طرح پيشنهادی پلاتفرم کمونيستي در سازمان فدائيان خلق ایران (اکثريت)

گرد آورندگان؛ کاوه و سياوش

كمونيستهايی كه نمی خواهند تا ابد در حالت خلسه و پريشانحالی صوفيانه بسر برند، بايد بتوانند توان انديشه و عمل سياسی را دوباره در خود زنده كنند و راه بيفتند. 
سال ١٨١٨ وقتی انقلاب فرانسه در آستانه شكست بود خيلی ها كه در طی ٢٩ سال گذشته از ستايشگران انقلاب بودند، يكشبه رنگ عوض كردند، به سرزنش خود پرداختند و اعتراف كردند كه دچار سوء تفاهم شده بودند و برخی از خيانت شرم آور به آرمانهای شريف بشری صحبت كردند. آيا امروز شاهد تكرار همين پديده نيستيم. آيا نمی شود به جای ١٧٨٩ (سال پيروزی انقلاب فرانسه)، ١٩١٧ ( سال پيروزی انقلاب اكتبر) را بنشانيم و به جای « امر آزادي»، « امر سوسياليسم» را؟ چه پيش آمده است؟ آيا كمونيستها بايد بخاطر تاريخ خود شرم كنند؟ 
ما در مقابلٍ «كمونيستهای سابق» كه اكنون سرگيجه ، مدام نوعی سمپاتی و ارادت به امپرياليسم آمريكا را در اعماق ذهن نشان كشف كرده و به عنوان نوآوری عرضه ميدارند و درباره كليه جنايت امپرياليسم آگاهانه سكوت كرده ولی در باره سوسياليسم بجا و نابجا فرياد بر می آوردند وبه توهين و پرخاش می رسند، انتقاد از خود را برگزيديم و آگاهانه به كنكاش ضروری نواقص و اشتباهات گذشته خود می پردازيم ولی تاريخ خويش را منكر نمی شويم. اين روش را شرط لازم برای بازيابی هويت كمونيستی خود می شناسيم. به ديالكتيكی كه بعداز شكست سوسياليسم واقعاً موجود بروز كرده است، نظر می افكنيم. توجه خود را به آسيب ها و خسارت های معنوی و سياسی كه اين شكست بر بخش هايی از جنبش كمونيستی وارد آورده است، معطوف می داريم. ما محاصره سوسياليسم واقعاً موجود و انقلاب سوسياليستی را مورد بررسی قرار ميدهيم و كاملاًَ به اهميت آن واقف هستيم. 
ماركس سرسختترين انتقادگر فلسفی كليه شكل های رجعت طلبی بوده است . بنا بر تزهای كه به الفبای ماترياليسم تاريخی تعلق دارند: تئوري، همراه با تاريخ و همراه با روندهای تاريخی مشخص توسعه می يابد. ما كمونيستها انديشه وعمل سياسی مان را به بركت تئوری های ماركس ولنين وانقلاب بلشويكی و جنبش بين المللی كمونيستی پايه ريزی می كنيم. ما انقلاب اكتبر را به عنوان انقلاب عليه سرمايه می ستائيم. 
ما به عمل سياسی مبارزان جنبش بين المللی كمونيستی ارج می نهيم. ما كمونيستها سعی می كنيم توان و انديشه و عمل سياسی را دوباره در خود زنده كنيم. 
تا كنون مسأله ملی در چارچوب تنگی كه تعداد معدودی از ملتهای « متمدن» را شامل ميگرديد، مطرح می شد. فقط سرنوشت ايرلندی ها، مجارها، فنلاندی ها، صربها، و ملت های ديگر اروپا مورد توجه قرار می گرفت. ميليونها تن از خلقهای آسيا و آفريقا كه زير ستم ملی در سخت ترين و عقب مانده ترين شكل آن رنج می بردند، برای آنان به حساب نمی آمدند. امكان برابری سفيدپوست و رنگين پوست، متمدن و «غيرمتمدن» وجود نداشت. لنينيسم پرده از اين تبعيض برداشت. ديوار جدايی ها ميان سفيدپوست و رنگين پوست، ميان اروپايی ها و آسيايی ها، ميان ملل متمدن و غلامان «بی تمدن» امپرياليسم را از بين برد و بدين طريق مسأله ملی را با مسأله مستعمرات پيوند داد. 
