روانشناسی خشم و اعتراض در ایران امروز!

بر پایه داده های بسیار، دو نکته در مناسبات کنونی جامعه با حکومت ولایی محرز است. اینکه اکثریت مردم، جمهوری اسلامی را نمی خواهند و در آرزوی گذر از آنند؛ و نیز اینکه، در بیشترینه خود می دانند که به لحاظ جهات کلی برنامه ای چه جانشینی می باید جایگزین وضعیت کنونی شود. آمال ملی روز ایران، خود را در آرزو برای استقرار دمکراسی و آزادی، نجات از تنگناهای معیشتی، داشتن زیست محیط سالم و رهایی از انواع تبعیضات نشان می دهد. 

پس آنچه مطرح است نه اینکه "کی برود؟" و نیز نه که "چه کلیاتی جایگزین جمهوری اسلامی شود"، بلکه آنست که چگونه می توان از این حکومت گذشت؟ سیاست در ایران کنونی، بر این تمرکز دارد و در همین هم کانونی شده است. دغدغه عمومی در جامعه این شده که به چه نحو می باید از نظام ولایی گذشت که از چاله به چاه نیفتاد و بخاطر این گذر ناگزیر، کشور بیشتر از اینها در سراشیب گرداب گسیختگی ها تا حد فرو پاشی نلغزد.

دگرگونی در ایران را ناگزیر باید دانست و امروز آن را زمانه ارایه شدن پلاتفرم‌های معطوف به امر تغییر! از زمین و زمان انواع رهنمون" ها و اقسام نسخه ها از "رهگشا" نما تا واقعاً رهگشا به گوش می رسد که جملگی شان فقط در این مشترکند که جامعه، تشنه تدبیر است! هیچ نقشه – برنامه ای اما محقق نمی شود مگر آنکه: یک) از پشتوانه و پایگاه اجتماعی کافی برخوردار گردد، و دو) چنین پایگاهی به سطحی از حس و شعور رسیده باشد که بتواند در وجود نیرویی دینامیک شکل برآمد اجتماعی بر خود گیرد.

اینجاست که بحث ضرورت فهم روح جمعی این نیروها و چیستی اکنونی آنها پیش می آید و فعال سیاسی را به درنگ در حیات ذهنی گروه های اجتماعی دعوت می کند. همانی که روانشناسی اجتماعی نام دارد با اهمیت کاربردی آن.* نوشته زیر نگاهی انداخته از منظر روانشناسی اجتماعی به تکوین حس خشم و اعتراض در روح و روان جامعه طی چند دهه گذشتهو تبلور آن در امروز ایران.

شکل گیری روانشناسی اجتماعی، واسطه ای برای حرکت اجتماعی

زمینه‌ساز برآمدهای اجتماعی مبارزاتی‌ چه در شکل جنبش های ممتد و چه خیزش‌های ناگهانی، همانا و بی هیچ تردیدی تعمیق شکاف‌های اجتماعی در آنست و نیز پخته شدن تضادها در سطح تعارضات اجتماعی. بروز نارضایتی در وجود اعتراضات اما، نه بلاواسطه رخ می دهد و نه که به صرف وجود هر حدی از فشار. احساس تبعیض باید از نقطه کیفی انباشت نارضایتی عبور کند تا بتواند با ارتقاء یابی به روانشناسی اجتماعی معین، موجب بروز حرکت جمعی شود. برآمد اعتراض اجتماعی، استوار  بر چنین چرخه ای است: موجودیت و حدت شکاف - پدیداری انگیزه عینی- شکل گیری روانشناسی مشترک – خیزش جمعی.

اگر آگاهی یافتن به رمز و راز روانشناسی اجتماعی از الزامات مبارزه اجتماعی است، پس مفید خواهد بود هرگاه روح و روان کنونی نیروی ناراضی از جمهوری اسلامی را، نیرویی که عموماً هم در قامت سکولاریستی و دمکراسی خواهی و بودن در پی امنیت معاش بازیافتنی است، در تکوین تاریخی آن بازیافت. بی این اگاهی، مشکل بتوان بر روانشناسی دگرگون خواهی امروز ایران ایستاد.

