در آن دوردستها

همە چیز از آن روزی شروع شد کە او در کنار ساحل، نشستە، در رویای رسیدن بە آن سوی آبهای بیکران، خیال خود را بە پرندەای تبدیل کردە و در جستجوی رسیدن، بە آن سوی ها فرستادەبود.

او کە راهی طولانی را پیمودە و بە این ساحل سرتاسر شنی با آبهای تیرە و طوفانی رسیدە بود، در کنار پنجرەای قدیمی در کافەای بە همان اندازە قدیمی کە بە یکبارە سربرآوردە و بر کنار دریا لمیدە بود، با چشـمانی نافذ و خیرە بە دوردستها با سیگاری بر لبان نشستە بود، و در حالیکە سیگار بد بوی قدیمی اش را در دهان، متفکرانە می چرخانید، ناامید از ادامە راە بە این نتیجە رسیدە بود کە می شد با 'خیال ـ کبوتر' راە را ادامە داد،... و اینجا در انتظار نپوسید.

رویا قشنگ بود و ابتدا او را بە وجد آورد. نور امیدی بود در آن تاریکی توقف غیرقابل انتظار. ابتدا سخت بە دریا نگریستە بود، بە موجهای هراسناک، بە آسمان ناپیدا، بە باد پر هیاهو و بە لحظەهائی کە در جستجوی خود، در این غوغا، بر خود تکیە می زدند.

در داخل کافە کسی نبود. تنها، میزها با صندلی های خالی کە طعم وزوز مگس ها و صدای گنگ کپک می دادند. و اندیشید کە این چگونە جائیست برای انتظار، ادامە راە و رویا. اما پذیرفت کە زندگی بسیار از رویاها و انتظارات متنوع تر است. پس نگاە برگرفت و دوبارە بە بیرون نگریست. خیرە و خیرەتر.

بە درازای ساحل تا چشم کار می کرد، نە کشتی ای بود و نە قایقی و نە زورقی. اینجا حتی آدمی هم وجود نداشت! اندیشید: "یک ساحل ناب!"

لحظات مثل همیشە بسرعت می گریختند. قبل از اینکە شب فرا می رسید، او می بایست کبوتر خود را بیرحمانە بە پرواز درمی آورد. و آنچە او از آدمیت دوست داشت، همین بود: پرواز خیال، آنگاە کە تن می ماند.

و کبوتر از شیشە کدر و نە چندان شفاف پنجرە گذشت و بە پرواز درآمد. ابتدا اسیر امواج باد و صدای سهمگین موجها شد و چندی بە دور خود پیچید و آنگاە سوار بر باد بطرف اعماق آسمان بە پرواز درآمد. او، برای گذشتن از دریا، اعماق آسمان را انتخاب کردە بود.

در پشت پنجرە همە چیز مثل سابق ادامە داشت. شب از راە رسیدە و بر این تداوم، رنگ خود را کوبیدە بود. و او کە بە رنگها عادت داشت، بە آن بە عنوان جلوەای از بیکران جلوە حیات نگریست.

اما کم کم احساس کرد چیزکی اشتباە است. او کە برای اولین بار در عمرش، خیال را بدون همراهی تن بە پرواز درآوردەبود، فکر کرد کە بفرض رسیدن کبوتر هم، بعد چە؟ برای اینکە این احساس ناخوشایند سوال گونە را از خود دور کند، تلاش کرد چشم از دریا با وجود سیاهی مسلط شب برندارد. همیشە، آن بیرون، در تاراندن افکار ناخوشایند یاری دهندە بود،... بە درازای عمر.

و نمی داند چە شبهای دیگری آنجا ماند. در این ساحل ناب بدون کشتی و بدون آدم، همە چیز در رخوت و سکونی عجیب فرورفتە بود. زمان و گذر زمان یکی شدە بودند. او تنها از طریق پرواز کبوتر خود، با گذشت زمان و زدن نبض آن در ارتباط بود.

و شبی ناگهان دریافت کە کبوتر رسیدە بود. بلند شد و با فریادی، تمام تن کافە متروک را بە لرزە درآورد. فریاد شادی او در دل تاریکی پیچید و چند لحظەای همە چیز بە هیکلی دیگر درآمد. او توانستە بود طلسم انتظار را بشکند. راە، کماکان ادامە داشت.

اما،... اما صبر کن!... کماکان چیزکی اشتباە بود. پس تن او چی؟ آن پرندە بی او و او بی آن پرندە می خواهند چکار کنند؟

مگر زندگی وحدانیتی از جسم و اندیشە نبود؟

 

 

افزودن نظر جدید