از تحقير و توهين و آزار يهوديان در «رايش سوم» كه مجبور بودند «ستاره داود» را بر سينه سنجاق كنند، سخن بسيار می گويند. پرفسور يهودی می نويسد؛ باربری از دوستانم كه دستم را برای كمك گرفته بود، آهسته می گويد؛ ناراحت نباش! كسی كه داره ورشكست ميشه، دست به آزار برادرش ميزند. او می نويسد، ” از انسانهای خوب بوی كمونيست آلمانی می آيد، كه به شيوه خود جلادترين رژيمها را به مصاف می طلبند“. 
ما نقش و اهميت كشور اتحاد جماهير شوروی را در مصاف با رژيم فاشيسم نژادپرست هيتلری ارج می نهيم.
ما مقوله «فروپاشي» برای اردوگاه سوسياليسم را بی ربط می دانيم و تفكری كه يك شكست و با يك بحران را زير فشار وحشت انگيز، مستمر و همه جانبه امپرياليسم صورت می گيرد، را به عنوان يك روند درونی و خودبخودی بنامد، خيانت شرم آور به آرمانهای شريف بشری می دانيم. 
مقوله «فروپاشي» در اين مورد، يك حقهُ سرهمبندی شده از سوی نظريه پردازان كاپيتاليستی و امپرياليستی است. آنها ادعا می كنند كه سيستم اقتصادی ـ اجتماعی در اتحاد جمهوری شوروی و ..... صرفاً بدليل ضعف دروني، غلط بودن ماركسيسم ـ لنينيسم و عدم همخوانی سيستم سوسياليستی با روحيه بشری از درون و بطور خودبخودی فرو ميپاشد و يا دچار بحران می شود و نتيجه می گيرند كه سيستم سرمايه داري، نظامی پرثبات، بحق، جاويدان و بی جانشين است و سيستم سوسيالستی اصولاً غلط و محكوم به شكست. نشخوار مقوله « فروپاشي» از سوی هر كس هم كه باشد، فقط برای تاجگذاری بر سر فاتحان اين نبرد مرگ و زندگی است. از اين رو بايد درهم شكستن اردوگاه سوسياليستی را در چارچوب يك زورآزمايی بيرحمانه كه جنگ سرد نام گرفته مورد مطالعه قرار می دهيم. 
ما به آن معتقديم كه رد مقوله «فروپاشی» اما بمعنای شانه خالی كردن از تحليل تاريخی از سوسياليسم واقعاً موجود و جنبش بين المللی كمونيستی نيست و نمی تواند هم باشد. اين تحليل سرسختانه را ليكن نمی توان با تسليم طلبی عوضی گرفت. 

قسمت دوم: نئوليبراليسم « تزئين بربريت» 

روند جهانی سازی امپرياليستي 

در طول جنگ دوم جهانی سيستم پرداختهای بين المللی تا حدود زيادی مختل شد. در اواخر جنگ با پيروزی اتحاد كشور شوراها بر ارتش آلمان و شكست فاشيسم، امپرياليسم آمريكا و انگليس برای تقسيم غنائم جنگی كه هنوز ادامه داشت، مذاكرات وسيعی را فتح باب نمودند كه از آن جمله، ايجاد يك سيستم پولی جديد برای مبادلات بازرگانی در جهان. سازمان ملل متحد بنا به كوشش آمريكا و انگليس در حدود يك سال قبل از پايان جنگ دوم، كنفرانسی در خصوص مسايل پولی و مالی در شهر برتن وودز در آمريكا بر پا نمودند كه ٤٥ كشور در آن شركت كردند. در٢١ آوريل ١٩٤٤ يعنی در خاتمه كنفرانس برتن وودز قطنامه ای موسوم به ” بيانيه مشترك ايجاد صندوق بين المللی پول ملل متحد ومتفق“ صادر شد. حاصل اين توافق ايجاد بانك بين المللی ترميم و