متن سخنرانی رفیق عفت ماهباز

متن سخنرانی رفیق عفت ماهباز ، در مراسم سازمان فدائیان خلق ایران ـ اکثریت در برلین ، در سی امین سال فاجعه شصت و هفت

سی سال پس از کشتار جمعي زندانيان سياسي تابستان ۶۷، حقایق همچنان در پس پرده آمرین و عاملین آن مسکوت مانده است. پرونده کشتار بزرگ زندانیان سیاسی ایران پرونده ای گشوده است. هنوز بسیاری از ابعاد فاجعه براي همگان روشن نشده است. هنوز میلیون ها نفر از مردم ایران از فجایع تابستان ۶۷، جنایاتی که به درستی و بر طبق قوانین بین المللی مصداق جنایت علیه بشریت است، در زندان هاي ايران بی اطلاعند. در زمان فاجعه و پس از آن مادران خاوران - در كنار همسران، خواهران و برادران یعنی خانواده اعدام شدگان- براي يافتن مكان دفن فرزندانشان تلاش بسیار نمودند. آنها در بحبوبه درد و رنج، خاک خاوران را كه از سال شصت مكاني شناخته شده - برای خانواده های اعدامی- بود پس زنند و از اجساد فرزندانشان در گورهاي دست جمعي عکس گرفتند و بدست رسانه های برون مرز رساندند. آنها همچنین به سازمان ملل نامه نوشتند. آنها موفق شدند، در همان شرایط خفقان و درد، پرده حقایق را کنار زنند. بخش کوچکی از فاجعه را روشن و حقايق را به افكار عمومي جهان برسانند. بگونه ایی که رژیم پس از گذشت سی سال از کشتارو فجایع تابستان ۶۷ با همه تلاش برای فراموشی سپردن آن و با حکایت های متعدد نتوانسته داستان مورد دلخواه خود را به جامعه بقبولاند چرا که هنوز بسیاری از پرسش ها برای بازماندگان فاجعه ۶۷ و مردم ایران باقی است

چرا قتل عام سال ۶۷ اتفاق افتاد، و چگونه اجرا شد؟ چراچندین بار خاوران و دیگر گورستان‌های بی نام و نشان اعدام شدگان در تهران، تبریز، رشت و قروه، مشهد،‌ اهواز و… را تخریب کرده اند؟ چرا درخاوران بسته شده است؟ ابعاد دیگر جنایت سال ۶۷ کدام ها هستند ؟* آیا فرمان کشتاراز طرف آیت الله خمینی صادر شد *؟ چطور اعدام زنان که در سال ۱۳۶۳ به پیشنهاد آیت الله منتظری و به دستور ایت الله خمینی حذف شده بود دوباره برقرار گردید .آیا این اعدام ها به ورود مجاهدین به مرزهای ایران ارتباط داشت آیا "شکنجه نماز"  در سال ۶۷ با حکم وِیژه آیت الله خمینی صورت گرفته است؟

امروز پرسش دیگر این است چگونه است هنوز مخاطبان آیت‌الله منتظری در آن دیدار تاریخی (سه مقام تراز اول، یعنی مصطفی پورمحمدی، وزیر سابق دادگستری،- امروز به جای او علیرضا آوایی یکی دیگر از دست اند كاران کشتار ۶۷ را که عضو اصلی و گرداننده‌ هیأت کشتار در زندان یونسکو دزفول وزیر عدالتخانه می شود - ابراهیم رئیسی، تولیت آستان قدس، و حسینعلی نیری، رییس دادگاه عالی انتظامی قضات اشراقی و ربیعی و...) بر سر قدرت باقی مانده اند و مستقیم و غیر مستقیم از جنایت سال ۶۷ دفاع می کنند.

پاسخ به این پرسشها یک گریز ناگزیر است. از موضع دادخواهانه معتقدم پاسخ دادن به این پرسشها به مردم و آیندگان این سرزمین کمک خواهد نمود.تا دیگراجازه ندهند چنین جنایتی در سرزمین ما صورت گیرد.

صدای اعتراض آقای منتظری که اعدام دسته‌جمعی زندانیان سیاسی را "بزرگترین جنایت" خواند را میلیون ها نفر مردم ایران شنیدند. شنیدن صدای معترض آیت‌الله منتظری در بحث با هیئت مرگ و رد توجیهات آنها بعد تازه ای به جنایت سال ۶۷ داد. آنچه را که روزی اقایانی همچون مصطفی پور محمدی وزیر دادگستری و بسیاری از مسئولین بالای حکومتی که دست داشتن در آن جنایت را به راحتی انکار می کردند را غیر ممکن کرد.

