۴۰ سال از انشعاب خرداد ٥۹ گذشت!

به جرئت میتوان انشعاب اقلیت از اکثریت سازمان چریکهای فدائی خلق را به عنوان «تأثیرگذارترین» در حیات جنبش فدائی نامید. هرچند در تاریخچه جنبش فدائی ضربات سهمگینی از جانب پلیس سیاسی، از طریق نابود سازی فیزیکی رهبران و اعضای این جنبش، چه در قبل از انقلاب ٥۷ و چه پس از آن، وارد شده است؛ اما تأثیر این انشعاب در پراکنده سازی نیروهای جنبش فدائی و شکست های پیاپی، چه در درون تشکیلات های گوناگون شکل گرفته پس از این انشعاب و چه در صحنه سیاسی کشور، و خدشه وارد آمدن به اعتماد در رابطه میان «فدائی با فدائی» و نیز «مردم با فدائی»، را هنوز نیز می توان دید و در صورت نپرداختن به آن با نگاهی که «از جایگاه امروز» نام می دهند، روند خدشه به اعتمادها ادامه خواهد یافت.

به دو پرسش: ۱- چرا اختلاف در دیدگاه به جدائی تشکیلاتی انجامید؟ ۲- آیا انشعاب ٥۹ اجتناب ناپذیر بود؟ می توان اینگونه پاسخ داد که: نه! اجتناب ناپذیر نبود چرا که اختلاف در دیدگاه، قطعاً به جدائی تشکیلاتی می انجامید، علت نیز به نظر من عدم آشنایی و تجربه لازم «سازمان چریکهای فدائی خلق ایران» چه در رهبری و چه در بدنه تشکیلات، به ۳ مقوله: تشکیلات – تعامل – تفاهم بود. این عدم آشنایی در هر دو عرصه درون و بیرون سازمان عملکرد و بازتاب داشت.

سازمان برآمده از تشکیلات چریکی، نه تنها توان سازماندهی خیل عظیم نیروهای برآمده از انقلاب را نداشت، بلکه حتی آشنایی نیز با مقوله ای به نام تشکیلات فراگیر و سراسری نداشت. لازم به تأکید است که این ضعف تنها به سازمان محدود نمی شد، بلکه تمامی احزاب و سازمان های چپ، حتی حزب توده ایران را نیز شامل می شد.

نکته بعدی نبود «تعامل نسبت به تفکر و نظر متفاوت» در میان تمامی نیروهای جامعه در کلیت آن، و در درون چپ متأثر از جامعه نیز، و به ویژه در درون سازمان بود. قطعاً در اینجا باید یکی از اصلی ترین دلایل را خفقان و استبداد دانست، که در طی قرون متوالی، عمیقترین زخم ها را بر پیکر نیروی روشنگر و سازمانده در کشور ما وارد آورده است. چپ ایران و سازمان نیز، چه در رهبری و چه در بدنه، تافته ای جدا بافته از روندهای جاری در کشور و جامعه نبود و مبارزه فقط به عرصه ای محدود شد که استبداد حاکم آن را به ما تحمیل میکرد، و «جنبش فدائی» به جای ایفای نقشی روشنگر در قامت نیروی آگاه، تبدیل شد به یک جنبش واکنشی، و وظیفه خود در قبال جامعه را در حد پاسخ متقابل به خشونت در جامعه، تقلیل داد. و در تداوم آن «جنبش فدائی» قربانی دیدگاه خود به شرایط کشور شد.

پیآمد نبود عنصر و کنش های روشنگرانه در پندار و کردار فدائی، منجر به اخذ تصمیمات و عملکردهایی گردید، که جنبش فدائی از ایفای نقش تاریخی خود در آن بزنگاه، بازماند. این «بزنگاه» در مهمترین و اصلی ترین موضوع هدف ما از ایجاد سازمان و پیوستن به صفوف سازمان، خود را نشان داد، که آن نیز «شرکت در قدرت سیاسی» نام داشت. ما در تمامی عرصه های حیات کشور سازمان را درگیر و شریک می دانستیم، به جز عرصه «قدرت سیاسی». خود را در مهمترین مسائل حیات کشور صاحبنظر می دانستیم، اما هرگز به فکر شرکت و سهم گیری در قدرت سیاسی نبودیم.

جالب اینجاست که در عرصه درون سازمانی، تلاش به کسب برتری و امکانات در رده های مختلف تشکیلات، وجود داشت؛ اما این در سیاست و عملکرد بیرون از سازمان ما، غایب بود. شاید بتوان علت را در عدم آشنایی با مقوله سوم یعنی «تفاهم» جستجو کرد. روشن است که حزب و یا سازمانی که «شرکت در قدرت سیاسی» و برعهده گرفتن مسئولیت « آلترناتیو» را در دستور کار و برنامه خود نداشته باشد، نمی تواند با مقوله «تفاهم» به مثابه یکی از ابزار های اصلی تأمین تداوم حضور و شرکت در قدرت سیاسی، آشنایی داشته باشد.

در ارتباط با پرسش سوم : «درس های آن انشعاب برای شرایط امروز»، نیز هر ۳ مقوله تشکیلات – تعامل و مدارا با نظر غیر، چه در درون و چه بیرون از تشکیلات و در نهایت تفاهم، می توانند در رسیدن به هدف اصلی حزب ما یعنی گذر از جمهوری اسلامی و رسیدن به ایرانی آزاد و آباد و دمکراتیک، یاری رسان باشند.

افزودن نظر جدید