از شناگری در دريای مبارزه تا آب‌ بازی در مانداب سلطنت‌خواهی

خبر كوتاه بود و ناگوار اما نه چندان حيرت‌آور. سرانجام شهر برلين شاهد نشست مشترك جمهوری‌خواهان و سلطنت‌طلبان شد. نشستی كه در آن عناصری ناهمگون همچون رضا پهلوی و طيف مشروطه‌خواهان سلطنتی از يك‌سو و از سوی ديگر اعضای سازمان ما گرد هم آمده بودند. كوتاهی خبر و عدم انتشار رئوس جلسه، ترس شركت‌كنندگان از عواقب نشست را می‌رساند. هر چند كه در تير ٨٤ مشابه چنين جلسه‌ای در اردن توسط مؤسسه اينترپرايز تشكيل شده بود. در نشست اردن مايكل لدين هدف از نشست را ايجاد وحدت بين دو بخش اپوزيسيون داخل و خارج جهت سرنگونی رژيم جمهوری اسلامی عنوان كرده بود. از آنجائیكه امروز هيچ خبری مخفی و مسكوت نمی‌ماند و بهر شكل ممكن بلادرنگ به بيرون درز پيدا می‌كند. خبر نشست مزبور عليرغم رعايت نكات اصول مخفی كاری به بيرون فرستاده شد تا واقعيت ناگواری را در برابر كوشندگان سياسی اعم از متعهد يا اعضای غيرمتعهد به سازمان قرار دهد. واقعيتی كه عبور از آن به سادگی ممكن نيست. چرا كه پای حيثيت سياسی و شرف مبارزاتی در ميان است. حيثيت سياسی كه برآمد پيشينه خون‌بار و ضدديكتاتوری سازمان بوده است. قبل از هر چيزی بايد تصريح نمايم كه چنين انتظاری از رفقای سازمان نمی‌رفت. اما در حوزه اتحاد با رضا پهلوی از منظر دگرديسی او از ديكتاتوری به دمكرات مسلكی قبلاً شاهد مطالبی از اعضای سازمان بوديم كه تا قبل از نشست اخير برلين آنها تنها موضع شخصی و غيرسازمانی تلقی می‌شدند و بی‌تفاوت از كنار آنها می‌گذشتيم. ليكن خبر مذكور زنگ هشداری برای سازمان ما خواهد بود كه ضرورت پرداختن آن را عليرغم اطلاعيه مطبوعاتی سازمان در خصوص محكوميت اين نشست را هنوز در دستور كار قرار می‌دهد. 
به گمان كسی خطور نمی‌كرد كه عناصر برجسته سازمان ما با سوابق مبارزاتی ضدديكتاتوری شاه، مستأصل از حل بحران درون سازمان سر بر آستان سلطنت فرود آورند و با نماد ديكتاتوری سلطنت به مذاكره بنشيند تا تدابيری جهت برداشتن مانع دمكراسی در ايران كنونی بينديشند و تصور نمی‌رفت كه نتيجه ساليان مبارزه در صفوف مقدم در داخل كشور و يا تحمل رنج پراكندگی در سال‌های مهاجرت به چنين واقعيت تكان‌دهنده‌ای بيانجامد تا بخشی از نيروهای ما با شاه‌الهی‌های دمكرات شده به آلترناتيوسازی وليعهد پسندانه بپردازند. قطعاً در سازمان ما انتظار هر گونه آلترناتيوسازی امری طبيعی می‌نمود بجز آلترناتيوی كه در آن رضا پهلوی بگنجد. به نظر من نمی‌توان كتمان كرد كه آلترناتيوسازی پا در هوا يكی از عارضه‌های غيرطبيعی تمامی اپوزيسيون‌های خارج از كشور و به ويژه سازمان ما می‌باشد. چرا غيرطبيعی؟ از اين حيث كه هر آنچه تا كنون تحت عنوان آلترناتيو و بديل جمهوری اسلامی مطرح نموده‌اند، نتوانسته است به هدف اصلی كه همانا برقراری پيوند با فعالان سياسی و فرهنگی داخل كشور باشد بيانجامد. چون آلترناتيو عنوان شده فاقد خصلت هم‌زبانی با مردم و در نظر گرفتن روان‌شناسی و سطح مبارزات آنان بوده و آهنگ آن با آهنگ حركت مردمی هماهنگ نبوده است. 
