انسان باوري گوهر ماركسيسم

گفتگو با حسن مرتضوي مترجم كتاب فلسفه و انقلاب

از حسن مرتضوى كتاب هاى متعددى خصوصاً در حوزه ماركسيسم منتشر شده است. گفت وگويى كه مى خوانيد به آخرين كتابى مى پردازد كه او ترجمه كرده است: فلسفه و انقلاب، از هگل تا سارتر و از ماركس تا مائو» نوشته رايا دونايفسكايا. اين گفت وگو را آقاى مرتضوى پس از پياده شدن از روى نوار بازنويسى كرده است و حتى پرسشهاى مصاحبه كننده را تغيير داده است. و اگر مى بينيد گفت وگو حالت محاوره اى ندارد و بيشتر به يك گفت وگوى مكتوب شبيه است به همين دليل است.

* پيش از ترجمه اين كتاب خانم رايا دونايفسكايا را نمى شناختيم. اما ظاهراً او در جريان هاى فكرى ماركسيسم در قرن بيستم نقش فعالى داشته است. بد نيست از اينجا شروع كنيم.

رايا دونايفسكايا سوسياليستى آمريكايى و روس تبار است. در ۱۹۱۰ متولد شده است و در نوجوانى همراه خانواده به آمريكا مهاجرت كرد. در دهه هاى ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ ميلادى در جنبش هاى كارگرى و سوسياليستى شركت فعالى داشت. يك سال منشى تروتسكى بود اما به دليل دفاع تروتسكى از شوروى به عنوان دولت كارگرى از او جدا شد. پس از جدايى از تروتسكى تئورى سرمايه دارى دولتى را مطرح كرد كه متكى بر مطالعه و بررسى ساختار اقتصادى شوروى و سه برنامه پنج ساله آن حكومت بود.

در دهه ۱۹۴۰ به تعميق پژوهش انتقادى خود از سرمايه دارى دولتى و مباحثه با روشنفكران چپ ضداستالينيست و اهميت بازگشت به فلسفه هگل پرداخت. برجسته ترين جنبه نظرى دونايفسكايا اين است كه با بررسى شالوده هاى هگلى انديشه ماركس نظريه اى را تكامل داد كه بعدها انسان باورى ماركسيستى نام گرفت. در اين رابطه وى براى نخستين بار دست نوشته هاى اقتصادى و فلسفى ۱۸۴۴ ماركس و نيز دفاتر فلسفى لنين را به انگليسى ترجمه و دنياى غرب را با اين آثار آشنا ساخت. در دهه ۱۹۵۰ مكاتباتى طولانى با هربرت ماركوزه و اريش فروم از انديشمندان مكتب فرانكفورت درباره ديالكتيك داشت كه با برخوردارى از تجارب مبارزات كارگرى، جنبش آزادى زنان، جنبش سياهان و جوانان و بازگشت مداوم به ديالكتيك هگلى ديدگاه انسان باورانه خود را تكامل داد.

* شالوده نظريه انسان باورى ماركسيستى از نظر دونايفسكايا كدام است؟

اصل و اساس اين ديدگاه از دست نوشته هاى اقتصادى و فلسفى ۱۸۴۴ ماركس گرفته شده است. دونايفسكايا با جستن ديدگاه انسان باور ماركس در دست نوشته ها، دغدغه نهايى او را نه كمونيسم كه تكامل نيروهاى انسان مى داند. بارها در اين كتاب ماركس به كمونيسم خام انديش مى تازد كه با توجه صرف به ساختارهاى اجتماعى و اقتصادى، فرد و تكامل نيروهاى او را ناديده گرفته است. از نظر ماركس كمونيسم چيزى بيش از يك وسيله نبوده و قرار هم نبود كه به خودى خود مقصود و هدف باشد. اين تفسير به كلى با تفسير ماركسيسم سنتى از كمونيسم متضاد است. شناخت ديگرى كه دونايفسكايا از قرائت آثار جوانى ماركس مى گيرد تاثير قاطع ديالكتيك هگل بر ماركس است كه در آثار دوران پختگى اش نيز نمايان است.

