روزنی به نام پنجره

 کودکان بسیاری را به نام تو می خوانند، کودکانی که هنوز زاده نشده اند راهم، کودکانی که مادر زمین آبستن آنهاست، زمین نام ترا بر آنها خواهد گذاشت، نام تو، نام او، نام شما، نام همه تان که اکنون هفته هاست، ماه هاست، سالهاست، قرن هاست ستاره شده اید و شب که فرو می افتد در گوشه گوشه آسمان شب گرفته پیداتان می شود و مردم از روی زمین می بینند که با سیاهی سر ستیز دارید. شب که می شود می خواهم تک تک تان را از آن بالا بچینم، قلبم دارد آتش می گیرد. می خواهم یک شب، یک ساعت، یک آن، چراغ خانه مان را روشن کنید. بیایید بنشینید. هیچ هم که نگویید، تمام غصه های دلمان با یک لبخندتان محو می شوند. چقدر چشمانم را ببندم و در کوچه پس کوچه های خیال پرسه بزنم؟

حکمم رو به پایان بود. می دانستم همین روزهاست که نامم را بخوانند و بگویند اثاثیه ام را جمع کنم، چشم بندم را بر چشمانم بزنم و از دوستانم که سالهاست جای خانواده ام را گرفته اند جدا شوم. جدایی در جدایی. قانون تغییر ناپذیر زندان ها. هر کس سعی می کند فرازی از تجربه اش را بازگوید تا روزهای جدایی را راحت تر بگذرانم. ابزار ساده ای که در روزهای کشدار و پرملال انفرادی می توانند سرگرمم کنند را در وسایلم جاسازی می کنم.

یک روز عصر، نگهبان بند نام های ما چند نفر را می خواند تا آماده ترک بند عمومی شویم. هیچ گاه آنقدر وقت نمی دهند تا همدیگر را در آغوش بگیریم. بدرودهامان همواره شتاب آلود است. می رویم تا انزوا ورنج تنهایی تک تک ما را از پا دربیاورد و ناگزیر ضابطه آزادیمان – نوشتن انزجار از اعتقادات و باورهامان – را بپذیریم .

به راهروی بلندی که فقط صدای پچپچه نگهبان به گوش می رسد وارد می شویم. نگهبان در اولین سلول خالی را باز می کند و اولین نفر از صف چهار نفری مان را به داخل سلول هدایت می کند. من، نفر آخرصف در آخرین سلول خالی جای داده می شوم. هنوز چشم بند به چشم دارم که نگهبان می گوید: اینجا باید سکوت مطلق را رعایت کنی، و اگر کاری داشتی فقط می تونی این کارت را از زیر در تکان تکان بدی تا یکی از نگهبان ها بیاد سراغت. حواست باشه نباید هیچ گونه تماسی با سلول های بغلی داشته باشی. نگهبان این را گفت.درآهنی سلول را بست و رفت. چشم بند را که هرگز نتوانستم به آن عادت کنم و وقتی برروی چشمانم بود انگار کسی راه نفسم را بسته بود، ازروی چشمانم برداشتم و روی تاقچه کوچک کنار پنجره سلول قرار دادم. سکوتی مانند سکوت قبرستانی دورافتاده، درکنار جاده ای متروک،همه جا را پر کرده بود. پتوی سربازی کهنه و کثیفی گوشه سلول مچاله افتاده بود. تکه ابری زرد رنگ به اندازه یک موزاییک کوچک کنار آن قرار داشت.لابد بجای بالش باید وقت خواب زیر سرم بگذارم. فکر کردم بهتر است جایی را که قرار است دست کم یک ماه در آن زندگی کنم، تا جایی که می توانم تمیز کنم. آستین ها را بالا زدم و با وسایل اندک شستشویی که روی لوله دستشویی بود به جان سینک و شیر آب افتادم. بعد دیوارها را تمیز کردم. حواسم بود مبادا نوشته ای را پاک کنم. اینها دل نوشته های ساکنان قبلی سلولند وخوراک روزهای بلند تنهایی ام. شروع به راه رفتن کردم. با پنج قدم کوچک از دیوار کنار پنجره به در آهنی سلول می رسیدم. نمی دانم چند صد بار رفتم و برگشتم تا صدای چرخ غذا صدای سکوت راهرو را شکست داد. تتق تتتق تتتق. آنگاه لختی درنگ در برابر سلولی. صدای کلیدی که در سوراخ در چرخید و قفلی باز شد. دستی که بشقاب غذا را به دستی دیگر داد.بار دیگر در بسته و قفل شد. و تتق تتتق تتتق که از دور دست شنیده می شد و هربار نزدیک تر به گوش من می رسید. خیلی نزدیک شد. کلید در سوراخ در من چرخید. بشقاب آشی سرد به طرفم دراز شد. خواستم بگویم اشتهایی ندارم.نگفتم. بیگانه هیچ نباید بداند، یا از زبان من بشنود. بشقاب غذا گوشه سلول بود ومن همچنان راه می رفتم. ساعتی گذشت، شاید هم بیشتر. این بار صدای چرخ نبود که بر سکوت غلبه می کرد. صدای تتتق تق تق تتتتتتتتقق قاشق ها بود که بر جداره دیوارها می پیچید و اخبار بازگو می شدند. انگار کسی داشت طنابی را که دور گردن زندانی ها پیچیده شده بود و راه نفس شان را بسته بود آرام آرام شل می کرد، همه آرام آرام نفس تازه می کردند.جان می گرفتند. تتتتق تتق آرامی هم از دیوار سمت چپ من می آمد.نمی دانم چه مدت این سلول خالی بوده است.و او چه مدت در تنهایی مطلق آزار دیده است. تنها می دانم که هر بعد ازظهرجمعی سپید موی برای مدت کوتاهی برای هواخوری به حیاط آورده می شوند. شنیده ام که اخگر به محض ورود بیلچه ای برمی دارد وسراغ بوته های گل های سرخ باغچه می رود. می داند زندانیان صدای بیلچه اش را که بشنوند خود را پشت پنجره کوچک سلول شان می رسانند و تماشای شان می کنند. به صدای تتتتق تتق دیوار سمت چپ که هر از چندی التماس کنان در جستجوی کلامی از این سوی دیوار است پاسخی نمی دهم. می دانم چشمان بیگانه ای از چشمی در تازه واردها را می پایند. ماه هاست در انتظار دیدار اخگر ها هستم...

