دو شعر

جهانِ تنها

 

آنان تا بن دندان مسلحند

از مریخ که نیامدند

جنگ ستارگان بازی بزرگان بود

اما قلب زمین را نشکافت

 

من تا فرق سر عریانم

تنهایی ام

در زیر نگاه ستارگان

گم شده ای را می یابد

 

جهان هم تنها مانده

سر گذاشته بر زانو

خواب رفته ،

خوشبختی معنای پوچِ از یاد رفته

 است .

فقط گاهی خوابِ خوشِ صبح را

به یاد می آورد

 

خشابها پر می شوند و خالی

مقابل چشمان آفتاب

خاورمیانه تقاص نفت را

به وال استریت پس می دهد

و انبارهای اسلحه

از اعماق دریا

سر به آسمان کشیدند

 

خانه به خانه شخم می زنند

سقف آهنین بر آسمان

کشیدند

تیول جهان را

در دستانشان می پندارند

 

دیالوگ، معنای فحش گرفته

نفرینی ابدی ست

ابلیس

دست از کشتار بر نمی کشد

جهان را به احتضار می برند

آسمان را هم شخم می زنند.

فردا چه کسی به تشیع جنازه ها

دعوت می کند.

 

مویه

 

مگر ما چه می خواستیم!

از کنارهم می گذریم

فراموش کردیم

درگردابی فرو رفته ایم

که هر روز بی صدا

به تماشای احتضار خویش

نشسته ایم.

 

من برای رفته گان مویه نمی کنم

که آنان از یک اتفاق ساده

 واقعیت را در خویش

ابدی ساختند

 

بگذار درمیان آنان فرزندان خورشید

رخت از تن سیاهی بر کَنند

عریان تر از هر تندیسِ بُت واره ای

که در شعور خادمانِ هرزه

 شکستند

 

من برای زندگان مویه سر می دهم

سرپلِ گذر از بیهودگی

بی تاب

گذشتند و... گذاشتند

و هیچ نمی بینیم

شب -

 غبار مرگ

بر چشمانمان می پاشد.

 

مگر ما چه می خواستیم!

که از سرِ اتفاقی ناخواسته

جرثومهِ روزگار 

در خونابه

دشنامِ پتیاره های هرزه

خود فروشانِ

گذرگاهها

بر سرمان آوار شدند!

بخش: 

افزودن نظر جدید