بهر صورت امكان برگزاری چنين نشستی محتمل می‌نمود و صاحب قلم نيز برای تشكيل آن لحظه شماری می‌كردم تا ماحصل آنرا با دو نشست سراسری اتحاد جمهوری‌خواهان در برلين و فرانكفورت و دو نشست جمهوری‌خواهان دمكرات ـ لائيك در پاريس به ارزيابی تطبيقی بنشينم. اما گمان نمی‌كردم در سايه و روشن‌هايی كه از مطالب از مطالب گوناگون در سايت منشور ٨١ و پس از آن بيانيه برای دمكراسی بر بنياد منشور ٨١ بر می‌خواست چنين نشست فضاحت‌باری در تاريك‌خانه‌های برلين برگزار شود. رويداد مذكور نشان داد كه بخشی از رفقای سازمان با همه طمطراق و شعار و ادعاهای بی‌شمار نه تنها شناگر اقيانوس سياست نشده‌اند، بلكه بر اساس فقدان استراتژی منطقی و وجود ديدگاه‌های غلط نسبت به ورود به عرصه قدرت دچار توهم سياسی شده و گمان می‌برند كه می‌توانند از مانداب سلطنت‌طلبان و رضا پهلوی مرواريد غلطان صيد كنند. آيا صيادان مدعی لختی نينديشيده‌اند كه از رهگذر چنين کاری چه ميراث ارزشمندی را با آب نبات چوبی مسموم اهدائی رضا پهلوی معاوضه می‌كنند. 
اكنون خبر نشست با واكنش‌های اندكی روبرو شده است. از زمره واكنش‌ها می‌توان به مقالات فرخ نگهدار و بهزاد كريمی ياد كرد كه از دو زاويه متفاوت و متقابل با هم به موضوع واحدی نگريسته‌اند. حضور رفقای سازمان در كنار رضا پهلوی و پس از آن مقاله بهزاد كريمی باعث گرديد تا به تأثير اين اقدام نسنجيده و احساسی بر پتانسيل نيروهای سازمان در خارج و اعضای مردد سازمان و نيز بازمانده‌های نيروهای سازمان در داخل كشور بيانديشم. اقدامی كه از سر خشم و تنفر از جمهوری اسلامی اتخاذ شده و بهای آن قربانی كردن منافع ملی و منافع سازمانی است. هشيار باشيم كه اين اقدام بدون پاسخ نخواهد ماند و با واكنش آشكار و نهان همراه خواهد شد. واكنشی كه روند گسست سازمانی را هر چه بيشتر تعميق خواهد كرد. 
