هويت چپ چيست؟

به استقبال بحثهايى پايه‌اى

به دنبال انتشار دو نامه با امضاى جمعى از هواداران سازمان فدائيان خلق ايران – اکثريت (داخل کشور) که در آن نسبت به روند تحولات فکرى سازمان در سالهاى اخير ابراز نگرانى شده بود (١) و (٢)، نامه اى به امضاى رفيق حميد برزگر از سوى جمعى از هواداران سازمان فدائيان خلق ايران (اکثريت) در ايران در کار انتشار يافته است (٣) که از نظر من، در آن با روحى جستجوگر و واقع بينانه به طرح برخى بحثهاى پايه اى درباره هويت چپ پرداخته شده است. با درود به همه رفقاى فدائى در داخل کشور که باب اين گونه مباحث را مى گشايند، به سهم ناچيز خود مى کوشم به تبادل نظر با آنان بپردازم. ساختار نوشته حاضر، برگرفته از محورهايى است که در نامه اخير بدان پرداخته شده است. فکر مى کنم نيازى به تأکيد مجدد نيست که نوشته حاضر، صرفاً نظرات يک فرد را بازتاب مى دهد و در تنظيم آن، نه اشارتى از سوى يک ارگان سازمانى و نه توافقى از قبل با ديگران صورت گرفته است (اين توضيح در مورد پاسخ من به نويسندگان نامه هاى تحت عنوان «در دفاع از سوسياليسم» نيز صادق است).

نگرانى بجا
رفيق حميد برزگر به نمايندگى از سوى جمعى از رفقاى فدائى مى نويسد: «نگرانى ما طى اين سالها اين بوده كه سازمان تحرك كافى در مورد مسايل روز مبتلابه كارگران و زحمتكشان ايران نداشته و بيشتر مباحثى تئوريك و استراتژيك را دنبال مى نمايد.» تا آنجا که به بخش اول اين جمله مربوط مى شود، اين نگرانى کاملاً بجاست. بايد واقع بين بود: آنچه از جنبش چپ ايران برجاى مانده است، حاصل يک ربع قرن سرکوب وحشيانه توسط حکومت فقهاست. اين حکومت، با سپردن صدها تن از توانمندترين و فداکارترين فعالان اين جنبش به جوخه هاى اعدام، با زندانى کردن و شکنجه هزاران عضو اين جنبش و با راندن هزاران تن ديگر از آنان به تبعيدى ناخواسته، ارتباط ارگانيک جنبش چپ ايران با کارگران و زحمتکشان ايران را تا حد زيادى قطع کرده است. سازمان اکثريت نيز بخشى از جنبش چپ است که به ناگزير، فعاليت متشکل خود را طى سالهاى اخير در خارج از کشور پيش برده است. در اينجا قصد توجيه کاستى ها و کم کارى ها در ميان نيست، اما عدم تحرک سازمان در مورد «مسايل روز مبتلابه کارگران و زحمتکشان» تا حد زيادى معلول شرايطى است که حکومت به جنبش چپ ايران تحميل کرده است. اما نگرانى رفقا از اين لحاظ بجاست که از نظر من نيز از سوى سازمان اکثريت، تلاش کافى براى جبران بخشى از اين شرايط نامساعد صورت نگرفته است. تا اينجاى جمله فوق، من با رفقاى نويسنده مقاله موافقم، اما با اين ارزيابى رفقا موافق نيستم که سازمان بيشتر مباحثى «تئوريک و استراتژيک» را دنبال مى کند. ايکاش چنين بود. ايکاش بخشى از چپ ايران، حال که بر اثر جور حکومت از بدنه جامعه ايران منفک شده است، نيروى خود را بر مباحث «تئوريک و استراتژيک» متمرکز مى کرد تا بتواند براى فرداى جنبش چپ ايران بضاعتى بسازد و با دستى پر به آغوش ميهن بازگردد. اما برداشت من اين است که جنبش چپ ايران، دچار نوعى سياست زدگى، آن هم از نوعى است که با نگاه به بالا يعنى حکومت توأم است. چپ به ندرت، خود موضوع بحث طرح مى کند، بلکه دنباله رو حوادثى است که در حکومت و پيرامون آن مى گذرد. اتفاقاً من مباحثى را که در نامه به امضاى رفيق حميد برزگر آمده است داراى اهميت تئوريک و استراتژيک مى دانم و معتقدم بايد پيرامون همين مسائل، بحث تئوريک و استراتژيک صورت گيرد. از اين روست که ارج ويژه اى به تلاش رفقاى نويسنده نامه مى نهم.
اين ارج نهادن صميمانه، مانع از اين نيست که رفيقانه با نويسندگان نامه آنچه را در ارزيابى هايشان با آن مخالفم در ميان نهم. مثلاً از نظر من، تعميم دادن «بحث بر سر موضوعات سياسى و ايدئولوژيک به روال سابق» به همه «هواداران سازمان که سنشان به بالاى ۵٠ سال مى رسد» درست نيست. من چه در داخل و چه در خارج از کشور، کسانى را مى شناسم که در دهه ٢٠ و ٣٠ عمر خودند اما «به روال سابق» بحث مى کنند و در مقابل، در ميان بسيارى از رفقاى بالاى ۵٠ سال، گذشت زمان نه تنها بر شمار موهاى سپيد آنان، که بر وسعت نظرشان افزوده است. نگاهى به مقالاتى که هر روز در اينترنت درج مى شود مؤيد اين نظر است.
