تشویش

بیا از آنجا شروع کنیم

از آنجایی که باهم شروع کردیم

اول کار سخت بود

نمی دانستیم باد از کدام سو می آید

هراس داشتیم

مثل روزهای اول دبستان

بعد راه افتادیم

نباید بی گدار... به بیراهه بزنیم

پشتِ قله های برف و بوران

یخچالهایِ توچال 

خیلی ها را منجمد

به پایِ بند فرستاد،

باید ادامه بدیم

وسطِ کار بِبُریم

تمام می شویم

و در تشویش خویش درجا می زنیم

 

باید هر چه داریم بریزیم

روی دایره

با همان جدول ضربِ دوران ابتدایی

تقسیم کنیم 

مثل اندوه،

که بر شانه هایمان سنگین

نشسته است

و هوا

در سلولهای تاریک و خفه

مثل درد

هنگام فرو ریختن

آن که دوستش می داریم

مثلِ عاشق شدن

هیچگاه تکرار نمی شود

مثل نان و خرما که پای سفره،

به اندازه گرسنگی

تقسیم می کردی

و تو همیشه‌ با شکم گرسنه

از پایِ سفره بر می خاستی

و من می دانستم گرسنه ای

اما تو می گفتی به همین آفتابِ زلال

سیرم،

از عشقی که من را با خود می برد،

و من باور نمی کردم

هنوز هم باور نمی کنم

تو هیچ نخواستی

همه سهم خود را در یک روز توفانی

به پایِ زندگی بخشیدی.

 

 

افزودن نظر جدید