نتيجه نهايى اين بود: سوژه انسانى فراتر از هر تغييراجتماعى و اقتصادى به انقلابى مداوم در حال حركت است. در حالى كه هگل تاريخ عينى را چون نمودهاى پى در پى روح جهان مى دانست، ماركس حركت عينى را بر فرايند توليد استوار ساخت. وى هسته روش هگلى - يعنى خودجُنبى self-movement كه از لحاظ درونى ضرورى است زيرا شيوه تكاملِ خود اندامواره است - را در خودكُنشى self-activity پرولتاريا مى ديد. اين بينش با تشخيص اينكه توليد تعيين كننده است، ريشه پروژه ماركسيستى را در فَعليت actuality قرار مى دهد. چنانكه ماركس به نحو چشمگيرى در دستنوشته ها بيان كرده است، كارگران يقيناً براى غذا و شرايط كار طغيان مى كنند اما مهم تر از آن به اين دليل كه فعاليتِ نوعيِ حياتيِ آنها يعنى شيوه تكامل آنها به عنوان انسان، از آنان بيگانه يا جدا شده است. بنابراين انقلاب صرفاً سرنگون كردن نيست بلكه تحقق درونى ترين وجود ماست. انقلاب ضرورتاً فرايند آزادى تمام عيار است.

* مى بخشيد حرفتان را قطع مى كنم. از تاثير قاطع ديالكتيك هگل بر ماركس سخن گفتيد. اين تاثير چه بود؟

سنت مرسوم دانشگاهى فلسفه را به انتزاعى جدا از جهان واقعى تبديل كرده است. اما فلسفه از نظر تبار متفكرانى چون دونايفسكايا، درست معناى متضادى مى داد: انتزاع. بله اما از ديدگاهى خارجى و سطحى براى آنكه حركت امر واقعى درك شود. رابطه اساسى كه اين دو مفهوم از فلسفه را از هم متمايز مى كند، پراكسيس است، صرفنظر از اينكه انديشمند تعهد واقعى به دگرگونى واقعيت و رهايى آن را مورد تصديق قرار مى دهد يا نه. در چنين شرايطى، فلسفه حقيقتاً «اهميت» خواهد داشت.

از همين جاست كه هگل آغاز كرد و ماركس با چيره شدن بر ايده آليسم هگل، انديشه او را راديكاليزه كرد. دونايفسكايا نيز به همين مضمون يعنى حركت از تئورى به عمل و از عمل به تئورى پرداخت. به زبان فلسفى آنچه در نطفه گذشته قرار دارد حضور آينده است، خواه از آن كاملاً آگاه باشيم خواه نباشيم. حضور آينده كه در «اينجا و اكنون» نهفته است، همچنين مشخصه نخستين واكنش خود به خودى است كه از لحاظ فلسفى «نخستين نفى» ناميده مى شود. آنچه باعث حركت به دومين نفى مى شود، خاك برگِ جديدى براى تكامل آتى است. زنجيرگشايى چشمگير، خلاقانه و تاريخى ماركس از ديالكتيك همانا خلق خاك برگ جديد بود.

مسلماً اين زنجيرگشايى با طرح اين موضوع از سوى ماركس آغاز شد كه مفهوم هگل فقط به انديشه مربوط نيست. هنگامى كه ماركس قاره جديدى از تفكر و انقلاب را كشف كرد، وظيفه اى كه براى خود تعيين كرد وحدت فلسفه با واقعيت بود. دليل اين وحدت با آشكار ساختن سوژه پنهان - نيروهاى محرك انقلاب آتى - پرولتاريا، و در همان حال تمركز بر رابطه موجود ميان مرد و زن، به عنوان رابطه اى بيگانه شده و بيگانه كننده پديدار شد، رابطه اى كه مى بايد به تمامى از ريشه برانداخته شود تا راه براى مناسبات كامل انسانى گشوده شود.

* ما با طيفى از انديشمندان ماركسيست روبه رو هستيم كه خاستگاه هگلى انديشه ماركسيستى را بررسى كرده اند: متفكرانى چون كارل كرش، گئورگ لوكاچ، اريك فروم و هربرت ماركوزه... تفاوت رويكرد دونايفسكايا با آنان چيست؟

به طور خلاصه در تفسيرهاى آنان گسست ميان دوران جوانى و سالخوردگى ماركس مركز ثقل است در حالى كه تفسير دونايفسكايا تداوم انديشه هاى انسان باورانه ماركس را در آثار متاخرى چون گروندريسه و سرمايه نشان مى دهد. در حالى كه بسيارى از ماركسيست هاى غربى (به استثناى مژاروس و اولمان) ماركس جوان و «فلسفى» را بر ماركس سرمايه ترجيح مى دادند، دونايفسكايا تكاملى پيوسته را در ماركس مى ديد. به همين منوال، وى با مقولات اقتصاد سياسى مستقيماً از ديدگاه منطق هگل برخورد مى كرد بدون آنكه از هدف تحقق آنها عقب نشينى كند.

