افسانه «كيوان»

- كيوان، ستاره بود
با نور زندگى مى كرد
با نور درگذشت- 
هـ. سايه


بيست و هفتم مهرماه، درست پنجاه سال از مرگ - مرتضى كيوان- مى گذرد ولى ياد او چون اسطوره اى در ذهن جامعه روشنفكرى ايران باقى مانده است. نه تنها شاعران و نويسندگان چپ كه همگامان آرمانى او به شمار مى روند، بلكه حتى ناهمگامان و يا -رفقا- ى نيمه راه نيز در برابر او كلاه از سر برمى دارند. اين گمان نيز نادرست است كه تنها تير باران ناسزاوار و كينه توزانه، ياد او را چنين پايدار ساخته است. در آن سال ها- و سال هاى پيش و پس از آن- از اين اعدام هاى ناسزاوار بسيار بوده است. افسانه كيوان ولى از چشمه هاى ديگرى آب مى خورد. چشمه هائى كه در درون او مى جوشيد و عشق به ايران و فرهنگ آن را در او بارور مى ساخت. انتقال همين عشق به ديگران است كه دستمايه افسانه او شده است. او شيوه هاى مؤثرتر انتقال را مى شناخت. دست ياران جوان تر از خود را مى گرفت و پا به پا مى برد. هيچيك از شاعران و نويسندگان امروز را نمى توان يافت كه در آن سال هاى برزخى (۱۳۳۲-۱۳۲۲)، از اين دستگيرى فرهنگى محروم مانده باشد. 
كيوان جوان شمى قوى در كشف استعدادها داشت- در آن سال ها كه كسى مى بايست خود او را كشف مى كرد!- و كشف كه مى كرد به نيروى -تشويق- متوسل مى شد ولى نه تا آنجا كه - استعداد- به بيراهه برود. آنجا كه لازم بود، عيب جوئى نيز به ميان مى آمد. مجموعه اى از اين روش ها در آميزش با رفتارهاى ايثارگرانه و كمياب انسانى، از كيوان چهره اى ناميرا پديد آورده است. به يارى - كتاب مرتضى كيوان- به كوشش - شاهرخ مسكوب- كمى در اين چهره ماندنى، خيره مى شويم. 

مرتضى كيوان، در سال ۱۳۰۰ خورشيدى در اصفهان زاده شد. پدرش دكان سقط فروشى داشت و پدربزرگش از -شيوخ به نام صوفيه- بود كه بعدها از صوفيان جدا شد. شانزده سالى بيشتر نداشت كه پدرش مرد و او را -در ميان اين همه درد و رنج زندگى تنها و بى ياور گذاشت.- با مرگ پدر عهده دار سرپرستى خانواده- مادر و خواهر- شد و زندگى بر او سخت مى گذشت. درس دبيرستانى را كه تمام كرد به خدمت دولت درآمد و در وزارت راه مشغول به كار شد. پس از گذراندن يك دوره تخصصى راه سازى به همدان منتقل شد و چند سالى را به سختى در آن شهر زندگى كرد... 
