم مدارج علمی بالا، فرق سلسله‌ی قاجار و پهلوی را با هم نمی‌دانند. واقعیت این است که خواننده کنجکاو و به‌خصوص مهاجر کتاب، مانند فرزندخوانده‌ای، حالا در نوجوانی‌ (مهاجرتش)، در پی یافتن گذشته، هویت، تاریخ، دلایل و چون و چراهای خود است و کتاب تا حدی این عطش را سیراب می‌کند.

از برجسته‌ترين قسمت‌های کتاب بخش مربوط به ترکمن صحراست که به خصوص بسيار مورد استقبال ترکمن‌ها قرار گرفته است. همچنين متن دفاعيات اسداله مفتاحی در دادگاه تجديد نظر ارتش، يکی از اسنادی است که تاکنون منتشر نشده بودند. 
با خواندن "سفر با بال‌های آرزو" که تنها بخشی از اين جنبش انسانی را به تصوير می‌کشد، دريافتم که قلب بزرگ بسياری از اين اين انسان‌ها در خود جائی و فرصتی برای کينه‌توزی و کينه‌توزان ندارد و نمی‌گذارد. این کتاب اما، به آن دسته از افراد پرخاشگر و کینه‌توز با ارائه سند و بررسی دلایل می‌گوید؛ ...عرض خود می‌بری و زحمت ما می‌داری!!
پيش از اين‌ها در حال و هوای سال‌های سياه خفقان که "ديوارها موش داشتند و موش‌ها هم گوش داشتند"، که تنابنده‌ای را جرأت بلند فکر کردن و حتا بلند نفس کشيدن نبود، در خفا گروه‌هايی از جوانان پيشرو که اغلب دانشجو بودند، با شرايط اجتماعی، فکری، سياسی و علمی گوناگون شروع به سازمان‌دهی حرکت‌های سياسی ـ نظامی در نقاط مختلف ايران کردند. حرکت‌هايی که بعداً نام سازمان چريک‌های فدائی خلق ايران را به خود می‌گيرد. 
نقی حميديان يکی از آن جوانان ديروز است که از جمله مبارزان نسل اول جنبش فداييان خلق ايران است و بيش از ۲۵ سال از عمر خود را صرف فعاليت‌های سياسی - تشکيلاتی کرده است. حميديان در سال ۱۳۵۰ بازداشت و به ده سال زندان محکوم ‌شد و در آستانه انقلاب از زندان آزاد شد. حميديان بعد از پيروزی انقلاب به عضويت مرکزيت سازمان چريک‌های فدايی خلق در آمد و در آغاز سال ۶۱ با عضويت در دفتر سياسی فداييان خلق ايران (اکثريت) به فعاليت خود ادامه ‌داد و در سال ۱۳۶۹ از اين سازمان کناره‌گيری کرد.
