شصت و پنج سال كار و پيكار در سنگر زحمتكشان بخش اول

این مصاحبه در چهار بخش تنظیم شده است. 
بخش اول

رفيق عزيز با تشكر از اين كه پذيرفتيد با نشريه كار مصاحبه كنيد. لطفاً كمي از خودتان و از شرايطي كه كار و مبارزه را آغاز كرديد برای خوانندگان كار بگوييد.

با تشكر متقابل و با تاكيد بر اين كه هدف من از انجام اين گفتگو انتقال تجربيات گذشته به نسل كنوني فعالين جنبش سنديكايي و كارگري ايران است. نام من ب. ك است و در زمان رضا شاه حدود سال ١٣١٥ در پالايشگاه آبادان شروع به كار كردم.
سالی كه من استخدام شدم سال ١٣١٤ بود. در آن زمان كارگران شركت نفت چه صنعتي و چه غيرصنعتي را كولي كمپاني مي گفتند. معني كولي به زبان هندي حمال بود و سوغات هندي ها براي ما بود. يعني باربر. ببينيد چه كلمه تحقيرآميزي بود براي كارگران آن روز كه پالايشگاه را مي چرخاندند. هندي هايي كه در شركت نفت كار مي كردند و به وسيله انگليسي ها به خوزستان آورده شده بودند به انگليسي ها صاحب و به زن هاي انگليسي ها نيم صاحب مي گفتند. شما ببينيد انگليس ها را صاحب مي خواندند و كارگران را كولي كمپاني. اصلا در آن روزگار و در آن محيط كلمه كارگر اصلا مطرح نبود. رفتار انگليسي ها با كارگران نيز به شدت توهين و تحقير بود. آن ها حتي بعضي از كارگران را تنبيه بدني مي كردند. يك انگليسي كه رئيس ما بود به هر كارگري كه رفته بود آب بخورد يا به دستشويي برود وقتي كه مي رسيد يك سيلي نثار آن كارگر مي كرد. ما در آن موقع كارگران جواني بوديم و برخلاف پدرانمان كه زير بار اين چيزها مي رفتند ما حاضر نبوديم زير بار اين چيزها برويم و اجازه نمي داديم كه انگليسي ها به ما توهين بكنند.
روزي كه داشتم به همراه عده ديگري از كارگران همكارم براي خوردن ناهار مي رفتيم. صحبت برخورد توهين آميز انگليسي ها پيش آمد و من به رفقاي كارگرم گفتم بچه ها اگر اين انگليسي بخواهد رفتار توهين آميزي با من داشته باشد. من آن را تحمل نخواهم كرد و جواب نقدي به او خواهم داد. من در آن موقع كارگر نمونه بودم. ورزشكار هم بودم و در پيرامونم عده اي كارگر جوان گرد آمده بودند حتي عكس مرا پشت جلد مجله اي كه در آن موقع در پالايشگاه منتشر مي شد چاپ كرده بودند. وقتي كه من به كارگراني كه همراه من بودند گفتم تحمل توهين اين انگليسي را نخواهم كرد. آن ها به من گفتند او بسيار قوي و نيرومند است ، تو چگونه مي خواهي با او مقابله كني من جواب دادم با سنگ به او حمله خواهم كرد. هر چه باداباد! اين جمله را تا اينجا داشته باشيد تا دوباره به آن برگرديم زيرا مي خواهم ابتدا اندكي از وضعيت و فضايي كه كارگران در آن موقع در آن قرار داشتند برايتان بگويم. 
از نظر بهداشتي وضع كارگران پالايشگاه زير صفر بود. آب خوردن كارگران را در درون بشكه هاي مي ريختند كه قبلا جاي اسيد بود و براي اين كه آب در اين بشكه هاي فلزي و در زير حرارت ٦٠ درجه جوش نيايد مقداري گوني دور اين بشكه ها مي بستند و اين گوني ها را خيس مي كردند. حتي يخ شركت نفت را با پرمنگنات رنگي مي كردند كه اگر كارگر به يخ دست زد دستش رنگي بشود زيرا كه كارگر حق نداشت به يخ دست بزند. همه اين ها در دوران رضا شاه و در سال هاي ١٣١٥- ١٣١٤ بود. در تمام پالايشگاه يك درمانگاه وجود نداشت كه اگر كارگري دچار حادثه و يا مجروح مي شد در آنجا او را درمان كنند. وقتي كه جنگ دوم شروع شد قحطي نان بوجود آمد. براي اين كه كارگر پالايشگاه گرسنه نماند و بتواند كار كند قرار شد پالايشگاه به هر كارگري ٢ عدد نان در روز بدهد. اما ناني كه مي دادند آن قدر خمير و بدبو بود كه قابل خوردن نبود كه در واقع قابل خوردن نبود، اما كارگران براي اين كه گرسنه نمانند مجبورا اين نان ها را مي خوردند. ما هر چه شكايت و اعتراض مي كردم كه اين نان ها خوراكي نيستند كسي ترتيب اثر نمي داد. 