كيوان از بيست و يك سالگى- از سال ۱۳۲۱- دلبسته آرمان هاى سياسى شد. اين دلبستگى به گفته خودش از - روح حساس و طغيانى- او مايه مى گرفت. -روحى كه بى شك صافى ترين آئينه ها به پاى آن نمى رسيد- و در عين حال طغيان آن از -توفان نوح و از مشيت الهى عظيم تر بود- و - روحى كه آسمان پهناور براى پرواز آن كوتاه- بود. اين روح صاف و توفنده از ناهنجارى هاى اجتماعى به عذاب درمى آمد و طغيان مى كرد. مى خواست - لجنزار كثيفى- را كه -اجتماع- نام دارد، دگرگون سازد. كيوان راه رهائى از ناهنجارى ها را در دگرگونى سياسى و اعتلاى فرهنگى مى ديد و از همين روى به -حزب توده- پيوست كه -بشر دوستى، دفاع از حقوق زحمتكشان، صلح، دوست داشتن و درست انديشيدن- را شعار خود قرار داده بود. 
كيوان، به گفته همسرش، -پورى سلطانى- ، -خود تجلى همه اين چيزها بود. اين صفات با او زاده شده بودند.- 
با اين همه به نظر مى رسد كه از سياست و فرهنگ، اين دومى ذهن كيوان را بيشتر به خود مشغول كرده بود و پرداختن به آن ارضاى خاطر بيشترى براى او فراهم مى آورد. اين را مى توان هم از نوع دوستانى كه براى خود برمى گزيد- كه بعضى هاشان اهل سياست نبودند و سرشان گرم شعر و ادبيات بود- دريافت و هم از يادداشت هائى كه از او باقى مانده است. در يكى از يادداشت ها در توصيف خود گفته است كه -جوانى است احساساتى كه زيبائى را در هر چه باشد، در طبيعت، نقاشى، زن و موسيقى به يك اندازه دوست دارد. ولى شعر خوب را به همه آنها ترجيح مى دهد! ... زن را به خاطر شعر دوست دارد زيرا وجود او را سرلوحه دفتر زندگى و احساسات مى داند. ناله و نفرين قلب او را به لرزه درمى آورد و اثر اشعار شورانگيز و حال زن هاى در عشق ناكام مانده را در روح او ايجاد مى كند! 
... به فرمان احساسات از هيچ خطرى نمى ترسد و از هيچ كار سختى روگردان نيست... . پيوسته خواهان زندگى انقلابى و پر حادثه است.- 
كيوان در دوره اى مى زيست كه شعر و ادب- كه آن را بر هر چيز ديگر ترجيح مى داد- مى توانست در خدمت سياست نيز قرار گيرد. 
در يادداشت ديگرى گفته است كه -هميشه در يك رنج دائمى به سر مى برده ولى هميشه خنديده است- از همين روى نزديكترين ياران- حتى مادرش نيز، به حال درونى او پى نبرده اند. -عدالت و حقيقت- را اگر از دسترس به دور ديده، به -دامن هنر- آويخته و آن را بهترين سرگرمى و جاودانه ترين لذات انسانى شناخته است."
همين هنر دوستى پر شور و توفنده او بود كه شاعران و نويسندگان جوان را به دوراوگرد آورد. 
شمعى بود كه مى سوخت و به ادبيات جوان تازه سر برآورده روشنائى مى بخشيد. چه بسا اگر او و نفس گرمش نمى بود، شور و شوق سرودن و نوشتن در آنها دميده نمى شد و به مقام والاى امروز خود در ادبيات معاصر ايران دست نمى يافتند. اين حرف من و ما نيست، حفر خود آنها است.

