باقر آباد پايين دست پايتخت مصاف حاشيه نشين ها با زندگى فقيرانه

باقر آباد نه دوزخ است، نه بهشت. يكى از همان مناطقى است كه ۸ ميليون نفر -حاشيه نشين- اين سرزمين را در خود جاى داده است. باقر آباد نه زشت است، نه زيبا. كه هم زشت است و هم زيبا. با اين همه تمام آنچه كه در ذهن ما -متن نشين- هاى شهرى براى تعريف يك زندگى متوسط و مدرن مى گذرد در اينجا رنگ مى بازد. رنگ مى بازد چون باقر آباد پايين تر از متن ماست. آنچنان كه از مدار صفر درجه نيازها و آرزوهاى ما نيز مى گذرد و خط فقر را در مى نوردد و خود را به جايى مى رساند كه برايش تعريفى نيست.
در اين مختصات، باقر آباد البته يك بى نهايت است. بى نهايتى كه شايد آخر دنيا نباشد اما سرآغاز آن هم نيست.
بزنگاه فقر است اما فقير نيست. گرچه در اينجا فقر رداى اقتصادى و اجتماعى اش را به رخ مى كشد اما اين همه تمام چهره فقر نيست. بلكه فرهنگ فقر هم خود از داشته هاى ناپيداى باقرآباد و مردم آن است. باقرآباد متن فرهنگ فقر است و دچار فقر فرهنگى نيست. با اين همه ما باقرآباد را به چوب همان واژه اى مى زنيم كه ۵۰ سال از پيدايشش مى گذرد. -حاشيه نشينى- بيش از ۵۰ سال است كه ما - متن نشين - ها با پديده اى روبرو هستيم كه نامش را -حاشيه- گذاشته ايم. ما باقر آباد را -حاشيه- ناميده ايم چون رويكردى كيفى و انسان شناختى به فرهنگ اين -حاشيه - نداشته ايم. -حاشيه- اش خوانده ايم چون در متن نيست. چون جدى گرفته نشده است.چون نخواسته ام جدى اش بگيرم.
اما باقر آباد هست. وجود دارد. مثل تمام پديده هايى كه لازمه يك زندگى شهرى مدرن و امروزى هستند. باقرآباد وجود دارد چون شهرى شدن به عنوان يكى از مؤلفه هاى سازنده مدرنيته با مجموعه فرايندهايى روبرو است كه البته -حاشيه نشينى- يكى از اين فرايندهاست.

برزخ آدم ها
باقر آباد نه دوزخ است، نه بهشت. با اين همه برزخى است از آدم هايى كه ميان نداشتن و نتوانستن در تلاطمند. نمونه اش حجت خدامرادى است كه ۱۰ سال از آمدنش به تهران مى گذرد و تا مى فهمد كه خبرنگارم سفره دلش را باز مى كند. مى گويد: -در همدان آرايشگر بودم و ورشكست شدم-. حالا كارش خريد و فروش نان خشك است. هر كيلونان خشك را ۴۰ تومان مى خرد و ۷۰ تومان به شهردارى مى فروشد. از اوضاعش كه مى پرسم مى گويد: چه اوضاعى؟ مستأجرم و صاحبخانه ۵۰ هزار تومانم را كرده ۱۰۰ هزار تومان. از كجا بياورم.
نه وام مى توانم بگيرم، نه حتى چك دارم كه از كسى قرض كنم.دخلم كفاف خرجم را نمى دهد. ۳ بار تا به حال خودكشى كرده ام. برويد بيمارستان لقمان بپرسيد. همين ديشب با دخترم حرفم شد. شاگرد ممتاز سال دوم دبيرستان شده است و ۳ هزار تومان ندارم بدهم برود با مدرسه اردو-.
و امثال حجت در اين باقر آباد بسيار است. آرش و عبدالله گرچه كودكند و محصل اما آنها نيز هرگز رنگ خوشبختى - آنچنان كه ما توقع داريم - را نديده اند. هر دوشان اما تابستان ها را به كارگرى مى گذرانند. آنها تا به حال نه سينما ديده اند و نه پارك و نه استخر.
پدر آرش سيگار مى فروشد. در يكى از خيابانهاى تهران. آنها نيز خانواده اى مهاجر دارند و از مياندوآب و سراب به باقرآباد كوچ كرده اند. به رؤياى يافتن خوشبختى.
باقرآباد كوچكتر از آن است كه نام شهر را با خود يدك بكشد. با اين همه هفت سالى مى شود كه آن را باقر شهر ناميده اند. شهرى كه به چند بلوار خاكى و نيمه كاره خلاصه مى شود. با كوچه هاى تنگ و بسيار باريك كه آدمى مى ماند چطور از اين كوچه ها عبور مى كنند و خانه هايى كه كوچكتر از حد تصور ما -متن نشين- هاست.
مردم باقر آباد قبل از هرچيز مهاجرند و عمدتاً آذرى. آنها مهاجرانى هستند كه توان ادامه زندگى در شهرهاى كوچك و كم جمعيت زادگاه خود را نداشته اند و از سر سوداى يافتن خوشبختى به كلان شهر بى رحم و بى در و پيكر تهران پناهنده شده اند. مردمى كه غالباً از دست سرنوشت گزيده شده اند با خانواده هايى پر جمعيت و كم درآمد.خانوارهايى كه خصلت زندگى هسته اى را همچنان حفظ كرده اند و پدر و پدر بزرگ و عمو و خاله و عمه عمدتاً در يك خانه كوچك و كم حجم به زندگى ادامه مى دهند و زندگى براى آنها معنا و مفهومى متفاوتتر از آنچه ما به زيستن و تلاش براى بهتر زيستن اطلاق مى كنيم ، دارد.

