در جستجوی تیر آرش!

سرزمین‌های زیادی را گردیده‌ام. در هر سرزمینی، افسانه‌ای را دنبال کرده ام. حال در این سرزمین تاریخی تکیه داده بر گلشن درخت گردوئی به افسانه آرش فکر می کنم.

درختی تنومند در درەائی بسیار کهن در وادی فرغانه در ترکستان. شاید روزی روزگاری مردی که نیمش از ترکستان بود و ملول از دیو و دد، و در جستجوی انسان بر این درخت اساطیری تکیه زده باشد. انسانی که یافت نشد، و آن یافت نشده آرزویش بود. آرزوئی دیرین!

 اما من این آرزو را در جستجوی تیر آرش پی می گیرم، تیری که جان آزاده ای در اوست، راز عشق، پایداری و آرزو های ملتی نگاشته بر آن! 

کوه ها و دره ها را در نوردیده ام، بر تن تنومند بسیار درختان کهن دست کشیده ام، تا شاید نشانی از تیر آرش بیابم. همراه بسیار جانهای عاشق سرود خوان تا ستیغ البرز بالا رفته ام! سحرگاهان آن گاه که خورشید تن به صخره ها می سائید و در نجوا با نسیم صبحگاهی بالا می آمد، همگی نشانی آرش گرفتیم! تنمان را گرم کرد وگفت:

 بسیار کسان هم قبل از شما از من نشان آرش و آخرین دیدار او با من را پرسیده اند! من چگونه می توانم نشان از جان آزاده ای بدهم که درون تیری عجین شده با جان هنوز در پرواز است! آن تیر نشسته بر ساقه گرود تنها یک نشانه بود. اما آن تیر آمیخته با جان آرش هنوز در طیران است و چشمان نگران آرش بر این سرزمین زیبا و باستانی می نگرد! جان را تازه کنید و بگردید!

او به فریاد جان های آزاد پاسخ می دهد!

رخ از مهر سحر خیزان نمی گرداند!

او عشق است و امید! خرد است و آزادگی!

 او را در باد، در نسیم، در آب و آتش خواهید یافت. او را بجوئید.

 زمانی که با زانوان زخمی  بر لب رودی جاری حقیقت زانو زده است!

 که در مقابل بیداد می غرد و بر فساد و تباهی می تازد. بی گمان او را خواهید یافت  اگر راهرو باشید!

 حال سالهاست او را می جویم. گاه صدای او را از اعماق تاریخ می شنوم. پیوسته آمیخته با درد! درد هجوم بیگانگان! از میانه میدان نبرد. آن گاه که اعراب شمشیر آخته بر گردن پیر و جوان می زدند، زنان و کودکان را به اسارت و بردگی می بردند، و خدائی جبار را بر سر نوشت مردمان حاکم می ساختند! من صدای مویه او را می شنوم!

در آن زمانه تلخ که فساد حکومتیان را گرفته بود و موبدان در کار تزویر و گرم رو آزادگان در بند! تیر او کارگر نمی افتاد و جان عاشقان کفاف نمی کرد. بار دیگرصدای او را در چکاچک شمشیر جلال الدین بر کرانه رود سند شنیدم! زمانی که بی مهابا بر قلب لشگریان چنگیز زده بود و در میان شگفتی چنگیز از رود خروشان سند به کناره دیگر می رفت. افسوس که این بار هم شجاعت تنها کار ساز  نبود! باز فساد و جور حکومت خوارزم شاهی و نابخردی حکومت گران راه گشای حمله چگیزی شده بود. همه جا در جستجویش بودم. حال رد پای اورا می شناختم. می دانستم که تنها در میدان های نبرد اورا نخواهم یافت! گاه در زیر زمین خانه مولانا همراه او دور ستون می چرخیدو شکایت از بریدنش از نیستان می کرد. زمانی دیگر در حجره بوعلی گوش بر نیوش او می داد. همراه با ابوریحان بیرونی قدم می زد و شرح داستان نهادن جان بر تیر می داد، و ابوریحانش کتابت می کرد.