وی بخشی از تاريخ نانوشته ما را به شکل خاطرات در کتاب "سفر با بال‌های آرزو" به رشته تحرير در می‌آورد و همچون زنی باردار که مدتی طولانی عزيزش را حمل می‌کند، با انتشار این کتاب (اگرچه زودرس) از فشار حمل اين بار مقدس خود را رها می‌کند. بخش‌های زيادی از کتاب حميديان مربوط به افرادی است که در اسناد و مراجع تاريخ جنبش فدائی هرگز يا حداقل کمتر نامی از آنها شنيده‌ايم.
افرادی که شايد برای ما، نوجوانان آن زمان، پوستری بر روی ديواری کنار پوستر چه گوارا بودند و سنبل و استوره‌ای از مقاومت در برابر استبداد. پوسترهايی که شايد فقط داشتن آنها بر روی ديوار خانه يا نصب آن در کوچه چه بسيار کودکان و نوجوانان هم سن و سال ما را به دست ابليس کوردل مرگ سپرد و يا وادار به زندگی در غربت کرد. تاکنون اغلب کتاب‌هايی را که در اين باره خوانده بودم یا مجموعه‌ای از شعارها، تهييج‌ها، تهمت‌ها، افتراها و تسويه حساب‌ها بودند و يا با سفارش و پشتيبانی و امکانات ویژه‌ای نوشته شده بودند. 
نقی حميديان بسيار با احتياط و یا بهتر بگویم، مسئولانه نوشته است. برای رهبران و کادرهای فدائی شايد مروری در سطح جنبش و بيشتر يادآور خاطرات تلخ و شيرين و ترکيدن دوباره بغض‌شان باشد. ولی برای هواداران و سمپات‌های اين جنبش پنجره‌ای است که از زاويه‌ای ديگر رو به تاريخ معاصر ما گشوده می‌شود. پیشتر گفتم حميديان از انسان‌ها حتا از آنها که با وی اختلاف جدی نظری دارند با احترام ياد می‌کند. کار و نگرشی که حتا راديوهای رسمی و بين‌المللی آن را رعايت نمی‌کنند و آنجا که بخواهند، از افراد با الفاظی با بار منفی، کنايه و تحقيرآميز و يا جهت‌دار استفاده می‌کنند. یک‌روز گروهی را مبارز و روز دیگر بسته به قیمت نفت آنها را ستیزه‌جو، روزی مبارزین و دیگر روز بنیادگرای مسلمان معرفی می‌کنند و تا کنون هیچ‌کس به خود این اجازه را نداده که آن‌طرف میدان جنگ را بنیادگرایان آنگلساکسون مسیحی بنامد. از گونه نقی حميديان کم نيستند ولی شيوه‌ای را که وی برگزيده شيوه‌ی انسان‌های شريفی چون اسداله مفتاحی و عباس فرهودی است. اينگونه بايد نوشت! باشد که روزی مجموعه‌ی اين نوشته‌ها کارپايه‌ای برای کارشناسان و تاريخ نگاران بشود. تا آنها با تاريخ‌نگاری علمی خود نگارنده‌ی تاريخی باشند که هم از ضعف‌ها بگويد و هم نکات مثبت را، و بتوان به آنها استناد کرد. تاريخی که فراموش نشود و چراغ راه بيداران باشد. 