 
راه اندازى ياران
" محمد جعفر محجوب" كه با مرتضى كيوان از دوره دبيرستان (مدرسه مروى) آشنائى يافته مى گويد كه او: "حقى عظيم به گردن نسل هم سن و سال او دارد."  كسانى كه (امروز) قلم در دست دارند، تقريباً همه تربيت شده او هستند. -البته نه به اين دليل كه استادشان بوده باشد، به اين سبب كه راهشان انداخته است. " اين بچه، استعداد خاصى داشت در اين كه هر كس را در راه و روشى كه دارد... تشويق كند و به راه رفتن وادارد. "
محجوب مى افزايد خود او دست به قلم شدنش را مديون كيوان مى داند. او را كه"  انشاى مزخرف امتحان را زوركى " مى نوشته است، وامى دارد كه بر " حافظ هومن " نقدى بنويسد! هر چه مى گويد كه دست به قلم ندارد از عهده اين كار برنمى آيد، توى كَتِ كيوان نمى رود. سرانجام نقد، روى دو صفحه نيم ورقى نوشته مى شود بى آن كه رضايت نويسنده را با خود داشته باشد. با اين همه كيوان آن را در مجله " جهان نو " چاپ مى كند! 
-- محمدعلى اسلامى نُدوشن -مى گويد پس از انتشار چند شعر از او در مجله سخن،- كسانى به طرف او آمده اند، از جمله، كيوان كه -كشف جوانان قلم به دست مى كرد- و بعد يك -حلقه ادبى چند نفرى- تشكيل داده اند كه در آن او بوده است و كيوان و محجوب و ناصر نظمى و حسين منتظم. -دائره آشنائى كيوان- ولى وسيع تر بوده -هر چندگاه فرد تازه اى را به آنان مى شناسانيده است.- وجه مشترك همه آنان -نوطلبى و رو به آينده داشتن- بود. دوره اى بود كه همه فكر مى كرده اند، ايران رو به تغيير دارد و مى خواستند در اين تغيير حضور داشته باشند. -
-احمد شاملو، شاعرى كه كمتر از تأثير كسى بر خود سخن گفته است، مى گويد، با كيوان بر حسب تصادف آشنا شده ولى از همان اولين روز آشنائى- انگار صد سال بوده -كه يكديگر را مى شناسند:- من از او بسيار چيزها آموختم. - مرتضى براى من واقعاً يك انسان نمونه بود. يك انسان فوق العاده... -
-- مصطفى فرزانه -از خود مى پرسد، چه چيز باعث شده كه او نامه هاى- كيوان -را چهل سال آزگار حفظ كند و با خود به اين سو و آن سوى دنيا ببرد. نگاهشان مى كرده هر سال، بدون آن كه به ياد بياورد محتواى آنها چيست:- انگارى اين كاغذها برايم عزيز بودند. يك جور يادگارى هاى متبرك... -
-دوست ديگر كيوان،- احمد جزايرى -كه ديرتر از ديگران با او آشنا شده و ديرتر گردن در كمند مهربانى او نهاده از جمله مى گويد كه كيوان او را- با آگاهى از اندك سواد انگليسى- وامى داشته كه داستان هاى ماكسيم گوركى و يا جان اشتاين بك و ديگران را ترجمه كند. 
-- نجف دريابندى -نيز مبهوت- نيروى كشف استعدادهاى جوان -در كيوان است. خود او يكى از اين استعدادها بوده است:-- من آن روزها جوان شهرستانى خام و گمنامى بودم و حتى خودم چندان چيزى در جبين خود نمى ديدم. كيوان بود كه دست مرا گرفت و راهى كه بعد از او طى كردم پيش پايم گذاشت. نه اين كه هرگز يك كلمه درباره كارم و آينده ام... به من چيزى گفته باشد. او فقط مرا -جدى- گرفت و با من طورى رفتار كرد كه انگار من هم براى خودم يك كسى هستم... -! 
دريابندرى مى افزايد كه آنچه كه مى گويد فكر مى كند كه زبان حال همدوره اى هاى او نيز باشد. 
-اين توضيحات همه درباره جوانى است كه هنوز به سى سالگى نرسيده بوده، تحصيلاتش از حد ديپلم متوسطه فراتر نرفته و خود در كار شعر و قصه نيز چندان پر مايه نبوده است. 
-خودش نيز اين را مى دانست و به همين سبب از آن دست كشيده بود. - ولى هموست كه خامان را به راه پختگى و مستعدان گمنام را به سوى نام آورى سوق داده است.