توسعه ( بانك جهاني) و صندق بين المللی پول بود. انحصارات آمريكائی كه در طول جنگ دوم جهانی سود قابل ملاحظه ای بچنگ آورده بودند، مالك سرمايه هنگفتی گرديدند كه به آنها امكان ميداد نحوة عمل صندوق بين المللی پول را موافق منافع خود تعيين و ديكته كنند. در خاتمه جنگ دوم ذخاير طلای آمريكا به ٢٤ ميليارد دلار بالغ شد كه حدود ٨٠ درصد كل ذخاير طلای جهان را تشكيل ميداد. بيانيه مشتركی كه بشكل قطعنامه صادر شد و بعدها تبديل به اساسنامه صندوق بين المللی پول گرديد، نقش و موقع مسلطی برای امپرياليسم آمريكا در سيستم پولی و اعتباری جهان بوجود آورد و به دلار آمريكا ارزشی معادل طلا بخشيد. دلار يگانه پول و ارز رايج در بازرگانی خارجی و مبادلات بين المللی گرديد. ساير كشورهای سرمايه داری نيز طبق اساسنامة صندوق بين المللی پول و در واقع تحت فشار آمريكا ملزم به پذيرش برابری پول خود با طلا و دلار آمريكا گرديدند. بدين ترتيب دلار آمريكا علاوه بر اينكه ارز رايج در مبادلات بين المللی گرديد، بعنوان ذخيره پولی و ارزی كشورها نيز مورد استفاده قرار گرفت. دليل اصرار آمريكا بر ثبات برابری پولها نسبت به يكديگر اين بود كه انحصارات آمريكائی در طول جنگ دوم جهانی مبالغ هنگفتی به كشورهای متحد خود وام و اعتبار داده بودند و بعد از جنگ مطالبات آمريكا از ساير كشورهای سرمايه داری افزايش چشمگيری پيدا كرد. بدين علت آمريكا مايل بود مطالبات خود را بی كم و كاست و به ارزش اوليه دريافت كند. چنانچه نرخ تبديل پولها بيكديگر ثابت نمی بود، سرمايه گذاريها و مطالبات آمريكا در معرض خطر كاهش و سقوط قرار می گرفت. با تشكيل صندوق بين المللی پول و اجرای مقررات مربوطه، ليره استرلينگ كه قبل از جنگ دوم نقش مسلط و طراز اول در بازركانی و اقتصاد جهان داشت به مقام دوم تنزل كرد. انحصارات و بانكهای آمريكائی موفق به كسب تسلط و سيادت برای دلار در اقتصاد بين المللی شدند. 
قدرت مالی صندوق بين المللی پول وابسته به سرمايه هنگفت ٦٥ ميليارد دلاری آن و يا هيئت مديره ای كه از جانب امپرياليسم آمريكا هدايت ميگردد نيست. شيوه عمل و نفوذی كه اين سازمان در جهت منافع امپرياليستی آمريكا اعمال می كند محصول عملكرد بزرگترين انحصارات امپرياليستی و مجموعة سيستم مالی و اعتباری جهان سرمايه داری می باشد. هنگاميكه وضع مالی و درآمد ارزی يكی از كشورهای در حال رشد دچار آشفتگی و نابسامانی می گردد، چنانچه منافع آمريكا ايجاب نمايد، كليه بانكهای بزرگ در بازارهای سرمايه داری و تمام مؤسسات مالی بين المللی مانند بانك جهانی از پرداخت وام به آن كشور اجتناب ميورزند، مگر آنكه كشور مزبور از صندق بين المللی پول وام بگيرد و تن به شرايط اسارت بار آن بدهد. در واقع قدرت اعمال نفوذ صندوق بين المللی پول از اقتدار كشورهای سرمايه داری پيشرفته و انحصارات مالی آنها سرچشمه می گيرد. 
