آن دلنواز یار...

 

برمن چه رفته است،

که اکنون،

این نیکِ نامور،

فرزندِ پاک مادرِ میهن

وین مهرزاد پیروِ یزدان را

با آن سلاله ی اهریمن،

وان زاده ی فسون وتباهی،

تنها به خاطر همنامی،

آرم زراه خطا دریاد؟

 

پرویز،

آن دلنواز عاشق انسان، 

عباس، 

آن خودفروش دشمن مردم،  

برمن چه رفته است که دریادم،

مانده ند همزمان؟

 

این جاودانه مرد،

یادآورستبر دلیران بود،

 

درگرمگاه پرواز،

زین شام تا به صبح رهایی؛

وان دیگری پیام آور شب بود،

در گرمگاه رویش خورشید.

 

زانسوی آن غروب دلازار،

چونان یکی نظاره گراز دوردست راه،

درآن شبان تیره ی یلدایی،

من غرق ماتم ام.

 

من درکجای راهم،

اکنون که مردمان،

در هر کنار- گوشه به راه اند و شب ستیز،

خواهان خرده نان شب خویش،

 در راه صبح، شب همه شب، گام می زنند؟

من در کجای راهم،

در این شب دراز که دریادم،

ازصبحگه نشانی و نامی نیست،

جر حسرت و وبال و پریشانی،

دریاد من سرود وپیامی نیست.

 

عبا سها نشان تیره شبان بودند،

پرویزها نوید رویش فرداها،

هان ای شکسته بال تورا هرگز

بیمی مباد از ره و از یلدا.

 

اکنون که خلقها همه در راه اند

دریادم از سرورنشانی نیست

درسنگلاخ سختِ تیره شبان، اکنون،

رؤیام رهسپار صبحدمانی نیست.

 

سرسخت مان تو به راه شب،

پرویزها ستاره اند به راه اندر

در این شبان تیره ی یلدایی،

مانده ند رهگشای صبحگهی دیگر.

مانیم گربه ره سپیده فراراه است.

هرچند راهِ سخت و شبانگاه است.

 

هان شب سنیز مردم روزآور!

راهی دگرنمانده تا سحری دیگر

با هم به سوی صبح به پا خیزیم،

با تیره راه شب همه بستیزیم.

هشدار، صبح ما همه فریاد است،

این تیره راه شب همه برباد است.

 

مانیم استوار به راه اندر،

بینیم تا دمیدن سحر دیگر.

 

 

بخش: 

افزودن نظر جدید