گريزى به گذشته و نگاهى به حال کردستان عراق و روندهاى دشوار در منطقه

جنبش ملى در کردستان داراى نقطه عطفهاى بسيارى در طول حيات خويش ميباشد. جنبش شيخ عبيدالله نهرى در قرن نوزدهم، جمهورى مهاباد، و حرکت بارزانى در دهه شصت قرن بيستم از جمله نمونه هاى بارز آن هستند. اما شايد مهمترين آنها، ايجاد قدرت محلى کردها در کردستان عراق از ١۹۹١ به بعد باشد، که در مقايسه با نمونه هاى قبلى بى نظير مينمايد، و اين از چندين لحاظ مورد توجه است:
اولا اينکه اين قدرت محلى را احزاب تشکيل داده اند(يک نوع تنوع حزبى). دوم از لحاظ زمانى طولانی ترين قدرت سياسى محلى کردها در زمان معاصر است. سوم اينکه جغرافياى سياسى پهناورترى را در بر ميگيرد، و زير چتر حمايت بين المللى قرار دارد، به طورى که عليرغم وجود قدرتهاى منطقه اى ضد کرد، اين تجربه تاکنون توانسته است روى پاى خود بايستد و کماکان به عمر خود ادامه دهد. و نهايتا اينکه با توجه به پيشرفتهاى عصر جديد در زمينه رسانه هاى ارتباطى و جمعى، اين تجربه در شرايط نوينى از پديده گلوباليزاسيون صورت گرفته ، به طورى که در مقايسه با تجربه هاى پيشين از تاثير بسيار بيشترى بر منطقه و به ويژه بر بخشهاى ديگر کردستان برخوردار است، و اين مسئله کاملا آنرا منحصر به فرد کرده است.
حکومت محلى کردها از بدو تاسيس خود، تجارب و روندهاى متناقضى را با کردستان های ديگر از سر گذرانده است. در حالى که دو حزب عمده حاکم از همان ابتدا عمدتا به تقابل محض با پ کا کا رفتند و در اين مورد کاملا با دولت ترکيه همکارى کردند (علت اصلى آن شاهرگ اقتصادى ابراهيم خليل در مرز ترکيه بود که در آن موقع منبع درآمد اصلى کردستان عراق به حساب مى آمد)، اما در رابطه با کردستان ايران اين مسئله پروسه پيچيده ترى را طى کرد. و آن اين بود که تا چندين سال بعد از تشکيل حاکميت آنها، نه تنها احزاب کرد ايرانى مقرات اصلى خود را حفظ کردند، بلکه خيلى راحت به عمليات جنگى خود بر ضد نيروهاى جمهورى اسلامى در داخل کردستان ايران نيز ادامه دادند، و از اين لحاظ مشکلى از طرف حاکمان جديد نداشتند.
ولى بعدها با تشديد تناقضات داخلى در کردستان عراق، و فشارهاى جمهورى اسلامى، اين جريان روند ديگرى پيدا کرد، که در نتيجه آن نهايتا کار به محدوديت اپوزيسيون کرد ايرانى و حتى گاه ترور و سرکوب آنها انجاميد. پروسه دشوار تنظيم مناسبات داخلى ميان دو حزب عمده کردستان عراق، عدم يک سياست واضح و برنامه ريزى شده در رابطه با کشورهاى همسايه، انشقاق در قدرت سياسى بوجود آمده ، تا مقطع سرنگونى رژيم صدام حسين اين مسئله را روز به روز با دشواريهاى بيشتر روبرو ميکرد. در حقيقت برخوردهاى خشن حاکمان جديد با نيروهاى اپوزيسيون ديگر بخشهاى کردستان، نه تنها بذر نفرت را در آن مقطع در ميان مردم کاشت، بلکه به ويژه از لحاظ معنوى به دورى احساس همبستگى انجاميد (به ويژه از جانب کردهاى ترکيه) به طورى که بازسازى آن دشوار مينمود. (البته هنوزهم اين احساس دورى کردهاى ترکيه نسبت به تجربه کردستان عراق، تا حد زيادى قوى است).
