خلیفەای کە خلیفە ماند

افسانە سیاسی

یکی بود یکی نبود، در زمانهای نە خیلی قدیم و شاید هم در همین زمان حال، کە می تواند در عین حال بودنش بسیار قدیمی هم باشد، خلیفەای بود کە بر سرزمین پهناوری حکم می راند. سرزمینی وسیع با کوههای سربەفلک کشیدە، جنگلهای مدیترانەای و بیابانهای وسیع و بی انتها.

در این سرزمین، مردمان گوناگونی با هم سالیان سال بود، می زیستند. مردمانی سیەچردە، سفید، زرد و البتە با زبانهای گوناگون. شاید بگوئید کە چگونە مردمانی با زبانهای متفاوت می توانند با هم زندگی کنند، باید بگویم آنها بە گاە نیاز نە الزاما با زبان، بلکە با قلبشان با هم گفتگو می کردند. در این سرزمین هنگامی کە باد از شرق برمی خاست، عطر تمامی گیاهان، گلها و درختانی را کە سر راهش بودند، با خود جمع می کرد و آن را در سراسر قلمرو پهناور می گستراند. برای همین اگر بە این سرزمین پای می نهادی، در هر کجای آن، یک بوی خاص بە مشام می خورد، بوئی کە همە مردمان آن را نیز فراگرفتە بود،... بوی شرق.

شاید خوانندە داستان، این انتظار را داشتە باشد کە بگویم درست مانند دیگر افسانەهای قدیمی، در این سرزمین هم پادشاە (و در این مورد خلیفە)، یک پادشاە دادگر بود، اما بگذارید من از خیر این بخش از داستان بگذرم، چونکە در زمانەای کە من این افسانە را برای شما تعریف می کنم، بر خلاف قدیما، کمتر کسی بر سر دادگری متفق اند. فقط همین را بگویم کە در این سرزمین عدالت درست آنجائی بود کە مردمان برای اینکە بتوانند زندگی کنند و با زندگی خود، ادامە این سرزمین را پاس بدارند، بە عدالت خلیفە نمی اندیشیدند.

بهرحال!... سالها آمدند و رفتند. بە یکبارە ناگهان سالهای سال پشت سر هم نە بارانی بارید و نە برفی. دیگر بمانند سابق نە از جمع شدن ابرها در افق خبری بود، نە از وزش بادهای مفرح مرطوب، نە از رعدوبرق های سهمگین و نە از شرشر آب در ناودانها. همە چیز بە یکبارە بە خشکی گرائید و سرزمین پهناور ما بە داغ مرگ آب نشست.

مردم هر آنچە در توانشان بود، انجام دادند. از نیایش و دعا بە درگاە خدایان گوناگونشان گرفتە، تا تقدیس روح باران در هیئت پیکرە الهەهائی کە ساختە بودند و در خانەهای خود نهان کردەبودند. اما خشکسالی همچنان ادامە داشت. روزی نبود کە احشامی نمیرن و مردمانی چند رخت سفر بی برگشت برنبندند. سرزمین پهناور بە یاس رویاهایش نشست.

خلیفە ما کە در کاخ خود، غم آب نداشت و هر روز گواراترین آبها را می نوشید و در بهترین و زیباترین حوض پادشاهی آب تنی می کرد، از ترس اینکە سپاهیان فراوانش کە در هر کنج و گوشەای پراکندە بودند و مراقب رفتار مردم و کار و محصولاتشان، دچار گرسنگی نشوند و خزانە کشور کم نیاورد، بعد از مشاورەای چند با خود و با ریش سفیدان درباری، دستور داد چهار سوار بە چهار سوی مملکت، در آن سوی مرزها در پی چارەای بفرستند. و سواران رفتند. سواری با اسب کهر بە طرف شرق، سواری با اسب سمند بە طرف غرب، سواری با اسب سیاە بطرف جنوب، و آخرین سوار با اسبی سفید بە طرف شمال. و مردم چە غمگینانە بە انتظار نشستند.

روزها بە هفتەها تبدیل شدند و هفتەها بە ماهها، اما همچنان هیچ خبری از سواران چابک نبود. افق کماکان خالی از هر نشان و پیامی از دوردستها. روزها آنقدر داغ شدەبودند، کە خاک ترکید و کوە ذوب شد. مردمان زیادی جان دادند.

بالاخرە خبر آمد کە سواران پیک جستجوگر برگشتەاند. همە در دریائی از شوق و واهمە در انتظار نتیجە بودند. سرانجام خبر از کاخ خلیفە رسید کە:

ـ سوار کهر گفتەبود کە در شرق، تنها خورشید سوزان یافت می شود،

ـ سوار سمند گفتەبود کە در غرب، تنها، دشتهای خرمی کە بە بیابان تبدیل شدەاند و بە میعادگاە شن ـ بادها،

ـ سوار سیاە گفتەبود کە در جنوب تنها بە نمک زارهای بی انتها رسیدە است،

ـ و اما سوار سفید گفتە بود کە در شمال بە سرزمینی برخوردە، پوشیدە از برف و یخ، با مردمانی محتاج گرما برای ذوب کردن برف و یخ و تبدیل آن بە آب.

و خلیفە روشن دل ما، فکر نابی بە ذهنش رسید.

***

حال سالیان سال است (سالیان بعد از حالی کە من قصەام را برای شما تعریف می کنم)، کە سرزمین پهناور ما با سرزمین برف و یخ متحد شدەاند. سرزمین سرد، یخش را دادە و سرزمین پهناور، گرمایش را.

و اینچنین، خلیفە باز توانست خلیفە بماند!   

افزودن نظر جدید