از منظر انسان شناسى
چرا و چطور انسان امروزى به زندگى حاشيه اى تن مى دهد؟ دكتر فاضلى استاد مردم شناسى در اين باره مى گويد: شهرى شدن، به عنوان يكى از مؤلفه هاى سازنده با مدرنيته با مجموعه فرايندهايى روبروست كه موضوع به اصطلاح حاشيه نشينى يكى از فرايندهاى آن است. با اين همه نگاه ما به اين پديده نگاهى بيرونى است و تحقيقاتمان را هم از همين زاويه نگاه مى كنيم.
در حاليكه بايد با نگاهى درونى يا از درون به سراغ اين موضوع رفت. در واقع ما براى فهم يك مسأله اجتماعى بايد به سراغ خود افراد و گروهها و نهادها برويم و ببينيم آنها چه درك و شناختى از جهان زيست خود دارند-.
حرفهاى دكتر فاضلى به اينجا كه مى رسد ياد سؤالم از دانش آموزانى مى افتم كه در تنها كتابخانه كوچك باقرشهر براى كنكور در هوايى گرم و طاقت فرسا بدون وجودحتى كولرى كه آنها را خنك كند درس مى خوانند. از آنها پرسيدم آيا از زندگى خود در باقر شهر راضى هستيد؟ كه البته همه آنها قاطعانه گفتند: بله! و من دوباره پرسيدم اگر روزى بخواهيد ازدواج كنيد به باقرآبادى بودن خود افتخار مى كنيد و آنها البته دوباره فرياد زدند بله!
آنها در حالى بله مى گفتند كه اكثرشان در طول عمر خود نه سينما ديده اند و نه پارك و نه استخر و نه حتى يك تفريح جالب و جذاب. آنها در حالى بله مى گفتند كه براى خواندن كتابهاى تست مجبور بودند نوبت بگيرند تا بخت شان باز شود و از تنها كتاب تست كتابخانه بهره مند شوند. درحالى بله مى گفتند كه از آب آلوده محل زندگى شان گله مند بودند و مى گفتند: به جاى آب شير مى خوريم از بس كلر داره! همين مسأله باعث دل درد و معده دردمان شده است و مى شود.
در حالى مى گفتند بله كه از نداشتن يك پارك براى درس خواندن شكايت داشتند و مى گفتند تنهاپارك اينجا پاتوق لات ها و قمه كش ها وخلافكارها است.
با اين حال دكتر فاضلى مى گويد: -على رغم آنكه قريب ۵۰ سال است كه با موضوع به اصطلاح حاشيه نشينى روبرو هستيم، اما هنوز يك مجموعه تحقيقات كه نگاه مردم اين مناطق را از زندگى شهرى منعكس نمايد نداشته ايم-. او معتقد است : چيزى كه در مطالعات جامعه شهرى درايران مغفول مانده است آدم هايى هستند كه در اين جاها زندگى مى كنند. ما درتمام اين مدت بيشتر به داشته هاى آنها توجه داشته ايم و اينكه چه دارند و چه بايد داشته باشند و اصلاً توجهى به بودن آنها و چگونه بودن آنها نكرده ايم.
او مطالعات -اسكار لوئيس- دركتاب -فرزندان سانچز- را شاهد مى آورد و مى گويد: -او براى اولين بار پس از سالها همنشينى با فقراى مكزيكوسيتى اين موضوع را به اثبات رساند كه فرهنگ فقر يك مفهوم سياه و منفى نيست. بلكه فرهنگ فقر يك شيوه زيستن است كه داراى ساختار و ارزش ها و باورهاست و ما اصلاً به اين موضوع در اين مناطق توجه نكرده ايم و به دليل ذهنيت غلطمان به آدم هاى اين مناطق اتيكت بدبخت بودن و فقير بودن را مى زنيم. دراين شرايط اولين مسأله هويتى است كه ما از پيش براى اهالى اين مناطق تعيين كرده ايم و به آنها باورانده ايم كه شما زائد هستيد و فقر و فلاكت شما مايه شرمسارى ماست.حال آنكه همانطور كه آنها به شهر براى ارتقاى طبقاتى و امرار معاش محتاجند، شهر هم به آنها نياز دارد-.