فردا صبح برای بردن بشقاب غذا می آیند. چاره ای ندارم. باید بشقاب تمیز را تحویل بدهم. آش را با ناراحتی در دستشویی خالی می کنم. سیفون آب را می کشم. بشقاب را می شویم و کنار در می گذارم تا فردا به وقت صبحانه تحویل دهم. همسایه سمت چپ دیوار را رها نمی کند. و من سکوت را رها نمی کنم. و هر از چندی نگاه بیگانه ای را از سوراخ چشمی احساس می کنم. بیهوده به دنبال طعمه می گردد!

در روشنایی سلول به خواب می روم. رویای دیدار اخگرها را می بینم. صدای نگهبان مرا از رویاهایم جدا می کند: چقدر می خوابی؟ اینجا اومدی فکر کنی. فکر کنی و تصمیم عاقلانه بگیری و بری خونه تون. به خودت رحم کن. آخه اینم زندگی اینجا داری؟ لیوان چای را می گیرم. به دنبال آن ظرف کوچک پنیر، تکه ای نان و دو حبه قند. قندها را در دستمالی می پیچم.دو هفته دیگر سالگرد ازدواج مان است.نمی دانم چند سال دیگر باید به تنهایی ،به دور از همسرم شربت شیرین عروسی مان را بنوشم.