15 سال نخست عمر جمهوری اسلامی، همانا به تثبیت انحصاری قدرت فقاهتی بر متن برسازی ولایت مطلقه، "مرگ بر امریکا"، جنگ با عراق، کشت و کشتار مخالفان و خفه کردن هر صدای انتقادی نسبت به تحمیلات حکومت دینی گذشت. تشکل های سیاسی سکولار در آن اوضاع و احوال به طرز بسیار بیرحمانه ای سرکوب شدند و نیروی اجتماعی سکولار  آچمز شده در برابر پیامد ساختاری آن انقلابی که خود پایی از آن بود، نتوانست واکنشی جز بهت و سکوت انفعالی نسبت به سرکوب نمایندگان و سخنگوهای خود نشان دهد. از اوایل دهه هفتاد به بعد بود که این نیروی اجتماعی تدریجاً توانست خود را باز بیابد و خویشتن اش  را در روانشناسی اجتماعی خاص زمانه خویش به رخ کشد تا ماراتن مقابله اجتماعی ایران̗ پسا انقلاب آغاز شود و سرعت گیرد.

روح و روان "من هم هستم" دو خرداد و  مرتبطهای آن! 

در انتخابات حکومتی 2خرداد 76، بخش بزرگی از جامعه با هجوم به پای صندوق رای – این عمده روزنه ممکن در آن زمان برای برآمد سیاسی جمعی از سکولارهای بکلی محذوف از صحنه سیاسی- بر این شد که روانشناسی اجتماعی خود مبنی بر "ما هم هستیم" را به نمایش نهد و خود را بر حکومت تحمیل کند. در آن مقطع با توجه به توازن قوای سیاسی موجود، آچمز کردن هوشمندانه ولی فقیه در نقشه برای سرکار آوردن مورد اعتمادترین کاندیدای ولایت، جز با بروز حس انباشت شده "ما هم هستیم" در بخش بزرگی از جامعه سکولار ممکن نبود.

این البته روشن بود که برآمد ظرفیت روانشناسانه اجتماعی زیر هژمونی جریان اصلاح طلب معتقد و متعهد به اساس جمهوری اسلامی (خاتمی) نخواهد توانست به دگرگونی ساختاری ره ببرد؛ و به این دلیل نیز که، حکومت مبتنی بر ولایت اصلاً اصلاح نمی پذیرد و لذا تنها با از میان برخاستن اش است که دگرگون می شود و دگرگونی هم فقط در معنای باژگونی آن! اصل مسئله اما در سیر تاریخی بلوغ ملی برای تغییر، پرورده شدن یک حس اجتماعی بود به وساطت روانشناسی معین و رسیدنش به سطح اقدامی جمعی در مختصات زمان. ولایت فقیه، اولین ضربه سیاسی را از بروز و پیامدهای همین روانشناسی جمعی خورد! 

حرکت دانشجویی تیر 78 و البته در جوهر خود بسی فراتر از دانشگاه، توانست روانشناسی اجتماعی "ما هم هستیم" را در روحیه جمعی ارتقاء یافته تری از سطح "دو خرداد" به نمایش بگذارد و مشخصاً هم در طنین این شعار: " می میریم، ذلت نمی پذیریم"! این روحیه تعرضی، خصلت مقابله آشکار با ولایت را به میان آورد و با واداشتن ولی فقیه به تضرع در روز 21 تیر 78 ، توانست حکومت را کلافه و سراسیمه کند! گرچه دانشگاه بپا خاسته سرکوب گردید، اما در وجود خود بروز روانشناسی اجتماعی ناظر بر تعیین تکلیف ملت با ولایت فقیه را رونما کرد و در پی آن هم بود که در سپهر سیاسی ایران، ایستادگی ها از اعتصاب غذا تا نشر نامه های سرگشاده علیه ولی فقیه پدیدار آمد و  ̕حرم مطلقیت ولایت و ممنوعیت عبور از خط قرمز ولایی را درهم شکست. خدمت بزرگ تیر 78 به همین بود.