نابرابرى اقتصادى واجتماعى
علت اصلى توليد و حيات و رشد و نمو باقرآباد فقر و نابرابرى اقتصادى است و نابرابرى اقتصادى و اجتماعى پاره اى لاينفك از دنياى مدرن است و تا به اين لحظه يك فرمول مشخص كه موجب توزيع برابر و عادلانه ثروت در ميان ساكنين كره خاكى شود بوجود نيامده و در اين ميان شايد تنها بتوان با ارتقا دادن حداقل هاى يك زندگى شهرى به فكر رهايى جامعه از بيمارى مزمن و مهلك فقر باشيم.
نكته ديگرى كه دكتر فاضلى به آن اشاره مى كند عدم توانايى جامعه شناسان و علماى علوم انسانى ما است كه قادر به ارائه تعريف ناخودآگاه مهمى كه در اين مناطق زندگى مى كنند نشده اند و خود را به خودآگاه مردم اين مناطق محدود كرده اند. حال آنكه براى كشف علت اصلى پايبندى وعامل تن دادن مردم حاشيه نشينى مثل باقرآباد بايد عامل درونى كه آنها را وادار به تن دادن به اينگونه زندگى مى كند، فهم كنيم و بفهميم كدام مجموعه نظام هاى تعاملاتى آنها را به اينگونه زيستن تشويق مى كند.نظام تعاملاتى كه لزوماً در خود آگاهشان هم نيست.

باقر آباد كجاست؟
باقرآباد جايى دورتر از واقعيت ما نيست.در همسايگى بهشت زهرا كه روزگارى براى آرامش و آسودگى اموات ما طراحى شده بود، ميل به زيستن و فقيرانه زيستن جوانه زده است. جوانه اى كه نامش باقرآباد است. شهرى كه زيرپوست ساكت و خيابان كشيده شده است مردمى زندگى مى كنند كه حتى به زير خط فقر هم نمى رسند. شهرى كه بيش از ۸۰ هزار نفر جمعيت دارد كه ۲۰ هزار نفر آنها افغانى هستند. افغانى هايى كه با مهاجران فقيرتر از خودشان وصلت كرده اند و نسلى از فرزندان ايرانى - افغانى را به دنيا آورده اند در حال پرورش دادن آنها براى ورود به كلان شهر تهران هستند.
با اين همه اما باقرآباد نيز توان پاسخگويى به خيل عظيم مهاجران را ندارد كه بى وقفه از راه مى رسند از همين روست شايد كه قيمت زمينهاى اين منطقه از خيلى ازمناطق تهران هم گرانتر است.چانكه در همين جا هم سر و كله دلالان و كاسبكاران پيدا شده است و ساخت وسازهاى قوطى كبريتى روز به روز رونق بيشترى مى يابد.

رويكردى ديگر
يكى ازدلايل رشد وگسترش اينگونه زندگى ها در حواشى كلان شهرها از نظر دكتر فاضلى نبود رويكرد كيفى و انسان شناختى به فرهنگ اينگونه مناطق است او مى گويد: بايد زبانى تازه را براى توصيف اينگونه مناطق كشف كنيم. زبانى كه زبان سلطه نباشد. زبانى كه اينگونه اجتماعات را به عنوان انگل و زائد و مسأله زا و گروه هايى كه به هر نحو بايد از بين بروند توصيف نكند. او معتقداست علت اصلى رشد و توسعه اينگونه جوامع آن است كه ما تلاش كرده ايم با نگاهى بيرونى دست به هويت زدايى، انسان زدايى و شخصيت زدايى از ساكنين اين مناطق بزنيم. حال آنكه آنها يك گروه انسانى از جمعيت انسانى بزرگ هستند كه لاجرم وجود دارند و مثل ديگر انسان ها از حقوق مادى و معنوى برخوردارند. وقتى ما اين آدم ها را از متن دور نگه مى داريم - متنى كه زندگى شهرى و دنياى مدرن است - عملاً آنهارا تحريك مى كنيم كه گروه هاى ضد فرهنگ شورشگرانى كه نظم موجود را به نفع خودشان نمى دانند تبديل شوند-.با اين همه باقر آباد حاشيه اى است كه بر متن ما وصله شده است. حتى اگر دكتر فاضلى با اين تعبير موافق نباشد. حاشيه اى كه فقر را به زندگى ظاهراً مدرن ما صادر مى كند. فقرى كه برآمده بى تدبيرى ماست. فقرى كه واقعيتى انكارناپذير بر پيكره حيات ماست و يا آنچنان كه دكتر فاضلى مى گويد: ناخنى است كه بر بدن ما مى رويد!

منبع: 
روزنامه ايران

افزودن نظر جدید