اما سرنگونى رژيم صدام حسين و باز شدن افقهاى جديد در پيش روى حکومت محلى کردها، تا حدودى به تغيير اين وضعيت انجاميد. البته اين تغيير به معناى اين نبود که مثلا احزاب کرد ايرانى مثل سالهاى قبل، امکان فعاليتهاى نظامى خود را باز يافتند، و يا گشايش کاملى در روابط حکومت محلى کردها با کردهاى ترکيه پديد آمد. اکنون با احساس امنيت بيشتر، فشارها بر اپوزيسيون ديگر مناطق کمتر شده بود، و دو حزب عمده به اين فکر افتادند که با توجه به وضعيت بسيار قابل توجه اى که در عراق به دست آمده بود، خودمستقيما به گسترش فعاليتهايشان در مناطق ديگر کردستان بپردازند، و رل اصلى را آرام آرام خود به عهده بگيرند، و اين دو روش داشت: اول از طريق تسخير فضاى درونى احزاب ديگر کردستانها و آنها را به مدار خود کشيدن، و دوم از طريق فعاليتهاى مستقيم خود در شيوه هاى فرهنگى و مالى و سياسى.
در مورد بخش اول ميتوان گفت که با توجه به اينکه جنبش کردها به طور تاريخی درهربخش عملا متکى به استفاده از امکانات کشورهاى ديگر و نيز حضور در بخشهاى ديگر کردستان بوده است، اين امکان را گسترش ميدهد که درشرايط کنونى، حکومت محلى کردها عملا به بر عهده گرفتن نقش قيمومت جنبش ملى در بخشهاى ديگر کردستان بيانديشد، آنرا به دست گيرد و همه حرکات ديگر را تابع خود کند.
اگر چه با توجه به رقابت قديمى مابين احزاب مختلف، اين کار زياد آسان نيست، اما با توجه به امکانات مادى احزاب حاکم و فروکش جنبه نظامى در فعاليتهاى احزاب، به تدريج شرايطى شکل ميگيرد که احزاب اپوزيسيون ديگر مناطق کردستان نهايتا از آبشخور حکومت محلى به تقويت حضور خود در مناطق فعاليتى خود بيانديشند. که اين کانالهاى ارتباطى خود را در اخذ کمک مالى، تدارکاتى، ارتباطى و رسانه اى باز مى يابد.
به همان منوال در مورد بخش دوم ميتوان گفت که امکان ايجاد ارتباط فرهنگى و اقتصادى با کردستانهاى ديگر و نيز پخش ماهواره اى برنامه هاى کردى، به ويژه اين نقش و نفوذ را چندين برابر کرده ، به طورى که عملا هم اکنون افکار عمومى به ويژه در کردستان ايران با حوادث کردستان عراق فرازو نشيب خود را مييابد، و کاملا از آن تاثير ميپذيرد. اين امر باعث شده است که اخيرا کردستان ايران در رفتار سياسى خود تا حدودى در مقايسه با ساير نقاط ايران منحصر به فرد شود، و از اين لحاظ خود را نه با ساير مناطق ايران بلکه با دماسنج حوادث در کردستان عراق هماهنگ کند.
اما آيا نقش قيموميت که جنبش ملى کردها در کردستان عراق دررابطه با ساير بخشهاى کردستان ميخواهد به عهده بگيرد، تنها از يک انگيزه ناسيوناليستى و خدمت به جنبش ملى در ساير نقاط کردستان برميخيزد، و يا از منطق و منافع خاص خود هم پيروى ميکند؟ به نظر من هر دوى اينها را در مد نظردارد. يعنى هم ميخواهد به جنبش ناسيوناليستى کمک کند، و هم از منطق و منافع خاص خودش هم پيروى کند. به عنوان نمونه اگر به تجربه رابطه و برخوردشان با پ کاکا نظر بياندازيم، ميبينيم که کمک به اين حزب نتوانست صورت بگيرد زيرا که اين حزب از منطق خود در مبارزه پيروى کرده است و در حضور خود در کردستان عراق بازى سياسى بر مبناى قدرت محلى کردها را نپذيرفت. يعنى احزاب حاکم در کردستان عراق آنگاه به احزاب کرد اپوزيسيون در ساير مناطق کمک ميکنند که قوانين بازى آنان را بپذيرند، و نهايتا بر مبناى موقعيت آنان حرکت کنند.
