خیابان میکده

به بهانه سالگشت حادثه سیاهکل

امسال پنجاە سال از تولد جنبشی در تاریخ مدرن سیاسی ایران می گذرد کە ارکان دیکتاتوری پهلوی را بەلرزەدرآورد و مبشر دوران نوینی از مبارزە علیە استبداد و سرکوب برای رهائی مردم میهن ما، بویژە کارگران و زحمتکشان، از قید بی عدالتی بود.

بە همین مناسبت گروە بزرگداشت پنجاه سال جنبش فدائیان خلق ایران سلسلە مصاحبەهائی را با فعالین طیفهای مختلف سیاسی و مدنی ترتیب دادەاست کە بتدریج در اختیار خوانندگان کارآنلاین قرار خواهندگرفت. متن پیش رو مصاحبەای دیگر از سلسلە مصاحبات نامبردە می باشد کە در آن با رفیق علی ساکی بە گفتگو نشستەایم.

***

سئوال: شما از رفقائی هستید کە انقلاب بهمن را تجربە کردید و از همان روزهای اول حضور علنی فدائیان را شاهد بودید. در خصوص آن سالها آیا خاطرەای دارید کە با خوانندگان کارآنلاین در میان بگذارید؟

                                                       

علی ساکی:

انقلاب بهمن تازه پیروز شده بود. پس از تشکیل شاخه لرستان سازمان با مدیریت رفیق شهیدمان هیبت الله معینی (همایون) که  ترکیبی از رفقای زندان و رفقایی که بیرون از زندان به جنبش فدایی پیوسته بودند ازجمله فداییان لرستان و شنیدن خبر ایجاد ستاد مرکزی سازمان فداییان همراه با رفیق همایون عازم تهران شدیم. همایون برای شرکت در جلسات رهبری سازمان عازم تهران بود و من مشتاق دیدار با رفقای سازمان در ستاد سازمان سر از پا نمی شناختم. رفیقمان را تا نزدیکی محل استقرارش در تهران رساندم و خودم راهی خانه عزیزی شدم که بعدا در اعدام های شصت و هفت توسط آدمکشان خمینی اعدام شد. رفیق شهیدمان حسام یگانه. یاد و نامش جاودان باد.

فردا سر قرار همایون به مقر سازمان در خیابان میکده رفتم. راس ساعت آمده بود بیرون ستاد و سر پلەها ایستاده بود تا مرا با خودش به داخل ستاد ببرد. خیابان میکده و ستاد مرکزی سازمان میعادگاه عاشقان جنبش فدایی شده بود. همایون مرا حضور یکی از رفقای با سابقه برد و معرفی کرد و قرار شد تا اطلاع ثانوی از آموزش های رفقا در حوزه های چاپ و انتشارات بهرەمند شوم.

انقلاب شده بود و بسیاری از هواداران سازمان در عرصه های مختلف کار می کردند، از جمله در چاپخانەها. حالا بهترین دستگاههای چاپ در اختیار سازمان ما قرار گرفته بود. بخش عمده ای از یک چاپخانه معتبر تهران را رفقا آورده بودند ستاد و  داشتند مونتاژ می کردند. در طبقه هم کف هم اطاقی مخصوص نگهداری اعضای ساواک بود که توسط زندانیان سابق شناسایی شده بودند و یک نفرشان درآن اطاق مشغول کشیدن سیگار بود و رفقا از چلوکبابی ها برایش غذا سفارش می دادند و هر کدام از ساواکی ها پس از بازجویی مختصر تحویل کمیته داده می شدند. آخر ما اجازه زندانی کردن افراد را نداشتیم.

انقلاب بود و قوانین خاص خودش، یعنی بی قانونی. همین بی قانونی هم حلقوم ما را بعدا فشرد. تعداد زیادی از رفقای سازمان ما اسیرهمین نظام شدند و توسط آنها اعدام گشتند. یاد و نامشان گرامی باد.

در همان روزهایی که من به ستاد سازمان می رفتم. روزی همهمه و سرو صدایی شد و از بلندگو اعلام شد رفقا عدەای دارند بەسمت ستاد سازمان حرکت می کنند و قصد تسخیر ستاد را دارند، و بما هشدار داده شد که از اقدام سر خود پرهیز کنیم. ولی من حسابی به رگ غیرتم برخورده بود. یعنی چی ما این همه شهید و زندانی داده ایم و حزب اللهی ها همین ساختمان چند طبقه را هم برای ما روا نمی دارند؟ هم نگران بودم و هم احساس مسئولیت شدید می کردم ولی بیشتر نگران تسخیر ستاد سازمان بودم. 