مهر و ايثار

گمان مى رود- راه اندازى - استعدادها اگر با رفتارهاى ايثارگرانه انسانى كيوان درنمى آميخت، اينگونه كه مى بينيم به بار نمى نشست. رفتارهائى كه گاه از فرط ايثارگرى، مجنونانه جلوه مى كند. كيوان گوئى براى ايثار آفريده شده بود. چند نمونه مى آوريم: 
-احمد جزايرى مى گويد، در سال هاى ۳۰ تا ۳۲- يعنى همان سال هاى اوج فعاليت هاى سياسى- كه- علاف و مفلس -شده بوده، كيوان از او مى خواهد كه به خواهرش درس انگليسى بدهد. غرض اصلى او اين بوده كه با وجود تنگدستى، بهانه اى پيدا كند و حق الزحمه اى به دوست مفلس خود برساند.- كلاس تدريس -در كافه قنادى ها تشكيل مى شده و كيوان پيش از تشكيل، حساب ميز خواهر و معلمش را به كافه چى پرداخت مى كرده است! 
-يك روز كيوان در دفتر كارش، جزايرى را ديده كه غمگنانه نامه اى را مى خوانده كه از مادر رسيده بوده با اين گله كه چرا پسر براى او نامه نمى نويسد. كيوان نيز همين را مى پرسد و پاسخ مى گيرد كه فرصت نمى كند براى خريد تمبر به پستخانه برود. كيوان در ديدار بعدى ده پاكت پستى تمبر شده، به دست دوست مى دهد كه ديگر بهانه اى براى نوشتن نامه نداشته باشد! 
-يك بار نيز در روز كذائى ۲۸مرداد خود را به خطر مى اندازد تا كت و دوچرخه اى براى دوست مخفى خود پيدا كند و او را فرارى دهد. 
-شبى پس از شبگردى هاى معمول، كيوان دوست خود- نجف دريابندى -را پياده به خانه محقر خود برده، (از نادرى و استانبول تا خيابان رى) و در رختخواب خود روى پشت بام كاهگلى خوابانده است. جالب ولى اين است كه پيش از خواب آفتابه و لگنى آورده و با محبت پاهاى خسته و دردناك نجف را شسته و خشك كرده او را خوابانده و خود ناپديد شده است! نجف مى گويد:- كيوان يك همچو آدمى بود. -
-ايرج افشار- ، كه كيوان را از -دوستان خوب و مهربان دوره جوانى- خود به شمار مى آورد، -قصه اى از مردانگى- او مى گويد:- -چند روزى پيش از آن كه گرفتار شود يك بسته محتوى عكس ها، نامه ها و يادداشت هائى را كه از من داشت به كلفت خانه داده و رفته بود... چند روز بعد كه خبر گرفتارى اش را شنيدم، دريافتم كه او بيش از آن كه مى دانستم شريف و بزرگوار... بود... نخواسته بود در گرفتارى خود نام ياز دوستش در اوراقش باشد و آن دوست گرفتارى پيدا كند.- افشار مى گويد بعدها شنيده است كه كيوان همزمان، همين -جوانمردى- را در حق دوستان ديگر خود نيز كرده است. 
- -محمدعلى اسلامى ندوشن- مى گويد، كيوان پول اندكى را كه از دولت مى گرفت، دو بخش مى كرد. يك بخش صرف هزينه منزل مى شد و بخش ديگر به صورت برج، اكثراً -خرج رفقا- مى شد! -دست و دلبازى اى داشت كه بى تناسب با درآمدش بود.- در كافه هاى خيابان اسلامبول و نادرى غالباً نمى گذاشت كس ديگرى حساب ميز را بدهد. 
-هميشه پيشدستى مى كرد وبا چالاكى دست توى جيب مى برد.- 
به همين جهت هم هميشه مقروض بود و جالب اين است كه از يكى از روشنفكران همان حلقه دوستانه با رنج سنگين، پول قرض مى كرد! ... اين همه از سجاياى مردى است كه خود در خانه اى فقيرانه مى زيست ولى در بيرون خانه كه او را مى ديديد فكر مى كرديد، -در گشايش زندگى- شناور است! -
اين سجايا را مى توان به يارى- شاهرخ مسكوب -چنين جمع بندى كرد: 
-- دوست داشتن، پيله خود را شكافتن، به ديگرى دست يافتن و او را در دل پذيرفتن، مثل پرواز در پرنده- در ذات زيستن او بود و اين دوستى را پاس داشتن و پروردن، چگونه دوست داشتن و دوستى كردن، ديگر هنرى بود كه او خوب مى شناخت... "