بايد گفت كه نگاه رفيق بهزاد به نشست اخير برلين نگاهی زیرکانه و دوپهلو می‌باشد. اگر نگوييم حضور عناصری از رفقای سازمان در نشست برلين با مجوز تشكيلاتی نبود، ولی نوعی تمايل سازمانی نسبت به حضور در نشست مزبور احساس می‌شود. بهزاد كريمی در مقاله كدام سياست در قبال مشروطه طلبان پادشاهی بيان می‌دارد: "در حال حاضر در برخورد با موضوع اتحاد با مشروطه‌طلبان پادشاهی شاهد چهار برخورد در ميان چپ ها هستيم. رويكرد چهارم اما انديشه و رفتار بسياری از نيروهای چپ از جمله سازمان است. از كنگره دوم و سوم تا آخرين كنگره همين سياست آمده است و در آن به شكل‌دهی به اتحادی گسترده وظيفه مركزی شده است." بهزاد در ادامه به جان سختی (بخوانيد منطقی بودن) سه رويكرد اشاره می‌كند. رفيق بهزاد بدون ارائه ارزيابی استدلال سه رويكرد مزبور به آسانی از آنان در می‌گذرد و عنوان می‌كند: "ما به لحاظ متديك نه تنها ائتلاف با مشروطه‌طلبان پادشاهی (...) را رد نمی‌كنيم بلكه آنرا در چشم‌انداز نيز قرار می‌دهيم." چنين موضع‌گيری يعنی صحه گذاشتن بر شركت چند عضو سازمان در كنار رضا پهلوی معنی می‌دهد و جز اين هم نمی‌تواند باشد. چرا كه از سوی ديگر می‌تواند نوعی مزمزه كردن تأثير اين اقدام به اصطلاح سياست‌ورزانه را تداعی نمايد كه اعضای مذكور به نشست مزبور اعزام می‌شوند تا بر اساس تأثيرات بعدی آن، چشم‌انداز ائتلاف با رضا پهلوی را بررسی كرده باشند. 
رفيق بهزاد سياست چپ‌ها را در قبال مشروطه‌طلبان پادشاهی را به چند روند هم‌زمان وابسته می‌كند كه روندهايی هستند كه قبل از آن جبهه ملی واحد اروپا آن را با رضا پهلوی در ميان گذارده و از او خواسته بودند با كنار گذاردن لقب بی‌اعتبار شهرياری و پذيرش عنوان شهروند و استرداد اموال عمومی وارد عرصه مبارزه گردند كه تا كنون هيچ‌گونه پاسخ روشن از سوی رضا پهلوی بيان نشده و كماكان بر نقش دوگانه و عوام‌فريبانه (هم شهريار و هم شهروند) تكيه می‌كند و خواهد كرد. در نگاه به سمت و سوی آينده نشست برلين رفيق بهزاد اعتقاد دارد كه نيروهای چپ نبايد تقويت كننده اين حركت باشند و اما نبايد با آن برخورد خصمانه كنند زيرا در تحليل نهايی اين جريان هم می‌تواند مؤلفه‌ای در خدمت كل جنبش اگر چه با اثرات محدود باشد. برخورد دو پهلوی بهزاد نمی‌تواند اين تحليل را كم‌رنگ نمايد كه بخشی از نيروهای سازمان قصد سربازگيری دارند و برايشان فرق ندارد كه نيروهای سرباز از كدام گرايش و تفكر باشد حتی در ازاء سربازگيری حاضر به تمكين از رهبری ديگران نيز می‌شوند و از آن ابائی ندارد. چنين نگره‌ای كه در سازمان ريشه دوانيده قابل بررسی است. اما بررسی اينكه چرا رضا پهلوی دست بعضی از رفقايمان را می‌فشارد حائز اهميت نيز می‌باشد. آيا صرف دشمنی با جمهوری اسلامی مجاز به فشردن دست رضا پهلوی هستيم؟ آيا چنين اقدامی نازل‌ترين بازده را در سبد سازمان نخواهد گذاشت؟ چرا كه در ستيز با رژيم جمهوری اسلامی بازی با كارت سوخته درباريان خواهان بازگشت به گذشته جز بلاهت و رسوايی برايمان حاصلی خواهد داشت؟ قطعاً رفقا واقف بر اين موضوع هستند كه رضا پهلوی و مشروطه‌خواهان تصنعی پيرامون او چندان جذبه‌ای ندارند و از آن مهم‌تر نزد محافل سياسی و فرهنگی داخل كشور و خارج از كشور فردی است با عنوان مخلوع كه رهبری جريانی مرده را كه هيچ‌گونه اعتباری نزد ايرانيان ندارد عهده‌دار است. من در عجبم كه چرا بعضی از رفقای سازمان و جمهوری‌خواهان با نيروهای سياسی كه در داخل كشور فاقد عقبه اجتماعی و در سطح اقشار متوسط و مدرن و فعالان سياسی و فرهنگی و اپوزيسيون داخل و خارج از كشور فاقد منزلت و وجاهت قانونی است وارد آوردگاه اتحاد شده‌اند. اگر در پس نشست برلين هدف خاصی نهفته نباشد پس چه عاملی باعث ترغيب اين رفقای سازمان به نشستن در كنار رضا پهلوی شده است؟ 
بايد يادآور شوم كه سازمان ما داعيه نوگرايی و پرهيز الگوبرداری دارد ولی بنا بر رويكرد و عملكرد موجود شائبه‌ای در ذهن موج می‌زند كه در پس تشكيل كنفرانس اردن توسط مؤسسه اينترپرايز و نشست برلين هدفی جز الگوبرداری از نمونه افغانستان و تشكيل لويه جرگه توسط آمريكا نهفته نيست. اما نبايد از خاطر برد كه اگر ظاهرشاه به لحاظ برخورداری از حمايت قوم پشتون و برخی از اقوام توانست بمثابه نماد ملی وحدت گروهای اپوزيسون خارج از كشور و سپس برقراری پيوند آنان با جنگ‌آوران داخل افغانستان فراهم نمايد، رضا پهلوی و حزب مشروطه‌خواه منسوب به او از چنين خصلت و توانی برخوردار نمی‌باشند و اساساً نمی‌تواند كوچكترين انگيزشی در اين راستا ايجاد كند، چرا كه در داخل كشور پشتوانه عينی و مادی ندارد و باعث انزجار از جمهوری‌خواهان خواهد شد. 
ما مجاز نيستيم به لحاظ فقدان تشكل مستقل جمهوری‌خواهی به چنين اتحاد و ائتلاف‌های نسنجيده حتی بينديشيم تا چه رسد به اقدام عملی در اين خصوص. فرجام چنين اقدامی در شرايط تشكل نايابی جمهوری‌خواهان، پذيرش رهبری سياسی مشروطه‌طلبان پادشاهی و رضا پهلوی بوده و در چنين صورتی مأموريت رضا پهلوی به منصه عمل رسيده و آن اينكه زمينه‌ساز انشقاق در ميان جمهوری‌خواهان می‌شود. ماحصل چنين انشقاقی آن خواهد شد كه بخشی از نيروهای جمهوری‌خواه عليه بخش ديگر بپا خيزند. 
تا دير نشده و بيشتر با حيثيت سياسی سازمان بازی نشده بخود آئيم و به بازنگری در امر هدف از اتحاد ها بپردازيم. در اين راستا بايد نوگرايی اتخاذ كرده و از الگوبرداری نمونه ناهمخوان با اوضاع و شرايط كنونی ايران شديداً پرهيز كنيم. قطعاً رضا پهلوی نمی‌تواند لويه جرگه ايرانی را تشكيل دهد. چرا كه آلترناتيو مد نظر آمريكا نيز علم كردن رضا پهلوی و مشروطه‌طلبان پادشاهی نيست. بجز محافلی معين در نظام سياسی آمريكا كه به اين امر می‌پردازند. نظام حاكم سياسی در آمريكا بر اين امر آگاه‌تر از من و شماست كه رضا پهلوی توان و قدرت طرح خود بمثابه نماد ملی و عامل وحدت و يك‌پارچه‌سازی اپوزيسيون خارج با داخل كشور را ندارد. تمسك به وی توسط ما فرو رفتن در چاه با طناب پوسيده سلطنت است. درايت سياسی حكم می‌كند كه طناب پوسيده را رها كنيم و چنگ در ريسمان محكم و ريشه‌داری بی‌افكنيم كه نمونه‌های زياد آن در خارج و داخل وجود دارند. اين را باور كنيد. 

مهرزاد وطن‌آبادی 

افزودن نظر جدید