نمودی از روانشناسی اجتماعی سربرآورده در همان دوره را باید در واکنش جامعه سکولار نسبت به هاشمی رفسنجانی در مقام فرد دوم نظام دید! با آنکه او در پی احساس باخت از شریک – رقیب خود خامنه ای، گام در بازی سیاسی تازه گذاشت و این سمتگیری را حتی بعد اثر گذاری اش برای سربرآوردن "اصلاحات" ادامه داد، جامعه تغییر خواه اما کماکان او را پس زد! "نه!" گفتن به این نماد جمهوری اسلامی، روانشناسی اجتماعی بخش ناراضی جامعه را بازتاب می داد؛ نوعی از روانشناسی که در وجه بالنده اش نه فقط هرگز از قضاوت نسبت به هاشمی پشیمان نشد بلکه با ایستادن بر داوری خویش، او را واداشت تا به تجدید نظر بیشتر در اعمال خود برخیزد!

روانشناسی "من مقابل تو هستم" در "جنبش سبز"!             

انتخابات 88، بهانه ای شد برای رونمایی تکامل روحیه "من هم هستم" دو خرداد به روانشناسی̗ "من مقابل تو هستم" در "جنبش سبز"! در خرداد آن سال، سکولار جمعیتی از جامعه ایران در پی تلاش خویش برای بازتکرار ضربه انتخاباتی سال 76 علیه ولایت در سطحی بالاتر، تا اراده خویش در معرض دستبرد حکومت یافت متکی بر روان جمعی معترضانه"رای من کو؟" و با برخوردار شدن از حمایت ناراضیان متعلق به حکومت، مستقیماً به چالش با کردار ولایت برخاست.

این نیروی اجتماعی در اعتراض به دغلکاری ولایت زورگو و با فرارفتن اش از دخالت در صندوق رای، به برافراشتن پرچم مقابله با ولایت در مسیر دراز بین دو میدان "انقلاب" و " آزادی" بر آمد تا تهران را به لرزه درآورد و پس لرزه اش را به دیگر کلان شهرها بگستراند. روانشناسی جمعی ای که حرکت جمعی "سبز" را تعین بخشید، تجلی "نه!" تاریخی بود به قلدری ولایت و متجلی در جنبش برای مقابله مسالمت آمیز با انحصار  طلبی ولایت.

"سبز" فقط در وجه نمودی خود‌ شکست خورد و نه در سمتگیری بالنده سیاسی‌ اش! جهتگیری متعالی این حرکت، در عبور منطقی آن از واقعیت تجزیه ضرور در صفوف خود معنی یافت تا بتواند به سطح روانشناسی فاز بالاتر ̗ نیمه دهه 90 برسد که عبارت بود از: بیرون زدن از تنگناهای فکری و ساختاری برای بازنمایی اراده ملت در راستای نفی حکم ولایت!

آن دی ماه شورشی 96

اینکه تبیین می شود "خرداد 76" به "متوسط" های جامعه تعلق داشت و "دی 96" از آن "تهیدستان"، عناصر واقعی بسیاری در خود دارد. اما این تبیین، همه مسئله را بیان نمی کند! تفکیک‌ های جامعه شناسانه از این دست و ولو با هر میزان از واقعیت ها در خود، گاه از به تصویر کشیدن واقعیت روانشناسانه تکامل یابنده بخش دگرگون خواه جامعه باز می مانند. دی 96 نقطه چرخش بود؛ اما نه درخلاء که در بستر منحنی پیوسته از قانونمندی های تحولات سیاسی ایران̗ گرفتار در چنگال حکومت تبعیض پرور ولایی.

