وقتی که تاجرانِ جنگ رجز می‌خوانند

وقتی که تاجران جنگ
با مغزهای باروتی
دهان های نفتی
و شکم های برآمده از سکه و دلار
ناشیانه رجز می خوانند:
جنگ یا تسلیم؟!
تسلیم یا جنگ؟!
دیگر کسی به وجد نمی آید
هوای شهر حماسی نمی شود
دیگر کسی پوتین و فانسقه را با شتاب
از گنجه بر نمی دارد
جنگ
برای سرداران طلایی
گنج است
و برای ما
بسته های ویرانی
سفره های گرسنگی
و قمقمه هایی پر از تشنگی
آی مغزهای باروتی!
که گیسوان پرطراوت زندگی را
به آتش کشیده اید
نفس آسمان را تنگ کرده اید
و از نخل های بی سر
و پرستوهای بریده پر
شرم نمی کنید
اینجا
در این دیار جنگ زده
در این سرزمین قفس ها و قفل ها
منطق زندگی عوض شده است
شما چقدر بی خبرید!
زندگی سپردن راه
در کوره راه
و تاختن به سوی بن بست دوراهی نیست
زندگی حرکت در شاهراه است
گوش کنید به اضطراب نبض وطن
زندگی آیین پاک مدارا
دست دادن گل با خار
و تبسم درخشان ماه به شب است
زندگی شکستن قفس ها
و رها کردن کبوترهاست
زندگی آب دادن به درخت های تشنه
نواختن آهنگ طرب انگیز آب
در گوش های تشنه ی رود
زندگی
تر کردن لب های ترک خورده ی خاک است
زندگی گفتگوی شفاف آب و سنگ
و برخاستن عاقلانه ی سنگ است
از پیش پای آب
زندگی
یک قمقمه آب شیرین
بر گردن کودک سیستانی
یک قرص نان تازه
در دست مادر بلوچ
و برداشتن بار سنگین بی لیاقتی حاکمان
از پشت یک کول بر کرد است
زندگی آرام کردن اضطراب یک قلب است
ایستادن در راه
نگاه کردن به طلوع
و فکر کردن به غروب است
راه زندگی آن طرف است
در مسیر رود
در میان جنگل تشنه
برویم
باید آن راه متروکه را آباد کنیم.

 

افزودن نظر جدید