اما مى پذيرم که ميان نسلها، شکاف فرهنگى وجود دارد و از آنجا که ميانگين سنى اعضاء و هواداران سازمان، به علت عدم تقويت صفوف آن با نيروهاى جوان، هر سال بالا مى رود، زبانى که سازمان بدان سخن مى گويد دچار بيگانگى روزافزون با فرهنگ جوانان ايرانى است. براى جبران اين نقيصه چه بايد کرد؟ معترفم که نمى دانم. من خود را از جمله کسانى مى دانم که نمى توانند به طور تصنعى زبان خود را تغيير دهند. اميد من اين است که اگر هم نظرانى داشته باشم، در ميان آنان کسانى نيز يافت شوند که به فرهنگ جوانان ايرانى ٢٠ تا ٣٠ ساله نزديکتر باشند و کار ترجمه ميان فرهنگها را بر عهده گيرند. خطاست که از يک نسل بخواهيم فرهنگ خود را با فرهنگى ديگر تعويض کند. همچنين خطاست که نسل هاى قديمى تر را به خاطر داشتن فرهنگى ديگر، طرد کنيم و از کنار آنچه مى گويند با بى تفاوتى بگذريم. البته خطاى متقابل هم وجود دارد که باعث نگرانى بر حق رفقاى نويسنده مقاله اخير است، و آن بى توجهى به آراء و روحيات نسلهاى جوانتر است.
پس از اين مقدمه، به بحث حول محورهايى مى پردازم که رفقا برشمرده اند.

اقتصاد، سوسياليسم و جهانى شدن
از سالها قبل در جنبش چپ ايران به طور عام و سازمان اکثريت به طور خاص، اين بحث جريان دارد که سوسياليسم، يک نظام اجتماعى جايگزين نظام اجتماعى کنونى است يا يک نظام ارزشى؟ در ميان فدائيان، هم کسانى وجود دارند که معتقدند هدف استراتژيک سازمان بايد برقرارى نظام اقتصادى – اجتماعى نوينى به جاى نظام سرمايه دارى حاکم در ايران باشد، هم کسانى که از سوسياليست بودن، پيروى از ارزشهاى سوسياليستى را مى فهمند، حتى اگر بدين معنى نباشد که سوسياليستها طرحى آماده براى جايگزينى نظام اقتصادى – اجتماعى موجود داشته باشند. درباره ارزشهاى سوسياليستى، اختلاف نظر زيادى وجود ندارد، اما در مورد وزن نسبى اين ارزشها با قياس با يکديگر، چرا.
از نظر من، هويت چپ و سوسياليسم در حدود يک قرن و نيم اخير، با آرمانها و ارزشهايى گره خورده است که حتى شکست فاجعه بار بزرگترين پروژه سوسياليستى يعنى «سوسياليسم واقعاً موجود» نيز نتوانسته است آنها را به محاق فرو برد. اتفاقاً وضعيت جهان حاضر به گونه اى است که نياز به دفاع اين ارزشها هر چه بيشتر احساس مى شود. به جهان پيرامون خود که بنگريم، سه منشأ اصلى سيه روزى ها به راحتى قابل تشخيص است: سرمايه دارى که ميلياردها انسان را در فقر و محروميت نگه داشته است و با غارت لجام گسيخته منابع طبيعى و انسانى، جورى بيکران بر نسلهاى کنونى و آتى بشر روا مى دارد، مذهب که «باور» خرافى را به جاى «دانستن» مى گذارد، و ناسيوناليسم که که فجايع بسيار به بار مى آورد. بر ضد همه اين زهرها، چپ پادزهر دارد. بسيارى از آنچه بنيانگذاران سوسياليسم در قرن نوزدهم درباره اين سه منشأ فجايع بشرى نوشته اند، امروز نيز خواندنى است. چپ، عدالت پژوه است و ستم بيکرانى را که بر اکثريت تحت استثمار جامعه روا داشته مى شود، برنمى تابد. چپ، با هر چه جهل و خرافه است مخالف است، مدافع دانش است، مدافع جستجوگرى است (اما افسوس که صاحبان قدرت در «سوسياليسم واقعاً موجود» از سوسياليسم نيز مذهبى ديگر ساختند که امروز چپ بايد با آن نيز مانند ساير مذاهب مبارزه کند). و بالاخره چپ، انترناسيوناليست است، متنفر از نفرت ملى و قومى است، مدافع دوستى همه انسانهاست. تلفيق اين سه ويژگى، يعنى عدالت خواهى، خرافه ستيزى و انترناسيوناليسم، از جنبش چپ پديده اى يگانه مى سازد که در ايران، ترسيم گر مرزهاى آن نه تنها با عاملان اصلى سيه روزى ما يعنى فقهاى حاکم، که همچنين با ساير نيروهاى آزاديخواه و متعهد به دمکراسى و حقوق بشر است.