در واقع، اگر قشر حائز موقعیت اقتصادی – اجتماعی فوقانی در "جنبش سبز" – و عموماً هم منعکس در اصلاح طلبی محافظه کارانه- با تردید و فاصله به "خیزش  دی ماه" نگریست و لذا نخواست با آن درآمیزد، بخش̗ از نقطه نظر اقتصادی – اجتماعی تهیدست آن اما، بدل به هسته اصلی خیزش دی ماه شد و بیشتر نیز در رنگ سرخ شورشی! به ویژه در وجود جوانان قبلاً "سبز"ی که هم رنجور از استبداد ولایی بودند و هم معذب بخاطر مسکنت اجتماعی. "خیزش دی ماه"، پیش از همه طغیانی بود علیه تبعیضات نهادینه در ساختار مبتنی بر رانت پروری ها که بازخوردش را می بایست در تقابل روانشناسانه میلیون ها جوان با موقعیت مبتنی بر ثروت و مکنت "آقا زاده ها" نشان می داد که داد. در  بروز خشم جوانان مایوس از آینده با سطح تحصیلاتی عموماً حداقل دیپلم علیه لافزن های پر تبختر "ژن برتر"ها! پس همان سیکل پیشگفته: موجودیت و حدت شکاف - پدیداری انگیزه عینی- شکل گیری روانشناسی مشترک – خیزش جمعی.

روانشناسی اجتماعی دی 96 در اساس این بود : جناب جمهوری اسلامی، ترا دیگر در هیچ شکل و شمایلی نمی خواهیم! این روانشناسی، تمایل روحی غالب جامعه تغییر خواه را در شعار: "رفراندوم، رفراندوم، اینست خواست ملت!" باز نمایاند. روانشناسی̗ نقطه عطف وار، نوین و شعورمند. جمهوری اسلامی خیزش دی را درهم کوبید اما هرگز از کابوس تداوم آن رهایی نیافت؛ رهایی هم ندارد زیرا که این حرکت اعتراضی، دارای زمینه است و برخوردار از مابه ازاء خاص خود و کماکان جاری در جامعه اگرچه در فراز و فرود خاص خویش. وقایع مرداد 97، نشانه این گزاره بودند و تجلی نوع نوین آن را باز هم در آینده و دیگر بار خواهیم دید.

باز خوردهای بحران های امروز در  اشکال روانشناسانه اجتماعی  

قضاوت عمومی امروز جامعه نسبت به حکومت ناکارآمد را بطور خلاصه در این باید دید: آخوند جماعت فاقد لیاقت ‌است! اگر تا چندی پیش نگاه غالب در بخش سکولار – مدرن جامعه نسبت به امر مدیریت در جمهوری اسلامی این بود که آخوندهای مکار با به خدمت گرفتن اهل سواد و متخصصین غیر خودی توانسته اند بر خر مراد خویش سوار شوند، روانشناسی اجتماعی امروز اما و در مقیاس عام جامعه این شده است که: جملگی شان بی سوادند و در زمره بی عرضه ترین های ممکن برای مدیریت کشور! خروجی این روانشناسی نیز منطقاً اینکه، نه این یا آن مسئول حکومتی که جملگی آنان باید برکنار شوند و حکمروایی از آنها سلب گردد. این را، باید نشانه ابراز بی اعتمادی روانشناسانه مطلق ملت به حاکمین درک کرد! 