به گفته وى اقتصادى ترين كتاب هاى ماركس فلسفى ترين كتاب هاى اوست و فلسفى ترين آثار او اقتصادى ترين آنها. در حالى كه ماركسيست هاى غربى گرايش داشتند كه با بدل شدن به نخبگان به دانشگاه عقب نشينى كنند، دونايفسكايا كارگران عادى را ارزش نهاد و تمام ستمكشان و سلب مالكيت شوندگان را عامل منفيت مطلق دانست. از نظر دونايفسكايا، ما مبارزه مى كنيم تا وجود كامل، هم درونى و هم بيرونى، ستمكشان را تحقق بخشيم. هنگامى كه اين موضوع درك شود، هيچ ديوانسالارى، هيچ سرمايه دارى دولتى و هيچ سلطه اى نمى تواند به پروژه راديكال لطمه بزند. براى پيشبرد اين هدف، وى همچنين وقت خود را به ساختن سازمانى به نام نيوز اند لترز News and Letters اختصاص داد كه ابزار چنين انقلابى بود.

* از وحدت تئورى و عمل نزد دونايفسكايا سخن گفتيد. اين چيزى است كه بعدها در فرانسه هم باب شد و گفتند كارگر بايد ابزار بيان را پيدا كند و خودش بايد خود را بيان كند....

گمان مى كنم بايد ميان اينان و نظريه دونايفسكايا تفاوت قائل شد. اوضاع و احوال دهه ۱۹۵۰ را بايد در اين ميان در نظر گرفت. در دهه ۱۹۵۰ به هيچ وجه بقاى سرمايه مسلم پنداشته نمى شد. در آن زمان جهان با اميد به رهايى كه با بى ثباتى جنگ جهانى جان گرفته بود، شعله ور بود. با رهايى ملت ها يكى پس از ديگرى، از هند گرفته تا ويتنام، غنا، مصر، الجزاير و كوبا، نوعى اميد غيرارادى در همه جا مردم را فرا گرفته بود. زمانى كه بسيارى از انقلابات به كجراه رفتند و همراه با خود اميد ميليون ها نفر به نابودى كشيده شد، رايا دونايفسكايا برانگيخته شد تا از نو به وعده ماركسيسم به عنوان تئورى عام آزادى بينديشد.

در آن دوران يعنى در دهه هاى ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ وى ضمن تحليل رويدادهاى بزرگى از ديدگاه انسان باورى ماركسيستى چون پيروزى انقلاب چين، انقلابات رهايى بخش آفريقايى و آسيايى، حوادث ماه مه ۱۹۶۸، آغاز جنگ چريكى در آمريكاى لاتين به مخالفتى همه جانبه با قدرت هاى حاكم هم در شرق و هم در غرب پرداخت. در اين دوران چهل ساله وى به نخستين نظريه پرداز سرمايه دارى دولتى تبديل شد. وى با بررسى نيوديل روزولت در آمريكا، برنامه ريزى دولتى در روسيه و فاشيسم هيتلرى به اين نتيجه رسيد كه روند عمومى تكامل سرمايه دارى در آن دوران همانا سرمايه دارى دولتى بوده است. فضيلت برجسته و پايدار منطقى كه دونايفسكايا از آن خود كرده بود در توانايى آن در تاييد انقلاب سوسياليستى بدون تسليم شدن به اين سردرگمى عمومى بود كه شوروى ابزار مناسب اين اعتقاد است.

اين افتخارى است براى دونايفسكايا كه مدت ها پيش از بسيارى افراد دريافت كه «سوسياليسم» شوروى تنها در نام يك بديل سوسياليستى است. از نظر دونايفسكايا، هيچ كدام از دو ابرقدرت نمى توانستند برنامه اى رهايى بخش كه سزاوار آدمى باشد عرضه كنند. تفاوت عمده آنها در شيوه هاى تصاحب محصول مازاد كار استثمارشده است: در حالى كه سرمايه دارى بورژوايى غربى آزادى فروش روح فرد را در بازار ارائه مى كند، نوع شوروى بديل ساختگى اطاعت از انضباط خشك دولت حزبى را فراهم مى آورد. از آنجا كه دولت در نظام شوروى هم موتور انباشت و هم وسيله كنترل كار بود، دونايفسكايا اصطلاح توصيفى «سرمايه دارى دولتى» را به آن نسبت داد. اين شناخت به عامل اصلى گسست او از تروتسكيسم بدل شد.