بازمانده ها
در ميان بازمانده هاى ادبى مرتضى كيوان، همه جور چيزى پيدا مى شود: شعر، قصه، نقد، يادداشت و نامه هائى كه ميان او و يارانش مبادله شده است. اينها را كيوان در نشرياتى كه با آنها همكارى داشته- و گاه نيز دبير يا سردبير آنها بوده- انتشار داده است. بيشترين آنها به ويژه نقدها در مجله- جهان نو - آمده است. در شعر، بيشتر از- سبك شعراى كهن -تقليد مى كرده و در قصه و قطعه زير تأثير شاعران رومانتيك اروپائى بوده است. نقش كارساز فرهنگى او را پيش از هر چيز مى توان در ويرايش و نقد آثار ديگران جستجو كرد.- نجف دريابندى - او را- اولين ويراستار ايران - مى نامد. نه تنها نوشته هاى ياران خود را كه پيش از چاپ از نظرش مى گذشت، بلكه مجله ها و روزنامه هاى منتشر شده را نيز ويرايش مى كرد!- نجف - مى گويد همين كار را گاه با نوشته روى شيشه مغازه ها مى كرد و- ما از دستش مى خنديديم! -
در بوته نقد كيوان آثار گونه گونى را مى توان يافت از قصه هاى اشتفن زوايك و آناتول فرانس تا- صحراى محشر جمال زاده و مجموعه هاى شعرى سايه و شاملو. در نقدى بر - سايه- على دشتى، او را -شخصيت ممتاز در ادبيات فارسى- معرفى مى كند، هر چند كه معتقد است كه دشتى با - سايه- چيزى بر مقام خود نيفزوده و هر چه دارد از - فتنه- او به دست آمده است! جمال زاده را - از نويسندگان زبر دست زبان روحنواز فارسى- به شمار مى آورد، ولى بر او خرده مى گيرد كه در بند نوشدن نوشته هاى خود نيست. 
-كيوان در نقدى بر نخستين مجموعه شعرى -احمد شاملو- (آهنگ هاى فراموش شده) جاى پاى بسيارى از شاعران زمانه چون مهدى حميدى شيرازى، فريدون توللى، نيما يوشيج و پرويز ناتل خانلرى را رديابى مى كند و به شاعر هشدار مى دهد كه به جاى آن كه - پَسرو- باشد، - پيشرو- بشود و نيز مراقب باشد كه - اژدهاى رومانتيسم- او را نبلعد! كيوان با اين همه شعر شاملو را -آميخته با تفكر و تخيل- و به همين سبب - گيرا و زيبا- مى بيند. در برابر - نثر- او را - بى موضوع و بى هدف و بى نتيجه- ارزيابى مى كند. 
-كيوان نخستين - سياه مشق- سايه- سومين مجموعه شعرى او- را نيز نقد كرده است: به گفته او، - سايه- در غزل هاى خود توانسته - باز تيز پرواز سخن سرائى را از كوهسار بلندپايه ادبيات كهن به چنگ آورد- و - خونِ خوشرنگ شيوه حافظ در تن اين عروس دلال است.- 
-گفتنى است كه كيوان در نامه اى براى شاملو، پرهيز آن زمانى سايه را از عشق هاى خصوصى براى پرداختن به -دردهاى عمومى- نادرست ارزيابى مى كند. سايه - دروازه هاى شعر- ش را به روى - گالى- مى بندد تا به -تن هاى برهنه اى- بپردازد كه - بوسه هاى سياه تازيانه- پيراهن آنها است. كيوان ولى مى گويد - هيچ ضرورتى هنرمند را به اين ايثار غير لازم وانمى دارد- و - هنرمند مى تواند معشوقش را با همه مردم دوست بدارد- و - فدا كردن يكى براى ديگرى به كلى غلط است!- 
-در نامه هائى كه كيوان براى همسرش و دوستان شاعر و نويسنده اش فرستاده، نكته هاى ناب بسيار مى توان يافت. توصيه هائى براى بهتر زيستن و بهتر نوشتن و سرودن تا برداشت هائى از زندگى و مرگ و مبارزه. 
- - شاهرخ مسكوب- ، در آخرين نامه هاى او نشانه هائى از دگرگونى درونى يافته است. او بسيارى چيزها ديده و بسيار تجربه ها اندوخته بود، - از بد شدن صنعت نفت، جبهه ملى، سردرگمى حزب و ماجراى بيست و هشتم مرداد- و - حزب و سرنوشت مبارزاتش بسيار پيچيده تر و دردناك تر از آن شد كه گمان مى رفت و افق آرمان ها دورتر و دورتر.- 
كيوان درنامه اى مى نويسد: - دارم دچار استحاله گسترش دهنده اى مى شوم كه حتماً مرا رو به راه خواهد كرد... 
... همه با عشق، بازى كرده اند... ! هيچكدام عاشق نبوده اند و هيچكدام رفيق هم نبوده اند...- ! و در نامه ديگرى- براى سياوش كسرائى مى نويسد: -... امشب پريشانم... دلم هزار عقده ناگشوده دارد.- 
با همه -پريشانى- ها، مرتضى كيوان به راه خود ادامه داد تا سرانجام به دروازه مرگ رسيد. در آن بحبوحه بگير و ببند فرماندارى نظامى، سه تن از -رفقا- را در خانه خود پنهان ساخته بود. گمان بردند و هجوم آوردند. با اين همه آن سه تن گريختند ولى پناه دهندگان، كيوان و همسرش دستگير شدند. هنوز سه ماه از ازدواج آنها نگذشته بود. كم تر از دو ماه پس از دستگيرى نيز كيوان را (در سحرگاه بيست و هفتم مهرماه ۱۳۳۳ در برابر جوخه اعدام قرار دادند. جان شيفته اش ولى افسانه او را پرورانيد و يادش را نامبرا ساخت. زيباترين شعرها را -سايه- براى او سروده است: 
- -كيوان ستاره شد‎/ كه بگويد‎/ آتش‎/ آن گاه آتش است‎/
كز اندرون خويش بسوزد‎/ وين شام تيره را بفروزد... ‎/
من در تمام اين شب يلدا‎/ دست اميد خسته خود را‎/ در دست هاى روشن او مى گذاشتم‎/
كيوان ستاره بود‎/ با نور زندگى كرد‎/ با نور درگذشت...-*

 

*شاهرخ مسكوب: كتاب مرتضى كيوان، نشر كتاب نادر، تهران ۱۳۸۲

 

منبع: 
نيمروز

افزودن نظر جدید