رفقا دست پاچه شده بودند و مدام تلفن می کردند به مسئولین سازمان گزارش می دادند و رهنمود می گرفتند. به رفقایی که به طبقه  همکف آمده بودند و مدام با هم صحبت می کردند. گفتم من می روم سرو گوشی آب بدم ببینم حدودا تعدادشان چند نفر است و قصدشان چیست؟ انگار همه منتظر این تصمیم من بودند کسی توجهی نکرد و اصلا انگاررفقا نشن یده بودند که من چی گفتم. ولی من رفتم  بیرون و قاطی جمعیتی که حدود سیصد نفر بودند شدم و خودم را به دو سه نفری که رهبری فالانژها را به عهده داشتند رساندم. آنموقع ما می گفتیم فالانژ و بعدها می گفتیم حزب اللهی! حالا شده اند لباس شخصی! حدود سیصد متری با ستاد سازمان فاصله داشتند. و من درست پشت سر سرکردگان فالانژها بودم. ولی جرات نداشتم که حرفی بزنم. یکی از سرکردگانشان جوان ریزنقشی باصدای زیر ولی با ولوم بالا داد می زد "مرگ بر فدایی مسلح درود بر حزب الله" و بقیه جواب می دادند.

همان آدم ریز نقش که بیشتر از بقیه شعارها را رهبری و کنترل می کرد، درست جلو من بود ولی پشتش رو به من بود. صدا برای من آشنا بود. لحظاتی شعار را قطع می کرد و می گفت بجان امام اگر امروز تکلیف اینها را روشن می کنم. فدای امام! نکند حدسم درست است این صدا و این ادا و اطوارها برای من آشنا بود. از کجا؟ یادم آمد! از میدان سعدی خرم آباد که بعدا شد خیابان شهدا. با خودم می گویم حاجی!؟ نکند خودشه؟ حدسم درست بود همه در خرم آباد باسم حاجی میشناختنش هم حزب اللهی ها و هم رفقای چپ.

حالا دیگر درست کنار حاجی ایستاده ام. با لهجه لری و صدای بلند می گویم حاجی! رفیق! خدا! چکار می کنی؟ گفت اصلا باهام حرف نزن دارم می برمشان خیابان بغلی برو! مجبور شدم عقب نشینی کنم و از صف تظاهرات با نگرانی و دلشوره بیرون   آمدم.

حاجی تمام کتاب های دکتر شریعتی را خوانده بود. تعداد زیادی ازسورەهای قرآن را حفظ بود و بالاخره رفیق حاجی تعدادی از  آثار لنین را هم خوانده بود و بویژه کلمات قصارش را برای درست کردن فاکت علیه دشمنان فدایی ها مثلا به حزب الهی ها می گفت. آره درسته که مارکس گفته دین افیون توده هاست، ولی منظورش دین مسیحیت بوده نه دین مبین اسلام.

هروقت ما در تظاهرات قبل ازانقلاب آمپرمان با حزب اللهی ها بالا می رفت، این رفیق حاجی بود که فورا می رفت روی شانه رفیق دیگری و برای حزب اللهی ها سخنرانی جانانه ای می کرد، و صلح و آشتی بین چپ ها و فالانژها را موقتا برقرار می کرد و حالا  مقابل ستاد سازمان در خیابان میکده هدایت فالانژها با حاجی افتاده بود. آنقدر جیغ زد که آن دو حریف رهبری کننده حزب اللهی ها را از میدان بدر کرد و خودش فریاد می زد (فدایی مسلح اعدام باید گردد!) و جمعیت جواب می داد "فدایی مسلح اعدام باید گردد!" با اضطراب و نگرانی حالا داشتم کم کم باور می کردم چون جمعیت به سمت دانشگاه تهران می رفت و حاجی جیغ و فریاد جلودار جمعیت. "فدایی مسلح اعدام باید گردد!" 

حالا دیگر خیالم راحت شد. برگشتم ستاد مرکزی سازمان فداییان خلق تا به رفقا اعلام کنم که سردسته اصلی تظاهر کنندگان  رفیقی از رفقای خودمان است با این امید که حالا کسی به حرفم توجه کند .

 حالا پنجاه سال از آغاز جنبش فداییان گذشته است. یاد و خاطره همه فداییان خلق و یاران به خون خفته فدایی گرامی باد.  

 

 

افزودن نظر جدید