بی شک در باره جنبش فدائيان مطالب زيادی نوشته شده است. دو سال پیش نیز يکی از دوستان از سر لطفی که به من داشت، دست نوشته‌های يک جلد از کتاب چند جلدی‌اش را در اختيار من قرار داد تا آن را برای چاپ آماده نمايم. امیدوارم که آن مجموعه نیز روزی منتشر شود و به افکندن نور بر زوایای ناگفته کمک نماید. آنچه که من نمی‌دانم این است که دليل اين همه دست پناه چراغ راه رفتن‌ها چيست. اگر امثال نقی حميديان آنچه که گذشته را به رشته تحرير در نياورند، تحت تأثير تبليغات راست و دروغ در مورد اين جنبش، مردم ساده‌انديش، از پيروان اين جنبش‌ها به نام کسانی که خرمن می‌سوزاندند يا سر می‌بريدند ياد خواهند کرد. حجب و حيا و يا نگرانی‌ای در نوشتن، در بين فعالين سابق و فعلی اين جنبش وجود دارد که ضرورتی نداشته و باعث شده که بخش بسيار بزرگی از تاريخ معاصر ما نانوشته و مسکوت بماند. دليل اين ننوشتن را شاید می‌توان اينگونه ارزيابی کرد که اين تصور وجود دارد که مردم فراموش خواهند کرد و چرا بايد تکرار و يادآوری کرد که در برخی یا بسیاری از موارد اشتباه کرديم، ارزيابی‌مان غلط بود و نبايد با تکرار و اعتراف به اشتباه باعث سلب اعتماد مردم شويم و یا "اشتباه‌های ما در قياس با ساير جريان‌های سياسی و يا پر سروصدا، به مراتب کمتر بوده"! سؤال این است که چه کسی اشتباه نکرد؟! حميديان در بخش‌هايی از کتابش از بنيان‌گزاران اين جنبش با عناوينی چون "بی تجربه" يا "به علت دانش کم" و از اين قبيل ياد می‌کند. سئوال اينجاست که وی در مقايسه با کدام جريان سياسی موجود این ارزیابی را دارد؟ وی بنیان‌گزاران این جنبش را با کدام قالب فکری سیاسی غیر وابسطه می‌تواند مقایسه کند؟
اين کتاب در بسياری موارد به دليل عدم همکاری يا تماس تعداد بيشتری از دست اندرکاران، از کنار بسياری مسايل جدی چون پلونوم سال ۵۹ اين سازمان، نشريه کار ۳۵، بحث‌های نظری پيرامون ترجيح مبارزه بر عليه "امپرياليسم جهانی به سرکردگی آمريکا" و برای عدالت اجتماعی، بر مبارزه برای دموکراسی که عرصه‌ی بيشترین و دردآورترين کشاکش‌های نظری در اين سازمان بوده است را بسيار سطحی از کنارش ميگذرد. 
کتاب سفر با بال‌های آرزو خواننده را مأيوس نمی‌کند، ولی کماکان برخی سؤالات را بی پاسخ می‌گذارد. البته که در تشکیلاتی که این تیم از تیم موازی خود به دلایل امنیتی بی‌اطلاع بوده، بسیاری مسایل ناگفته خواهد ماند. ولی به‌طبع در مورد مسایل نظری چنین نباید بود. من به عنوان يک خواننده و ناظر امروزی به نوبه خود انتظار داشتم که اين کتاب اشاره‌ای می‌کرد به برخورد چريک‌های فدايی با مرحوم دکتر شاپور بختيار، که در خطيرترين موقعيت تاريخی نخست‌وزير ايران شد و دقيقاً در همان هنگام از سوی همه‌ی نيروهای انقلابی و حتا ملی‌گرا نيز طرد شد. همينطور به اوضاع کردستان و نقش و موقعيت چريک‌ها در آن منطقه از ايران. من تصور می‌کنم که اين کتاب اگرچه پنجره‌ای به سوی تاريخ جنبش چريکی فدائيان می‌گشايد ولی ناگفته يا کم گفته‌های بسياری دارد که انتظار می‌رفت که ساير رهبران اين جنبش به گونه‌ای آن زوايا را روشن می‌کردند و با انتشار تجربيات خود از تکرار اشتباه‌های تاريخی که گاهی سرنوشت کشور و مردمی را رقم می‌زنند، به سهم و توان خود جلوگيری می‌کردند ولی گويا تا آن روز که اين دوستان فرصتی بيابند تا ديگران را از تجربيات خود آگاه سازند وقت زيادی مانده است.
مطلب دیگری که در کتاب نظر خواننده را می‌تواند جلب کند این است که چرا نویسنده تنها یا بیشتر از خصوصیات مثبت درگذشته‌گان می‌نویسد. او که اینقدر رعایت می‌کند که نکند با نوشتن مطلبی راجع به فلان فردی که از پس کوچه‌ای، در ۳۰ سال قبل گذشته، شاید او هنوز زنده باشد و مشکلی برایش پیش بیاید، شاید این نگرانی را هم دارد که درگذشته‌گان و شهدای این جنبش نیز چون نیستند که از خود دفاع کنند، پس نباید نواقص آنها را نیز گفت! 

