مرورى کوتاه بر ناسيوناليسم کور بدون هويت تاريخى (2)

بخش اول را در اینجا بخوانید

هر چند سخن گفتن، تنها تکرار وا‍ژه ها نيست و اين ويژه گى مهم انسانِ اجتماعى، پديده اى است ابزارمند، و انسان ساز كه محصول تكاملى انديشه، تلاش و كار اين موجود زيستمند مى باشد. مقولهء بغرنجى كه انسان، در تعامل هاى اجتماعى خود به عنوان نيازى اصلى، از آن براى بيان مفاهيم عينى و ذهنى خود سود مى برد، تا كسب معرفت نموده و اشكال تفاهم را متعالى تر كند. امّا در آشفته بازارى كه چهرهء حقيقت در لايه اى از ظلمات و بى عدالتى ها پوشيده تر مى شود. و بازار شانتاژ و دروغ پردازى ها و سرفرو بردن در مرداب هاى خيال و اوهام، به مرزى مى رسد كه دروغ و پريشان گويى در نطق آدمى آن چنان جايگاهى نافرازمند مى يابد كه گريبان جامعه روشنفكرى را درهم مى فشارد. در چنين اوضاع و احوالى انسان در تمييز، سخن سره از ناسره، بسى به سختى و دشوارى در افكنده مى شود و نه تنها از گفتن نظر خود، حتى در ابراز حقايق مسلم تاريخى، از هراسى چسبانيدن مارك هاى ناچسب شونيست و پان ايرانيست، به اجبار سكوت را پيشهء خود مى سازد. و اگر هم به مقام سخن كشانيده مى شود، لاجرم، وادار به گفتن حقايق تلخى مى شود.

همانطورى که براى رشد و تزايد هر ميكربى محيطى آلوده لازم است، جهان سرمايه نيز؛ در پيامدى که پس از سلاخى شدن اتحاد جماهير شوروى، به يکه تاز ميدان شدن امپرياليسم امريکا انجاميده، براى كشت مصنوعى و رشد ناسيوناليسم کور، اين محيط آلوده را مناسب حال يافته است. امپرياليسم امريکا که اينک با در دست داشتن قدرت نظامى و تبليغاتى جهان سرمايه، سردمدارى چماقداران جهان سرمايه را برعهده دارد (شکل گيرى ابتدايى پديده اى به نام دولت ـ جهانى سرمايه داران، که به غلط جهانى شدن (گلوباليزاسيون) ناميده مى شود) يکى از وظايف اصلى خود را فراهم آوردن بسترى مناسب براى سوداگران خون انسانها بر روى کرهء زمين به جهت استعمار خلق هاى ديگر کشورها در شکل نوين آن قرار داده است. ناسيوناليسم کور طرحى است امپرياليستى، كه براى از بين بردن و درهم شكستن مقاومت افراد و نيروهاى متشكل جوامعى که به ايستادگى و گاهى نيز مقابله، با اين سياست هاى غيرانسانى برمى خيزند. پايه هاى اصلى اين سياست بر تامين ملزومات و فراهم نمودن بستر و هم آوازى كردن، با افرادى بنا شده است كه، با تفكرات ساخته و پرداختهء خيال خود در مقام تبليغ مفاهيم بى بنيان و غلط و ترويج انديشه هاى ضد انسانى بر آمده اند و در پى وارونه نماياندن اوراق پوسيده ای كه در دفتر تاريخ بشريت ثبت گرديده هستند، تا با زدودن آنها، كمبود هاى روانى حاصله از عملكرد پروسهء تاريخى مشخصِ نه خود شان، بلكه هم نژادان پرورده شده در خيال خود باشند. اما غافل از آنندكه روند تاريخ بازگشت ناپذير مى باشد؛ و در دادگاه جهان معاصر هيچ كسى را حتى به جرم جنايتها و خون آشامى هاى رخداده تاريخى نياكانشان به پاى ميز محاكمه نكشيده و نخواهند كشيد؛ چه رسد به جرم پدر خوانده هاى موهم كسى. هيچ ژرمنى را به جرم كوره هاى آدم سوزى هيتلر و هيچ مغول ـ تركى را به جرم كشتار هاى چنگيزخانها و تيمورلنگ ها و هيچ عربى را به جرم تازى گرى ها و كتاب سوزان هاى استخر و... محكوم نمى توان كرد. اين افراد از گفتهء موريس دو روژه كه در تعريف ملت" ابراز نموده است: «نژاد زبان يا دين نيست كه ملت را شكل مى دهد، بلكه آن ايده اى است كه از نژاد، زبان يا دين درمخيلهء مردم پرورانيده مى شود» نهايت سوء استفاده را داشته اند.