من برآنم که اين سه مؤلفه چپ، ظرفيت آن را دارد که جوانان را به سوى اين نيرو جذب کند. اما اگر قرار است چنين شود، بايد با چپ مذهبى (منظورم اسلاميستهاى مدعى عدالتخواهى نيست) مرزبندى روشنى داشت. از نظر من، آنچه به قلم رفيق حميد برزگر در راستاى «زمينى کردن» سوسياليسم در شرايط ويژه ايران نوشته شده است، گامى ارزشمند در اين راستاست. به نظر من، انطباق سوسياليسم بر شرايط ويژه ايران در يک کلام عبارتست از عدالتخواهى در شرايط حاکميت سرمايه دارى دولتى که همان گونه که رفقا نوشته اند، در ايران موقعيتى دست بالا دارد و چشم اندازى هم نيست که به اين زودى ها اين موقعيت را از دست دهد. من نيز با رفقا موافقم که در اين شرايط، نه شعارهاى سنتى چپ يعنى دولتى کردن و نه مد روز يعنى نئوليبراليسم و خصوصى کردن، نبايد به برنامه اقتصادى چپ راه يابد. دولتى کردن مابقى بخش خصوصى ابتر ايران، گرهى از مشکلات کارگران و زحمتکشان ايران نخواهد گشود. خصوصى کردن نيز عليرغم تبليغات کرکننده مدافعان نئوليبراليسم، کارنامه اى بهتر از سرمايه دولتى ندارد که ارائه دهد. از زمان روى کار آمدن مارگرت ثاچر يعنى ٢۷ سال پيش تا کنون، جريان غالب تئورى اقتصادى در ميان سياستگزاران سرمايه دارى جهانى، نئوليبراليسم و تخطئه تئورى هاى کينز است. ٢۷ سال، دوره کوتاهى نيست. در اين ٢۷ سال، نئوليبراليسم چه گلى به سر جهان زده است؟ نتيجه سياستهاى نئوليبرال چيزى جز تشديد فاصله فقر و ثروت و فلاکت ميلياردها انسان نبوده است. چند سال ديگر بايد بگذرد تا مدافعانش، ورشکستگى اين مشى را بپذيرند؟ هم اکنون که بت نئوليبراليسم بر اثر يک ربع قرن تجربه فاجعه بار، شکافهايى فزاينده نشان مى دهد، آيا رواست که نسخه هاى نئوليبرال را به خورد مردم ايران بدهيم؟
شايد مثالهاى بسيار ساده و ملموس، در افشاى ماهيت نظريه و سياست نئوليبرال از صد بحث نظرى مفيدتر باشد. يک نمونه: در راستاى سياستهاى نئوليبرال اتحاديه اروپا، خدمات عمومى مانند مخابرات و راه آهن را خصوصى مى کنند. کسانى که از راه آهن آلمان استفاده مى کنند و سنشان قد مى دهد که روزهاى طلايى (و دولتى) اين سيستم بسيار گسترده رفت و آمد را با امروز مقايسه کنند، مى دانند که دستاوردهاى تبديل راه آهن از يک مؤسسه فدرال دولتى به يک شرکت سهامى از اين قرار است: بر خلاف سابق که تقريباً هيچ قطارى تأخير نداشت، امروز تقريباً هيچ قطارى بى تأخير حرکت نمى کند. علت آن هم عدم سرمايه گذارى در رفع نقايص فنى است. نسل قديم مأموران راه آهن آلمان، در استخدام مادام العمر و غيرقابل اخراج بودند، اما بر خلاف تئورى هاى نئوليبرالها، نبودن شمشير دامکلس اخراج بر سر آنها، نه تنها از کيفيت کارشان کم نمى کرد، بلکه اکثر آنها را کارکنانى تشکيل مى دادند که با مؤسسه خود احساس يگانگى مى کردند، کم نبودند مأمورانى که صدها صفحه از برنامه قطور حرکت قطارها را از بر بودند و اگر سئوالى از آنها مى کردى، مانند شاگردى که درسش را از حفظ است، با قيافه اى بشاش و با مباهات، کل برنامه سفر را با چند بار عوض کردن قطار و ساعات دقيق حرکت و شماره سکوها در ايستگاه هاى مختلف تحويلت مى دادند، اطلاعاتى که مو لاى درزش نمى رفت. اما امروز چى؟ بيچاره کارکنان فعلى که هر روز بايد روزنامه را بخوانند تا ببينند مديريت شرکت چه خوابى براى آنها ديده است، تلافى اين ناامنى شغلى و حقوق کم را بر سر مسافر مى آورند و کارى مى کنند که مسافر جماعت اصلاً جرأت نکند طرف آنها برود. وضع نظافت قطارها هر روز بدتر مى شود. زمانى قطارسوارى در آلمان با فاصله زياد مطمئن ترين نوع سفر بود، اما در سالهاى اخير بر اثر همان نقايص فنى ناشى از سرمايه گذارى نکردن، سوانح افزايش يافته است. قيمت بليت قطار افزايش سرسام آورى يافته است. بسيارى از خطوط کم سود يا ضررده تعطيل شده است. با اين همه، شرکت سهامى راه آهن آلمان هنوز در مجموع سودده نيست.
کجاى اين گونه خصوصى سازى مطلوب است؟ مشکل اينجاست که نئوليبراليسم در سالهاى اخير خود به نوعى مذهب تبديل شده است و طرفداران آن گاه بدون داشتن اطلاعات کافى، نسخه خصوصى سازى و «دولت حداقلي» را براى همه جا و همه چيز تجويز مى کنند. به نظر من، چپ ايران بايد با مذهب نئوليبراليسم که در کشور ما پيروان بسيار دارد، مبارزه اى فکرى را آغاز کند. ايران، اين امکان را دارد که تسليم نئوليبراليسم نشود. نئوليبراليسم، سرنوشت محتوم همه مردم جهان نيست. ايران به جهت داشتن منابع ملى سرشار، اين امکان را دارد که از نسخه هاى پيچيده شده در صندوق بين المللى پول پيروى نکند. چنين مقاومتى در برابر نسخه هاى نئوليبرال، به معنى انزواگرايى نيست، به معناى پيروى از مدل فاجعه بار کره شمالى نيست، بلکه بدين معنى است که مرکز تصميم گيرى درباره امور اقتصادى ايران، دولت منتخب، پاسخگو و پيرو شفافيت باشد. امروز نيز اين تصميمات در داخل کشور اتخاذ مى شوند، اما توسط دولتى غيرمنتخب و غيرپاسخگو که انواع و اقسام بودجه هاى مخفى دارد و روندهاى تصميم گيرى اقتصادى آن در معرض داورى مردم، افکار عمومى و کارشناسان مستقل اقتصادى نيست. چپ بايد از اين دفاع کند که شفافيت بر سياستهاى اقتصادى کشور حاکم باشد. اين شفافيت را شايد بتوان از ديدگاه استراتژيک، گامى در راستاى تحقق اقتصاد مشارکتى يا سوسياليسم مشارکتى دانست که امروز به عنوان استراتژى چپ، از سوى برخى صاحبنظران طرح مى شود.