افراسیاب بر منوچهر چیره شده بود و مرز را تنها انداختن تیری معین می کرد. در این هنگام فرشته اسفندار نمایان شد و فرمان داد تا تیر وکمانی برگزینند، آنگاه آرش را که مردی پاک بود و حکیم و جنگ آور برای انداختن تیر بیاوردند! برهنه شد، بدن خویش به کسان نمایاند و گفت ای پادشاه! ای مردم! به تنم بنگرید! مرا زخم و بیماری نیست، ولی می دانم که پس انداختن تیر پاره پاره خواهم شد. تیر انداخت  باد در خدمت او بود! اهورا در خدمت او بود! آن تیر از کوه رویان گذشت! در دور ترین مکان خاور به فرغانه رسید و بر ریشه درخت گردوئی فرود آمد. گویند از آنجائی که تیر پرتاب  شد تا بدان جائی که فرو نشست  شصت هزار فرسنگ راه است!پس جشن تیرگان پدید آمد. (تاریخ طبری) 

از ابوریحان گذشت با سعدی حکیم و شاعر همراه شد و در معرکه عشق سپر از کف نهاد و گفت:

 این جا به جز از سینه عاشق سپری نیست. (سعدی) 

 زمانی دیگر با رند شیراز آتش بر خرقه زاهد زد، بر جنگ هفتاد و دو ملت عذر نهاد و همراه او چرخ زنان ره به منزلگه خورشید گشود.

کمتر ذره نه ای پست مشو عشق به ورز تا به منزل گه خورشید رسی چرخ زنان! حافظ

 او در میان مردم بود؛  در میان تاریخ؛ در میان عاشقان؛ عبور با شکوه اورا در تبریز از محله امیرخیز، از چرنداب می دیدیم، نشسته بر اسب در سیمای ستارخان به همراه اردوی ملی و زنی که می گفت:

 تن به گرسنگی دادیم! یونجه خوردیم! اما مشروطه را گرفتیم!

او همراه این زن بود؛ رد پای او را در هم جا می دیدم جان او تنها جان مردانه نبود؛ گاه در کسوت گُرد آفرید ظاهر می شد و گاه دستمالی راه نفس بسته بر گلو گاه در سیمای قرته العین، در شعر فروغ عصیان می کرد و در فریاد بلند نرگس محمدی "از شب تیره زندان نقبی به سوی نور می زد".

 روح او در کالبد آزادگان این سرزمین بود. گاه در کلاس درس فرزاد کمانگر در کردستان، درس عشق و آزادگی می داد؛ و گاه در صدای جادوئی شجریان، گلبانگ سر بلندی بر آسمان می زد! او روح زنده یک ملت بود؛ بود و هست؛ و خواهد بود! 

 او را در شلمچه دیدم همراه نوجوانی که سینه‌خیز به سنگر دشمن شبیخون می زد؛ جان آزادش فارغ از هر تعلق، در وجب به وجب این سرزمین قربانی می شد، تا از آزادگی وشرف ما دفاع کند. یک روز او را در میان گورهای بی نام خاوران دیدم: نه! نه! در میان هزاران جان عاشق خفته در این گورستان بود که فریاد می کشید واز دهان مادری شرح ستم می داد. از ستمی که خمینی در حق فرزندان این سرزمین کرد؛ از سحرگاهان خونین! از طناب های دار و آرش های جوان:

هر کجا مشتی گره شد مشت من!

زخمی هر تازیانه پشت من!

هر کچا فریاد آزادی، منم!