روزي كه همه كارگران در پشت درب كارگاه جمع شده بودند و منتظر بازشدن درب كارگاه بودند كه به سر كار بروند. من آن ها را خطاب قرار دادم و گفتم: ببينيد دوستان اين نان هايي كه به ما مي دهند اصلا قابل خوردن نيستند. ماها كه كارگر فني هستيم و كار زنجيره اي مي كنيم اگر به سر كار نرويم همه پالايشگاه مي خوابد و اين ها مجبور مي شوند كه ترتيب اثر دهند. كارگران نيز چون خواستشان همين بود با درخواست من موافقت كردند. وقتي كه اعتصاب شروع شد تعداد ما حدود صد نقر بود. در آن موقع نه اتحاديه و نه سنديكا در پالايشگاه هنوز به وجود نيامده بود كه ما برويم و در آنجا شكايت خود را مطرح كنيم اين بود كه به ناچار به محل كارگزيني شركت رفتيم تا در آنجا شكايت و خواست خودمان را مطرح كنيم. اما هنوز اهميت كاري را كه آغاز كرده بوديم درك نمي كرديم و خودمان هم نمي دانستيم كه وارد چه معركه و كار بزرگي شده ايم. چون كه از سياست هنوز سر در نمي آورديم. نمي دانستيم اهميت سياسي اين اعتصاب چقدر زياد است. اعتصاب در واقع يك اعتصاب خودبخودي بود، وقتي به كارگزيني رفتيم از طرف كارگزيني به ما گفته شد دو نفر را بفرستيد بيايند تا ببينيم چه مي گويند.
اما ما چون يك بار قبلا اعتراض كرده بوديم و دو نفر را به عنوان نماينده فرستاده بوديم كه ديگر هرگز اين دو نماينده را نديديم و معلوم نشد چه بر سرشان آورده اند، نپذيرفتيم و گفتيم ما نمانيده نداريم ، همه ما با هم حرف مي زنيم ، شماها با همه ما حرف بزنيد. آن ها جواب دادند اين كه نمي شود. پس يك نامه بفرستيد ما هم قبول كرديم. يكي از كارگران به نام چراغعلي كه سواد مختصري داشت اين نامه را نوشت. ما هم همگي اين نامه را امضا كرديم و در اختيار كارگزيني قرار داديم و آن ها هم قبول رسيدگي دادند، ما هم بدون اين كه بپرسيم تا كي بايد منتظر رسيدگي باشيم چون خسته هم شده بوديم به خانه هايمان برگشتيم. 
صبح وقتي كه به سركار برگشتيم استادكار ايراني به سراغ من آمد و به من گفت همراه من به دفتر بيا وقتي وارد دفتر شديم او شروع به نصيحت كردن كرد و گفت از اين پس ديگر تو اين كارگران را راه نينداز بياور كارگزيني ، من گفتم آقا ما چه كار كنيم گرسته هستيم. ناني كه به ما مي دهيد قابل خوردن نيست.نان خوب بدهيد تا تكرار نكنيم. خلاصه آن ها پذيرفتند كه روزي دو عدد نان خوب و مرغوب و يك قوطي چاي و شكر كوچك هم به ما بدهند. به غير از اين ها قرار گذاشتيم كه در مقابل افزايش توليد به ما به طور جداگانه پاداش نيز بدهند. 
اين پيروزي خيلي در آن زمان براي ما مهم بود. همكاران هم مرتب مي آمدند و به من تبريك مي گفتند. از آن به بعد براي كارگران هر مشكلي كه پيش مي آمد به من مراجعه مي كردند و من نيز عملا نماينده غير انتخابي آن ها شدم. بعدا در سال ١٣٢٣ رسما نماينده كارگران شدم. داشتيم در مورد و ضعف بهداشتي كارگران صحبت مي كرديم.
من مايلم يك مقداري بيشتر در اين مورد توضيح بدهم... در پالايشگاه حتما توالت درست و حسابي هم وجود نداشت يك جوي مانندي درست كرده بودند و به وسيله چند تا آجر اين جوي را فاصله گذاري كرده بودند و اين شده بود توالت ، حتي براي آن درب هم درست نكرده بودند. كارگران در حالي كه به هنگام كار به مواد سمي دست مي زدند چون دستشويي وجود نداشت مجبور بودند با دست هاي آلوده غذا بخورند. از نظر ايمني كه اصلا صفر بود. به عنوان مثال در قسمتي كه ما كار مي كرديم ، قسمت حلب سازي شركت بود، در اين جا در يك محوطه دربسته با هويه و قلع بايد ظروف بنزين و نفت را كه از حلبي درست مي شدند جوش مي دادند. فاصله اين محل با محل انبار حلب هاي بنزين هواپيما بقدري كم بود كه يك روز در اثر افتادن يك هويه داغ به ميان حلب هاي بنزين تمام محوطه به آتش كشيده شد. در اين آتش سوزي كه يك هفته به طول كشيد ٩٨ نفركارگر حتي استخوان هايشان نيز سوخت. تنها ٢ نفر از كارگران از اين حادثه جان سالم به در بردند. بعد از يك هفته كه آتش خاموش شد جنازه هاي سوخته كارگران به صورت حكاكي شده بر روي سيمان كف محل آتش سوزي باقي مانده بود. شركت به وضعيت خانواده كارگراني كه قرباني اين حادثه شده بودند هيچ گونه توجهي نكرد. 
