دیدگان و دل بیـــدار

شاعرانی که پیمبروار

یاد آرند ز دیروز و از آینده خبردارند

شـَمـَن ِ۱مردم خویش اند و دل آگاهی

ازغم و شادی جان های دگر دارند

٭

رودکی باربد ثانی

سرکش چنگی دوران و

نکیسای سرود و رود

ناصر ِ خسرو،

دریای زبان آوری و فکرت انسانی

یاد دارنده ی آزادگی و حشمت ایرانی

استاد سخن گستر شروانی

خاقانی

عمر خیام

آسمانگرد ِ ترانه گر ِدانشور ِنیشابور

آنکه می گفت مخور غصه ی فردا و

غم دیروز

و برون کن زدل اندوه و پریشانی

رهبر قافله ی قاف

محرم راز سراپرده سیمرغ

فریدالدین

شاعر گنجه نظامی

شمن ِ نامی

شاهد ِزاری فرهاد

دل آزاری شیرین وهوسبازی خسرو

آن شناسنده ی گنجینه ی سی الحان

داستان هاش بهم رشته زصد دستان

آفتاب فلک شعر

گل سرسبد سلسله عشق جلال الدین

آنکه از شعشعه ی حکمت والاش

"به خورشید رسد صد پرتو"

فهلوی خوان و نوازنده ی تار دل

نفسش مرهم زخم دل هرعاشق

سخنش هوش رباینده ز هرعاقل

پیر ِهمدان طاهر

طرفه استاد غزل سعدی

بحر ِبی پایان فکر بلند و سخن شیرین

حافظ رند خراباتی مهرآیین

وآن میان حیرت ارباب سخن اقبال

"اختر چرخ ادب پروین"

وآنکه فرمود مبادا تن من چون نبود ایران

شاعر محتشم توس که پیرِ همه آنان بود

همه را مرکب رهوار سخن لفظ دری

زادگه ایران بود

همگی را سخن از اول هردفتر تا پایان

مهر و آزادی انسان بود !

٭

شاعری دیدن فردا و پسینِ فرداست

شاعری آگهی از عالم ناپیــــــداست

سخن شعله ور ِ شاعر ِ نازک بیـــن

آتش زنده ی جاویـد دل و جان هاست

٭

شاعری کاهنی مرقد و معبد نیست

راه عشق است و در آن

جزغم ناکامی سرمد نیست

شاعراز بهر شکار خلق

اسباب نمی چیند

زانکه در آینه ی صیقلی جانش

پیشاپیش

آنچه اندیشه نیارد جست

می بیند

٭

شعر جانمایه ز بیرون و درون دارد

ریشه درخاک خرد

شاخه در آفاق جنون دارد!

هر زمان داد لگدمال ِ ستم گردد

شعر رنگ شفق ِشسته به خون دارد!

٭

شعر آمیزه ای از پاکی و بیباکی است

کیمیایی است

که هر ذره ی آن خاکی و افلاکی است

شعر آوای ملائک ز لب مردم

شعر نور دل و فریاد تن خاکی است

٭

تا نخوانند و نگویند دگر بر سر نادانان

شاعران را پیرو مردم گمراهند2

"فاش می گویم3" و دلشادم ...

شاعران سوخته جانان ِ دل آگاهند

٭

وای بر غاصب کوته بین

که به پیمان نبود پابند

تا میان کس و ناکس به دغل گردنی افرازد

نبود بیمی و پرواییش

نه ز ِ آیین، نه زِ میثاق و نه از سوگند

تا من ِ فربه ِ خود را به بغل گیرد

به خیالی عبث و پوچ چنان کودک نادانیش

بنوازد

بـُگسلد رشته ی هر یاری و هر پیوند

٭

وای بر آنکه بپوید به ره بیـــــــــداد

کر و کوری که نیاندیشد از این فریاد

شاعرانی که شـَمـَن ها ی دل آگاه ز فردایند

داده اند آگهی و بازنمی مانند

از دادن این هشـدار :

که برآب است چنین بی خبران را، به مـَثـَل،

بنیاد

٭

شاعرانی که پیمبروار

یاد دارند ز دیروز و ازآینده خبرآرند

آن زمانی که ستمکار

فرو رفته به خواب سیه جهل است

روز و شب مردم خود را به نگهبانی

دیدگان و دل ِ بیدارند !

پاریس، دسامبر ۲۰۰۹

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱) نزد اقوام و قبایل نخستینه ای که آیین های بسیارکهنشان بر جستجوی پیوند میان ابعاد درونی و کیهانی هستی بنا شده است، راهنمایان این پیوند با عنوان شـَمـَن (chaman; shaman) نامیده می شوند، واژه ای امروز جهانی، که بنا بر برخی منابع، متعلق به زبان های اورالو ـ آلتایی، و بنا بر منابعی دیگر برگرفته از زبان سانسکریت، مادر اکثر زبان های هند و اروپایی است، بویژه زبانهای هند و ایرانی.

۲) وَالشـّــُعـَرآء ُ یـَتـّــَبـَعـُهـُمُ الغاوون[شاعران را پیروان گمراهانند]( قرآن، سوره ی ۲۶، الشعراء، آیه ی 226)

۳) حافظ: فاش می گویم و از گفته ی خود دلشادم بنده ی عشقم و از هر دو جهان آزادم؛

بخش: 

افزودن نظر جدید