برگ هایی از یک دفتر ...

دو کودک،

در میان باغ ِ شب،

نزدیک ِ حوض ماه،

نشسته روی سنگ ِ اطلسی شبرنگ،

رویاروی؛

به زیر پایشان،

گسترده فرش ِ مخمل ِ رویای خوب ِمن

یکی بر لب گرفته،

مهربان پستان ِ مام ابر،

یکی پر کرده از سیب ِ ستاره،

وسعت ِ دامن؛

به گردن بسته مروارید رویاهای خوب ِ هم

بهار حرف هاشان،

غرقه در گلهای رنگارنگ؛

چراغ ِ یادهاشان،

درتمام طول ِ شب روشن:

- ترا کی بافته از ترمه ی خورشید پیراهن؟

- ترا کی دوخته کفشان ِ تازه از پرند ِشب؟

- نگه کن دکمه ی پیراهنم را از زر ِ خورشید!

- گلوبندی که داده م باغ ِ مروارید!"

- که ات افروخته امشب تنور ِ دلکش ِ رویا

- که ات آراسته در جامهای از مخمل مهتاب؟

- که ات آورده امشب، این همه هدیه؟

- ترا کی داده توتکهای شادی، این همه شیرین؟

- کتان آسمانی، توری زرین،

- اقاقیهای رنگین، میوههای باغ ِ لاهوتی،

- عروسکهای کوکی، توپ ماهوتی؟

به گرداگردشان،

هر سو، هزاران برگ روشن رگ؛

به پیش ِ چشمشان،

هر جا، چراغ ِ خندهای روشن؛

به گلبرگ ِ نگاه هاشان،

دویده شبنم ِ شادی؛

به شاخ ِ باغهای یادشان،

عطراب ِ آبادی؛

سمند ِحرفهاشان،

تاخته تا بیشههای دور

سپرده دل، به باغ ِ گفتگوی هم؛

گرفته بار ِ شادی،

کرده ازسنگینی غم،

کم!

صداشان می زنم:

همسایگان من!

شماهمسایگان ِ خانه نزدیک!

نخندیده بروتان هیچکس در طول بیداری!

نخوانده هیچکس دلتان به سوی باغ و آبادی،

نخورده سیر نان،

هرگز!

که تان افروخته امشب تنور ِخفته ی خورشید؟

که تان بر سفره داده، توتک شیرین؟

که تان آورده امشب، هدیه ی شادی؟

عروسکهای کوکی، توپ ماهوتی؟!

صداشان می زنم

از دور، از پایین:

- حسن فریادموبشنو!

- نساء حرفی بزن آخر!

- منم همسایه دیوار به دیوار

- منم جعفر!

صداشان می زنم اما

جوابی نیست،

به جز غم سرفههای شب،

صدای آشنایی نیست!...

کنار کوچه،

درنزدیکی من

زیر پای شب،

ورقهای کتابی می خورد بر هم

تمام حرفهایش غم

تمام ماجرایش غصه و ماتم

... دو کودک در میان کوچه تنها، بال در بال کبود ِ هم

پناه آورده بر کز کرده سنگ ِ کوچه ی بن بست،

نشسته بر حصیر ِ کهنه ی پندار ِتلخ ِ من!

نگاه هاشان به هم تاریک،

پر اندوه، مثل شب

نفس هاشان،

بریده از تف ِ سرما،

به درد آمیخته،

از غصه ی فردا؛

به تن شان، جا به جا افتاده داغ ِ مرگ،

به لب هاشان هزاران جای پای ِ حرفهای غم

فشرده دل به خار ِ گفتگوی هم،

چراغ درد هاشان، دیرگاهی همچنان روشن...

صداشان می زنم:

همسایگان من!

شما همسایگان ِ خانه ی نزدیک!

نخندیده بروتان هیچکس در طول بیداری

نخوانده هیچکس دلتان به سوی باغ وآبادی

نخورده سیر نان هرگز!

که در بر کردتان از زخم پیراهن؟

که بر پاتان نشانده چارقی از گِل؟

که افکنده به تنهاتان ردای ِ برف؟

که گسترده به روتان سفره ی خالی؟

که کرده نان ِ تان از زهر؟

که کوبیده به روتان سقف؟

که تان در بسته بر گرما؟

که بر سرما گشوده در؟

که از ویرانگی تان، هست آبادیش؟...

صداشان می زنم

با هق هقی از ضجههای ابر باراتر،

وببر واژهها یم در گلو،

ازرعد، غراتر..

شما همسایگان ِ خانه ی نزدیک؛

ندیده هیچگاه روی بهار و باغ وآبادی!

