خسته از انتظار بی پایان

همیشه این گونه است
تلنگر کوچکی
بهانه است
خواب از چشمانم
می رباید

در کدام انتظار بی پایان
چشمانِ خسته ام
شب را به صبح می رساند

پلک بر پلک می نشیند
پاهای خسته از روز
تیر می کشند
تا کجا همپای من می مانند؟

اسماعیل،
خوابی یا بیدار؟
برایت خواب دیده اند برادر
بیدار باش؛


صبح است
اما من در حسرت خواب
بیدارم
که روز از سر گیرم

رحمان
ساعت ۵ صبح دوشنبه
ا / ۱۱ / 

بخش: 

افزودن نظر جدید