قرن 19؛ جدال علم و فلسفه و خرافات

ما هرگز و دیگر بار" مسیر اتوپی به علم" را باز نخواهیم گشت، چون به بن بست و شکست خواهیم رسید، و دست آوردهای علم و صنعت، ما را تا روز قیامت، همراهی و تعقیب خواهند نمود!.

"داوید پرشت"، فیلسوف جوان آلمانی، هر روز در ایستگاه تاکسیرانی پرسپولیس در شهر کلن آلمان سوار یک تاکسی، با راننده ای ایرانی میشود تا به دانشگاه یا به فرودگاه شهر برود. او اخیرا در یک مصاحبه تلویزیونی نقل کرد که تاکنون میان خارجی ها اینقدر افراد باسواد، تحصیکرده، علاقمند به فلسفه و سیاست ندیده است؛ مانند ایرانیانی که غالبا پناهنده میباشند و دارای مدارج بالای تحصیلی هستند و اکنون به اجبار، در غرب راننده تاکسی شده اند." داوید برشت" با یکی از این رانندگان تاکسی ایرانی، سرگذشت فلسفه غرب در قرن 19 را چنین نقل میکند.

در جدل و نبرد علم با فلسفه در این قرن، دانشمندان علوم تجربی و مدعیان "علم فلسفه" کوشیدند برای مبارزه با خرافات دینی، خدای مسیحی را پاکسازی یا تعقیب و دستگیر و حبس یا ترور نمایند. نیچه از مرگ خدا میگفت. مارکس دین را اپیوم زحمتکشان نام نهاد. فروید از علت و نماد ترسهای عمیق و ناشناخته، سخن گفت.

داستان نبرد علم و فلسفه در قرن 19 شبیه داستان پلیسی جنایی ایده ها است. در این قرن، علم و فلسفه دچار تحول گردید. بر اثر صنعتی شدن اروپا، جامعه بورژوایی و شهری بوجود آمد. فیلسوفان ایده آلیستی دچار تزلزل و اغتشاش فکری شدند و باور بر این بود که در جهانی که خدا و نظم طبیعی در آن انکار شود، یک سیستم کامل فکری پیرامون جهان و جامعه میسر میشود.

در این قرن دانشمندان علوم تجربی در برابر فیلسوفان، تنها مدعی کشف حقیقت و معنی هستی و زندگی شدند. متفکرانی مانند کنت، میل، اسپنسر، ماخ،و پیرسیه، سعی کردند تا فلسفه را از نظر روش و متد به سطح رقابت با فیزیک و بیولوژی برسانند، در حالیکه آنان با اعتراض فیلسوفانی مانند شوپنهاور، کیرکگارد، و نیچه روبرو شدند، چون گروه دوم میگفتند، فلسفه، علم نیست، بلکه یک موضع و راهنما در زندگی است. آشنایی با فلسفه قرن 19 میخواست راهنمایی برای ورود به مدرنیته و تجدد در قرن 20 شود.

اگر قرن 18 قرن فیزیک بود ،قرن 19 قرن بیولوژی شد؛ گرچه با شورش و کودتای "هژدهم برومر لوئی بناپارت" شروع گردید. اگر در سال 1800 میلادی، عمر جهان را با تکیه بر ادعاهای مذهبی، فقط چند هزار سال گمان میزدند، در قرن 19 این گمان و یقین به چند میلیارد سال رسید. حمعیت اروپا در این فاصله بیش از دو برابر شد و از 200 میلیون به 450 میلیون رسید.