ندیده بر لبی هرگز گل لبخند،

دل آزرده ولی همواره ا ز نیش بلند ِ عقرب ِ تحقیر

سراسیمه ولی همواره ازبیم و گزند ِ مار ِپیر ِ فقر

ز اربابان ِ دنیا خورده تیپا،

نابجا هر روز

و سیلیها،

ز دست مردم ِ نادان

زخیل ِ نادرستان ِ شرف برباد داده در ازای لقمه نانی چرب؛

شب تاریکتان یاران من تا چند

همچون قیر؟

چنین قامت خمیده تا به کی در زیر بار بختک ِتقدیر؟

به دست و پایتان تا کی چنین سنگینی زنجیر؟

جوان نا گشته تا کی مانده و فرتوت؟

و تا کی زندگی تان دخمه ی زندان؟

و راه رشدتان بسته؟

و فرداهایتان سرد و سیاه و نکبت آلوده؟

کویر ِ سفره تان

بی نان؟

که از رنج شمایان کیسه پر زر می کند هر شب؟

که از خون شمایان می شود فربه؟

صداشان می زنم از خانه ی نزدیک:

- حسن فریادمو بشنو!

- نساء حرفی بزن آخر!

- منم همسایه دیوار به دیوار،

- منم جعفر!

صداشان می زنم، اما جوابی نیست...

کنار کوچه؛

در نزدیکی من،

باد می موید،

به لحن ِ برگهای کهنه دفتر

سخن از دردهای تازه می گوید...

به رویم، هر طرف، در بسته، خاموشی،

به دورادور من، تا دورها زهر ِفراموشی...

و می گرداندم غم واژهها در گرد باد غم...

- تمام عمر در سختی

- نه دست مهربانی که نهد بر زخمها مان لحظهای مرهم

- نه یار غمگساری که کلاف دردها مان، وا کند از هم!

- در آن جایی که بیداد است و دادیی نیست!

- و شب چیره ست و گو یی از پی آن بامدادی نیست

- پناه بیپناهان -تلخ باشد گفتنش اما-

- تو گو یی، مرهم مرگ است!

- وزین است که نمانده روح مان در تن،

- فسرده جسم هامان بر حصیر ِ سنگهای سرد!

و من در چار دیوار اتاق ِ یادهایم،

در حصار ِ شب،

به جان می گریم و غمبار می خوانم،

اجاق دردهای تازهای رامی کنم روشن،

بلور ِ حرفهای رفتهای را می گذارم در کنار ِ هم..

*********

تموم شب،

تو خوابم پرسه می زد ماه

مث ماهی تو آب حوض وول می خورد،

مث سبزه قبا رو شاخههای باغ

پر می زد،

مث آئینه، وقتی که تو قاب ِ شاخه ی انجیر می افتاد

محشر بود!

تو خواب دیدم،

تو رو اون شب عروس کردیم

نشوندیم زیر قاب ِشاخه ی انجیر

نشوندیم روبروی ماه؛

رو دوشت برق می زد

پولک مهتاب؛

موهات رو شونه می زد باد؛

تو چشمات زهره روشن بود؛

مث ژاله رو برگ ِ گل،

مث نرگس تو آب ِ چشمه؟

ٍمث لا له توی باغ،

مث سنجا ق سینه

روی سینه ت

برق، برق می زد،

تو اون شب ماه مون بودی،

عروس آسمون بودی،

عزیز کهکشون بودی

چشاتو باز می کردی

یه دنیا ناز می کردی

ولی مادر

به یاد خنچه ی خالی عقد تو

چه اشکی ریخت!

****

ای بچههای پاپتی!

دور شين و کور شين همتون!

زنده به گور شين همتون!

تو شهر مون مهمونيه

مهمونيمون اعيونيه

دستک و تنبور می زنن!

طبلک وشيپورمی زنن!

نيفته چشمام بهتون!

نشنوه گوشام صدا تون!

مهتر و سرورا می آن!

از همه بهترا می آن

پر زر و زيورا می آن!

برهنه پارو نمی خوام!

عور و ندارو نمی خوام!

چش ندرونين به ما ها!

بی سرو پا ها، گدا ها!

دورشين و کور شين همتون!

زنده به گور شين همتون!

تا وقتی جشن قيصره

دس به سپيدی نزنين!

دس به سياهی نزنين!

مهمو ن داريم بدش مياد!

لرزه به گنبدش مياد!

ای بچههای ناز نازی!

وقتی ميان به اين بازی

زبون درازی نکنين

با تله بازی نکنين!

حرف دو پهلو نزنين!

پهلو به جادو نزنين!

نياد صدای حرفتون!

صدای آه تلختون!

نگين که قحط ِ گندمه!

گشنگی مال ِ مردمه!

مرگ نگين فراوونه!

زندگی اين جا ارزونه!

نگين که جشن ملته!

اون که اسير ِذلته!

حرفای سر بسه نگين

آسه برين، آسه بيان

تا ديوه شاختون نزنه

لگد به تاقتون نزنه

تو شهر کلاغ فراوونه

تو هر سوراخی پنهونه

اگه کلاغا بدونن

ديو و خبر دار می کنن

ديوه مياد سراغتون

زهر می ريزه تو آشتون!

