بهار در سرزمين من

بهار در راه است 
در سرزمین من بهار نیست 
همه جا سرد و خشک و خاموش 
کودکانم سرگردان در پی نان درکوچه ها ویلان 
زنان در خیابان در پی فروش خود 
سروهایم به پیکار برخاستند 
اشک مادرانم روان همچون جوی 
حاجی فیروز من شعرهای غم سر می دهد 
عمونوروز عبای سبز با غبار غم بر تن دارد 
شاید بهار سرزمین من در کوچه ای نشسته به انتظار 
بوی بهار می آید 
اما از کدام کوچه ؟ 

بخش: 

افزودن نظر جدید