بحران اقتصادی در جمهوری اسلامی، بحرانی ساختاری و نهادینه است و دولت قادر نیست کمترین اعتماد را در مردم برای برون رفت از وضع موجود تزریق کند تا اطمینان در آنها را بر انگیزاند. این بحران، موجد روانشناسی دروغ پنداری در مردم نسبت هر وعده برنامه ای دولت برای برونرفت از بحران است و  جامعه را وا می دارد تا هر اصطلاحاً تدبیر دولتی را بدرستی توطئه ای علیه دار و ندار خویش بیانگارد. وقتی خود کارکنان دولت سریع ترین پاتک رننده ها در برابر هر تمهید دولتی می شوند، آخر و عاقبت کار را باید تمام شده دانست! شکل گیری یک چنین روانشناسی اجتماعی و آنهم نفوذ یافته در تار و پود سیستم، خبر از میرایی آن دارد و بس. وقتی می گوییم این اقتصاد است که جمهوری اسلامی را زمین خواهد زد، در واقع شکل گیری آن نوع از روانشناسی را آدرس می دهیم که در واسطه ای یه نام  عدم اعتماد و ابراز خشم مردم نسبت به حکومت تجلی دارد.   

جمهوری اسلامی هیچگاه چون امروزش دچار فقد مشروعیت سیاسی نشده بود؛ در هر چیزی و همه جا حتی تا درون پوشک کودک با "دشمن" روبروست! حق هم دارد! چون بیشترینه مردمان منشاء مشکلات را در وجود و دوام همین حکومت می بینند و گوش شان نه فقط نسبت به هر تمهید مطروحه توسط شیفتگان ولایت بلکه به هر پلاتفرم اصلاح طلبان ناراضی متعلق به نظام هم بسته است. مردم، حکومت را سرتا پا دزد می بینند و کل پایوران سفت و نرم آن را آلوده به انواع فسادها و غارتگری ها. هیچ معیاری برای شهروند، عینی تر از این نیست که صبح از خواب پر از کابوس برخیزد و جیب خود خالی تر از دیروز بیابد! با هر ایرانی آسیب دیده از بند و بست های مافیای قدرت که صحبت کنی از او فقط درباره خون آشامی دراکولاهای حکومتی می شنوی؛ و این، خون گریستن از درون است با همه وجود.

بنگریم بحران نهادینه شده در مناسبات بین المللی ایران با جهان را که عمدتاً زاییده نوع نگاه و اعمال همین حکومت است و بس. بحرانی شناسا در  شعارها و رویکردهایی چون "مرگ بر امریکا"،"نابود باد اسرائیل"، "امحاء کفر از کره زمین"، "عمق استراتژیک"، "هلال شیعی"، "رقابت هسته ای" و انواع ماجراجویی هایی رنگارنگ دیگر. آنتی تز این بحران خود تولیدی حکومت، نمی توانسته و نمی تواند در روانشناسی اجتماعی فراگیر "جانم فدای ایران " و حس نفرت از  سپاه بازتاب نیابد! سر برآوردن برگزاری آئین های نوستالوژیک در پای "پاسارگارد کوروش"، واکنش روانی ملی است در برابر ایران بر باد دهی های جمهوری اسلامی. پاسخ به حکومتی که در تبدیل "ضد امریکایی ترین" ملت خاورمیانه به "امریکایی ترین"هایش بس موفق بوده است! غلبه بر چنین کمپلکس روانی در این ملت، واقعاً لازم بود گرچه نه متاسفانه در شیفتگی هایی کنونی نسبت به ترامپ یانکی!  

از مکث بیش از این بر ابر بحران های اجتماعی می گذرم که ابعاد چند وجهی و همه گیر دارند و جامعه در هر موردی مسئولیت آن را بر عهده این حکومت می نهد و باور خویش در این زمینه را در انواع پرخاشگری ها، اعتراضات و طنز گفتن ها، انیمیشن ها و  ویدئو کلیپ های واقعی و ساختگی بازتاب می دهد. در اصل، ما به آن جایی رسیده ایم که روانشناسی غالب جامعه از فعالان تغییر خواه خود، دیگر نه نشان دادن مشکلات که راه حل برای چاره امور را خواهان است! 