از اين گونه حوادث زياد اتفاق مي افتاد وضع كارگران واقعا فلاكت بار بود. آن ها نه لباس كار داشتند و نه وضعيت معيشتي خوبي داشتند. محيط كار آن قدر گرم بود كه از عرق كارگران همه جا خيس مي شد. وضع بهداشتي شهر آبادان نيز كم و بيش مانند وضع پالايشگاه بود. آب در شهر وجود نداشت در هر اتاقي چهار تا پنج نفر زندگي مي كردند. براي به دست آوردن آب آشاميدني مردم بايد در صف مي ايستادند. بهداشت اصلا در شهر وجود نداشت. نان نبود. انگليسي ها براي اين كه از اعتراض كارگران جلوگيري كنند. دستور مي دادند تا كارگران بيكار در محوطه اي كه نزديك كارگزيني قرار داشت ، همه روزه جمع شوند وقتي كه بيكاران گردهم مي آمدند، آن وقت مامور انگليسي مي آمد و با اشاره انگشت كارگراني را كه قوي هيكل و ورزيده و جوان بودند از بين آن ها استخدام مي كردند. وجود انبوه كارگران بيكار و وسيله اي شده بود براي جلوگيري از اعتراض كارگران شاغل. در اثر تبليغات انگليسي ها كارگران شهرهاي ديگر خوزستان براي كار در شركت نفت به آبادان مي آمدند. واقعا دوره خيلي فلاكت باري بود. اغلب اين كارگران چون در آبادان مسكني نبود زير درختان زندگي مي كردند. وضع اين كارگران حتي بدتر از حيوان بود. اين بيچاره ها به علت نبود آب و بهداشت تيفوس مي گرفتند. تلفات تيفوس از تلفات جنگ هم بيشتر بود. در خيابان هاي آبادان همه روزه عده اي از اين كارگران مي مردند و شركت نفت مي آمد و جنازه ها را به وسيله ماشين جمع آوري مي كرد و در منطقه اي به نام ابوالحسن اين ها را خاك مي كردند. محله كارگران آبادان در آن دوره ظلم آباد خوانده مي شد. سه تا از خيابان هاي اين محله عشرت كده و محل عيش و عشرت خارجي ها بود. بيشتر مشتري هاي اين عشرتكده ها آمريكايي ها و انگليسي ها بودند. آبادان پر بود از محله هاي فقيرنشين مانند تنورآباد، چادرآباد، كاغذ آباد. 
در محله تنورآباد مردم فقير تنورهايي در زمين درست كرده بودند كه با قير گرم مي شدند و مردم در آن ها نان مي پختند. در زمان جنگ سر و كله سربازان خارجي هم در شهر پيدا شد. سربازان آمريكايي با مردم رفتار زننده اي داشتند. به هر خانه اي كه مي خواستند وارد مي شدند. كارگران نيز كه از اين وضع ناراحت بودند. شب ها آن ها را گير مي انداختند و خدمت شان مي رسيدند. كارگراني كه براي آن ها كار مي كردند بعضي وقت ها چون جنگ و قطعي بود و كارگران گرسنه و مستاصل بودند، بعضي از آن ها كنسرو و چيزهايي از آمريكايي ها مي دزديدند. آمريكايي ها بيشتر خيلي غيرانساني با اين بيچاره ها رفتار مي كردند. مثلا كارگران را لخت مي كردند و روي بدن آن ها قير مي ريختند و آن ها را وادار مي كردند كه بدوند و آن ها با چپ به دنبال آن ها مي كردند. 
حتي در زمان جنگ هم رفتار انگليسي ها در شركت نفت بسيار خشن بود. يك روز رئيس قسمت ما كه قبلا گفته بودم بي جهت كارگران را سيلي مي زد به هنگامي كه من داشتم از سر كار به خانه مي رفتم خواست كه مرا بزند. اما من در برابر او مقاومت كردم و با پرتاب سنگ او را فراري داده و تا دفتر كار او را تعقيب كردم. درس خوبي به او دادم. يك استادكار ايراني چاپلوسي به نام علي بلند نيز كه خود را سپر بلاي اين مرد انگليسي كرده بود از دست من در امان نماند. اين انگليسي آن چنان جذبه اي داشت كه وقتي پس از افتادن از زمين برخاست تمام كارگراني كه در آنجا جمع شده بودند از ترس روي هم ريختند. چند روز بعد كه خبرهاي درگيري به مقامات بالاتر شركت نفت رسيد. آن ها اين شخص را عوض كردند و ما فهميديم كه مقاومت و مبارزه نتيجه دارد. 

بخش: 

افزودن نظر جدید