و اما کوتاه در باره انتشار این کتاب در خارج می‌توان گفت که در شرايطى كه امكان و اجازه نشر كتاب در ايران با دشوارى و موانع بسيار جدى از جمله تشديد مميزی و كمبود یا عدم اختصاص سهمیه كاغذ ﴿البته براى عده‌اى غير خودى﴾ همراه است، نشر كتاب در خارج كشور نيز با مشكلات خاصى روبروست كه براى آنهايى‌ كه دست اندركار نيستند باور آن بسيار دشوار است. براى نويسند‌گان خارج از ايران، اگرچه با مشكلاتى همچون سانسور و با مخاطرات نشر حقايق زياد درگير نيستند، اما موانعى مانند؛ مشكلات فنى كه على رغم امكانات موجود كه حاصل تلاش‌هاى پيگير اما پراكنده‌ى علاقمندان زبان فارسى است و مى‌بايست با امكانات آكادميك و به طبع حمايت دولتى به استانداردى يكسان تبديل شود از يك سو و از سوى ديگر هزينه سرسام آور چاپ، و ارسال كتاب به تعداد محدود و همچنین پراكنده كتابفروشى‌ها، تنها مراحل و گرفتارى‌هاى آخر يك نويسنده‌ى خارج از كشور هستند. كمتر نويسنده‌ى ايرانى در خارج را مى‌توان يافت كه نويسند‌گى، حرفه و محل درآمدش باشد. نويسندگان ايرانی، مانند بسيارى ديگر از فعالين اجتماعى، فرهنگى و حتا سياسى، براى امرار معاش به حرفه‌هاى ديگرى اشتغال دارند. در نتيجه براى دست به قلم بردن، نه تنها مشكلات برشمرده كه انگيزه و شورى مى‌خواهند كه در برخی با دورى زمان و مكان هر روز كمتر نيز مى‌شود. شايد از همين روست كه بسيارى تنها در دوران بازنشستگى تازه فرصت نوشتن مى‌يابند. نقى حميديان اگرچه هم بازنشسته نيست و هم اشتغال به شغلى كه مهاجرت به وى و بسيارى ديگر تحميل كرده ﴿منظور من نوع كار نيست، بلكه آنهايى كه با مهاجرت آشنايى دارند مى‌دانند كه در برخى سنين ديگر شغل انسان را انتخاب مى‌كند و نه شاغل شغل را﴾ يكى از اين نويسندگان است. وى از نسلى است كه كلمه‌ها بار و مفهوم ديگرى داشت. کلمه‌ها و مفاهیمی که نسل وی به کار می‌برند نیز امروزه برای بسیاری نامفهوم است. نسل جدید مفاهیم تازه‌ای دارند که برای نسل حمیدیان آن‌هم با گذشت و دوری 25 ساله از ایران تا حدی نامفهوم است. در این کتاب سعی شده که مفاهیم و اشاره‌ها نیز تا حدودی امروزی‌تر باشد. امید من این است که دوستان و صاحب‌نظرانی که در جریان مسایل مطرح شده در این کتاب هستند، با توصیه‌ها، پیشنهاد‌ها و به طبع انتقادهای خود در تصحیح، تدقیق و بهتر شدن چاپ‌های بعدی این کتاب با وی هم‌کاری نمایند. 