صندوق بين المللی پول هنگام انعقاد قرارداد وام با كشورهای در حال رشد سياستهائی را موسوم به ” برنامه تثبيت اقتصادي“ به آنها تحميل می كند. رئوس اين برنامه بطور عام عبارت از: لغو نظارت دولت بر معاملات ارزي، تنزل ارزش پول، محدوديت اعتبارت به بخشهای توليد ملی و واگذاری اعتبارات صادراتی به سرمايه داران داخلی و خارجي، جلوگيری از افزايش دستمزدها، لغو سوبسيد يا كمك هزينه دولت به طبفات محروم و كم درآمد جامعه، عدم كنترل دولت بر قيمت كالاهای داخلی و بالاخره گشودن دروازه های كشور بر روی سرمايه های خارجي. شرايط ديكته شده و تحميلي، موقعت رقابت عادی را از توليدات ملی كشورها گرفته و تابع برنامه كلان سرمايه بانك جهانی می كند. درهم گسيختگی زندگی زحمتكشان و كارگران، فشارهای اقتصادی دائمی كه به صورت يك بيماری همه گير و گويا علاج ناپذير، روحيه انسان زحمتكش جوامع را از استاد دانشگاه تا كارگر ساده در هم شكسته است. بيكاری روزافزون در جوامع، در شكسته شدن اقتصاد كشورهای آمريكای لاتين، فشار وحشتناك اقتصادی كه كشورهای شرق آشيا مانند مالزي، اندونزي، تايلند و كره تحميل كردند، فروش كلٌيه برای تامين خوراك روزمره خانواده كه امری متداول شده، و سرانجام نابسامانی توليد و افسارگسيختگی تورم و پايين آمدن دستمزدها نسبت به قيمت روزافزون كالاهای مصرفي، سياست های صندوق بين المللی پول و بانك جهاني، سياست های نئوليبراليستی كه توسط امپرياليسم آمريكا و انحصارت چند مليتی به جهان تحميل شده است، علل تمامی گرفتاری ها و درماندگی بشريت است. در راستای سياست ايالات متحده آمريكا كه با دكترين « نظم نوين جهاني» و توسعة اقتصاد بازار با اسم رمز گلوباليزاسيون اقتصادي، قصد جهانگشائی و اعمال قدرت نظامی بر كرة خاكی ما را داشت، كتابها و مقالات زيادی دركشورهای سرمايه داری و فاتحان جنگ سرد بويژه در آمريكا به و متحد و دنباله رو سياست های آن، يعنی بريتانيای كبير به چاپ رسيدند. كتابها و مقالاتی كه ضمن سمپاشی عليه كمونيسم و ماركسيسم، توجيه گر شكل جديد و تازه ای از استعمار ايالات متحد آمريكا در آسيا، اروپا، آفريقا و آمريكای لاتين باشند. هدفی كه نويسندگان اين كتاب ها و مقالات بعنوان پادوهای خود فروخته ی دنيای سرمايه داری دنبال كرده و می كنند، آماده كردن افكار جهانيان برای پذيرش برنامه های توسعه طلبانه آمريكا در جهان پس از دوران جنگ. 
پنج قرن پيش سيستم مستعمراتی پا به عرصه ی وجود گذاشت! كشورهای قدرتمند غربی با در اختيار داشتن ناوگانهای جنگی قوی و ارتشی منظم درياها را درنورديدند و كشورهای عقب مانده ی آسيا، آفريقا و قاره ی جديد را كه دارای منابع طبيعی غنی و طبيعت های بكر و دست نخورده بودند به اسارت خود در آوردند. استعمار از همان بدو ورود به سرزمين های جديد، با موجی از مقاومت و پايداری مردمان منطقه روبرو شدند. 
پيروزی انقلاب كبير اكتبر در يك ششم كره خاكی و خارج شدن اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی از حلقة كشورهای سرمايه نويد فتحی بود برای مردمان كشورهای دربند. استعمار گران با برخوردی ضدانسانی و خشونتی سبعانه و بربرمنشانه به سركوب توده های مردم پرداختند. مبارزات استقلال طلبانه مردم هند به رهبری مهاتما گاندی عليه شركت هند شرقي، جنگهای ضد استعماری مردم چين عليه اشغالگران ژاپني، مبارزات مردم هندوچين بر عليه استعمارگران فرانسوی در آسيا، پيكارهای مردم الجزاير بر عليه فرانسه، مبارزه آزادی بخش مردم مالی عليه بزرگترين و كهنه كارترين قدرت استعماری يعنی بريتانيای كبير، مقاومت و پايداری توده های در زنجير كشورهای افريقای جنوبي، ناميبيا و زيمبابو در آفريقا از آن جمله اند. در مبارزة رهائی بخش كشورهای در بند عليه استعمارگران چپاولگر و غارتگر، ميليونها جان باختند و بيرحمانه در خاك غلطيدند. تنها در طول مبارزات آزادی بخش مردم الجزاير عليه اشغالگران و استعمارگران فرانسوي، بيش از ده ميليون نفر جان باختند. 