اما شّق ديگر پيشه كردن سياست بالايش ناسيوناليسم كور كه از اهميت وافرى برخوردار است، كشانيده شدن پاى نيروهاى عدالت خواه و طيف روشن فکران جامعه به اين مسئله و مشغول داشتن آنها به پروژهء ملت سازى ميباشد، تا بدين وسيله آنها را از راه مبارزه و پيكار بنيادين شان به بيراهه كشيده و با فراغت بر آمده از اين اوضاع و احوال، به چپاول و يغماگرهاى خود بپردازند. اين سياست امپرياليستها گاهى سازگارى كاملى با سياستهاى ارتجاعى بنيادگرايان دارد. نمونهء بارز اين سازگارى، استفادهء حكومت بنيادگرای حاكم در ايران، در به هم ريختن مراسم زنده ياد صفر قهرمانى، ابر مرد ميهنمان، از ناسيوناليسم كور بود كه اخيرا از نزديك شاهد آن بوديم.
نگارنده در اين سلـسله نوشته ها درحـّد توان خود سعى نموده ام تا با ارائهء آگاهى نسبى از ترمينولوژى (دانشواژه اى) اصطلاحاتى را كه به نوعى مرتبط با ناسيوناليسم كور مى باشند به دست بدهم؛ و مقولات مورد نظر را، توامان از نقطه نظر تاريخى و حقوقى مورد بررسى قرار دهم. همچنين به دليل تكيه گاه اصلى بودن عنصر زبان در تعريف "ملت" از سوى مبلغان و سردمداران تحركات ناسيوناليستى، كه آن را شاخص اصلى در تمييز دادن ملتى از ملت ديگر مى پندارند به ناگريز نگارنده نيز در برخورد با پديدهء زبان و مقولات آن جايگاه ويژه اى را به زبانشناسى تاريخی (فيلولوژى) اختصاص داده ام. در قسمتهاى بعدى اين نوشته ها، پديدهء زبان، به ويژه پروسهء تكاملى تاريخ زبان هاى ايرانى و تاريخ زبان تركى در كانون اصلى موضوع قرار خواهد گرفت 
مطمئناً براى ارائه و ابراز هر نگرشى نسبت به ناسيوناليسم كور، ارائه تعاريفِ مفاهيم هر يك ازعناصر و يا پديده هايى كه به نوعى در اين مفهوم خصلت اثر پذيرى را دارا مى باشند ـ از اهميت فوق العاده بر خوردار است. بدين جهت، كوشش شده است با رساتر ساختن نسبى اصطلاحات مرتبط، با هدف زدودن شبهه ها و سوء تفاهم ها، با حدود و مرزگذارى بر معانى واژه ها، جهت دست يابى به دقت مورد نياز در مفاهيم و موضوعات تسهيل شود. به دليل اين كه مسئلهء ناسيوناليسم كور اساسا ً مرتبط با مبحث حقوق اساسی (droit constituionnel) مى باشد. ارائهء تعاريف حقوقى واژه هاى مرتبط ضرورى مى نمود، و چون اين قبيل موضوعات در بستر تاريخ با منشاء اقتصادى و تغييرات كمى و كيفى روبنا هاى پديده هاى اجتماعى ـ فرهنگى پديدار مى شوند؛ از منظر تاريخى نيز به مسئله نگريسته شده و حتى اهميت ويژه اى نيز به آن داده شده است. بر اين باورم كه با تدقيق و ارائهء تعاريفِ مرزهاى کاربردى اصطلاحات مرتبط، مى توان هم گامى در جهت زدودن بسيارى ازکج فهمى ها و منشاء هاى اختلاف در ميان هم ميهنان برداشت و هم بدين گونه چهرهء نا موزون و غير انسانى ناسيوناليسم كور را در معرض تماشاى عموم جامعه قرار داد.