شفافيت تصميمات اقتصادى به چه معناست؟ براى آنکه اين مقوله را تعريف کنيم، بهتر است نگاهى به ضد آن بياندازيم، يعنى آنچه در جمهورى اسلامى مى گذرد. در ايران که به نوشته رفقا ٨٠ درصد اقتصاد آن دولتى است، دستگاه دولتى پيرامون خود زائده هايى دارد که به ظاهر جزيى از بخش خصوصى اند. اگر قرار است دولت، انجام پروژه اى را به مقاطعه بگذارد، قرارداد به شرکتى داده مى شود که يک سهامدار عمده آن، «تصادفاً» از خويشاوندان مدير دولتى تصميم گيرنده درباره مناقصه است، يا «آقازاده» است، يا سفارشى از يک «آقا» يا «آقازاده» دارد. استخدام در دستگاه دولتى بر اساس روابط نزديک داوطلب با اين يا آن صاحب قدرت صورت مى گيرد. مرجعى مستقل هم براى شکايت بازندگان در مناقصه وجود ندارد.
خواست شفافيت در اقتصاد که از نظر من بايد از مهمترين شعارهاى اقتصادى چپ ايران باشد، البته محدود به چپ نيست و مى توان حول آن، جبهه اى وسيع را که مرزهاى آن بسيار فراتر از چپ است بسيج کرد. همان گونه که رفقا نوشته اند، چپ بدون اينکه در قدرت باشد نيز مى تواند سازنده «گفتمان» شود. به نظر من، در اين مورد توجه به تجارب در ساير کشورها و در عرصه بين المللى بسيار مفيد خواهد بود. کشورهاى پيشرفته، قوانين و مقرراتى در مورد نحوه انجام مناقصه ها از سوى دستگاه هاى دولتى دارند که مى توان از آن ايده هاى زيادى گرفت. در اين عرصه، سازمانى به نام «شفافيت بين الملل» فعال است که در زمينه شفافيت اقتصادى، تقريباً همان نقشى را ايفا مى کند که عفو بين الملل در عرصه حقوق بشر بر عهده گرفته است. از جمله اقدامات شفافيت بين الملل (Transparency International)، انتشار رده بندى شفافيت اقتصادى براى کشورهاست که البته جايگاه ايران در اين رده بندى اسف بار است (۴).
در امر شفافيت اقتصادى و پاسخگو بودن دولت، دمکراسى و سوسياليسم به هم مى رسند. دفاع از برنامه اقتصادى سوسياليسم در ايران امروز، در درجه اول به معنى دمکراتيزه کردن اقتصاد است، به معنى ايجاد شفافيت است. با شفافيت است که مى توان به مصاف هيولاى فساد اقتصادى دستگاه دولتى رفت، فسادى که عواقب آن را مردم هر روز با گوشت و پوست خود احساس مى کنند. مردم، چشم بصيرت دارند و مى بينند چگونه تازه به دوران رسيده ها از قبل وابستگى يا زد و بند با مقامات و نهادهاى حکومتى، يک شبه ميلياردر مى شوند. شعار شفافيت اقتصادى، مى تواند در جامعه ايران طنين گسترده اى بيابد. اين شعار بايد با خواست دفاع از آزادى مطبوعات و حق و وظيفه آنان در پيگيرى و جستجو پيرامون امور اقتصادى همراه شود. و البته همه اينها بر زمينه اى از حاکميت قانون است که ماديت مى يابد.
بدين ترديد از نظر من، آنچه به درد اقتصاد ايران مى خورد، نه خصوصى سازى نئوليبرال و نه دولتى کردن تتمه بخش خصوصى، که حاکم شدن قانونيت و شفافيت بر اقتصاد و دمکراتيزه کردن آن است. در اين مدل، ترکيبى از مکانيسمهاى بازار و برنامه ريزى مى تواند اعمال شود. با چنين مدلى است که مى توان امنيت سرمايه گذارى در ايران را تأمين کرد و از تمايل سرمايه به فرار کاست. من از اين رو از خواندن مقاله رفقاى نويسنده به شعف آمدم که آنها اساساً از چنين مدلى دفاع مى کنند وقتى مى نويسند «اقتصاد ايران هميشه به اندازه كافى دولتى بوده است» و در عين حال، «در چند ده سال آينده به نفع همه است كه در ايران، دولت مالك اصلى ابزارتوليد باقى بماند و بنا بر اين، اقتصاد ايران يك اقتصاد برنامه ريزى شده هست و خواهد بود.»
در مورد عضويت در سازمان تجارت جهانى، رفقا از آن به عنوان «سرنوشت محتوم» نام برده اند. من اذعان مى کنم که بيشتر مصرف کننده نظرات کارشناسان در اين عرصه ام. کسانى در اين مورد صاحبنظرند که زير و بم اقتصاد ايران را مى شناسند و مى دانند چنين روندى چه امکاناتى را ايجاد کرده، چه امکاناتى را از اقتصاد ملى ايران خواهد گرفت. بحث مشابهى در ميان نيروهاى چپ اروپايى پيرامون پيوستن يا نپيوستن به روند وحدت اروپا جريان داشته است و دارد. چپ در اين عرصه و عرصه هاى مشابه يکپارچه نيست. رفقا نوشته اند «ما بسيار مايليم نظر حزب كمونيست چين، احزاب كمونيست هند، حزب كارگران برزيل و ديگر احزاب بزرگ چپ را در مورد جهانى شدن بدانيم». اين احزاب نيز، نظرات يکسانى در اين مورد ندارند (۵) و (۶).