* ظاهراً اختلاف اساسى اش با تروتسكيست ها از همين جا ناشى مى شود.

بله. نمى شود گفت كشورى كه دست به سركوب طبقه كارگر خود مى زند و تمامى بنيادهاى اقتصادى اش به شكلى بيگانه با منافع كارگران اداره مى شود دولتى كارگرى است. در حالى كه موضع تروتسكى اين بود كه شوروى به هر حال يك دولت كارگرى است هر چند منحط شده و وظيفه نيروهاى انقلابى را دفاع از آن در برابر دنياى سرمايه دارى مى دانست.

* يكى از ويژگى هاى دونايفسكايا را مخالفت وى با حكومت هاى كمونيستى مستقر در شرق دانستيد. آيا اين موضع موجب نمى شد تا با كشورهاى غربى و به ويژه خود آمريكا هم صدا شود.

نخستين شماره مجله گروه نيوز اند لترز در همدلى با شورش كارگران در آلمان شرقى انتشار يافت. و سپس در شماره هاى مختلف آن از طغيان مردم اروپاى شرقى از جمله مجارستان، چكسلواكى و لهستان دفاع شد. اين موضعى بود كه بسيارى از روشنفكران غيركمونيست اتخاذ نكردند چه رسد به روشنفكران كمونيست. شخصيت روشنفكرى چون ژان پل سارتر صراحتاً از سركوب مردم مجارستان توسط قواى شوروى دفاع كرده بود. حمله دونايفسكايا به اردوگاه شوروى به هيچ وجه به معناى قبول داشتن نظام سرمايه دارى نبود. او سخت ترين انتقادها را از همين آمريكا مى كرد و پيوسته مدافع انقلاب بود. اما انقلابى كه او منادى اش است از گونه اى ديگر است.

وى جنبش هاى ضد شوروى را در بلوك شرق اشكال بديعى از قيام پرولتاريا بر ضد نظام سرمايه دارى مى دانست كه افق هاى تازه اى را پيش روى جنبش چپ ماركسيستى گشوده اند. در خود آمريكا از قيام مردم ويتنام دفاع و بمباران اين كشور را به شدت محكوم مى كند. تا آنجا پيش مى رود كه سياست دولت چين را در قبال ويتنام در جريان جنگ به دليل عدم همراهى با آن به عنوان شاخص سياست ارتجاعى دولت چين مى شناسد.

* با توجه به همه اين حرف ها مى خواهم بدانم چه ضرورتى باعث مى شود كه شما در اين روزگار و از ميان اين همه متفكر و اثر به سراغ اين كتاب خاص از اين نويسنده برويد؟

فكر مى كنم مسئله مورد بحث اين كتاب و كلاً همه كتاب هاى دونايفسكايا خيلى متمايز از شرايطى كه چپ ايران گذرانده نيست. هنگامى كه روشنفكرانى در اين مملكت بوده اند كه شوروى، چين، كوبا و حتى آلبانى سرمشق راهشان قرار مى گرفت و تئورى هاى آنان را بدون كوچكترين شناختى از واقعيت موجود پياده مى كردند و مى خواستند الگوهاى دوران آنها را بر كشور ما تطبيق دهند، يك پرسش براى من طرح مى شود:

چه عاملى سبب مى شود كه چنين كنند؟ چه انگيزه اى باعث مى شود كه مثلاً در شرايطى كه جامعه ايران اساساً يك جامعه دهقانى نبوده بحث ارتش خلقى و محاصره شهرها از دهات به سبك مائو مطرح شود و نسل بزرگى از چپ هاى ايران طرفدار آن شوند؟ چه الگوى فكرى باعث مى شود احمدزاده با ترجمه كتاب رژى دبره تئورى هاى مشخص وى را در شرايط آمريكاى لاتين در ايران پياده كند و همراه با گروه خود دست به مبارزه مسلحانه بزند، بگذريم از اينكه در اعتبار همان تئورى ها در آن منطقه تجربه چيز ديگرى را نشان داد.