در طى سالهاى اخير در جامعهء روشنفكرى ايران در زمينه مسائل حقوقى و سياسى به دليل گوناگونى به کار بردن واژه هاى (ملت، اتنيك «قوم»، دولت، دولت ـ كشور، خلق)، سوء استفاده ها و سوء درک هايى را سبب گرديده است. با توجه به اين كه در درون يك چهارچوب جغرافياى زيستى، كه كشور ناميده مى شود؛ عنصر ملت متجلى و متجسم كنندهء عاليترين شكل گروههاى انسانى پرورده شده، و تكامل يافته ترين عنصر ساختى آن ميباشد. (عناصر ساختار دولت ـ كشور عبارتند از ١ـ گروه يا گروه هاى انسانى ٢ـ سر زمين مشخص ٣ـ قدرت سياسى) در ابتدا به بررسى گذرا "ملت" به عنوان يك پديدهء موجود در حقوق، سياست مى پردازيم: 
عموما در فرهنگ ها و دائره المعارف ها تعاريف متفاوتى در رابطه با ملت ديده ميشود: درفرهنگ نامهء لاروس تعريف "ناسيون" كه تقريبا معادل ملّت در زبانهای ايرانى مى باشد چنين آورده شده است: «مجموعه افراد انسانى كه در يك سرزمين زندگى مى كنند و از نظر اصالت، تاريخ و آداب و سنن و غالب موارد زبان مشتركى را دارند» و در فرهنگ فلسفى لالاند، نوشته شده است: مجموعهء اشخاصى كه تشكيل يك دولت ـ كشور دهند و به عنوان يك كليت اجتماعى مشخص، در برابر حكومت در نظر گرفته شوند، ملت را تشكيل مى دهند ». فرهنگ ليتره نيز "ملت" را چنين تعريف مى نمايد: «كشور يا مجموعه كشور هايى كه ساكنان آنها به واسطهء همبستگى ارادى و نهاد هاى مشترك گرد هم آمده اند».
گوناگونى تعاريفى كه از "ملت" درفرهنگ نامه هاى مختلف غربى وجود دارد؛ به دليل برداشت هاى مختلفى است كه هر انديشمند غربى با توجه به موقعيت و جهان بينى خود و نسبت به فرآيند تاريخى اى كه ملت ها و دولت ـ كشورهاى مورد نظرآنها طى نموده اند به تعريف "ملت" پرداخته است. يعنى در سير تكاملى گروههاى انسانى و در تبديل شدن شان به "ملت" روند تاريخى همانندی طى و رخ ننموده است تا تعريف يكسانى از آن ارائه شود. و يكى از عمده ترين دليل اشتباهات و سوء تفاهم هايى كه در جامعه روشنفكرى ايران رخ مى دهد، از عدم ايستانيده گى ( استقرار) معنايى واژه هاى مرتبط با موضوع نشات مى گيرد.
بينش آلمانى و فرانسوى در خصوص ملت متفاوت مى باشد. متفكرين آلمانى علاوه بر عوامل قومى، ن‍ژادى، زبان و مذهب تكيه دارند، در نظرات آنها مسئله نژادى از برجستگى ويژه اى برخوردار بوده است. ما اين موارد را در نوشته هايى كه از انديشمندان آلمانى در دست است به وضوح مشاهده ميكنيم. تاثير تفكرات ناسيوناليستى تاليفات گوبينئو ((gobineau و واشر دولاپوش، در نوشته هاى هوستون استيوارت چمبرلن، كه در تداوم، با تبليغ تئورى برترى نژاد آريايى توسط حزب نازى كه به تقويت انديشه هاى غير انسانى در طيف وسيعى از مردم آلمان انجاميد و از نيروى برآمده از آن به عنوان ابزارى در بر پا ساختن فتنهء جنگ جهانى دوم استفاده گرديد.