سال۶۷ ابعاد پنهان دیگری نیز دارد که کمتر بدان پرداخته شده است  از جمله "شکنجه نماز"است .

در هفت شهریور ۶۷، من جزو اولین سری هفت نفره  زندانیانی که در سالن سه بند زنان آموزشگاه به نزد هیئت مرگ فرستادند، بودم.

"برای دادگاه صدایم زدند.
از راهروی تاریک، به داخل یک اتاق کوچک بردند.
صدایی با تحکم گفت: «چشم بندت رو بالا بزن و بنشین.»
نشستم. دور اتاق را نگاه کردم. پنج نفر در اتاق بودند. قبل از همه مجتبی حلوایی را با کابلی که در دستش بود دیدم. بعد حسینعلی نیری (رئیس حکام شرع اوین)، مرتضی اشراقی (دادستان انقلاب) و رئیسی (معاون دادستان)، و مصطفی پورمحمدی (نماینده وزارت اطلاعات) را دیدم. آن ها دور تا دور اتاق نشسته بودند.
یکی از آن ها پرسید: نام؟
-  عفت ماهباز.
-  نام پدر؟
 -  سید عیسی.
-  مسلمان هستی؟
- پدر و مادرم مسلمانند.
  ـ اتهام؟
-  فداییان خلق ایران اکثریت
-  سازمانت را قبول داری؟
 -  بله.
 - نماز می خوانی؟
 - نه
در آن لحظه، محکم و با اعتماد به نفس، بی ترس و تردید حرف می زدم و دلم گواهی بدی نمی داد.
حسینعلی نیری (خطاب به مجتبی حلوایی) گفت: «برادر؛ ببرینش و در هر وعده نماز شلاقش بزنین تا آدم بشه.»
گفتم: «در اعتراض به عمل شما از همین حالا اعلام اعتصاب غذای خشک می کنم.»
سهیلا هم چون من به دادگاه رفت و آمد کنارم نشست به من چسبیده بود. داشتیم پچ پچ می کردیم که دادگاه چگونه گذشت.

"كتاب فراموشم مکن"

حکم "شکنجه نماز" برای سهیلا درویش کهن، دختر ۲۷ ساله چراصورت گرفت جرم سهیلای جوان چی بود؟ او که از آرامترین دختران بند سالن سه آموزشگاه –زنان- محسوب می شد! امروز مسئولیت مرگ او را چه کسی به عهده می گیرد؟ سهیلا درویش کهن زیر شلاق ها نماز پنجگانه کشته شد و یا بر اثر آن خودکشی کرد، آیا اسلام انقلاب اسلامی واقعا نیاز به مسلمان شدن من و امثال او داشت انهم به این شیوه قرون وسطایی؟ آیا این مسلمانی نتیجه ایی جز مرگ و ویرانی حاصل داشت؟

هیئت مرگ مارا برای خواندن نماز به شکنجه روزانه پنج بار در وعده های نماز محکوم کردند در حالیکه مسلمانان شیعه نمازشان را صبح و ظهر و شب یعنی سه گانه می خوانند، آنها برای آنکه آن شکنجه اثراتش درد و رنج روحی و روانی بیشتری را برای زندانیان فراهم کند چون مسلمانان سنی روش پنجگانه نماز را انتخاب کردند و روزی پنج بارما را شکنجه کردند و آن شکنجه را با صدای و اذان و ندبه های آهنگران و صداهای دیگر همراه کردند، و عین همان صداها را در هر وعده تکرار می نمودند و طبق روش پاولوف زندانی را با آن صداها شرطی می نمودند و اینگونه در فواصلی که فرد شکنجه نمی شد با ایجاد صداهای مشابه همان کنش و واکنش شکنجه را داشت، و شاید از این روست است که شکنجه شدگان نماز هنوز بعد از گذشت سال ها از آن به سختی رنج می برند.