گمان نمى کنم چپ ايران نيز در مورد عضويت يا عدم عضويت در سازمان تجارت جهانى بتواند به نظر واحدى دست يابد. البته فعلاً اين سازمان تجارت جهانى است که ايران را به عضويت نمى پذيرد و تا وقتى روابط آمريکا و ايران تيره است نيز اين در به روى ايران بسته خواهد ماند.

قدرت
از نظر من عدالتخواهى چپ از محتوى تهى خواهد شد اگر چپ، دمکراتيک نباشد. هر گونه ديکتاتورى، زاينده بى عدالتى است. در حاشيه امن ديکتاتورى و سرکوب، همواره گروه هايى شکل مى گيرند که «رانت» مى خورند. ديکتاتورى، همواره پست ترين و زننده ترين خصوصيات انسانى را تقويت و کسانى را جذب مى کند که براى قدرت و منافع شخصى و گروهى، حاضرند ديگران را قربانى کنند. به گمان من، اين مهمترين درسى است که مى توان از تبديل شدن «سوسياليسم واقعاً موجود» به سرمايه دارى دولتى ستمکار، استثمارگر و سرکوبگر گرفت. نتايج ديکتاتورى را هم در اردوگاه شوروى ديديم و هم امروز، در مدل چين مى بينيم. در چين، وحشيانه ترين نوع سرمايه دارى دولتى حاکم است. هر سال هزاران کارگر چينى قربانى سودجويى اين نوع سرمايه دارى مى شوند که انسانها را در سخت ترين، خطرناکترين و مرگبارترين شرايط کار، استثمار مى کند. در چين، نه عدالت اجتماعى، که بدترين نوع استثمار حاکم است. اين است عاقبت ديکتاتورى پرولتاريا که بنيانگذاران سوسياليسم آن را به عنوان ابزارى براى بقاى دولت سوسياليستى در محاصره دشمن طبقاتى طرح کردند (به ويژه در شرايط پس از شکست کمون پاريس) اما در «سوسياليسم واقعاً موجود» به مرام و رويه دائمى حکومتى تبديل شد و بر سر بزرگترين تلاش جمعى بشر براى دستيابى به عدالت اجتماعى، آن بلايى را آورد که مى دانيم.
از اين رو از نظر من، نه تنها به اين خاطر که دفاع از گفتمان ديکتاتورى پرولتاريا مردم را خواهند ترسانيد، بلکه به دلايل اصولى و ديدگاهى، چپ بايد با اين گفتمان مرزبندى کند. چپ بايد پرچمدار کثرت گرايى، روادارى، رعايت حقوق بشر، محدوديت زمانى قدرت و انتقال همه قدرت به نهادهاى انتخابى باشد و در اين عرصه، اشتراک با همه نيروهاى ديگرى را بجويد که به اين اصول متعهدند. من قوياً با اين ارزيابى رفقا موافقم: «از جمله اصول كلى كه مى توان ادعا كرد اكثريت قاطع مردم ايران خواهان آنند، يك سيستم پارلمانى است. در سيستم انتخابات و چند حزبى نمى توان به زور متوسل شد و بايد با توسل به تمامى امكانات ترويج و تبليغ، بخشى از آراى مردم را بدست آورد... در شرايط فعلى، وزنى كه چپها در پارلمان و به دنبال يك انتخابات آزاد مى توانند بدست بياورند فقط امكان تشكيل يك فراكسيون اقليت را خواهد داد. وظيفه و شانس بزرگ چپها درانتقاد از قدرت، تحت تاثير قرار دادن گروه هاى ديگر سياسى، آگاهى دادن و بسيج کارگران و زحمتكشان است. بنا به شرايط عينى جامعه ايرانى، چه به لحاظ اقتصادى و چه به لحاظ اجتماعى، چپها شانس بالايى دارند تا نظراتشان حتى بدون قبضه قدرت پيش برود.»

امپرياليسم
رفقا به درستى نوشته اند «تاكيد بر مبارزه ضد امپرياليستى با مضمون سابق و يا ادعاى ايجاد و تعميق چنين مبارزه اى به شكل ساده و سطحى، مقبوليتى ميان مردم ندارد.» و من مى افزايم نه تنها مقبوليتى ندارد، که امرى متعلق به گذشته است. امروز گفتمان غالب چپ مدرن و دمکرات جهان، گفتمان ضدامپرياليستى به سياق گذشته نيست. همان گونه که رفقا اشاره دارند، روابط اقتصادى و سياسى با کشورهاى سرمايه دارى پيشرفته (هر چه پيشرفته تر، بهتر؛ منحصر کردن روابط گسترده به سرمايه دارى دست دوم به درد نمى خورد و تنها متضمن ضرر است) اجتناب ناپذير است. گفتمان ضدامپرياليستى، با برقرارى چنين روابطى منافات دارد، چرا که احساسات بيگانه ستيزى و ملى گرايانه اى را بسيج مى کند که کارکرد آن، ارتجاعى است.