اما در بنيان انديشه هاى نويسندگان و سياستمداران فرانسوى، در رابطه با ساختار و پديد آمدن نطفه بندى موضوع "ملت" تكيه گاه اصلى بر احساس و اراده زندگى جمعى استوار است. به بيانى ديگر فرانسويان عوامل بيشمار و گوناگونى را كه موجب شكل گرفتن ملت مى گردد؛ مورد قبول دارند و عوامل قومى، نژادى، زبان و مذهب نفى نمى كنند؛ اما ويژگى عمدهء آن معطوف به عناصر معنوى است؛ حوادث و اتفاقات تاريخى همانند: جنگ، پيروزى، صلح، رفاه و پيروزى ها يى كه در بنياد كردن نوعى حس و روح مشترك ملى نقش وافر دارند واين روح ملى در پيوند با رنج ها و مصائب و خاطرات و بختيارى هاى آنان ساخته و پرداخته مى شود. در اين همبستگى ملى اشتراك منافع اقتصادى كه تابعى از همسايگى در يك جغرافيا وهم سرنوشتى در حدود و مرزهاى مشخص است، جايگاه ويژه اى را به خود اختصاص مى دهد. و بدين گونه نظام هاى ارزشى و همريشگى هاى معنوى، با به اجرا در آوردن نقش وافر خود در قالب عضوهاى يك جامعه با تعلق خاطر هاى متفاوت و وابستگى هاى طبقاتى متمايز، در مواجه با اتفاقات و رخداد ها يى كه به آنها رو نموده است؛ كنش و واكنش هايى همانند در آنها بوجود مى آورد.
ماركسيسزم كلاسيك تعريفى كلّى اما بنيادين را از "ملت" ارائه نموده است؛ كه در آن: "ملت" اجتماع بزرگى از افرادى است كه با شاخص هاى (نماد اشتراكى پايدار، زندگى اقتصادى، سرزمين،و زبان ادبى، آگاهى افراد شكل دهندهء ملت به وابستگى اتنيكى، ويژگى هاى روانى و سنن و آداب و رسوم است) بيان شده است از ميان ماركسيست هاى كلاسيك، و.ا، لنين. نقش شاخص اقتصادى را از ديگر شاخص هاى "ملت" برجسته تر و با اهميت تر دانسته است. 
ملت «ناسيون» اجتماعى از اشخاصى راکه در دوره هاى زمانى معين، دريک محدوده جغرافيايى تقريبا مشخص زندگى کرده و داراى اصالت قومى تاريخى يکسان، فرهنگى مشترک (آداب و سنن، باورها و اعتقادات ودين و زبان غالبا ًمشترک) دارند؛ و از ويژه گى هاى كلى اخلاقى تقريبا همانندى برخوردار مى باشند؛ هريك از افراد ملت به وسيله همبستگى هاى انداموار (ارگانيك)، و خود بخود (مكانيك) خود با ديگران كه با آنها مجموعه اى را تشكيل مى دهند، عواملى ملموس همانند: ن‍ژاد، زبان، مذهب، سرزمين، اقتصاد و عوامل احساسى چون نزديكى و يا اشتراك خاطرات تاريخى، همانندى آرمانها، اسطوره ها، قراردادهايى كه در شكل سنت به هنجار مبدل شده اند و اراده به زندگى دسته جمعى، همه و همه دست در دست هم نهاده به نسبت قدرتمندى تاثير خود، شدت و ضعف اين پيوندى كه ملت يا ناسيون را شكل مى دهد افزايش و يا كاهش مى دهد. يعنى از نظر حقوقى ـ سياسى، احساس تعلق داشتن به يك مجموعه، به وسيله عناصر پيوند دهنده عينى و ذهنى، و احساس وابستگى هاى مادى و معنوى، در تحقق يافتن ملت و متعلق بودن به يك جامعه كل يا يك جامعه سياسى نيز ازعوامل بنيادين شمرده مى شوند. افراد جامعه اى كه سرنوشت خود را همسان مى پندارند و خود را ازنظر قومى، فرهنگى، تاريخى، اقتصادى و زبانى و دينى متمايز از ديگران مى پندارند؛ مى توانند خود عامل تشكيل ملت باشند.
