پیکار در راە آرمانها

من در برابر رادمردانِ جوانِ جان به کف که برای دستیابی به آرمان های انسانی خود دست به پیکارزدند و جان باحتند، ولو راه و روش مبارزه شان نامناسب بوده باشد، سرفرود می آورم.

با تجربه و دانش و نگرشِ امروزی، نمی توان دربارۀ جنبش چریکی و رویداد سیاهکل و یا هر رویداد تاریخی و مهم دیگر به داوری نشست. برای پاسخ به پرسش شما مدتی کوشیدم آن روزها را در ذهنم زنده کنم و به گذشته برگردم.

ذکر آن ضرورت دارد که نسل من که شاهد کودتا علیه دولت ملی دکتر مصدق بود و استبداد شاه که در پیِ آن آغازشد، به نوعی رادیکالیسم سیاسی روی آورد.

گذشته از آن، من به هنگام رویداد سیاهکل و از مدت ها پیش، تحت تاثیر تجربۀ انقلاب کوبا و الجزایر بودم.

سه هفته پس از پیروزی انقلاب کوبا، فیدل کاسترو را که برای سخنرانی و قدردانی از مردم ونزوئلا، به کاراکاس آمده بود، از نزدیک دیدم وبه سخنرانی او گوش کردم.

فیدل سخنران عادی نبود، آژیتاتورزبردست و خیرەکننده بود. از همان لحظه شیفته او و راه روش انقلابی اش در سرنگونی یکی از سرسخت ترین دیکتاتورهای آمریکایِ لاتین شدم. سپس به هاوانا رفتم و مدتی آنجا بودم و با برخی از رهبران انقلاب از جمله چگوارا آشنا شدم. نوشته من تحت عنوان جزیرۀ امید، که آن روزها در مجلۀ دنیا منتشرشد، شاهد آنست. یادآوری کنم که انتخابِ عنوان مقاله، از زنده یاد احسان طبری است.

ازسویِ دیگر، به خاطر فعالیت ام در دبیرخانۀ اتحادیۀ بین المللی دانشجویان در پراگ و مسئولیّت ام در مدیریّت دپارتمان ضد استعمار این سازمان، از همان ابتدایِ قیام مردم الجزایر به رهبریِ جبهۀ نجات ملی، از حامیان این قیام و بی گمان تحت تاثیر آن بودم. با تعدای از رهبران این جنبش، به ویژه در میان دانشجویان رابطۀ عمیقی داشتم.

آنچه در کوبا گذشت و در الجزایر و جاهای دیگر در جریان بود، فضایِ سیاسی را فرا گرفته و گرایش به اقدامات چریکی را حتی در رهبری حزب توده ایران که کلاً پیروِ سیاست هایِ رفرمیستی بود، تقویت کرده بود.

در پلنوم نهم کمیته مرکزی حزب توده ایران در شهریور ٣٤٠ برابر سپتامبر ١٣٦١، بررسیِ عملیّات چریکی در دستور کار قرارگرفت. سه گرایش برجستگیِ ویژه ای داشت.

 گرایش اول بر این بود که به علت فقدان شرایط لازم، توسل به راه های غیرمسالمت آمیز نادرست است. گرایش دوم  بر این نظر بود که در کشورهای نظیر ایران، تنها راه برای تغییر و تحول، توسل به شیوه های قهرآمیزاست. جریان سوم که من ازجمله طرفداران آن بودم، هوادار تلفیق این دو مشی و روش مبارزاتی بود.

درهمین پلنوم به پیشنهاد هیات اجرائیّه قطعنامه ای درراستایِ مطالعۀ همه جانبه امکانات استفاده ازشیوه های غیرمسالمت آمیز برای برانداختن رژیم کودتا از تصویب گذشت! رفقای سازمان نظامی به ویژه خواستار این مشی بودند. کمیسیونی نیز تشکیل شد تا در شش ماه آینده، جوانب امر را مورد بررسی قراربدهد.

سال ها بعد، حسن نظری (از سازمان نظامی حزب که در این جلسات حضورداشت) صورت جلسات و گفتگوهایِ نشست های مختلف کمیسیون را در جزوه ای تنظیم کرد که چند سال بعد در مجلۀ زمان نو منتشر شد.

ناگفته نگذارم که کار کمیسیون به جائی نرسید و تعطیل شد. اشاره من به این موضوع صرفاً برای نشان دادن فضای سیاسیِ آن روزها بود.

حتی ایرج اسکندری که اصلاح طلبِ عمیق و پیگیر بود، در سفری که آن سال ها با هم به الجزایر داشتیم، توی راه در توضیح موضع سیاسی خود می گفت: من یک تریلوگی دارم! یک از اضلاع سه گانه این تریلوگی، دست زدن به عملیّات چریکی بود.

در اوایل دهۀ ٦٠ میلادی با چنین پیش زمینۀ ذهنی، شب هنگام از حادثۀ سیاهکل و کشته شدن آن رادمردان با خبرشدم. حالم دگرگون شد و در تنهائی زارزار گریستم. تا صبح خوابم نبرد و به آنها می اندیشیدم.

ارزیابی از حادثۀ سیاهکل و اظهارنظر در بارۀ رفتار و عملکرد آن رادمردان، بدون در نظرگرفتن فضای سیاسی در جهانِ سوم، و بدونِ توجه به استبداد حاکم بر کشور، به بیراهه می برد. مهندس بازرگان دردادگاه با روشن بینی گفت که ما آخرین کسانی هستیم که با زبان قانون با شما حرف می زنیم (نقل به معنی)! بی گمان پیدایش سازمان مجاهدین خلق و سازمان فدانیان خلق بازتاب پیش بینی سیاسی واقع بینانۀ مهندس بازرگان بودند.

من در برابر رادمردانِ جوانِ جان به کف که برای دستیابی به آرمان های انسانی خود دست به پیکار زدند و جان باحتند، ولو راه و روش مبارزه شان نامناسب بوده باشد، سرفرود می آورم. می گفتند عمر یک فدائی بیش از شش ماه نیست! با آگاهی از این واقعیّت، نوجوانی که با هزاران آرزو در سر، باز پای به میدان می گذارد و جان می بازد، جز تحسین چه می توان گفت؟

افزودن نظر جدید