پرداخت بهائی چنين سنگين از سوی توده های زحمتكش كشورهای تحت استعمار، ورود نظام سرمايه داری به فاز امپرياليسم، شكست فاشيسم هيتلری در جنگ جهانی دوم و پيروزی انقلاب های رهائی بخش توده ای در چين و كوبا مشروعيت استعمار را از بين برد و حق ملل در بند در تعيين سرنوشت و رقم زدن آيندة خود را به رسميت شناخت! مبارزه ملل در بند، نزديك به يك قرن بطول انجاميد. كشورهای پيشرفته سرمايه داری و قدرتهای امپرياليستی بيدرنگ و بدون وقت سياست غارتگرانة خود را با وضعيت جديد تطبيق دادند و با توجه به حضور رقيب قدرتمندی چون اتحاد شوروی سوسياليستی و اردوگاه سوسياليسم كه از منافع ملل در بند و مبارزات رهائی بخش و آزادی طلبانه ی آنان حمايت ميكرد، به نئوكلنيياليسم يا استعمار نو روی آوردند. گر چه صدور سرمايه و وابسته نمودن كشورهای عقب مانده و توسعه نيافته از طريق پرداخت وام هائی كه بيشتر صرف هزينه ی خريد تسليحات نظامی و صنايع مونتاژ و وابسته به صنايع مادر می شد، بر ميزان غارتگری و چپاول كشورهای پيشرفته صنعتی و قدرتهای امپرياليستی افزود و توده های زحمتكش اين كشورها را بيش از بيش به باتلاق فقر و بيكاری و فحشاء و اعتياد سوق داد، اما بعضی از كشورهای قدرتمند هيچوقت متقاعد نشدند تا از حضور نظامی در ديگر كشورها و نظارت مستقيم بر سرنوشت توده های مولد و در بند آنها دست بردارند. 
از هم پاشيده شدن اردوگاه سوسياليسم و پارچه پارچه شدن اتحاد جماهير شوروی سوسياليستی با همه معايبی كه داشتند و انتقاداتی كه بر شيوه كشورداری و مردم داری آنان بعنوان پاسداران، مدافعان و مروجين سوسياليسم علمی و ايدة كمونيسم وارد بود، كشورهای پيشرفتة صنعتی و در رأس آنان ايالات متحده آمريكا را به فكر تقسيم مجدد جهان و توسعة دامنة غارتگری و چپاول خود انداخت. 
ايالات متحده آمريكا به عنوان سردمدار امپرياليسم جهانی و ابر قدرت بی رقيب جهانی با تكيه بر ارتشی كه تا بن دندان مسلح بوده و از پيشرفته ترين و مدرنترين سلاحها بر خوردار است، با دكترين نظم نوين جهانی و توسعة بازار سرمايه داري، به همراه پير كفتار استعمار يعنی بريتانيای كبير، پيشگام اشغال ديگر كشورها و ايجاد حاكميت های استعماری جديد شده است. 
بنيان قدرت چپ در تحولات ژرف اجتماعی ای است که در حال خيزش و بالش و اوج گيری است. 
طلايه داران گسترش جهانی شدن با شور و شعف فراوان بيش از سه دهه است که اعلام کرده و همچنان اعلام می کنند که در ظل توجهات «خدای سرمايه» و فرشته نجات بخش «بازار فرامليتي» و با ياوری داروی کارآمد «تجارت آزاد» سيل «دموکراسي» و زندگی بهتر و «تنعم همگانی» فرا خواهد رسيد. 
آنچه که بنام «جهانی شدن» خوانده می شود بيشتر مفهوم «جهانی کردن» را دارد . جهانی شدن وجود دارد. جهانی شدن ناشی از منطق ذاتی تحول جهان و جوامع جهانی است. گسترش ارتباطات انسانی مسائل جديدی را مطرح کرده است که جز با تلاش مشترک همه مردم جهان قابل حل نيست. اگر در مانيفست كمونيست در ١٥٠ سال پيش جمله «پرولتاريای جهان متحد شويد» نقش بست امروز روند تحولات اجتماعی شرايط عينی تحقق شعار «همه مردم جهان متحد شويد» را در دستور کار قرار داده است. 
