فریبندگی "سنجنده همگانی" بحران افول، بحران رشد

روند تولید و باز تولید مشخص یك پدیده، در حقیقت، هستی و تداوم هستی این پدیده را تشكیل می دهد. اگر از این "سنجنده همگانی"، یعنی "جادوگر همه فن حریف" پول، چشم بربندیم وخود موضوع سنجش را ببینیم و بررسی كنیم، می توان به بسیاری از جوانب ظاهرا گنگ "معركه" یی كه امروز بحران می نامیم دست یافت. اقتصاد مبادله كه از نظر تاریخی با صورت كالا- به- كالا شروع می شود، و در مرحله پیشرفته تر این صورت و با عبوراز سنجنده های موضعی متفاوت از قبیل نمك، گندم، برخی فلزات و مشابه اینها به سنجنده های همگانی تر و بالاخره بیان ارزشی- انتزاعی آنها، یا سنجنده فراگیر كه امروزه پول می نامیم، فرامیروید. "این تكه فلز، تكه كاغذ" كه سكه و اسكناس می نامیم، هم "حلال" مشکلات است و هم "عیب پوش" آنها، و هم خود بعنوان یك كالا، كم و زیادش، ارزان و گرانش، تولید و بازتولیدش، مشگل زاست. دستمزد و حقوق ماهانه دیگر ابزار تامین فرد و جامعه نیستند، تنها مقداری عدد و رقم هستند كه می شود به دلخواه آنها را كم و زیاد كرد، ویا حتا، از میان برداشت و "صرفه جویی" كرد، یا با سوداگری روی این كالای "ویژه"، از "فروش" حقیقی و مجازی آن دستهایی را برای عده یی از كار انداخت، ضروریات زندگی و بقاء را برای عده یی دیگر، موجود اما غیرقابل دسترس نگهداشت، و بالاخره ثروت و سرمایه های عظیمی را از چنگ یكی در آورد و به چنگ دیگری انداخت؛ از تر كیب آن با اسلحه، قدرتی را سرنگون و قدرت دیگری را جانشین آن كرد، و حتا كشور و ملتی را از ارزش انداخت و محو كرد.

انسانها در روند تولید و باز تولید اجتماعی، خود نیز از طریق كارشان به محصول تبدیل می شوند، و این روند باید همزمان روند تولید و باز تولید همین انسانها و توان كاریشان باشد. انسانها به اشیاء، و اشیاء به انسانها تبدیل می شوند - به "یكبار" اتفاق افتادن این روند، بقاء (تولید) می گوییم، و در صورت تداوم این روند، آنرا تداوم بقاء (بازتولید) می نامیم. پس هستی ما همان روند بقاء (تولید) و تداوم بقاء (باز تولید)، تبدیل پیوسته ما به شیئی و شیئی به ما می باشد. از تقریبا نیمه قرن نوزدهم (یكهزار و هشتصد وپنجاه ببعد)، واساسا، از ابتدای قرن بیستم (یكهزار و نهصد)، این روند عمومی تولید و باز تولید یا تنها بسمت روند تولید (بقاء) سیر كرده است، و یا اصولا، خود بقاء نیز مختل تا منقرض شده است، طوریكه اقدام به از بین بردن آثار و ابزار این بقاء و امكانات تداوم آن شده است. بدینترتیب، وقتی نتوانسته ایم به بقایمان تداوم ببخشیم، یعنی خود را باز تولید كنیم، خیلی زود نفس خود بقاء را نیز به سوی اختلال و نابودی رانده ایم. از نیمه قرن نوزدهم تا جنگهای بزرگ موضعی، و بالاخره جنگهای فراگیرجهانی، ما شاهد این اختلال تداوم بقاء (بازتولید)، اختلال خود بقاء(تولید)، تا تخریب آثار و ابزاربقاء (تولید) بوده