و اما فراتر از همه اينها دو عامل ديگر در امر کمک رسانى اين احزاب موثرند: اول فراافکنى مشکلات داخلى خود کردها در کردستان عراق است، به اين معنى که آنجا که مشکلات جدى در مشروعيت قدرتشان بوجود ميايد، از رشد ناسيوناليسم در بخشهاى ديگر کردستان مايه ميگيرند و به خود جان تازه اى مى بخشند. اما اين امر در واقع در رابطه با امر دوم که امر تقويت متقابل است زياد مهم جلوه نمی نمايد.
کردها در هر بخش از کردستان ميدانند که رهائى هرکدام از آنها و رفع ستم ملى در آخرين تحليل منوط به رهائى ديگران است،(و اين يعنى جوى که در آن منطقه دمکراتيزه شده باشد). عليرغم هر شانسى درهر بخش کردستان براى ايجاد حکومت، اين رهائى بخشهاى ديگر است که روند را بى بازگشت ميکند. بنابراين منطقا جنبش ملى در کردستان عراق بايد به دنبال تقويت جنبش ملى در بخشهاى ديگر باشد. البته شايد بعضى اعتراض کنند که همچنانکه وجود دولت ترکى در همسايگى ايران به معناى ايجاد دولت ترکى در ايران نيست، و خودبخود و منطقا نميتواند به خواست دولت ترکى در ايران برسد، پس وجود دولت محلى کردها در کردستان عراق هم به معنى اين نيست که کردها در هر بخش به دولت کردى برسند. اما به نظر من اين مقايسه نميتواند زياد بسترى منطقى داشته باشد، زيرا پيش از هر چيز به دليل قدرت ناسيوناليسم کردى در منطقه و چابک بودن آن، بخشهاى مختلف کردستان خيلى راحت ميتوانند همديگر را در حد زيادى متاثر کنند و اين همان چيزى است که ناسيوناليستهاى کرد ميدانند و روى آن حساب ويژه باز کرده اند.
اما قدرت گيرى کردها در عراق عليرغم نقاط مثبت آن و قوت خود براى ساير بخشهاى کردستان ميتواند در پاره اى موارد تاثيرات منفى هم داشته باشد. البته اين تاثيرات منفى بيشتر از ناحيه تاثير براحزاب کرد ايرانى ميباشد. ميدانيم که اتکاء اصلى و اساسى اين احزاب در فعاليتهاى خود برحرکات مسلحانه استوار بود و اينها قدرت و نفوذ خود را اساسا ازاين طريق در ميان مردم کسب ميکردند. اما با پيش آمدن شرايط و وضعيت جديد در کردستان عراق، اين شيوه فعاليت از بين رفت و اين باعث شد که تاثيرمستقيم، قوى و نسبتا روزانه اين احزاب بر مردم کاملا تضعيف شود.
علاوه بر اين مطرح شدن بيش از پيش دو حزب عمده کردستان عراق در ميان افکار عمومى مردم کردستان ايران، اين دو حزب را لااقل به طور موقت هم شده از لحاظ روانى به آلترناتيو احزاب کردستان ايران تبديل کرده است، و جمهورى اسلامى اگر چه کاملا اين وضعيت را خوشايند نمييابد، اما در شرايط کنونى براى تضعيف نفوذ سنتى احزاب کردى ايران آنرا بد نمييابد. و حتی المقدوراز آن استفاده ميکند. همچنين با توجه به بعضى حوادث تاريخى نه چندان دور، به عنوان نمونه آنگاه که حزب دمکرات کردستان عراق بر حزب دمکرات کردستان ايران در مقطع سالهاى دهه شصت ميلادى نفوذ گسترده داشت (در آن دوران احمد توفيق رهبر حزب بود)، احزاب عمده کردستان عراق بدشان نمى آيد که آن تجربه را به نوعى تکرار کنند، و احزاب کرد ايرانى را درهاله نفوذ خود بار ديگر قرار دهند. اين البته در ميان آن بخش جدى اپوزيسيون کرد ايرانى، که بيشتر به استقلال خود ميانديشد، جالب و خوشايند به نظر نميرسد، و آنان را در تنگناهائى قرار خواهد داد.
