واگویه

دختری ایزدی که از دست داعش جان به در برد، قلبم را به دست گرفت،

تا به حال ندیده بودم

غروب بود که آمدند

غروبِ هول و مرگ،

تا به حال ندیده بودم

شهر پر از ترس شد

و خاموش،

در خود فرو رفت

از دیدنشان وحشت کردم

قیافه هایشان پشت پارچه سیاهی

پنهان بود

موجی سیاه و خاکستری 

راه افتاده بود

لباس سیاه بر تن داشتند

سربند سیاه

پرچم سیاه،

آنها مثل شب بودند

مثلِ ظلمت در روز

 بسان اشباحی برخواسته 

از گورستان تاریخ

زنده ها را،

مرده می خواستند 

آنها آمده بودند

همه ما را بکُشند،

آمده بودند

نسل ما را از ریشه بسوزانند

 

یکی از آنها مرا در پستوی خانه

پیدا کرد،

مرد مسلمانی بود

با ریشی بلند و بور،

متوجه شدم

آلمانی بود

لختم کرد،

قلبم را به دست گرفت

بغضم در گلو خفه شد

طنین فریادم از پستویِ خانه

بر بامِ شهر نشست

نمی دانم کسی شنید

یا خودم،

زجه ام را می شنیدم 

با نگاهی لبریز از خشم و شهوت 

مانند گرگ گرسنه حمله کرد

وقتی تسلیم نشدم

با مشت

و پوتین هایی که به پا داشت

تودهِ گوشتی بودم

زیرِ مشت و لگد

طوری که از هوش رفتم

بیدار که شدم

دیدم غرق به خونم

همه جا را خون برداشته بود

فهمیدم به من تجاوز شده

به شهرم ،

فهمیدم بکارتم...

به دست داعش،

تصویر او هنوز مقابل چشمانم است

با نگاهی از خشم و شهوت

در خواب و بیداری

تصویر او هنوز 

مقابل چشمانم است

او مرد مسلمانی بود

با ریشی بلند و بور،

فهمیدم،

او آلمانی بود.

 

 

بخش: 

افزودن نظر جدید