با تکیه بر نظرات کنت و مارکس سئوال میشد که آیا قوانین طبیعی شامل قوائد تاریخ فرهنگ هم میشوند؟ فلسفه قرن 19 فلسفه بعد از خدا نام گرفت چون دیگر خدا در سیستم های فکری جایی نیافت و خدای دکارت، اسپینوزا، لایبنیتس، لاک، کانت، هگل، و کیرکگارد، نه معمار جهان بودند و نه یک سیستم الهی داشتند، فقط به خدای شخصی و ذهنی تبدیل شده بودند. حقیقت دیگر از بالای ممبر کلیسا اشاعه نمی یافت بلکه از طریق مطبوعات و سیم تلگراف. انجیل دیگر کلام آسمانی خدا نبود بلکه ادبیات و داستانهای کوتاه نادانی و جهالت، یا پروژه و سبدی برای آرزوها، یا قصه های هزار و یکشب، یا بقول فروید، غرائز ناشناخته و مخفی.

اعلان مرگ خدا همزمان شد با زوال متافیزیک پیشین. معجزات علم و تکنیک و رشد اقتصادی، بیش از روشنگری و فلسفه، موجب آته ایسم گردید. سوال میشد جوامع و اهدافش را میتوان بدون خدا توضیح داد، ولی اخلاق درست و نظم ایده آل اجتماعی جهانی را نیز؟. صنعت با تولیدات معجزه آسای خود جای خرافات، جادو و ایمان را گرفت.

در این قرن گروهی مانند اسپنسر، و اقتصاددانان انگلیسی فقط جنبه های مثبت سرمایه داری را میدیدند، گروهی دیگر مانند گودوین، سن سیمون، فوریه، مارکس و انگلس، عبور و غلبه بر سرمایه داری را آرزو میکردند. در فضای روشنگری، به فرهنگ بجای طبیعت اهمیت داده میشد و بجای فلسفه، جامعه شناسی مسئول پاسخ به سئوال "چه ؟" و رشته روانشناسی مسئول پاسخ به پرسش "چرا ؟ " گردید. جامعه شناسانی مانند زیمل، دورکهایم، و وبر از بالا به جامعه می نگریستند. روانشناسانی مانند فروید، جیمز، کاروس، بنکه، هربارت، و وندت در عمق روان به جستجو پرداختند.

در قرن 19 بازار ایسم هایی مانند ناسیونالیسم، لیبرالیسم، راسیسم،کمونیسم، سوسیالیسم و کنسرواتیسم داغ شد، و زمانیکه انسان سیاسی فلسفی در پاسخ به پاره ای پرسشها احساس ناتوانی نمود، غالب این ایسم ها تبدیل به ایدئولوژی شدند. آنتونی تراسی، ایدئولوژی را علم واحد و متحد درک تصورات قوای حسی تعریف نمود، که به خشم و تنفر و ترس، جنبه ی قانونی میداد. سرانجام هر کدام از این جهانبینی ها، بقول نیچه، به دینامیت جنگ و شورش و انقلاب و ناآرامی در قرن 20 تبدیل شد.

روش جدید در فلسفه زمان، روش استقرایی یعنی حرکت از جزء به کل بود. کنت، استوارت میل، و ارنست ماخ، مکتب پوزیویتیسم را  دنبال نمودند، درحالیکه متافیزیک فلسفی رو به زوال میرفت. فلسفه باید در لباس علوم انسانی و علوم اجتماعی؛ به سبک علوم تجربی، فعال میشد. پوزیویتیست ها میخواستند تجربه گرا یعنی حسابدار دقیق واقعیت شوند. در امریکا پراگماتیست ها و منطق گرایانی مانند" چارلز پیرسه" ظاهر شدند. شعار زمان شده بود " فلسفه موجب حساسیت نیروی درک انسان میشود"، و مانند تکنیک به نیازهای انسان پاسخ خواهد داد، خوشبینی و امیدی که کنت، میل، اسپنسر، و عملگرایان امریکایی وعده داده بودند، عظیم و نامتناهی بود.