ایم. دو جنگ جهانی، و بالاخره آنچه جنگ سرد نامیده شده است، بترتیب دوره فراگیر- جهانی "تخریب آثار و ابزاربقاء (تولید)" تا ناممكنی این اقدام بوده اند. دوره جنگ سرد را، در حقیقت، می توان دوره "تخریب غیر فراگیر و نیمه پنهان" تا ناتوانی در تخریب، نامید - جنگ كره، جنگ ویتنام، پیروزی استقلال هند و انقلاب چین از یكسو، تا عراق و وقایع جاری از سوی دیگر. پایان جنگ سرد یعنی ناتوانی در تخریب تا شروع بازسازی و نو سازی - پایان عصر اختلال در بقاء (تولید) و استقرار شرایط فراگیر و پایدار تداوم بقاء (باز تولید) مضمون وقایع جاری تقریبا سه دهه اخیر تا كم و بیش دهه های پایانی قرن بیست و یكم را تشكیل می دهند. بحران جاری دارای دو جنبه است؛ یكی جانبی است كه به قدمت اواخر قرن نوزدهم تا، اساسا، سالهای پایانی قرن بیستم و ورودیه قرن بیستم و یكم می باشد، و دیگری جانبی استكه مقاومت سازنده در مقابل روند پیشین اختلال و تخریب برای استقرار روند جایگزین بازسازی و نوسازی. نمادی، می توان تحولات ایالات متحده آمریكا، و كلا غرب ایالات متحده - پایه را در مقابل تحولات روسیه، چین، ایران، و تا حدی هند مورد نظر قرار داد.
جهان در بحران است؛ نیمی در بحران افول است و نیمه دیگر در بحران رشد؛ اگر آینده همیشه از دل گذشته زاده نمی شد، ما با فریاد یك مریض مشرف به مرگ در اتاقی، و مادری كه از درد زایمان فریاد می كشد در اتاق دیگر روبرو بودیم- مرگ كهنه و حیات نو، بترتیب، پایانی بر این دو "فریاد" می شدند؛ اما جهان "خانه" یی است "تك اتاقی" كه كلنگی می شود وباید از"بازیافت" مصالح پیشین آنرا ساخت؛ بنابراین هم تخریب و هم ساختن، هردو، "باید" طبق نقشه باشند و دراین "تنها اتاق" جهان انجام بگیرند. تكیه ایالات متحده بر توان امپراتوری ایكه خود اساسا آنقدر با كهنه اجین بوده است كه تخریب یا تخریب رقیب پرور را ناممكن می داند، یا فقط تخریب ضد رقیب (جانشین) را می پسندد وپس یكجانبه اقدام كردن، نمونه ایست از این وضعیت. امپراتوری همیشه ضعف و پایانش در این است كه "شاهی" است كه بی "ولیعهد" می ماند و می میرد. ایالات متحده آمریكا و"آمریكاییان" بهیچ وجه اعتقاد ندارند كه بهترین هستند، بلكه خود را نفس "بهتری" می دانند - امپراتوری قدرتمند ترین نیست، بلكه نفس "قدرتمندی" است. جنگهای جهانی، و بخصوص، جنگ دوم "تمایل و بالقوگی" امپراتوری شدن را برای ایالات متحده به "واقعیت جاری" مبدل كرد و آنرا بی رقیب "برتخت سلطنت" جهان نشاند - و امروز باید از آزمایش شایستگی بگذرد تا مرتبه پیشین را یا حفظ كند، و یا جایگاهی در خور شایستگی اش كسب نماید. امپراتوری همیشه وسیله یی است كه برای بقاء بوجود می آید و در این روند خود هدفی می شود كه برای بقاء نیزمیمیرد - هیچوقت قادر نیست، چه بعنوان وسیله و چه هدف، به بقایش تداوم ببخشد. برای اینكار باید به "ملت" - دولت تبدیل شود؛ در