صدای بیلچه که گوشه ای از خاک باغچه را جابجا می کند مرا از جا بر می کند. نمی دانم کدام نیرو مرا از لوله نسبتا بلند شوفاژ بالا می کشاند و بر تاقچه کوچک روزنی کوچک که پنجره نام دارد می نشاند.از لابلای کرکره های نشسته بر هم تماشایشان می کنم، بی آنکه حتا چشمان مشتاقم از آن سوی کرکره ها دیده شوند. مردان سپید موی دو به دو گرداگرد حیاط می چرخند. آقا باقر همراه آقای عمویی با موهایی سپید ، صورتی لاغر و استخوانی با چالاکی پسران جوان دور حیاط راه می روند و سخت گرم گفتگویند و گاهی آقا باقر چیزی را تعریف می کند و هر دو می خندند. پچپچه های شان را نمی شنوم. مثل مادربزرگم فقط قد و بالایشان را قربان می روم. آقا اسماعیل متین و آرام خم می شود و مشتی آب بر سرو صورتش می پاشد. انگار در گرمای بعد از ظهر تیرماه آب به جانش می نشیند، چندین مرتبه مشت هایش را پر می کند و بر صورتش می ریزد و در دور سوم قدم زدن آقا باقر و عمویی به آنها می پیوندد و سه تایی دور تا دور حیاط راه می روند.آن سیه چرده خندان روی نمی تواند کس دیگری بجز امیر باشد. شانه به شانه سپیدموی آراسته ای که حدس می زنم عباس آقا باشد، رو به پنجره ها دستانش را در هم گره می زند و بالا می آورد و محکم تکان می دهد. به نزدیک ترین نقطه به پنجره می رسند که عباس آقا، به آرامی خم می شود تا گل سرخی را ببوید. و من همه وجودم چشم می شود و این صحنه های یگانه را فرو می بلعد، و شاید چشمان بی شماری همچون من بی تاب به تماشا نشسته اند. حیاط نسبتا بزرگ است و زمان کوتاه. مگر در بیست دقیقه چند دور می شود چرخید؟ مگر در بیست دقیقه چندبار می شود درست روبروی روزنه هایی به نام پنجره قرار گرفت؟ چندبار می شود دزدانه مشت های گره کرده را بالا آورد روبروی روزنه هایی که می دانند، و یا فقط حدس می زنند که چشمانی مشتاق نگاه شان می کنند؟ مگر در بیست دقیقه دزدانه چندبار می شودانگشتان را به نشانه پیروزی بالا آورد برای چشمان عاشقی که هر روز بیست دقیقه، هزار و دویست ثانیه تنها از پشت روزنه هایی به نام پنجره آنها را ،همه شان را یکجا در خود فرو می برند تا همه عمر بتوانند همچنان عاشق بمانند. و تازه از کجا معلوم که فقط نگاه های عاشقند که خیره نگاه شان می کنند؟ اما خطر می کنند. بخاطر همان یک جفت چشم عاشق هم که شده، هربار روبروی روزنه ها قرار می گیرند، لبخند می زنند، خم می شوند و با ملایمت گل سرخی را می بویند.مشت های گره کرده را دزدانه نشان می دهند...

وقت رفتن می رسد. مردان سپیدموی چشم هاشان را با چشم بند می پوشانند و رو به سوی دری می روند که به راهرویی دراز و نیمه تاریک می رسد.آخرین گام ها را که بر می دارند باز هم امیر است که مشت ها را بالای سر گره می کند و دوبار تکان می دهد: بدرودی با چشمان دوخته شده بر روزن ها. چند دقیقه ای مبهوت آنهمه شور بر بالای روزن می نشینم.این بار از درون همان راهروی بلند و نیمه تاریک جان های جوان رخ می نمایند.صدای بیلچه نیست که بر بالای روزنم می کشاند. این بار صدای خنده هاست ،خنده هایی که صدها تذکر و فریاد نگهبان نمی تواند خاموششان کند.

درضلع شمال غربی حیاط پنج جوان دایره وار حلقه می زنند، پرشور می خندند. جوانی که فقط با لبانش نمی خندد، با چشمانش هم می خندد، با تمام خطوط چهره اش هم می خندد، انگار گل خندان قصه های خانم جان است که در گوشه حیاط زندان جان گرفته. گل خندان از قاب عکس کوچک بیرون آمده است و همراه حسن که همه جا چشمان جستجوگرش اخترش را دنبال می کند، و از هر کس سراغش را می گیرد رو به روزن ها لبخند می زنند و شیطنت می کنند.

از پشت روزن تمام وجودم چشم می شود و بر این حرکات زیبا و نرم خیره می ماند، کلامی، اما به گوشم نمی رسد. فریبرز جان می دانم تو هم هر جا فرصتی دست دهد رفیق سالیانت را می جویی. گل خندان آرزو می کنم روزن مرا بشناسی. می خواهم قصه پریچهر به زنجیر کشیده ات را برایت بگویم.

حلقه رقصان ده دقیقه ای چنان دستها و بدن ها را حرکت می دهند که گویی در میانه جشنی به پایکوبی مشغولند. ده دقیقه باقی مانده را دور حیاط می چرخند. دویدن مجاز است ولی توقف حتا به قدر یک لحظه ممنوع.