من در این فریاد ها، دم می زنم

ا. سایه 

دیگر دریافته بودم که آرش را نباید در اسطورەها جستجو کرد. اگر او در قالب اسطوره به ماند ومنجمد شود دیگر آرش نیست. اسطوره بودن او حضور تاریخی، اما مداوم و زنده اوست در میان مردمان این سرزمین کهن! در شادی و غم! در شکست و پیروزی!در امید و نا امیدی! روحی که در اوج ناامیدی امیدوارت می سازد و از پیروزی سخن می گوید حضوری گرامی در ذهن و قلب مردم. او روح یک ملت است. هر زمان که از صمیم قلب صدایش کنی ترا پاسخ خواهد داد.

چرا که:

 در تمام پهنه البرز! 

وین سراسر قله ی مغموم خاموشی که می بینید.

وندرون دره های برف آلودی که می دانید.

رهگذر هائی که شب در راه می مانند.

نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند 

و نیاز خویش می خواهند.

با دهان سنگ ها ی کوه آرش می دهد پاسخ.

می کندشان از فراز واز نشیب جاده ها آگاه.

می دهد امید.

می نماید راه

 منظومه آرش سیاوش کسرائی

کافی است فریاد زنی وبگوئی:

 آرش جان باز

 فصل ها فصل شد.

 صحنه گلگشت ها گم شد، نشستن در شبستان شد.

 در شبستان های خاموشی !

می تراود از گل اندیشه ها  عطر فراموشی.

.....گرم رو آزادگان در بند 

روسپی نامردمان در کار

 منظومه آرش 

و او در جواب تو از زندگی خواهد گفت از عشق و نهایت از پایمردی خود در هنگامه نبرد با اهرمن! با روسپی نامردمان! با کسانی که روان زندگی تار می سازند و امید ملتی رابر باد می دهند. او آخرین گفتگویش را با کوه ها، با مردمی که امیدشان خاموشی گرفته بود، و با آفتاب تازه رس بر آمده از ستیغ البرز کوه با تو در میان خواهد نهاد. از غرورش که غرور ملت اوست خواهد گفت! غروری به سان پلنگانی که در کوه وکمراین فلات بزرگ می گردند. او از مرگ نیز که توامان زندگی است از زبان شاعری دل سوخته و همیشه نگران این سرزمین برای تو حکایت خواهد کرد:

 دلم از مرگ بیزار است.

که مرگ اهرمن خو آدمی خوار است.

ولی آندم که زاندوهان روان زندگی تار است.

ولی آندم که نیکی و بدی را گاه پیکار است

فرو رفتن به کام مرگ شیرین است

همان بایسته آزادگی این است!

سیاوش کسرائی  منظومه آرش

سرانجام به آن گفتگویم با خورشید می رسم به آن نگاه گرم و مهربان او بر جمع جوان، عاشق و سرود خوان که کوه‌ها ودره ها را به جستجوی آرش زیر پا نهاده بودند.  

 بگردید! پیدایش خواهید کرد!

 چونان مرغان منطق الطیر عطار و نهایت یابنده سیمرغ در مجموع خود. آرش همیشه با ما بوده و خواهد بود چرا که تیر رها شده وعجین گشته با روح وجان او نه بر تنه درخت گردوئی! بل بر قلب تاریخی و نسل اندر نسل مردمان این سرزمین که زرتشت آن را "بهترین سرزمینی که مزدا آفریده" می داند!

فرو نشست . تیری که بر "هفت سال خشکسالی" بخوان: چهل سال خشکسالی حکومت اسلامی پایان داد؛ ابرها آسمان را پوشاند؛ باران پر امید و رویاننده به وفور فرو بارید ، باروری وسبزی از راه رسید.

تیری نشسته بر جان و اندیشه که راز پایداری و تمامیت این سرزمین در گذر سال ها و قرن هاست در مقابل بسیار تاراج گری وستم. تیری که پر از ققنوس دارد و پیکان از خرد سیمرغ. کافی است دست بر قلب خود بگذاری وحضورتاریخی آن را در عمیق ترین بخش قلبت احساس کنی. دست بر قلبت بگذار آن را حس خواهی کرد به شرطی که عاشق باشی!

حتی در پیرانه سری!

افزودن نظر جدید