نخستين مشخصه سرمايه داری جديد تقويت و بزرگ شدن انحصارها است. روزی نيست که خبر ادغام و يکی شدن يک و يا چند انحصار به منظور ايجاد غول های انحصاری جديد توسط خبرگزاری های جهان منتشر نشود. دومين مشخصه سرمايه داری جديد نه تنها در هم آميختن سرمايه های مالی و صنعتی است، بلکه هژمونی سرمايه مالی هم در صنعت و هم در تجارت است. صدور سرمايه و گرايش به سوی سفته بازی بی وقفه در حال رشد است و قطب بندی های جديدی در قالب منطقه ای شدن عملکرد انحصارها در حول سه محور عمده سرمايه داری آمريکای شمالي، اتحاديه اروپا و ژاپن تکوين يافته است. اگرچه پايه و اساس سرمايه داری جديد همان است که ولاديمير ايليچ لنين، رهبر انقلاب اکتبر، تقريبا يک قرن پيش مشخصه های آن را فورمول بندی کرد، اما به لحاظ گستردگی دامنه فعاليت آن در تمامی پهنه گيتی و نيز دست اندازيش به تمامی قلمرو زندگی بشري، مرحله نوينی شکل گرفته است که تحت عنوان «جهانی شدن» معرف دوره جديد حيات سرمايه داری در آستانه قرن بيست و يک می باشد. 
خصوصی سازی را بايد يکی از مشخصه های اساسی و اصلی «جهانی شدن» معرفی کرد. 
خصوصی سازی در سه دهه کليه اشکال و وجوه فعاليت های اقتصادی و فراتر از آن کليه شئون زندگی بشری در عرصه های اجتماعي، علمي، فرهنگي، بهداشت، آموزش و پرورش، ورزش، سرگرمي، اطلاع رسانی را هدف قرار داده است. در اين رابطه بايد به دو نکته اشاره داشت. نخست اينکه تا کنون بخش هايی که جنبه عام المنفعه داشته اند، از قبيل انرژي، حمل و نقل، پست، تلفن و ارتباطات در بسياری از کشورهای سرمايه داری در اختيار بخش عمومی (دولت) قرار داشتند. موج کنونی «جهانی شدن» تمامی اين بخش ها را مورد تهاجم قرار داده است. دوم اينکه، «جهانی شدن» بطور سيستماتيک بازپس گيری کليه امتيازاتی که طبقه کارگر و زحمتکشان در طی صد و پنجاه سال اخير با مبارزات خونين خود به دست آوردند، مانند آموزش رايگان، بهداشت ملي، بيمه های اجتماعي، کمک هزينه مسکن، بيمه بيکاري، مزايای بازنشستگی و نظاير انان را در دستور کار خود قرار داده است.
يکی از خطرناکترين مشخصه های دوره معاصر گرايش های نظامی گری و جنگ طلبانه در کشورهای پيشرفته سرمايه داری امپرياليستی به مثابه اهرم اصلی تحميلی «جهانی شدن» است. در حقيقت نظامی گری امپرياليستی به مثابه بازوی مسلح «جهانی شدن» عملکرد سيستماتيک و هدفمندی پيدا کرده است. 
امروز ما شاهد عمليات آغازين يک موج سوم ويرانگری جهان در راستای گسترش طلبی امپرياليستی هستيم که در نتيجه فروپاشی نظام شوروی ورژيم های ملی _ پوپوليستی جهان سوم جرئت وجسارت يافته است. هدف های سرما يه مسلط هنوز همان هدف های گذشته است - کنترل جريان گسترش بازارها، غارت منابع طبيعی کره زمين وفوق استثمار ذخائر کار مناطق پيرامونی - اگرچه اين هدف ها در شرايطی دنبال می شوند که شرايط جديدی است و از برخی جهات با شرايطی که مشخص کننده مرحله پيشين امپرياليسم بود خيلی متفاوت اند. گفتمان ايدئولوژيکی که برای تامين رضايت وجلب موافقت مردم مثلث کانونی (ايالات متحده اروپای غربی و ژاپن) در نظر گرفته شده همان حرف های کهنه ای است که آنها را زرق و برق تازه ای داده و نوسازی کرده اند و اين بار آن را بر يک «وظيفه مداخله» مبتنی ساخته اند که مثلا با عذر دفاع از «دموکراسي» و «حقوق مردم» و «انسانگرايي» توجيه می شود. 

ادامه دارد ..... 

افزودن نظر جدید