یک آن از کنار روزن من می گذرند، فریاد هم که بزنم در یک آن چه می توانم گفت؟ لیوان آبی با خود بر بالای روزن می برم. تلاش می کنم از لابلای کرکره های بهم چسبیده قطره های آب را بیرون بریزم، به نشانه آنکه در پشت این روزن کسی را با آنها کاری است، دلی پرتپش به انتظار نشسته است. تلاشی بی حاصل. بیست دقیقه به پایان می رسد. صف جوانان به طرف دری که به راهروی دراز و نیمه تاریک گشوده می شود به راه می افتد. صدای خنده هاشان انگار از خیلی دوردست به گوش می رسد. چشم بندها را به چشمانشان می زنند. دستها بر شانه های نفر جلویی آخرین قدم ها را به طرف دربرمی دارند. درست در آستانه در گل خندان دست هایش را درهم مشت کرده بالای سرش می گیرد، برای بدرود با چشمانی که می داند از پس روزن یا روزن هایی به آنها خیره می نگرند. سکوتی وهم انگیز بر حیاط سایه می اندازد. انگار سالهاست هیچ موجودی از سنگفرشهای آن نگذشته است.

از قاب روزن پایین می پرم. شادی همه عالم یک جا از قلبم فوران می کند. سلولی که فقط با پنج قدم کوتاه می توانم به انتهای آن برسم وجودم را از هر سو در خود می فشارد. ولی نمی دانم چند ساعت، چندصدبار پنج قدم رفته ام، پنج قدم بازگشته ام. اینجا برخلاف اتاق های بند، از خاموشی خبری نیست. در میان نور چراغ باید چشم ها را بست و به خواب رفت. امشب اما خواب با من سرآشتی ندارد. نوک مداد باریکی را از نهانگاهش بیرون می آورم، آن را میان دو انگشتم می گیرم، انگشت شصتم را بر آن می فشارم. قصه پریچهر را بر حاشیه های سفید باریکی که از صفحه آگهی ها بریده ام باز می نویسم.

پشت به در دراز می کشم.می دانم نگهبانان شب ها بیشتر سراغ چشمی های بالای در می آیند. بی حرکت می مانم. مانند کسی که به خوابی عمیق فرو رفته است. انگشتانم مغزی مداد را در خود می فشارند وحکایت ها در حاشیه باریک جان می گیرند. قصه امشب که پایان می گیرد ، روزنامه را لوله می کنم. جای محکم ومطمئنی قرارش می دهم تا اگر بهر دلیلی مجبور به ترک سلول شدم ازهجوم گشت در امان بماند. صدای پرنده ها که یکی یکی بیدار می شوند و در جستجوی دانه این سو و آنسو می جهند را می شنوم و احساس می کنم پلک هایم دارند سنگین می شوند.خواب حلقه رقصان ضلع شمال غربی حیاط را می بینم. در به شدت کوبیده می شود. فریاد نگهبان بلند می شود: چقدر می خوابی؟ بسه. بلند شو چایت را بگیر.