غیر اینصورت امپراتوری می تواند حتا این امكان "ملت"- دولت شدن را نیز از مردمش سلب كند- چیزیكه در ابتدا برای شكلگیری و استقرارش شاید امپراتوری شدن را وسیله قرار داد. تقریبا تمام قرونی كه در اروپا و بخصوص اروپای غربی، قرون میانه (وسطا) نامیده شده اند، درست به همین دلایل فوق، در یك روند خشونت و جنگ پیوسته قرار داشته اند- چیزی حدود هفتصد تا هشتصد سال. وضعیتی كه با جنگ حل نشد (در اوجش نیت "خوش" هیتلربرای حكومتی جهانی تحت لوای نژاد برتر و برگزیده)؛ كمون پاریس و "اكتبر" روسیه، و بالاخره، روند صنعتی شدن یك و سه دهم میلیاردی چین، همسرنوشتی ناشی از مبادله فراگیر، انقلاب الكترونیكی و اینترنت در جهت شكلگیری شعوری مشاركتی وفراگیر، مقدماتی هستند كه برای نخستین بارعدم ضرورت امپراتوری شدن برای بقاء، و مردن برای آن را امكانپذیر می كنند. واینچنین، ضرورت عینی و امكان پایان ساختاری گذاری (كه سرمایه داری نامیده شده است) از جامعه "متكی" بر نیروهای طبیعت، به جامعه متكی بر "نیروهای" فرهنگ و تاریخ. سرمایه داری اگر از یكسو نیروهای تولیدی را "رها" یی بخشیده است، اما از سوی دیگر، ضرورت بقایش، بطور پیوسته، این توانش را برای بقایش در جهت امپراتوری شدن از یكسو، و زنجیره ساخت و تخریب از سوی دیگر، بسیج و بكار برده است- ناتوانی در گذار از بقاء به تداوم بقاء برای خود، سایرین و جهان.
ایالات متحده آمریكا، و غرب پیشین، یا ایالات متحده - پایه، زمانی قادر نیستند كه ثروت را به سرمایه تبدیل كنند (ثروت گسترش پذیر یعنی زمانی كه ثروت، متحرك و تبدیل پذیر شده و به حوزه تولید وارد می شود)، و زمانی دیگر، قادر نیستند كه اصولا ثروت تولید كنند (تبدیل "طبیعت" به ضروریات)؛ در حالت نخست قادر نیستند تداوم بقاء (بازتولید) را ممكن كنند، و در حالت دوم، توان بقاء (تولید) را از دست می دهند. این وضعیت مشابه قطاریست كه تنها یك واگن ادغام شده با لكوموتیوش با ظرفیتی محدود دارد- جدایی و تعدد واگنها، و لكوموتیوها در واقع دشمن چنین شرایطی هستند. سیاست پولی، مالی، و یاتركیب اینها با یكدیگر، جنگ وفاشیسم، ابزارو سیاستهایی هستند كه با نام "تعدیل" می شناسیم - همان چیزی كه در ایران با گله مندی "ما باران می خواستیم، ولی سیل آمد" در بروزهای "متنوع" پیگیری شده است. سیاستهای پولی و مالی هیچوقت قادر نبوده اند و نیستند كه تداوم بقاء (بازتولید) را ممكن سازند، و امروزه در خود بقاء (تولید) نیز كارآیی خود را از دست داده اند - این سیاستها اعتبار عینی علمی ندارند، بلكه تنها ابزاری هستند بین توهم و واقعیت، بین ملات ایدئولژیك "نظام" انتظام ناپذیر تا ترسگیر همگانی - وضعیتی كه "ریسك" سرمایه و سرمایه گذاری نامیده شده است.
سیاستهای پولی، مالی، و توزیعی ناشی از اینها، روز بروز، بیش از گذشته نشان داده اند كه اصولا بدون "اسلحه"، جهان برایشان ناشناخته بوده و می ماند.