من نيز با نظر رفقا موافقم که «دغدغه فكرى جريان هاى بزرگ چپ در جهان سوم شناخت فرصت هاى پيش آمده در اين ميان است تا بتوانند سرمايه دارى هار را افسار بزنند». اما بايد اذعان کنم که منظور رفقا ازاين دو جمله را نفهميدم: «اى بسا شايد بتوان ابزارى بدست آورد كه به امپرياليسم تهاجم هم كرد. نهضت القاعده در بستر جهانى شدن امكان وجود پيدا نموده است.» به صراحت بگويم: جنگى که القاعده عليه غرب به راه انداخته است، اعلان جنگ به کل «جهان کفر» است. جايگاه چپ در اين جنگ، در جبهه مقابل القاعده است، همان گونه که جايگاه چپ در نبرد با فاشيسم، در کنار دولتهاى آمريکا و انگليس بود. اما اين جانبدارى چپ، مانع از آن نيست که از بمباران مناطق غيرنظامى افغانستان همان گونه انتقاد کند که از بمباران هيروشيما کرد.
من با اين جملات رفقا مشکل دارم که نوشته اند «در چند سوال ساده از مردم در ايران مى توان به اين امر پى برد كه آنها دقيقاً نمى دانند غرب چه مشكلى براى آنها ايجاد مى كند. بخش بزرگى از مردم فكر مى كنند كه مشكل غرب با جمهورى اسلامى است نه آنها.» منظور رفقا از «غرب» چيست؟ آيا رفقا برآنند که «غرب» يک قدرت يکپارچه است و آن را با «سرمايه دارى جهاني» يکسان مى گيرند؟ اگر چنين باشد، من با اين نظر رفقا موافق نيستم و آن را بجاى مانده از دوران جنگ سرد مى دانم، دورانى که در آن، کشورهاى غربى تحت رهبرى ايالات متحده عليه «سوسياليسم واقعاً موجود» متحد شده بودند. با از ميان رفتن دشمن مشترک، آن بلوک منسجم نيز ديگر وجود خارجى ندارد. کشورهاى غربى در برخى عرصه ها مانند مقابله با القاعده متحدند و در برخى عرصه ها که اهميت آن کمتر نيست، رقابت و رويارويى با يکديگر دارند، همان گونه در مورد جنگ اخير عراق ديده شد.
من بر خلاف رفقا با اين نظر «بخش بزرگى از مردم» موافقم که «مشکل غرب با جمهورى اسلامى است نه آنها»، اگر منظور از «غرب» کل کشورهاى پيشرفته سرمايه دارى باشد. اين کشورها را مخالفت با بنيادگرايى اسلامى متحد مى کند، هر چند درباره نحوه مقابله با آن اختلاف دارند. من با اين نظر موافق نيستم که همه هم و غم کليه دولتهاى غربى در مورد ايران، مثلاً اين است که نفت ايران را غارت کنند. تمايل سرمايه دارى به غارت و استثمار، منحصر به «سرمايه دارى غربي» نيست. معمولاً «سرمايه دارى ملي» از سرمايه دارى بين المللى کنونى در استثمار و غارت، بى رحمتر است.

فرهنگ
رفقاى نويسنده نامه، در عرصه فرهنگى بر نکات مهمى انگشت گذاشته اند که «نشان از شكست قطعى پروژه اخلاق سازى جمهورى اسلامى دارد». اکبر گنجى به درستى خاطرنشان مى کند بايد به هر کس که بخواهد «انسان نوين» بسازد با سوء ظن نگريست. اگر برداشت رفقا اين است که «چپها و از جمله سازمان در افشاء و انتقاد از اين اوضاع دست به عصا راه مى روند»، قطعاً نيروهاى چپ بايد انرژى بيشترى صرف افشاگرى در اين عرصه ها و مبارزه فرهنگى کنند. من نيز مانند رفقا معتقدم نبايد از «نوعى در گير شدن با عقايد مذهبى مردم» هراسيد، من نيز معتقدم «مردم بخصوص نسل جوان، از اين فرهنگ خسته و منزجر شده اند». من قوياً اين سخن رفقا را تأييد مى کنم که «هويت چپ يك هويت مترقى و ضد جهل و خرافات است.» و البته جهل و خرافه مذهبى را منحصر به دولت احمدى نژاد نمى دانم، ضمن آنکه اين دولت، با افراط در ترويج خرافه پرستى و جهل، به ضعيفترين حلقه جبهه مخالفان فرهنگى چپ تبديل شده است و به قول رفقا «هر گروه مترقى اگر در اين زمينه با دولت احمدى نژاد در گير نشود، فرصت بزرگى را از دست داده است.» با اين نوشته رفقا نيز کاملاً موافقم که «در بررسى سايت هاى گروه هاى چپ مواجه با اين امر مى شويم كه در آنها غم و غصه اى عميق موج مى زند. چپ هاى ايران سى سال سختى را پشت سر گذاشته اند. زندگى مخفى، زندان و تبعيد. ولى اگر قرار باشد چپ ها قدرت بزرگى شوند بايد مخاطبين خود را جوانان ايران قرار دهند. جنبش چپ ايران بايد به فكر همكارى جدى تر با هنرمندان، نويسندگان، فيلم سازان، ورزشكاران و غيره باشد تا يك فرهنگ شاد و ملى را به عنوان آلترناتيو فرهنگ غمبار شيعى مطرح كند.»