پلک هایم بزحمت باز می شوند. لیوان پلاستیکی بدبوی چای را می گیرم. در سلول بسته و قفل می شود. چرخ دستی با صدایی گوشخراش تا در سلول بغل کشیده و آنجا متوقف می شود. پلک های سنگینم بروی هم می غلتند و دریچه باغ پرشکوفه رویاها مرا بخود می خواند. آفتاب تا نیمه های دیوار سلول بالا آمده است که چشم باز می کنم. از باغ پرشکوفه بر روی موکتی سیاه و چرک پرتاب شده ام. لحظه ای می پاید تا دنیای پیرامونم را بپذیرم. بلند می شوم. رواندازم را جمع می کنم. تکه ابری را که بالشم است کنار دیوار قرار می دهم. شیر آب دستشویی را باز می کنم. دستها و صورتم را می شویم. خنکی آب که پوست صورتم را نوازش می دهدغربت سلول ذره ذره جانم را ترک می کند. شعله های امید اندک اندک در دلم زبانه می کشد. پنج قدم می روم و پنج قدم باز می گردم. صدای تق تق قاشق ها بر دیوارها یکدم قطع نمی شود. این تقه ها در این گوشه فراموش شده مانند آغوش گرم و مهربان مادر است، مانند نفس گرم پدر است وقتی سرمای زمستان انگشتانت را سرد و یخ زده کرده، مانند لبخند دلنشین همکلاسی است که در غربت کلاس جدید ترا دعوت به دوستی می کند. می روی در کنارش می نشینی و یک عمر غمخوار یکدیگر می شوید، مانند چشمه آبی است در کویری خشک که پسرک چوپان و بزغاله های نوپایش را به خود می خواند و سیراب می کند. من اما به تقه های همسایه دیوار به دیوارم پاسخ نمی دهم. شنیده بودم روزهای اول تازه واردها را سخت می پایند. از صدای جر و بحث ساکن سلول سمت چپم با نگهبان متوجه شدم که گفتگوی ساده او را با ساکن سلول طبقه بالای خود ضبط کرده اند و او حالا دارد منکر می شود و می گوید با خودم حرف می زدم. اول شخص و دوم شخص می شدم . در تنهایی حوصله ام سر رفته بود. باید صبور بود. من اسیر وسوسه تنهایی و تقه های بر دیوار نمی شوم. فقط راه می روم، یا نرمش می کنم. از دیوار فاصله می گیرم . بگذار هزارباراز دریچه دزدانه نگاهم کنند.هرگز دست به قاشق نخواهم برد.سومین روز است که سرزده دریچه را باز می کنند.از دیوار کناره می گیرم. همسایه سمت چپ هنوز امیدش را از دست نداده. هرشب سراغ دیوار می آید. حال و احوال می کند. همسایه تنهای من مرا ببخش. بی جوابت می گذارم.

چرخ تحویل ناهار که به صدا در می آید دل در سینه ام بی تاب تر می تپد. باید ساعت یک بعد از ظهر باشد. پس از پخش ناهار دو ساعتی فقط صدای سکوت به گوش می رسد. و هر از گاهی صدای تقه هایی بر دیوار .امروز خیال دیگری در سر دارم. رشته های باریکی از حوله دستی رنگارنگم را بزحمت جدا می کنم. پیش از آنکه همهمه دوردست صف جوانان در حیاط بپیچد بر بالای دریچه پریده ام. این بار هر طور شده باید نگاه هاشان را به روزن خودم جلب کنم. دو نگهبان همراهی شان می کنند.چشم بندها را که برمیدارند بی درنگ رشته رنگی حوله را از لابلای کرکره ها بیرون می اندازم و آرام آرام تابشان می دهم. صدای تپش قلبم را می شنوم. اگر نگهبان زودتر از آنها نوار حوله را ببیند؟ چه چاره؟ رشته رنگی آرام آرام تاب می خورد و چشمان من به صف جوانان خیره می ماند. همان چشمان جستجوگر که اخترش را می جوید رشته رنگی را می بیند. با حرکت آرنج دوستش را متوجه روزن می کند. حالا هر دو به روزنی که از لابلای کرکره اش رشته رنگی تاب می خورد نگاه می کنند. رشته را با شتاب به درون می کشم پیش از آن که نگاه بیگانه ای آن را بیابد. روزن ها بسیار بهم نزدیکند. سخت می توان آنها را از هم بازشناخت. آهنگ تند قلبم را هنوز هم می شنوم. حلقه شمال غربی حیاط پرشورتر می چرخد، صدای خنده شان شادمانه تر است. هم حلقه و هم من هر دو بی تابیم. بی تاب نوبت دویدن دور حیاط. صاحب چشمانی که رشته رنگی را کشف کردبه طرف صندلی یی که نگهبان بر روی آن نشسته است می رود . نگهبان همه را می پاید مبادا به سمت روزن ها بروند. جوانی که پرچم مرا اول بار دید قدی کشیده و بلند دارد. فقط یک شب طول می کشد تا خیلی چیزها را درباره حسن از فریبرز بشنوم و آن وقت حسن ، دیگر فقط جوان بلندبالابا چشمان جستجوگر نیست ، حسن برادر من می شود، رفیق من می شود و مرا هم به دنبال خود به جستجوی همسر جوان و دو فرزند خردسالش می کشاند تا ده سال پس از عروجش آنها را بازبیابم و از عشق و شوق حسن قصه بگویم. زندانی جوان دیگری هم همراهی اش می کند، او هم بلند بالاست . مثل آقا اسماعیل پاشیدن آب به سر ورویش برایش کافی نیست. پاچه های شلوارش را تا زانو بالا می زند .توی حوض آب می پرد. مشت هایش را پر از آب خنک می کند و بر سرو روی دوستانش می پاشد. همه تقریبا نیمه خیس می شوند .او قهقهه می زند. همه می خندند. خیلی جوان است. یاد برادرم می افتم. بعد از ظهر گرم تابستان است. مادرم خسته از پخت و پز و رفت و روب بالشی زیر سرش می گذارد و همه ما را هم به خواب دعوت می کند. چشمان مان را روی هم می گذاریم. منتظر می شویم تا صدای نفس های مادر یکنواخت شود. آرام سرمان را از بالش برمی داریم . با نوک پنجه از اتاق بیرون می رویم. کمربند سفید پلاستیکی دامن روپوش مدرسه ام کنار مادر است. کمربندی که هرگز از آن برای تنبیه هیچ کدام مان استفاده نکرد. حوض خانه مان خیلی کوچک است. قد و بالای ما هم. با کمترین سروصدا آب بازی شروع می شود.کم کم جرات پیدا می کنیم، شاید هم موقعیت مان را فراموش می کنیم. سر و صدای خنده هامان مادر را بیدار می کند : ذلیل مرده ها نخوابیدید؟ آب حوض پر از کف صابون شده. قابلمه های مسی که در آفتاب گذاشته شده بودند ولرم شده اند. یکی یکی مان را همان جا کنار حوض حمام می کند. با دو دیگ مسی هر سه مان شستشو می شویم. حالا نوبت لی لی بازی و الک دولک در کوچه است.

