دو شعر به یادِ علیرضا جباری، رفیق سال هایِ دورِ عشق و کار

عشق را به یادگار گذاشت وُ رفت،

قرار ما این نبود!

دوست دیرین من

من منتظر بودم،

ما منتظر بودیم

تو با باران بیایی،

با عطرِ گل سرخ

با نسیم سحری که از دهانش

بوی شقایق می آید،

به من -

نه به ما... بگویی نگران نباشید

رفقا-

درد و رنج ما یکی ست

تپش قلب مان،

نوید به بار نشستنِ

عشقِ فردایِ ماست

دوزخ هم نمی تواند

پیکر زخمین ما را جدا سازد

مرگ تنها زخمه ای بر تنمان است

همانند همه رنجهایی

که بر دوش می کشیم


رفیق سالهای دورِ من

نمی دانم یادت هست!

من که فراموش نکردم

سینه ات راگشودی،

و زخمی که سالها

بر روی قلبت نشسته

نشانم دادی

و با انگشت اشاره گفتی؛

چیزی اینجاست

بعد از اینکه رفتم

آن را برای تو، جا خواهم گذاشت،

تبسم برلبانم نشست

دیروز بود،

دلم اما گرفت،

رفیقِ من قرارِ ما این نبود

همین حالا...

در این شبی که ماه

پشت ابرهای تیره پنهان است

چقدر می خواهم ببینمت

و تو سینه ات را بگشایی وُ

بگویی،

اینجاست،

هنوز سرِ جایش است

سرخِ سرخ-

عشق را

برایت به یادگار گذاشتم.

رحمان - ا  ۱۸/ ۹ / ۱۳۹۹

 

*************************

شفق گلگون تر از همیشه

دیشب و شبِ قبل بود،

ماه نیلگون

می رفت پشت ابر سیاهی

پنهان شود،

یادم آمد که مدتی از تو بی خبرم

یادم آمد

که باید زنگ می زدم

چند بار زنگ زدم گوشی را برنداشت

گفتم یا خوابه،

یا رفته کنار قابِ گل سرخی

که همیشه چشم به گلبرگ اش می دوزه

تا آرامش بگیره،

شاید هم رفته در این شب گِرفته

ستاره ها را در آسمانِ غمین

بشماره،

می دانم وقتی خودش متوجه شد

حتمن زنگ می زنه،

که زد،

گفت؛ بیمارستان بستری شدم

دکتر گفته حالم خوب بشه مرخص میشم

کمی سردم شده

گفت تب هم دارم،

کمی سر به سرش گذاشتم

گفتم بی خیال برمی گردی

قرار نیست که ما همیشه بمیریم

ما از روزی که متولد شدیم

جنازه مان را به دوش می کشیم

و به خاک می سپاریم،

و بعد سر شوخی را باز کردم،

از همانجایی که خودش می داند

از کجا باید شروع کنم!

گفتم از وقتی که رفتی

پشتِ جبهه خالی شده

من هم تنها شدم

مثل فرمانده ای تنها و مغموم -

که لشگرش پرپر شده،

پشت خاکریزِ مغلوب -

یا مثل سربازی که در خط مقدم جبهه

ناگاه پشت سرش را می بیند

خیل عظیمی از سربازان

شهید شدند و یا زخمی

و من، مغلوب همیشگی ام

اما هنوز سرود فتح می خوانم

گفت، برمی گردم

زود هم برمیگردم

پرچم را خودم به دست می گیرم

گفتم؛

همه منتظرند فرمانده

با هم خندیدیم، خنده ای از ته دل،

که این روزها کمتر پیش میاید

او در آن سوی خط

من در این سو...

گفت ضربانش رفته روی صد -

کمی هم تب دارم،

گفت دو یا سه شنبه مرخص میشم

گفتم؛ جایِ نگرانی نیست

خوب که شدی می توانیم دیداری داشته

باشیم،

البته از راهِ دور...

لعنت به این کرونا

که بین همه فاصله انداخته،

تو بگو  بشمار،

لعنت به او ...که بی رحم تر از کروناست

گفتم کی...؟

گفت خودت را به بیراهه نزن

خودتی پسر...

جاده خاکی پر از خس و خاشاکه

تو باز هم بگو بشمار

و من شمردم،

نبض زندگی آرام می زد،

قلب شقایق در باغچه همسایه

به نفس افتاده بود

شفق در افق نگاهم

نیلگونتر از همیشه بود

باز گفت و گفتم...

باز هر دو خندیدیم،

خنده ای از ته دل

که این روزها کمتر پیش میاید

او در آن سوی خط

من دراین سو...

گفتم؛ من که هر روز خدا

می شمارم،

هیِ شِمردم اما هنوز کرونا هست

هیِ شمردم

بدتر از کرونا هم،

هست

اما تو رو قوز افتادی،

پایِ قولت نماندی

رفتی و قرار ما این نبود

و من بار دیگر تنها شدم ،

سکون آوار شد،

یادم آمد،

آدمِ غریب -

در شهرِ خودش هم غریبه،

مزهِ تلخِ غربت

آمد زیر زبانم

تلخ بود،

عقربه ساعت از حرکت بازماند

نبض زندگی از کار افتاد

شفق گلگون تر از همیشه

پشت ابر سیاهی پنهان شد.

رحمان - ا  ۱۷/ ۹/ ۱۳۹۹

بخش: 

افزودن نظر جدید