آنچه كه اهميت وافر دارد اين است كه هيچ يک از عوامل گفته شده براى تعيين و تشخيص يک ملت، در روند تکاملى هر جامعه، در شکلى ايستا و ثابت نمى مانند. زيرا كه هريک از آنها در سير تاريخى خود در دراز مدت و گاه كوتاه مدت) در زمان و مکان هاى مشخص به دليل تعامل هاى فرهنگى، سياسى و اقتصادى با ديگر ملتها يا اقوام، با دگرگونى هاى متفاوت (كمى و كيفى) روبرو هستند. از مبان اين عوامل، زبان و دين، به وي‍ژه عامل زبان به هيچ وجهى، بنا به دليل متغير ترين و ناثابت ترين بودنشان، عناصرى مطمئن براى تعريف"ملت" نخواهند بود. اين اصل به ويژه در خصوص آن گروههاى اجتماعى كه عمرى دراز داشته و در پروسهء تكاملى خود شكل "ملت" واحد را به خود گرفته باشند، مصداق بيشتر دارد. پديدهء زبان به دليل خصلت زيستمندى و تحول پذير بودنش، و دو وجهى بودنِ اين تحول پذيرى و دگرگونى (تحول پذيرى طبيعى ودگرگونى جبرى ) که طى زمان در پروسه تکاملى زبان ايجاد مى شود ازحالت ايستايى بيرون مى آيد.، در زبان گروههاى كوچك اجتماعى اى که در چهار چوب يک ملت قرار دارند؛ با توجه به ويژه گى هاى قبيله اى و عشيره اى مشترك خود، در سير تحول پذيرى طبيعى خود، ابتدا با مرور زمان و نسبت به محيط جغرافيايى شان به گونه هاى لهجه ها و گويش ها تغيير مى يابد و پس از گذشتن ساليانى دراز، هر يك از اين گويش ها و حتى لهجه ها، به زبانى متفاوت از همديگر تبديل مى شوند ولى در تقسيم بندى زبانها به دليل اشتراكات ساختاری و ذخاير واژگانى زبان در يك خانوادهء زبانى قرار مى گيرند.
وجه دگرگونى جبرى: گاهى به دليل دگرگونى هاى اجبارى كه در اثر تعامل هايى كه تاثير دهى بيشترى را در زبان اعمال مى كنند ـ تعامل هايى همانند:جنگ ها و مغلوبيت در جنگهايى كه به اشغال سرزمين گويشوران يك زبان توسط گويشوران از زبانى متفاوت مى انجامد ـ بسته به شّدت عمل آن عوامل جبرى، در زمانى نسبتا كوتاه، به زبانى كاملاَ متفاوت از ديگر گروه هاى اجتماعى كه با آنها اصالت و زبانى مشترك دارند، سخن مى گويند. در چنين موقعيتى زبان مردمى كه تعاملات بيشترى را داشته اند به صورت دو سويه (مردم غالب و مغلوب) هم از نظر ساختار و هم ذخاير واژگانى تحول يافته و پر بار تر مى گردد و با همهء اين تغييرات كيفى به وفوع پيوسته؛ آثارى عميق از زبان مبنا درهر كدام از آنها باقى مى ماند، زبان شناسى نوين با بررسى هاى دقيق علمى خود براى هر خانوادهء زبانى وجود يك زبان مشترك را كه زبان مبنا ناميده مى شود، اثبلات نموده است. براى مثال طبق تحقيقاتى كه انديشمندان توركولوژ انجام داده اند ثابت نموده اند كه گويشوران زبانهاى كره اى و ژاپنى و و زبانهاى ترك ـ مغول و سرخپوستان از يك خاستگاه (منشاء) ن‍ژادى بوده و در زمانى دورتر به يك زبان مشترك سخن مى گفته اند (١) در زبانشناسى آن زبان مشترك را كه اكنون از بين رفته و گويشورى ندارد، زبان مبنا مى نامند.