ایرج برادرم می شود. کاش مادر از راه می رسید و ایرج را می شست .کاش جیغ و داد ایرج تا ساعتی دیگرکوچه را پر می کرد. قد و بالایش را نگاه می کنم و دلم برای مادر، خواهر و برادرانش پراز غصه می شود. می توانم حدس بزنم جوانی اش همین جا یک روز به پایان می رسد. اما نمی توانم حدس بزنم کمتر از یک ماه دیگر آنهمه شور یکجا خاموش می شود. ایرج هم برای چشمان مشتاق پشت روزن ها می خندد و می خنداند. حسن زیر گوشش چیزی می گوید. ایرج از حوض بیرون می آید. هر دو با هم به طرف نگهبان که بر روی صندلی نشسته است و سعی می کند به تنهایی همه را بپاید می روند. طوری جلوی نگهبان می ایستند که کاملا جلوی دیدش را می گیرند.نمی دانم چه داستانی سر هم می کنند تا او را به حرف بگیرند. جوان خندان چشم که بارها و بارها او را در قاب کوچکی دیده ام دوان دوان از جلوی روزن من می گذرد. نام پریچهرش ، اسم شب را تند بر زبانم می آورم. می گویم از پیش او می آیم و داستان ها دارم. یک دور باید دور حیاط بزرگ بدود و یک آن از زیر روزنی که من پشت آن پنهان شده ام عبور کند و من در آن یک آن چند کلمه می توانم بر زبان آورم؟ تا در دور بعدی کلمه ای دیگر را کنار آن بنشانم و یک جمله با چند بار دویدن تکمیل می شود؟ در دور پنجم دویدن متوجه منظورم می شود. می گوید آماده است در دور بعدی نوشته هایم را بگیرد. دور ششم کاغذ لوله شده از دست من به دست او سفر می کند. مسافر کوچک را در جیب پیراهنش می گذارد و باز هم می دود ، تندتر و تند تر. می بینمش که به انتهای حیاط که می رسد جای امن تری برای مسافر کوچکش پیدا می کند. شتابان آن را در جورابش جای می دهد. اخطار نگهبان همه را متوقف می کند. چشم بندها زده می شوند و جوانان به صف. حسن که همه چیز را بخوبی سامان داده است مانند پرنده ها نرم نرم می رود. فریبرز پرشور می خندد. مثل همیشه درآخرین گام لختی درنگ می کند، دستها را بالای سرش می برد و این بار همچون آشنایی دیرین دستها را تکان تکان می دهد. بدرود بدرود.

از بالای روزن پایین می پرم. رقص کنان دور خودم می چرخم. بی تردید اگر نگهبان از دریچه مرا بپاید گمان می برد دیوانه شده ام. آری می روم تا عمری دیوانگی را تجربه کنم. امروز همسایه دیوار به دیوارم علت سکوت مرا فهمیده است.

 

افزودن نظر جدید