متأسفانه ارزيابى منفى رفقا از فرهنگ حاکم بر چپ ايران واقع بينانه است. اين امر ريشه هاى تاريخى دارد. در حالى که در دهه هاى ١٣٢٠ و ١٣٣٠ جنبش چپ ايران پرچمدار بلامنازع فرهنگ مدرن و تجددخواهى در ايران بود، رويارويى خونين رژيم شاه و چپ ايران پس از کودتاى ١٣٣٢ و به دنبال آن پيدايش جنبش چريکى ايران، آرايش نيروها در عرصه فرهنگى را تغيير داد. رژيم شاه به ويژه پس از اصلاحات اوايل دهه ١٣۴٠ و مقاومت روحانيونى چون خمينى با رفرمهايى مانند اعطاى حقوق انتخاباتى به زنان، شعار تجدد و مدرنيزاسيون را در تقابل با ارتجاع مذهبى به يکى از محورهاى تبليغات خود تبديل کرد. سياستهاى فرهنگى رژيم شاه به ويژه در دهه هاى ١٣۴٠ و ١٣۵٠، متوجه ترويج فرهنگ باستانى ايرانى به ازاى تضعيف فرهنگ اسلامى و تقويت فرهنگ مدرن و غربى به جاى فرهنگ سنتى بود. در مقابل اين مدرنيزاسيون فرهنگى، مخالفان رژيم شاه در جبهه متحدى قرار گرفتند که اتحاد نامأنوسى از مرتجعين مذهبى، مليون و چپ ها را در بر مى گرفت. متأسفانه، پيش بينى زنده ياد کسروى درباره تلفيق ناميمون عقايد کمونيستى و مذهبى تحقق يافت و «چپ مذهبي» از لحاظ فرهنگى نيز به مواضع ارتجاع اسلامى نزديک شد. مخالفت بخش غالب چپ دهه ١٣۵٠ با مظاهرى از فرهنگ غربى مانند موزيک پاپ، رقص و روابط دوستى دختر و پسر، جلوه اى از اين نزديکى ناميمون بود. در اين شرايط، اين انتظار که پس از انقلاب، چپ به پرچمدار مبارزه فرهنگى با ارتجاع حاکم و نقطه اميد نسل جوان تشنه فرهنگ شاد و سرزنده تبديل شود، البته انتظارى غيرواقع بينانه مى بود. در نتيجه، پرچم اين مبارزه به دست هواداران بازگشت رژيم پادشاهى افتاد. تصادفى نيست که هم سلطنت طلبان و هم اکثر خوانندگان پاپ ايرانى پس از انقلاب در لس آنجلس گرد آمدند. تحقير فرهنگ پاپ ايران به عنوان «فرهنگ لس آنجلسي» و «فرهنگ مبتذل» تا همين امروز نه تنها در ميان طرفداران جمهورى اسلامى، بلکه در ميان بخشى از نيروهاى چپ نيز ادامه دارد. اين نيروها از درک درستى از فرهنگ پاپ (مخفف پاپيولار يعنى عامه پسند) برخوردار نيستند و بعضاً کل اين فرهنگ را تخطئه مى کنند، بدون آنکه بدانند يا توجه کنند در همه جاى دنيا، فرهنگ پاپ دامنه اى بسيار گسترده دارد و به مقتضاى عامه پسند بودنش، جهت گيرى تجارى از مشخصات آن است. اما اين جهت گيرى تجارى به خودى خود مذموم نيست. صنعت پاپ نيز مانند صنايع مواد غذايى، صنايع نساجى و. .. کالاهايى را توليد مى کند که مورد نياز انسانهاست و اين کالاها را مى فروشد. صنعت پاپ جايى عملکرد منفى خواهد داشت که عرصه را بر فرهنگ سنگين تر، فرهنگ آموزنده تنگ کند. آنچه در ايران پس از انقلاب شاهد آن بوديم، اين بود که فرهنگ پاپ نيز مورد سرکوب جمهورى اسلامى قرار گرفت و عرصه بر آن بسيار تنگ شد، به گونه اى که بسيارى از سازندگان اين فرهنگ به تبعيد رفتند و کار خود را در آنجا ادامه دادند. محصولات آنان در تمام سالهاى پس از انقلاب به خاطر نيازى که جامعه ايرانى و به ويژه جوانان به اين محصولات داشتند و دارند، راه خود را به ايران يافته است، حتى در شرايطى که جبهه متحدى از نيروهاى سياسى شرکت کننده در انقلاب، از طرفداران خمينى گرفته تا بخش بزرگى از اين کمونيستها، با اين فرهنگ که آن را مبتذل مى ناميدندش، مبارزه مى کردند. متأسفانه بخشى از چپ ايران هنوز گرفتار مواضع خصمانه در قبال فرهنگ پاپ است. اين مواضع، باقيمانده احساس اشتراکى است که قبل از انقلاب و در جريان آن، اغلب وابستگان به چپ ايران با اسلام گرايان داشتند. اين بخش از چپ ايران که مانند اسلام گرايان عمدتاً از خرده بورژوازى ايران برخاسته بود، با مذهبيون احساس قرابت و خويشاوندى داشت و با فرهنگ پاپ نه از جايگاه فرهنگ برانگيزنده تفکر، نه از ديدگاه نقادانه مدرن چپ مانند آنچه ماکس هورکهايمر و تئودور آدورنو تدوين کرده اند (۷)، بلکه از موضعى عقب مانده مخالفت مى کرد.