دولت: براى مفهوم واژهء "دولت" در زبان هاى ايرانى باستان کلمهء خشثره (خشثره) وجود داشته كه هم به معنى نيرومندى و توانايى و هم معنى كشور و شهريار و پادشاه بوده است؛ و اولين بار در"اوستا" كتاب مقدس ايرانيان باستان و پس ازآن توسط دولت ايرانى مادها براى بيان دولت به کار برده مى شده است اين واژه بعد ها با به حكومت رسيدن اقوام ايرانى پارس در كتيبه هاى به جا مانده از پادشاهان هخامنشى كه به زبان ايرانى نوشته شده اند نيز به وفور ديده مى شود. واژه هاى كشور، شهريارى و پادشاه و شاهنشاه و شهريور. . بازمانده و اشكال مختلف و دگرگونى شدهء خشترهء ايرانى باستانى مى باشند. گستردگى واژه خشَثرَ در زبان اوستايى فراوان بوده و در تركيبات بسيارى به كار رفته است. واژه "دولت" در ادبيات كلاسيك ايرانى ـ در معانى مال، ثروت اقبال، حكومت قدرت و شئى كه دست به دست مى گردد ـ به كار برده شده است. . هم چنين واژه كشور نيز در زبانهاى ايرانى موارد كاربرى متنوعى داشته، به ويژه بر مفاهيم زير اطلاق مى شده است: اقليم، ناحيه اى از زمين يا حكومتى مشخص، ميهن و زيستگاه، سر زمين. در متن هاى سياسى و حقوقى و ادبى تاريخى اين كلمات براى اداى مقاصد همانند كاربرى داشته و دارند.
لغت دولت را بطور جامع در موارد مختلف به كار مى برند. هم به معنی > به كار مى رود كه از ريشه لاتين "status" به معنى ايستايى "برپا بودن" است و"ثبات وضع " را ميرساند. اما "دولت" از نظرحقوقى به آن کليتّى متمايز و شخصيتى متمايز و مستقل از عناصر شکل دهندهء آن، درموضوع حقوق بين الملل عام و موضوع حقوق عام داخلى مورد مطالعه قرار مى گيرد و لايه اى سياسى است که فرمانروايى طبفه اى بر طبقهء ديگر (فرمانبرداران) دارد و حفظ کيفيات زير بناها را افاده مى نمايد. در اين معنى، اين چهار چوب با چهار چوبى که معنى دولت رادر يک سيستم دموکراتيک بيان ميکند، متفاوت است. يعنى دولت به معنى لايهء سياسى قوه مجريه در بسيار از اوقات در برابر مجلس منتخب مسئوليت سياسى خود را عملا ازنظر قانونى عهده دارى نمى كند. عملكرد دولت ها در جوامع كاپيتاليستى خود بيانگر اين وا قعيت است؛ تصميم گيرى ها و مصوبات هيات دولت در اين جوامع عملاً از نظر حقوقى مصوباتى هستند که اهّميت وتاثيرگذارى بيشترى نسبت به مصوبه هاى قوهء مقننه درحيات حکومت شوندگان اعمال مى كنند.
وا‍ژهءEtat درميان گويشوران زبانهاى فرنگى از ايستانيده گى (استقرار) لازم برخوردار شده است و مفهوم و مقصود را، هم به طبقهء فرمانروا و هم به طبقهء فرمانبر به نيكى مى رساند و گاهى اين واژه برخوردار از اعتبار غير مادى بوده و تصورى انتزاعى و آبستره را از اين كليّت افادهء معنى مى كند؛ اين مفهوم انتزاعى را دولت ـ ملت(etat- nation) تعبير كرده اند.