آیا اصولا چنین شیوهایی می تواند کسی را مسلمان کند؟ هم بند و همراه من سهیلا درویش کهن ۲۷ ساله این شیوه وحشیانه را تاب نیاورد. در آذر ماه به خانواده او گفته بودند سهیلا خودکشی کرده است. اینکه خودکشی کرده باشد . و یا زیر شلاق نماز کشته شده فرقی نمی کند پیامد آن نابودی خانواده او و مرگ زود هنگام مادر سهیلا بود امروز من به جای سهیلا هم می پرسم مگر ما چه کرده بودیم، مگر نمی گویید به خاطر نامه یا فتوا آیت الله خمینی در ارتباط با ورود واحدهای نظامی مجاهدین از داخل خاک عراق به ایران کشتار صورت گرفته بود من و سهیلا هردو به عنوان یک هوادارفدائیان اکثریت محاکمه شده بودیم خسارت این رنج و نابودی را چه کسانی تقبل می کنند؟ اینگونه که من هنوز بعد از سی سال از ان واقعه هنوز در رنج و عذابم. علیرغم اینکه  سالها تلاش کردم از طرق مختلف رواشناسی کمک بگیرم و آن را از وجودم بزدایم تا متنفر نباشم تا به دین مردم احترام بگذارم، اما هنوز بعد سال ها... می دانم خیلی از هم بندانم این رنج و درد روی شانه هایشان سنگینی می کند.

«از صف اعدامیان ۶۷ بگویم. ما در بند سه سالن آموزشگاه اوین بودیم. شاید اولین سری آنان را در ساعت یازده شب چهار مرداد ماه آعدام کردند. آن شب بدون تلویزیون و در سکوت و درد شام خوردیم. ظاهراً همه سرگرم و مشغول کارهای معمولی‌مان بودیم. شب از یازده گذشته بود. به خاطر ساعت خاموشی بند، چراغ اتاق‌ها همه خاموش و تنها لامپ کوچکی که حکم چراغ خواب را داشت، روشن مانده بود. البته چراغ راهروی بند زندان تا صبح روشن می‌ماند. زندانیان تازه در رختخواب‌های پتویی‌شان خزیده بودند. بعضی از زندانی‌ها هنوز نیم‌خیز و بعضی‌ها هم هنوز در جایشان نشسته بودند و پچ پچ می‌کردند.

من در راهروی رو به روی اتاق‌ صد و سیزده، نشسته بودم و روزنامه‌های روز قبل را می‌خواندم. ناگهان صدای همهمه گنگی از دور به گوش رسید. در آن شب، در آن سکوت این صدا عجیب می‌نمود. همه آن‌هایی که بیدار بودند گوش تیز کردند. صدا نزدیک شد. زندانیان به هم نزدیک‌تر شدند. صدای چکمه پاسدارها و همهمه می‌آمد. گویی مارش نظامی است. در واقع تپه‌های اوین پشت سر ما قرار داشت.

فردین از اتاق صد و دوازده بیرون آمد. رنگ بر چهره نداشت. آرام و بی گفت‌وگو کنارم نشست. همه گوش شدیم. صدای شعارها در شب پیچید و به پشت پنجره آموزشگاه رسید. صدا در همان جا ماند: "مرگ بر ملحدین کافر، مرگ بر ملحدین کافر". شعارها مرگ بر منافق نبود. زندانیان رنگ به رنگ شدند. با نگاه از هم می پرسیدند چه خواهد شد؟! صدای شوم رگبار سینه شب را درید. سپس صدای تک تیر آمد. شروع به شمارش کردم، اما دلشوره و درد سبب شد نتوانم ادامه بدهم.

اندوهی تلخ سراسر وجودم را فرا گرفته بود. هیچ کس حرف نمی‌زد. چند نفر یا چندین نفر اعدام شده بودند. تا صبح صدای پارس سگ‌ها می‌آمد. چه کسانی بودند؟ آیا مجاهدین بودند یا چپ‌ها؟ هما و مریم از بچه‌های مجاهد بودند یا شاپور و رحمت و محمدعلی و خلیل و منصور؟ اصلاً فرقی می‌کرد که چه کسی آن جا پشت دیوار به گلوله بسته شده و غرقه در خون به زمین افتاده است؟ او هر کس بود حتماً عزیز مادر و پدری بود و فرقی نمی‌کرد؛ چه مجاهد، چه فدایی، چه توده‌ای، چه راه کارگر و چه خط سه. همه انسان‌هایی بودند که به خاطر اعتقادشان به آزادی انسان و عدالت اجتماعی اعدام شده بودند.

ملحدین کافر

صبح فردای آن شب، زهره تنکابنی را برای رفتن به بهداری صدا کردند. او هنگام بازگشت حرف‌های دو پاسدار را می‌شنود که ظاهراً بی‌توجه به حضور او بلند بلند با هم حرف می‌زدند. آن‌ها در مورد حمله مجاهدین به مرز ایران و یا همان حمله مرصاد با هم حرف می‌زدند و این که:

"دیدی دیشب چه طور همه شون رو به درک واصل کردیم؟

ولی حاج آقا اینا که مجاهد نبودن! همه شون ملحد و کافر بودن.