این بحران "بحرانی تر" است زیرا سیاستهای پولی و مالی در كاربرد اسلحه "ناتوان" شده اند، و راهی غیر اینرا نیز (از طنز روزگار) سوسیالیسم و كمونیسم می دانند، و یا اصولاً قادر نیستند از حوزه انباشت و توزیع شناخته شده، تخصصی و عادت شده، خارج شوند و ساختار تولید را مورد توجه قرار دهند، به جهان آن طور كه هست بنگرند و نه آن طور كه خود می طلبند، ویا بهر قیمتی می خواهند كه استقرار یابد.
مضمون بحران جاری در جانب كهنه آن، ناتوانی در تبدیل "طبیعت" به ضروریات اجتماعاً مفید می باشد، و این اساساً ناشی از ناتوانی در تعیین و تعریف "ضروریات اجتماعاً مفید" است، و این بنوبه خود ناشی از بریده شدن "تعیین و تعریف" كنندگان از زمینه اجتماعی می باشد؛ در چنین وضعیتی، سرمایه مالی گرایشا به "پول خالی"(ثروت) تبدیل می شود، و "پول خالی" یعنی بریده شدن "سنجنده همگانی" از موضوع سنجش، و بنابراین شروع "تمایل" به بازگشت مبادله كالا - به - كالا پس از "به صفر" رسیدن ارزش موضوع سنجش از طریق بی ارزش شدن خود سنجنده همگانی، یعنی "پول". قرن سوم امپراتوری روم تا تهاجم اقوام قبیله نشین شمالی و پایان "روم" و شروع آنچه قرون وسطی نامیده شده است - از مبادله یی پیشرفته و پول و اعتبار- پایه تا مبادله كالا- به- كالا؛ بحرانی كه از قرن سوم میلادی، و اضمحلالی كه از قرن پنج و شش شروع شدند و تا حدود قرن سیزدهم و خروج از قرون وسطی، رنسانس، و بالاخره "انقلاب صنعتی"، آشكار و نهفته، ادامه یافتند. جانبی كه بحران گذار چندین قرنی را ادامه داد و تا امروز به اوج خود رسانده است.
ایالات متحده آمریكا تنها كشور غربی است كه اساسا از بورژوازی و پرولتاریا تشكیل شده است (برده داری در آمریكا با برده داری تاریخی بعنوان یك "نظام"، مضموناً متفاوت بوده است، بیشتر آن را می توان یك "وضعیت موضعی" در روند عمومی مهاجرت و شكلگیری این منطقه از جهان دانست). بورژوازی ایالات متحده از سازش با بقایای اشرافیت كهنه اروپایی، طبقات ارتجایی مناطق "ماقبل صنعتی" تولیدی و فرهنگی، و تشكیل ارتشی "جهانی" از یكسو، و بوجود آوردن لایه یی "اشرافی" در "پرولتاریا"، و لایه یی غیرتولیدی و انگلی بعنوان طبقه متوسط و خدمات- پایه از سوی دیگر، كنترل یگانه رقیب/شریك طبقاتی اش وغلبه خود را ممكن كرده است (برخی اتنخاب رییس جمهور جدید را "تركی" در این "دیوار" می دانند).
مشگل بنیادی رییس جمهور جدید - آیا بازهم تعدیل "راه حل" است و ممكن، یا "دست بردن" در ساختار تولیدی و تخصیص طبقاتی منابع - در حالت نخست جنگی فراگیر از "نوع دوم جهانی" مفر دیر یا زود خواهد بود، و در حالت دوم، انقلاب اجتماعی. جهانی و زمانه یی بسیار پیچیده، خطرناك، و پر از امیدها و آروزهایی كه تحققشان، بالاخره، ممكن شده است و تقریبا "جاری" - رهبریی فراگیر، كه هم صلح را نگهدارد، و هم تحول را فراگیر- مستقر كند را باید تقویت كرد و گسترش داد؛ هم ایران، هم منطقه و جهان.

افزودن نظر جدید