شهرام فرزانه‌فر 
يكشنبه ۴ بهمن ۱۳۸۳ استکهلم

* در شعر برخی از شاعران بزرگ ایران اشاره‌های زیادی به سياهکل و جنبش فداییان شده است که در زیر تعدادی از آنها می‌آید:

هوشنگ ابتهاج (ه. ا. سايه)، مرثيه جنگل

امشب همه غم‌های عالم را خبر کن!
بنشين و با من گريه سرکن،
گريه سرکن!
ای جنگل، ای انبوه اندوهان ديرين!
ای چون دل من، ای خموش گريه آگين!
سر در گريبان، در پس زانو نشسته،
ابرو گره افکنده، چشم از درد بسته،
در پرده‌های اشک پنهان، کرده بالين!

ای جنگل، ای داد!
از آشيانت بوی خون می‌آورد باد!
بر بال سرخ کشکرت پيغام شومی است،
آنجا چه آمد بر سرآن سرو آزاد؟
ای جنگل، ای شب!
ای بی ستاره!
خورشيد تاريک!
اشک سياه کهکشان‌های گسسته 
آيينه ديرينه زنگار بسته!
ديدی چراغی را که در چشمت شکستند؟
ای جنگل، ای غم!
چنگ هزارآوای باران‌های ماتم!
در سايه افکند کدامين ناربن ريخت 
خون از گلوی مرغ عاشق؟
مرغی که می‌خواند
مرغی که با آوازش از کنج قفس پرواز می‌کرد، 
مرغی که می‌خواست 
پرواز باشد...
ای جنگل، ای حيف!
همسايه شب‌های تلخ نامرادی!
در آستانه سبز فروردين، دريغا
آن غنچه‌های سرخ را برباد دادی!
ای جنگل، ای پيوسته پاييز!
ای آتش خيس!
ای سرخ و زرد، ای شعله سرد!
ای در گلوی ابر و مه فرياد خورشيد!
تا کی ستم با مرد خواهد کرد نامرد؟
ای جنگل، ای در خود نشسته
پيچيده با خاموشی سبز،
خوابيده با رويای رنگين بهار نغمه پرداز،
زين پيله، کی آن نازنين پروانه خواهد کرد پرواز؟
ای جنگل، ای همراز کوچک خان سردار!
هم عهد سرهای بريده!
پرکرده دامن!
از ميوه‌های کال چيده!
کی می‌نشيند درد شيرين رسيدن
در شيرپستان‌های سبزت؟
ای جنگل، ای خشم!
ای شعله ور چون آذرخش پيرهن چاک!
با من بگو از سرگذشت آن سپيدار،
آن سهمگين پيکر، که با فرياد تندر
چون پاره ای از آسمان، افتاد بر خاک!
ای جنگل، ای پير
بالنده افتاده، آزاده زمينگير!
خون می‌چکد اينجا هنوز از زخم ديرين تبرها.
ای جنگل! اينجا سينه من چون تو زخمی است.
اينجا، دمادم دارکوبی بر درخت پير می‌کوبد، 
دمادم.
تهران، فروردين ١٣٥٠


سياوش کسرايی، به سرخی آتش به طعم دود

ای نازنين من، گل صحرايی!
ای آتشين شقايق پُر پَر!
ای پانزده پَر متبرک خونين!
برباد رفته از سر اين ساقه جوان
من زيست می‌دهم به تو در باغ خاطرم
من در درون قلبم، در اين سال سرخ،
عطر اميدهای ترا غَرس می‌کنم.
من بر درخت کهنه اسفند می‌کنم به شب عيد
نام سعيد سفيدت را ای سياهکل ناکام!
گفتم نمی‌کشند کسی را
گفتم به جوخه‌های آتش 
ديگر نمی‌برند کسی را
گفتم کبود رنگ شهيدان عاشق است
غافل من ای رفيق
دور از نگاه غم زده شان، هرزه گوی من.


شفيعی کدکنی
آن عاشقان شرزه، که با شب نزيستند
رفتند و شهر خفته ندانست کيستند
فريادشان تموج شط حيات بود
چون آذرخش در سخن خويش زيستند
مرغان پرگشوده توفان که روز مرگ
دريا و موج و صخره بريشان گريستند...

زخمی
هر کوی و برزنی را
می‌جويند
هر مرد و هر زنی را
می‌بويند
بشنو!
اين زوزه سگان شکاری ست
در جستجويش اکنون
و خاک، 
خاک تشنه
و قطره‌های خون،
آن گرگ تيرخورده آزاد
در شهر شهرها
امشب کجاپناهی خواهد يافت
يا در خروش خشم گلوله
کی سوی بيشه راهی خواهد يافت.

اسماعيل خويی 

و زادروز من اکنون
برادرانم 
ردايی از آتش برتن دارند.
برادرانم هستند؛
و بامدادوَش،
از پرده نهفتن،
خاموش اما فريادوَش
بيرون می‌آيند؛
و، پيش از آن که، چو شبگير، در مسير گشايش،
جان بسپارند،
بلند نخل برومند آفتاب را،
تا باغ‌های شکفتن،
بر دوش خويش می‌آرند؛
و ريشههايش را در بيشه (هميشه) اين خاک می‌نشانند؛
و خود، همانا، بادوار می‌گذرند؛ 
اما، يادوار، می‌مانند. 

افزودن نظر جدید