من در واقع به دنبال اين هستم كه به يك سئوال بزرگ خودم پاسخ بدهم كه از كجا اين الگوى فكرى بر چپ ايران حاكم شد؟ مى شود دلايل زيادى آورد و گفت سرچشمه اين ديدگاه از روسيه و نحوه تشكيل حزب توده و تبعيت آن از سياست هاى شوروى بود. مى توان آن را ناشى از بيگانگى روشنفكرانى دانست كه از غرب به ايران آمده بودند. اما نكته ا ى كه مهم است و در اين كتاب بر آن تاكيد خاصى مى شود اين است كه ميل به آزادى و رهايى هر بار و در هر شرايطى با ضرورتى انكارناپذير نيروهاى جديدى را از اعماق جامعه به صحنه روشن آن مى آورد.

به قول ماركس در هر مقطع با نيروهاى جديد و شور و شوق هاى تازه اى روبه رو هستيم: زمانى جنبش هاى كارگرى، گاهى دهقانى، زمانى جنبش زنان، گاهى جنبش جوانان و زمانى ديگر جنبش هاى ضدجنگ. هر بار براى تغيير جامعه و انسانى كردن مناسبات آن نيروهاى جديدى كه هيچ تئورى اى از پيش آن را پيش بينى نكرده است از ژرف ترين اعماق جامعه سر بر مى آورد. چپ ما يعنى همان چپ ماركسيستى كه سال ها در اين مملكت در تلاش پياده كردن نظرات ديگران بود به چيزى كه توجه نداشت همين نيروها بود. يعنى با الگويى بسته و فرمول هاى برگرفته از كتاب ها به جنگ وضعيتى عقب مانده رفته بود. در اين اثر ما شاهديم كه رايا دونايفسكايا با دست گذاشتن بر ريشه هاى هگلى ماركس راه را براى حركت، تلاش و تغيير دائمى باز مى گذارد و هيچ نقطه پايانى براى آن قائل نيست.

او با بررسى هگل و به قول خودش زنجيرگشايى از او افكارش را زمينى مى كند. هگل بر زمينى خيالى گام برنمى دارد، او محصول تفكر دو هزار و پانصد سال تفكر بشر تا زمان انقلاب فرانسه بوده است.

* نويسنده در اين كتاب به هگل فقط به عنوان نياى ماركس نگاه نمى كند بلكه پس از همه اين جريانات به او رجعت مى كند. چه چيزى در هگل ديده و احساس مى كرده و چه جنبه اى از انديشه هاى او هنوز زنده مانده كه دوباره به سراغش مى رود؟

مفهوم مركزى برگرفته از هگل در اين كتاب منفيت مطلق است. در ديالكتيك هگل اين مقوله به معناى رشد بى وقفه ايده آزادى است كه خود از مفهوم فرآروى ريشه مى گيرد و در آن مقوله اى منطقى مقوله اى پيشين را نفى اما محتواى آن را درك و به مرحله اى بالاتر ارتقا مى دهد. ماركس در نقد ديالكتيك هگلى اين مقوله را اصل جنبنده و زاينده مى نامد. «ايده مطلق» كه غايت فلسفه هگلى تلقى مى شود در ديدگاه دونايفسكايا به عنوان وحدت تئورى و عمل يعنى يك تماميت پنداشته مى شود اما اين همان جايى است كه تازه كار آغاز مى شود. «ايده مطلق» به عنوان آغازگاهى جديد تمام نسل ها را به مصاف مى طلبد تا به طور مشخص چنين آغازگاه جديدى را براى عصر خويش درافكنند. هر آغازگاه براساس نفى مسيرى كه طى كرده ايجاد مى شود يعنى ما هيچ نقطه پايانى نداريم.

دونايفسكايا معتقد است نقطه كليدى انديشه ماركس اين است كه برخلاف سنت رسمى ماركسيستى كه جامعه كمونيستى را غايت و فرجام خود مى داند، هيچ پايانى براى حركت رو به جلو و انقلابى قائل نيست. همين امر در برداشتى كه از ديالكتيك به عنوان روش انديشه وجود دارد تغييرات چشمگيرى مى دهد. ما ديگر با الگويى كه از پيش ساخته و پرداخته شده باشد روبه رو نيستيم. هر بار ديالكتيك در اين مسير طى شده و باز طى شده از نو ساخته مى شود. به عبارتى ديالكتيك روش انديشه نيست بلكه هر بار در خود و براى خود در جريان نوزايى جامعه بايد تبيين شود.

منبع: 
سایت بامداد

افزودن نظر جدید