شايد آنچه رفقا درباره مشکلات چپ هاى نسل قديم در ارتباط با جوانان نوشته اند نيز بازتابى از همان عقب ماندگى فرهنگى چپ سنتى ايران باشد. براى همه ما اين پديده آشناست که برخى از قديمى ترها، «بسيارى از رفتارهاى جوانان را كه اقتضاى سنشان است، سطحى وغيرمسئولانه تلقى مى كنند.» من با رفقاى نويسنده مقاله کاملاً موافقم که «اين دوستان بايد تا حدود زيادى خود را با خواست جوانان تطبيق دهند نه اينكه از آنها بخواهند تا الگوى آنان را بپذيرند.» اما اين خواست رفقا، خواست کوچکى نيست. مستلزم مبارزه اى فرهنگى است. سخن تنها بر سر صرف اختلاف ميان نسلها، مانند آنچه در کشورهاى غربى نيز هست، نيست. سخن بر سر ريشه دار بودن فرهنگ ارتجاعى مذهبى در اعماق جامعه ايران، در اعماق انديشه و روان همه ماست. در اين مورد، من متأسفانه به خوش بينى رفقاى نويسنده نامه نيستم و معتقدم در برابر چپ مدرن ايران، راهى دراز و کوهى از کار فرهنگى قرار دارد.
از جلوه هاى عقب ماندگى فرهنگى ما، تقديس نادانى است که رفقا نيز در نامه خود به آن اشاره کرده اند. ما شهروندان کشورى هستيم که رهبر بزرگترين انقلاب تاريخ آن در تمجيد نخست وزير کشته شده خود مى گفت «براستى که شهيد رجايى هيچ تخصصى نداشت» و با اين جمله مى خواست بگويد «تعهد» مهم است نه «تخصص». هر چند امروز رژيم جمهورى اسلامى نيز پى برده است براى مردم ايران، کاردانى و تخصص ارزشى والاست و پاسدارها را هم يکى پس از ديگرى به القاب دکترى مزين مى کند تا از مردم براى آنها رأى بگيرد، اما متأسفانه آثار تبليغ جهل، هنوز هم باقى است. متأسفانه در سالهاى اخير گسترش اينترنت که نفس آن بسيار مثبت و به معناى گامى در جهت دمکراتيزه کردن محيط تبادل آرا و نظرهاست، نوعى لجام گسيختگى در عرصه فرهنگى را رواج داده است. زبان فارسى، از قربانيان اين لجام گسيختگى است. هر کس، بر سر انشاء و املاى فارسى هر بلايى که مى خواهد مى آورد (شايد خود من هم از اين دسته باشم) و از اين ميان، برخى با هر تلاشى براى تذکر و تصحيح نيز با تغير و دلخورى برخورد مى کنند. ما ده ها و صدها و هزاران صفحه درباره اقتصاد، تاريخ و. .. مطلب مى نويسيم بدون اينکه زحمت استفاده از منابع و ذکر آن را به خود بدهيم. ما با شيوه کار علمى بيگانه ايم و حوصله آن را نداريم. «از حفظ» مى نويسيم، بعد از نوشتن زحمت دوباره خوانى براى تصحيح اغلاط املايى و انشايى و تايپى را هم به خود نمى دهيم و انتظار هم داريم چيزى را که خودمان هم بازخوانى نکرده ايم ديگران به دقت بخوانند. بدين ترتيب، متأسفانه جهالت مورد اشاره رفقا منحصر به حاکمان نيست. چپ ايران بايد اين پديده ها را نقد کند و همان گونه که رفقا نوشته اند، فقط در بند تحليل ساختار قدرت سياسى نماند. چپ بايد نقد حکومت را با نقد سازنده جامعه همراه کند. اين امر مستلزم احتراز از پوپوليسم (عوام گرايى) و دفاع از فرهنگ جستجوگر و تشنه دانستن است. ما بايد بالاى ميز کار خود بنويسيم «از نتيجه تحقيق خود نهراسيم». به قول رفقا «چپ ها بايد مسائل متنوع روز ايران را بشناسند و دنبال كنند و جريانى به روز، زنده و مسئول باشند.»
بار ديگر به رفقايى که اين مباحث را گشوده اند درود مى فرستم و اطمينان دارم اين اقدام رفقا آنگونه که اميد دارند «به شكوفا شدن ايده چپ در ايران» کمک خواهد کرد.

٣٠ فروردين ١٣٨۵

پانويس ها

1) رجوع کنید به: http://www.kar-online.com/siasat/siasat-nAme-az-irAn-071184.html
2) رجوع کنید به: http://kar-online.com/ghadimi/didgah/didgah-nAme-dAxel2-241284.html
3) رجوع کنید به: http://www.kar-online.com/didgah/didgah-jamidigar-240185.html
4) ایران در این رده بندی جایگاه هشتاد و هشتم را دارد، یعنی 87 کشور به لحاظ شفافیت اقتصادی موقعیتی بهتر از ایران دارند. رجوع کنید به: http://www.transparency.org/policy_research/surveys_indices/cpi/2005
5) به عنوان نمونه مراجعه کنید به این نظر حزب کمونیست هند مندرج در http://www.cpusa.org/article/articleview/695/1/41/ که در آن آمده است: «جهانی سازی سرمایه داری همراه با انقلاب علمی – فنی، تولید و ثروت را افزایش چشمگیری داده است. اما این ثروت در دستان شماری قلیل متمرکز شده است، در حالی که بخشهای بزرگی از جمعیت، از برآورده شدن نیازهای ابتدایی مانند خوراک، سرپناه، آب آشامیدنی و آموزش محرومند. مردم کشورهای جهان سوم قربانیان اصلی جهانی سازی اند.»
6) فوروم اجتماعی جهانی (World Social Forum) که حزب کارگران برزیل از اصلی ترین اعضای آن است، مدافع «جهانی سازی مردمی» است و از شعار «جهانی دیگر ممکن است» دفاع می کند. به عنوان نمونه رجوع کنید به: http://www.washingtonpeacecenter.org/articles/0202pl.wsfwef.html
7) رجوع کنید به «دیالکتیک روشنگری» نوشته ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو (Dialektik der Aufklärung).

افزودن نظر جدید