مژده ی مهتاب!

گه درخزان تیره ی اوهام ِهولناک
گه در بهار دلکش اندیشههای باز،
-این شعر شاخههای ِ پرعطر و
جان نواز-
می کرد جلوه ها
از شام تا پگاه!

لیکن
در نهان
جان سوخته ز پرسشی پاسخ نیافته،
بیتاب و
دادخواه
می کرد رخنه ها
در شام غم گرفته ی ِ دلهای بیپناه!

می کرد شکوه ها،
می گفت دلپریش:

"تا چند غم گرفته و خاموش و
بی نشان،
این سان شکسته می پرد
ره پویک زمان؟!

"تا چند
مردمان
این خیل بیهمان،
نگرفته بار ِ دانش ِ بیداری ِ زمان،
لرزان و بیمناک،
وامانده از شکستن ِ زنجیرها،
ز دست،
بیهوده و عبث
این گونه،
دل سپرده به اعجاز آسمان،
در زیر این کبوده ی پروهم و
پرسراب؟!

"تا کی
تا کجا
خم گشته و
دوتا،
افتاده و
زبون
در دامهای ِ با ور ِ اهریمن ِ دروغ،
تا کی اسیر رخوت و
تا کی اسیر خواب؟!

"پیدا
یا نهان،
تا چند
وانهاده ره
بر سلطه ی ددان
تا کی اسیر ِ پنجه ی بیداد ِ بیامان؟!"

می گفت و
هرزمان ،
برمی کشید
آه!

در بدر ِ شعر خویش
هر لحظه،
هر کجا،
خوش می نشست
خوش،
برآن شب ِ سیاه!

پربود از غرور
وقتی که می نشست
بر شا نههای کوه!

سرشار از شکوه،
لبریز از ترنم ِ آبی آبها،
وقتی که می نهاد
پا بر خیال رود!

پربود از پریدن و پرواز
همچو با ز
وقتی که می پرید
با شاهبال ابر!

پربود
از تبسم آبی آسمان
وقتی که می نهاد
حسرت به جان ِ ببر!

چون قلب گرم بود
در جسم سرد آ ب
ماننده ی غزال
در بیشههای خواب!

دست نوازشش
برگونههای آب
سرشار عشق بود!

نی نی رقص بود
در چشم ِ چشمه ها،

از چشم ِ پرنوازش او،
بار می گرفت
زهدان ِ درهها!

کولی سایه ها
می کرد شستشو،
در آب چشمههاش!

می شد هلاک،
شب،
از برق ِ خندههاش!

خواندش هزار بار
در گوش ِ مرغ ِ ابر
شب، با زبان ِ لال!

خواندش به گوش آب
خواندش به گوش ِ ماهی و
شن ریزههای شاد،
ابرسپید بال
در چشمه ی زلال!

در بین شاخه ها
می خواند پرطنین،
و آوای نقره ئیش
از لابلای برگ،
می ریخت بر زمین!

بر گردن کشیده ی گل تپههای پست
-آن اشتران ِ مست-
پر بود از طنین
چون زنگ کاروان!

آن شب هزاربا ر
از سر فکند چادر ابر ِ سیاه را
برترمه ی پُراطلس ِ آبی آبها
آغاز رقص کرد!

گویی تمام شب
با صدهزار جلوه و با صدهزار ناز
می خواند رازناک:
غم را فروگذار،
شب را به شب سپار؛
بید ار کن ز خواب،
یاران خفته را
درجانشان فکن،
شور نهفته را!

همگامشان نما
با گام چاووشان!
هرلحظهشان بخوان
گلشعر ِ کاروان:

"شور ِحماسهای در خون و خوی ماست
دنیای دیگری در پیش ِ روی ماست
آ نجا که رو به نور
در
باز
می شود...
هر مژده
هر پیا م،
با شعر  فتاب
آغاز می شود !"

برزین آذرمهر

بخش: 

افزودن نظر جدید