دس به سپيدی نزنين!

دس به سياهی نزنين!

که روز جشن قيصره!

مهمون داره بدش مياد

لرزه به گنبدش مياد!

*****

دیگه پنهون نمی مونه نشون فقرمون تو این شب ِ عریون

دیگه پنهون نمی مونه به زیر ِ لکه ی ابر آفتابمون

رسیده وقت اونکه، سایه شو، شب، کم کنه کم کم.

آره نصفه شبه، تا روشنی راه درازی نیس

ولی از غصه هامون قصهها با قیس

حدیث کهنه ی زندان و زنجیره

حدیث دردبار ِ حاکم و محکوم

یکی در اوج ِ زور و زر

یکی کت بسته در معبر

یکی در کاخ همچون قبله ی عالم

یکی در کوخ مجروح و هلاک از غم

ببین نو منبران تازه از پستوی تاریخ آمده بیرون

چه می کارند با دستان ِ خون آلود!

و خرمنشان چه خواهد بود؟

نگوای یار من دائم

عسس هر جا کمین کرده

نگو همسایه از همسایه می ترسه

نگو این زندگی یک پارچه رنجه

بذار دوران بگرده، بشکنه دیواره ی زندون

بنفشه پا بگیره توی دشتسون

بذار پایان بگیره قصه ی غصه

بذار تا گل کنه شادی

بتابه بر تن ما هم شعاع گرم ِ آزادی!

*****

غروب است و زمین در زیر پای شب،

نشسته بر درختان گرتهای از برف ِبادآورد

و شب با میل بلعیدن،

تن مهتاب رادر زیر دندانهای کین آلوده

می ساید؛

و داغ ابر بر پیشانی پر چین شب گویی

نشان از کینه و بغضی است دیرینه!

تنم را می گزد سرمای تنهایی،

به هم می پیچد آن دفتر

ورق هایی به درد آغشته و نا خوانده اما

جا به جا پر پر ...

عذابم می دهد این واحههای خالی ِ از هول آکنده

عذابم می دهد شب خوانی مرغ ِ شکنجه

در حصار این همه زندان.

هزاران پرسشام، اما همه در جامه ی پاسخ:

چرا این کین و، این کشتار؟

چرا این چوبههای دار؟

چرا این لحظههای سربی و کشدار

چرا این ساعت اعدام؟

چرا یورش به جان ِ توده ِ حق خواه؟

چرا تحقیر دائم ز ی گروهی ابله و نادان؟

چرا جور و ستم بر زن؟

چرا در سرزمینی که به زر اندوده و آکنده از مهر است

ز فقر و فاقه مردن؟

چه می خواهیم ما،

ما تودههای رنج و صلح اندیش،

به غیر از صلح و آرامش؟

به غیر از نان؟

به جز سهم خود از بار آوری کار؟

کمینه مسکن و بهداشت؟

و حق ساده ی آزادی اندیشه و گفتار؟

و حق رشد و بر خورداری از فرهنگ؟

و حق آفرینش در خور هر گونه استعداد؟

و حق کار؟..

*****

اگر امروزه انسان گرگ انسان است

اگر دندان کینه،

رفته تابُن

در تن و جان است؛

اگر جنگ برادر،

با برادر،

سهل و آسان است،

اگر چرخ فلک همواره، ناهموار می گردد،

اگر چون و چرایی نه،

و عدل ِاستواری نه،

از آزادی نشان پایداری نه،

اگر گفتارو کردارند وارونه،

اگرداروی مذهب، سخت اندر کار بیهوشی است،

اگر خود را زخود دل کنده و

بیگانه می یابیم،

و بر ناخویشتن هر دم هزاران سجده می آریم،

گره،

در چالش خونبار سرمایه است.

که حرص و آز گرگی چند

سیه روزی خیل آهوان ِ گیج و آواره است!

*****

نشسته بر ستیغ کوه

ابر خون

کشیده راه تا هامون

زمین از خشم میلرزد

هوا رنگ دگر دارد

خروش رعد و توفان است

درخش خندههای برق

بر شولای باران است

صدای سیل از جا کنده می آید

صفیر تیر های

از کمان افکنده می آید.

زمانهٔ گشته دیگرگون

دل از کین و عداوت خون

نفس از خشم توفنده

طنین گامها بر راه

کوبنده؛

زمان در کار تدبیر است

ترنگ تیر و

زخمازخم شمشیر است

جوانی برکشیده چنگ

زند تا مهر باطل

بر طلسم پیر پر نیرنگ

کنونم:

حملهای شبگیر

گسست و ریزش زنجیر

صدای یار

خروش کاوه در پیکار

کنونم:

رزم رویاروی

نفیر شیر

فرود تیغه شمشیر

شکست پیکری بر خاک

صدای ضجه ی ضحاک!

بخش: 

افزودن نظر جدید