دولت ـ کشور به معناى امروزين اش از فرآيند تكامل تاريخى قدرت درگروه بندى هاى انسانى همانند خانواده و طايفه وعشيره آغاز شده و دربرهه اى از تاريخ شكل مدينه و دولتشهر را داشت وسپس شكل ايرانشهر را بخودگرفت و در نهايت با معيار امروزى در تنواره اى به نام دولت ـ كشور قرارگرفته است. دولت ـ كشور را ازنقطه نظرحقوقى به چهارچوبى ميتوان همانند کرد که در درون خطوط آن،حقوق اساسى (droit constituionnel) در جريان است.و مجموعه اى پلتيک و ارگانيزه شده اى است که در آن هم قدرت سياسى وهم ملت وسرزمين موجوديت دارد و نسبت به آن کليهء مفاهيم و موضوعات که مربوط يه حقوق فرد در يک جامعهء سياسى است، تعاريف و مفهوم خود را پديد مى نمايد. اين موضوع بسته به قدرتى که سازمان هاى آن دولت ـ کشور دارا هستند، بسط و يا كاهش داده مى شود از نظر علم حقوق و سياست، دو لت ـ كشورها با توجه به ساختار درونى در بررسى نحوهء تسنيق قدرت در نهاد ها، دردو گونهء شكل بندى كشورهاى تك ساخت (بسيط) كه خود به ساده و بغريج تقسيم مى شود.(ميهن مان ايران از نظر علم حقوق جزو كشورهاى بسيط بغرنج قرار دارد.) و كشورهاى چند ساخت(مركب) كه به چهار گونهء مختلف ١ـ اتحاد شخصى ٢ـ اتحاد واقعی ٣ـ كنفدراسيون كشورها ۴ـ دولت كشور فدرال، تقسيم مى گردند. ما در قسمت سوم اين مقاله به مبحث ملت ـ كشور و جزييات ساختارى كشورها هر آنجا كه در مبحث فدراليسم ناگريز و مورد لزوم خواهد شد، به آن خواهيم پرداخت.
امّا از نقطه نظر فلسفى و بررسى هاى فلسفى، دولت ـ کشور مفهومى است سازمان يافته و شكل پذيرفته از مقولات و عوامل اقتصاد (روابط و مناسبات اقتصادى و...) كه وابستگى ژرفى بر پديدهء قدرت دارد؛ دولت ـ کشورهاى معاصر شكلى از اشكال هستند كه هستهء اوليه آنها با شروع دولت هاى برده دار نسج يافته و درپروسهء تكاملى خود در گروه بندى هاى انسانى شكل سازمان بندى شدهء قدرت، صورت عاليتر را به خود گرفته است و اين سازمان بندى در سيستم هاى كاپيتاليستى در اختيار و كنترل منتخبان طبقهء سرمايه دارى قرار دارد و مظروفى است که درآن قدرت در عاليترين شکل خود جارى و سارى است و شدّت اکتيو بودن آن بسته به شکل نيروى سازمان بندى شدهء قدرت است که در ميان گروه بندى هاى جامعهء انسان پديدار مى گردد؛ و فرد و جامعه متقابلا با آن تعريف مى گردند. گسترانگى تعريف اين مفهوم بسيار وسيع تر از نمود سازمانى و تشكيلاتى آن مى باشد؛ يعنى كليتى است با ويژگى هاى نمادين كه جماعت انسانى موجود درآن هركدام بنا به وابستگى طبقاتى شان، جايگاه خويشتن را باز يافت و شناسايى و تعريف مى كنند. بدين وسيله، دولت ـ كشور از تصّور ذهنى به تصّورى عينى مبدل مى گردد و اجبار اقتصادى و اجتماعى آن را از انتزاع بيرون مى كشد.

ادامه دارد

پا نوشتها:

١ـ تاريخ لهجه هاى تركى. دكتر: جواد هئيت نشر نو١٣۶۵ فطل اول منشاء زبان تركى ص ١٨الى ٢٠
١ـ ديوان لغات الترك. محمود بن الحسين كاشغرى. برگردان: حسين محمد زادهء صديق صحفات ٣٨ الى ۴٢ چاپ ١٣٨۴ نشر اختر

كتابنامه:

١ـ Avesta the Sacred book of the Persis (Iranian). Edited by: k . f. geldner….
٢ـ droit public, 2 volums, 1985 ed. auby. Jean – marie …………………….
٣ـ Kent. R. G.: old Persian: grammer,text lexicon; new haven , Connecticut: 1953
۴ـ شرح و نقدى بر فلسفه اجتماعى و سياسى هگل، ترجمه دكتر بشيريه ١٣۶۷
۵ـ مجموعه آثار لنين چاپ مسكو به زبان فارسى

۶ـ حقوق و نهاد هاى اساسى ٢ جلد دكتر ابولفضل قاضى ۷ـ تاريخ لهجه هاى زبان تركى دكتر جواد هئيت

افزودن نظر جدید