خواب یلدا...

 
شب که می آید و می کوبد پشت در را،
به خودم می گویم:
من همین فردا
کاری خواهم کرد
کاری کارستان...
 
و به انبارِ کتانِ فقر کبریتی خواهم زد،
تا همه نارفیقان من و تو بگویند:
فلانی سایه ش سنگینه
پولش از پارو بالا میره
و در آن لحظه من مرد پیروزی خواهم بود
و همه مردم ،‌ با فداکاری یک بو تیمار،
کار و نان خود را در دریا می ریزند
تا که جشن شفق سرخ گستاخ مرا
با زلال خونِ صادقشان
بر فراز شهر آذین بندند
و به دور نامم مشعل ها بفروزند
و بگویند:
"خسرو" از خود ماست
پیروزی او دربست بهروزی ماست...
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که به مادر خواهم گفت:
غیر از آن یخچال و مبل و ماشین
چه نشستی دل غافل ، مادر
خوشبختی ، خوشحالی این است
که من و تو
میان قلب پر مهرِ مردم باشیم
و به دنیا نوری دیگر بخشیم...
شب که می آید و می کوبد
پشتِ در را
به خودم می گویم
من همین فردا
به شبِ سنگین و مزمن
که به روی پلکِ همسفرم خوابیده ست
از پشت خنجر خواهم زد
و درونِ زخمش
صدها بمب خواهم ریخت
تا اگر خواست بیازارد پلکِ او را
منفجر گردد ، نابود شود....
 
من همین فردا
به رفیقانم که همه از عریانی می گریند
خواهم گفت:
گریه کارِ ابر است
من وتو با انگشتی چون شمشیر،
من و تو با حرفی چون باروت
         به عریانی پایان بخشیم
و بگوییم به دنیا ، به فریاد بلند
عاقبت دیدید ما ما صاحبِ خورشید شدیم...
و در این هنگام است
و در این هنگام است
که همان بوسه ی تو خواهم بود
کز سرِ مهر به خورشید دهی...
 
و منم شاد از این پیروزی
به حمیده روسری خواهم داد
تا که از بادِ جدایی نهراسد
و نگوید چه هوای سردی است
حیف شد مویم کوتاه کردم...
شب که می آید و می کوبد پشت در را
به خودم می گویم
اگر از خوابِ شبِ یلدا ما برخیزیم
اگر از خوابِ بلندِ یلدا ، برخیزیم
ما همین فردا
کاری خواهیم کرد
کاری کارستان....
 
 
زنده یاد #خسرو_گلسرخی
بخش: 

افزودن نظر جدید