حس تقابل عمومی با جمهوری اسلامی به معنای لزوم تعیین تکلیف با آنست پیش قاطبه مردم. روحیه بیگانگی عمیق نسبت به حکومت و نضج خود باوری در وجدان اعتراضی مردم، بیان از روانشناسی غالب ملت ایران امروز دارد. تردیدها به این حکومت در طول این چند دهه دیگر به لحظه بازگشت ناپذیر بی اعتمادی قطعی نسبت به آن فراروئیده است. مشاطه گری جمهوری اسلامی و تلقین امید به تصحیح پذیری آن همیشه خطا بوده، امروز اما دیگر خطایی است نابخشودنی.    

آری در تبین موقعیت رژیم و سنجش حد آمادگی روانی مردم برای مواجهه با آن، این اهمیت بسیار دارد که بتوان روانشناسی اجتماعی شکل گرفته موجود را به دقت رصد کرد! فهم روانشناسی اجتماعی اکنون ایران مبنی بر "نه به جمهوری اسلامی!" ما را کمک خواهد کرد تا هر چه نافذتر علیه آن سیاست کنیم. این نیز میسر نمی شود مگر آنکه جمهوری اسلامی را در دچار آمدن به انزوا شناخت، سترون بودن اش برای "اصلاح" شدگی را باور ی فراگیر ارزیابی کرد، و روان عمومی و کنونی مردم را جوشان در آرزوی گذر از  این نظام دید.

روانشناسی "نظام با رفراندوم برود" اما آخرین ایستگاه نیست! فرصت "انقلاب آرام" اگر از دست برود، این نظام نیست که خواهد توانست به نجات دست یابد بلکه جامعه است که خود را در روانشناسی خشم بیشتر  و سوزان نشان خواهد داد و وادار به انقلابی خونین با پیامدهای نا معلوم خواهد شد! با آن انقلاب هم باید همراه شد و جهت دهنده به آن، اما نه که از هم اکنون به پیشوازش شتافت!

___________________________________________________________                            

*) ابتدای ده پنجاه و در زندان های دوره شاه بود که مباحث پیرامون روانشناسی اجتماعی رونق خاصی گرفت و به باور من بیشترین نقش در پیش کشیده شدن آن را هم نوشته مشهور امیر پرویز پویان ایفاء کرد. او با نوآوری بدیع خود در خوانش اوضاع از دید روانشناسی اجتماعی، ضعف "جنبش های خود بخودی" ایران آن دوره را به بررسی گرفت تا به وظیفه "پیشاهنگ" برای رفع این کمبود رسد.

در آن دوره از زندان، بیژن جزنی - این سرترین میان همگنانش- بر اهمیت موضوع روانشناسی اجتماعی انگشت گذاشت و ضمن پابرجا ماندن بر برداشت های اقتصادی - اجتماعی خود از حد رشد تعارضات آن موقع جامعه ایران، به تحسین خلاقیت های پویان در این عرصه برخاست. در سال 51 علی طلوع همت کرد و بخش هایی از یک کتاب تالیفی با عنوان "روانشناسی اجتماعی و نظریه لنینی انقلاب" به قلم نویسنده‌ای به نام پرشنف از شوروی را ترجمه کرد و بیژن با استقبال از این ترجمه مبتکرانه، در جزوه ای که حول موضوع روانشناسی اجتماعی نوشت از نقل قول های مندرج در  آن بهره فراوان برد. جزوه نوشته شده توسط بیژن در زمره نوشتجات آموزشی شبکه مخفی زندان درآمد و با انتقال به بیرون در شکل ریزنویس در اختیار سازمان چریک های فدایی قرار گرفت.

موضوع اصلی در این بحث جالب، توجه به کسب شناخت درست از روح و روان توده ها بود و عموماً هم پیرامون چند و چون تز معروف لنین مبنی بر "حکومت نتواند و توده ها نخواهند"! به عبارت دیگر، تشخیص نسبت صحیح بین تضادها و شکاف های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی با نمودهای روانشناسانه جمعی. آن جزوه درس آموز و نیز آن ترجمه مفید، هر دو پیش از همه بر این تاکید داشتند که: "روانشناسی اجتماعی" را باید یک علم فهمید!

افزودن نظر جدید