اینا از اون‌ها پدر سوخته‌ترن… اگه دستشون برسه بهتر از او‌ن‌ها عمل نمی‌کنن"

زهره این حرف ها را شنیده بود. پاسدارها عمداً خبرها را این گونه به گوش ما می‌رساندند. بعدها عده‌ای گفتند در آن شب بیش از صد نفر از زندانیان چپ را اعدام کرده‌اند.

دوباره هفت تن از مجاهدین را صدا کردند. دیگر می‌دانستیم آن‌ها بازگشتی نخواهند داشت. هنگام خداحافظی کسی خود را کنترل نمی‌کرد. اشک بی‌اختیار بر گونه‌های‌مان رها می‌شد. عده‌ای با بی‌قراری و صدای بلند و سوزناک می‌گریستند. این افراد که برای همیشه با ما وداع می‌کردند، انسان‌های پر مهر و دوست داشتنی‌ای بودند که هر کدام‌شان از بهترین فرزندان خانواده‌های شان و از..."

زنان اعدامی تابستان ۶۷

فروزان عبدی راکه از اعضای تیم ملی والیبال ایران بود،. او و همه ۳۸ مجاهدی که نزدیک به دوسالی در بند سه سالن آموزشگاه کنارم می‌زیستند را با حکم ویژه آیت الله خمینی در سال ۶۷ اعدام کردند.

«سودابه منصوری، اعظم (شهربانو) عطاری، سپیده زرگر، اشرف فدایی تبریزی،– ، سپیده زرگر، ناهید (فاطمه) تحصیلی، ملیحه اقوامی، میترا اسکندری، فضیلت علامه، سهیلا فتاحیان، سیمین بهبهانی، مهین حیدریان، مهناز یوسفی، اشرف موسوی، زهرا شب زنده دار، فرزانه ضیاء میرزایی، محبوبه صفایی، مریم عزیزی، منیر رجوی، سهیلا محمد رحیمی و خواهرش مهری محمد رحیمی، شورانگیز کریمیان خواهرش مهری کریمیان، آزاده طبیب، رفعت خلدی فرحناز مصّلا دانش آموز - اشرف احمدی مادر چهار فرزند- فرحناز ظرفچی، مهین حیدریان، مریم محمدی بهمن آبادی، مژگان سربی، مریم گلزاده غفوری، مهین قربانی، مهری قنات آبادی، سوسن صالحی، فریده رازبان، آسیه فتحی، فرشته حمیدی، لیدا حمیدی، اشرف فدایی، سیمین نانکلی، مهتاب فیروزی، اعظم طاقدره، فرزانه ضیا میرزایی.

اکثر این زنان در زمان دستگیری دانشجو و جوان بودند و یا حتی مثل آزاده طبیب دانش‌آموز. برخی‌شان در زندان به ۱۸ سالگی رسیدند. جوانی و عشق را با خود به گور بردند. با مرگ‌ شان، لبخند بر لب مادران و پدران‌شان برای همیشه خشکید. چه کرده بودند؟ اکثرشان را سال ۱٣۶۰ در خیابان دستگیر کرده بودند. مجله مجاهد فروخته بودند و یا شاید در تظاهراتی چند شعار داده بودند

سهیلا درویش کهن، فدائیان خلق اکثریت.

فاطمه مدرسی تهرانی (فردین) ازحزب توده ایران تنها زن چپ اعدامی در زندان اوین. در سال ۶۷ بارها و بارها او را بردند فقط برای اینکه انزجار بدهد و از مرگ برهد او اما اینگونه زندگی کردن را انتخاب کرد و به هیئت مرک و به همه انها نه گفت او را سرانجام در ۶ فروردین ۶۸ اعدام نمودند.

زیرنویس:

حمله مجاهدین به غرب کشور در سال ۶۷. مجاهدین نامش را "فروغ جاودان"، گفتند و حکومتیان "مرصاد"،
اواخر سال ۱٣۶۴ و اوایل سال ۱٣۶۵ آیت الله منتظری بر اساس آیات قرآن، از آیت الله خمینی می خواهد که زنان را اعدام نکند. طبق این دستور زنان زندانی را از سال ۱٣۶۴ تا تابستان ۱٣۶۷ اعدام نکردند. سال ۱٣۶۷ با حکم ویژه آیت اله خمینی، زنان مجاهد و از زندانیان چپ زن، فاطمه مدرسی تهرانی (فردین) عضو مشاور کمیته مرکزی حزب توده ایران را در تاریخ فروردین ماه سال ۱٣۶٨ اعدام کردند.

افزودن نظر جدید