علاوه بر تمام اينها، باز شدن مرزها و امکان نفوذ رژيم ايران از طريق اهرمهاى اقتصادى، فرهنگى و سياسى در کردستان عراق، جمهورى اسلامى را در موقعيت بسيار مناسبترى در مقايسه با گذشته قرار داده است، و بى گمان کمال استفاده را از آن خواهد برد. اما اين البته به معناى استفاده يکجانبه رژيم ايران از اين موقعيت نيست. کردستان عراق نيز متقابلا از اين امکان ارتباطى کمال استفاده را خواهد برد، و سعى در گسترش نفوذ خود در ميان کردهاى ايران خواهد داشت تا از اين طريق از راه زنده کردن احساسات ملى کردها در آن طرف مرز، خود را در موقعيت مناسبترى در منطقه قرار دهد.
به عنوان نمونه هم اکنون با به کار بردن واژه و اصطلاح کردستان شرقى در بيشتر رسانه ها و وسائل ارتباط جمعى خود، از لحاظ ايده ئولوژيکى مشغول پايه ريزى يک تعلق ملى، فراسوى مرزهاى موجود هستند. و البته اين در حالى است که تحقق سياسى خود ايده ملى در کردستان عراق به علت رقابت سياسى چندين ساله بر سر قدرت هنوز با مشکلات جدى روبرو است و نتوانسته است خود را متحقق کند.
اما شايد بيشترين تاثير اين وضعيت خود را در اين نشان ميدهد که کردستان ايران در رفتار و حرکات سياسى خود بيش از پيش ويژه ميشود و پيوند و ارتباط خود را ظاهرا با ساير مناطق ايران از دست ميدهد. اين حالت در مقطع قدرت روزافزون پ کاکا خود را نشان داد و اکنون در شرايط جديد کنونى از کردستان عراق به شدت تاثير مى پذيرد. اما آيا اين تاثيرى منفى است يا مثبت؟ البته قضاوت در اين مورد دشوار است، زيرا اگر از زاويه يک تفکر ناسيوناليستى کردى به آن بنگريم، اين تاثير مثبت جلوه ميکند.
اما اگر از زاويه وجود يک مرز سياسى مشخصى به نام ايران و عراق به آن بنگريم، تاثير منفى است، زيرا به هرحال اگر قضيه دخالت نظامى خارجى مطرح نباشد، سرنوشت کردستان ايران در رابطه با وضعيت داخلى ايران رقم ميخورد و از اين لحاظ چه بخواهم چه نخواهيم، در دايره ارتباط تنگاتنگ با ساير مناطق و مردم ايران باقى خواهد ماند. حتى تجربه عراق به ما ميگويد که در صورت تکرار آن تجربه نيز، اين ارتباط عملى باقى خواهد ماند و تحول نهائى در جامعه کردى بدون آن متصور نخواهد بود.
و البته از ياد نبريم که بعد از سه سال اشغال عراق و حوادث تلخ اين کشور و به ويژه اعتراضات مردم کردستان که بارها و بارها عليه سياستهاى جارى احزاب مسلط در کردستان عراق خود را نشان داده ، شايد بتوان کم کم از مرحله ى ديگری از تاثيرگذاری کردستان عراق بر کردستان ايران سخن گفت. تاثيرى که عمدتا خود را در مخالفت با دخالت نظامى خارجى در افکار عمومى و نيز تحول در درک خود از شيوه کار احزاب، خود را نشان خواهد داد (به ويژه در ميان روشنفکران). اما اين به معناى افول طرح خواستهاى ملى در کل نخواهد بود. اما شايد مجال و فرصتى باشد براى بازگشتى اساسى و ريشه اى به خود جامعه ايران و حل مسئله مليتها از طريق يک تحول دمکراتيک درونى.

۶ فروردين ۱۳۸۵

افزودن نظر جدید