سرانجام فلسفه در میانه قرن 19، روانشناسی و جامعه شناسی تجربی را از دست داد، آنچه باقی ماند چیزی نمیتوانست باشد غیر از " تئوری علمی، فلسفه تاریخ، و علم اخلاق"، و هر چه فلسفه به اصطلاح "علمی"تر میشد، کمتر میدانست چه بگوید!. جیمز آنرا فیزیولوژی و ماخ آنرا فیزیک میخواستند. سئوال میشد آیا دانشمندان علوم تجربی، فیلسوفان واقعی هستند؟ و از طریق مشاهدات شخصی، رمانتیکها، شوپنهاور و کیرکگارد، پایه "فلسفه زندگی" و فلسفه اگزیستنسیالیستی را بنا نهادند. موضع آنان، سعادت شخصی و کشف معنی زندگی بود؛ یعنی چیزی که تجربه گرایان از آن اطلاعی نداشتند، چون میگفتند معنی زندگی را نمیتوان پیدا کرد بلکه باید به آن داده شود. جریان مخالف، از طرف نیچه طرح شد، که بیرحمانه به نقد فرهنگ غرب،دین مسیحیت و فلسفه عقل گرایانه پرداخت.

مشهورترین نمایندگان"فلسفه زندگی" به دلیل رفاه خانوادگی و مالکیت بر ارث پدری، خود مشکل شغلی و مالی و مادی در هستی اجتماعی نداشتند از جمله کیرکگارد و شوپنهاور، یا مانند نیچه که بچه آخوند بود و از میانه سالی بدلیل بیماری حقوق بازنشستگی میگرفت؛ گرچه غالبا در مسافرخانه های ارزان قیمت ایتالیای کوهستانی زندگی نمود. بر این اساس، سوسیالیستها مدعی شدند که غالب اینها غم و رنج و فقر را شخصا تجربه نکرده اند و این ناگواریها برایشان چون کالای لوکس فقط برای ژست بود. شعار "خود باش!"، در این رابطه مطرح شد یعنی انتخاب و فرم زندگی را باید شخصا گرفت و متکی به خود بود.

قرن 19 تنها تضاد میان دانشمندان و فیلسوفان اگزیسیتنسیالیستی، یا میان روانشناسی و منطق نبود، بلکه مبارزه میان جویندگان "معنی و هدف" زندگی اشرافی استتیک در مقابل انتخاب و تعیین زندگی خود بود. نیچه از موضعی اشرافی داروینیستی، به تحقیر کارگران و کار میپرداخت. در پایان قرن، فلسفه عقل گرایی روشنگری و حامی حقوق جهانی بشر، به فرهنگ پوپولیستی عوام تبدیل شد. لیبرالها در این مورد از فاشیسم و استالینیسم و اسلامیست ها نام میبرند. جامعه شناسان مشهوری مانند ماکس وبر و زیمل همچون بورژوازی فرهنگی، ایزوله و طرد شدند. خوشبینی به پیشرفت و جنبش کارگری و جنبش سوسیال دمکراسی با این وجود رشد میکرد. بدبینی و یاس فرهنگی جامعه شناسان بورژوایی نیز افزایش می یافت. اندیشمندانی مانند زیمل به "فلسفه زندگی" پناه بردند و سرانجام در آغاز قرن 20 مرگ فلسفه فرا رسید، در حالیکه از طرف نئوکانتی ها، جهان عینی، ذهنی میشد و خرد گریزها رشد میکردند، حقیقت دیگر راه نجات را نشان نمیداد بلکه فقط مفیدبودن مادی آن برای بورژوازی و فلسفه انگلوساکسنی و امریکایی مهم بود.

غیر از مارکسیستها، به ادعای علمی بودن فلسفه کسی باور نداشت. امید به اخلاق عقل گرا با شکست روبرو شد. اینها مقدمات راه نجات در حمایت از شروع جنگ حهانی اول شد و متفکرانی مانند وبر، زیمل، ناتروپ، نئوکانتی ها، و هواداران" فلسفه زندگی "، برای شرکت در جنگ جهانی اول تبلیغ نمودند.

 

Richard David - Precht ,1964- ?, sei du selbst, eine geschichte der philosophie, band 3, goldmann verlag,2019, münchen, 608 s.

افزودن نظر جدید