دینامیک های باردار استبداد مطلقه، مهم ترین عامل انحلال ساختار خویش

از آغاز تا امروز، انسان از رهگذر ايجاد روابط زور بازيچه اين روابط گشته و با وجود مبارزه بزرگ آزادی خواهان، همچنان در شخص و شخصيت پرستی از خود بيگانه شده است. از آغاز تا امروز و امروز بيشتر از گذشته، انسان اختيار انديشه و عمل خويش را بدست مستبدین سپرده است که در نفس او خودی گشته و خويشتن فطری وی را رانده و از خود بيگانه ساخته است. از اينرو آزادی بشر از اين بدترين اسارت ها موکول به شناخت واقعيت هايی است که در آن بسر می برد. اين شناخت را بايد با شناخت نمونه های نوعی پيروان اين کيش و روشهای عملشان کامل بگرداند و بمدد روشی درست به ارزيابی و انتقاد دائمی خويشتن بپردازد. بدينسان تغيير سرنوشت بدست انسان و در گرو تغييرات اوست. در مطالعه علمی اين کيش و شناسايی نمونه های نوعی شخص و شخصيت پرستان و روشهای کارشان اين فايده بزرگ وجود دارد که انسان می تواند همواره خود را در اين آئينه بنگرد و خويشتن و ديگری را بطريق صواب انتقاد کند. نسل حاضر کشورهای مسلمان که وارث چند قرن شکست و نگون روزی است و در تجربه های انقلابی خويش نيز از جمله بدليل چيرگی همين کيش بر انسان بارها ناکام گشته است، نيازمند سلاحی است که بدان در اصلی ترين صحنه های نبرد آزادی بخش، يعنی در دژ ذهنيات خويش که به تصرف دشمن درآمده است، پيروز گردد. بسلاحی نيازمند است که بدان در بزرگتر از بزرگترين نبردها پيروز گردد. در آزاد کردن خويش پيروز گردد و با اين پيروزی راه پيروزی های بعدی را هموار گرداند. بدينقرار اين نگاشته تلاش دارد يک مطالعه جامعه شناسی از این روند مذکور تا دشمن آزادی که در ذهنيات مطلق شده، انسان را از درون تسخير کرده است، از پای درآورد. هر انسان عقيده مند، چه مسلمان و چه غير مسلمان بايد با اين دشمن مبارزه بی امان کند. عقيده ها يکديگر را کجا باز می يابند و انسان چه وقت در عقيده به وحدت در کثرت می رسد اگر عقيده خود ابزار خود خواهی ها و قدرت جويی ها گردد؟ در اين مبارزه بزرگتر همه کس می تواند از اين سلاح سود جويد و بدين اميد راه  جويي کنشگران در دسترس قرار می گيرد که يک مبارزه همه جانبه و پيگير با شخص و شخصيت پرستی انجام پذير گردد و راه ايجاد يک نيروی پيش آهنگ هموار شود. نيرويی ايجاد گردد که همانند گذشته های دور و نزديک بدست پيروان کيش شخصيت به نيروی مخرب خويشتن بدل نگردد. انسان ها بازيچه روابط زور و خود مايه دوام و استمرار آن نشوند.

ساختمان امروز و فردا بدست انسان انجام می گيرد و انسان بازيچه بی اراده تقدير «عوامل و جبرها» نيست، بل فعال نيز هست و نحوه برخورد او با واقعيتها تاثير کلی در چند و چون سرنوشت وی دارد، مبارزه برای فعال و نسبی کردن وی بحق نبردی ستودنی است. در حقيقت، عوامل بنابرآنکه چسان از راه ذهنيات در عمل و شيوه تفکر انسان تبلور جويند تأثيراتشان متفاوت می شوند. بدينخاطر است که در پی جستن عوامل پيروزی و يا شکست بدنبال نقش شخصيت ها و روحيه و طرز عمل جامعه می روند. حاصل آنکه انسانها تنها محل عقد رابطه ها نيستند بلکه بنا بر انديشه راهنماشان و ساخت ذهنی شان، بنوبه خود سازنده روابطند و چون عوامل و امور واقع خارجی را از انديشه و عمل انسانی مؤثر واقع می شوند؛ تغيير انسان تغيير روابط اجتماعی را بهمراه دارد. و مبارزه اجتماعی آزادی بخش لاجرم مبارزه با شخص و شخصيت پرستی را پيشاپيش ضرور می سازد. اینک که اهمیت کیش شخصیت در انواع استبدادها، و نقش محوری شخصیت خدائی یافته در استبداد فراگیر روشن شد، می توان فهمید چرا نبرد با این کیش را می توان نبردی ستودنی خواند. در اینجا، باردیگر، به نیروهای محرکه و جهتی که کیش شخصیت ولایت مطلقه به آنها می دهد و دینامیک­های رابطه مسلط – زیر سلطه، باز می پردازیم و از نظرگاه آزادی انسان و جامعه ها در آنها می نگریم:

نظام اجتماعی از آن رو موقعیت زیر سلطه را می یابد که قشرهای صاحب امتیاز تن به باز و تحول پذیر شدن نظام اجتماعی به ترتیبی که نیروهای محرکه در رشد فعال شوند، نمی دهند. زیرا موقعیت و امتیازهای خود را از دست می دهند. اینان عامل تخریب نیروهای محرکه می شوند. از جمله از راه صدور این نیروها. نظام اجتماعی مسلط نیز از راه وارد و فعال کردن نیروهای محرکه، در همان حال که بر امتیازهای صاحب امتیازها می افزاید، برای قشرهای دیگر جامعه نیز کار و درآمد پدید می آورد. بدین سان، در رابطه سلطه گر – زیر سلطه، جریان نیروهای محرکه دو دینامیک را پدید می آورند: دینامیک صدورنیروهای محرکه به بخش مسلط و دینامیک ورود این نیروها به این بخش مسلط و فعال شدن آنها در این بخش با هدف پایدار نگاه داشتن نظامهای اجتماعی مسلط – زیر سلطه در رابطه، دینامیک هایی را به شرح زیر پدید می آورند:

1- دینامیک تجزیه خاص نظام اجتماعی زیر سلطه: تجزیه روز افزون نظام اجتماعی زیر سلطه هم بخاطر صادر کردن و تخریب نیروهای محرکه و هم بلحاظ وارد کردن (واردات از هر نوع) نیروهای محرکه متلاشی کننده، نظام اجتماعی جامعه زیر سلطه گرفتار تجزیه عمومی می شود. اما دینامیک نظامی اجتماعی سلطه گر، دینامیک ادغام و انسجام است. زیرا  نیروهای محرکه ای را که وارد می کند، در خود جذب و ادغام می کند و با  بکار گرفتن نیروهای محرکه خود و نیروهای محرکه ای که وارد می کند، انسجام سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی خود را، تا زمانی که موقعیت و توانائی خود را در فعال کردن نیروهای محرکه در خود، از دست نداده است، بطور مداوم  بیشتر می کند. این دو دینامیک و دینامیکهای دیگر به نظام اجتماعی سلطه گر، این توانائی را می دهند که نیروی مخالف منفی را به نیروی مخالف مثبت بدل کند. و نیز، این توانائی را می بخشد که نیروی مخالف مثبت را به نیروی موافق بدل سازد. بدیهی است  اما تا زمانی که توانائی فعال کردن نیروهای محرکه را در خود داشته باشد. 

2- دینامیک خارجی شدن دولت و اقتصاد و فرهنگ و گروه بندی های جامعه زیر سلطه که از رهگذر صدور نیروهای محرکه و وارد کردن ویرانگرها، موقعیت جسته اند. این خارجی شدن، همزمان، آنها را نسبت به نظام اجتماعی سلطه گر، بمثابه عامل و آلت فعل در جامعه زیر سلطه، داخلی می کند.

3- دینامیک فقر در بخش زیر سلطه بخاطر از دست دادن نیروهای محرکه و دینامیک غنا در بخش مسلط بخاطر جذب نیروهای محرکه. بدیهی است که تولید و مصرف انبوه، بنوبه خود، فقر افزا است. هم منابع طبیعت را فقیر می کند و هم بخش بزرگی از انسانها و جانداران و گیاهان را گرفتار فقر  فقر افزا می کند و نابرابری بر نابرابری می افزاید.

4- زیادت گرفتن و رشد تضادها در جامعه های در رابطه، از جمله، نابرابری را مدام بیشتر می کند: دینامیک نابرابری. هم اکنون، در سطح جامعه جهانی، یک میلیارد انسان گرفتار گرسنگی هستند. اقلیت کوچکی افزون بر 80 درصد و اکثریت بزرگی کمتر از 20 در صد ثروت و درآمد را دارند. نابرابری از لحاظ آلودگی میحط زیست روز افزون است. بر شمار جانداران و گیاهانی که در معرض نابودی هستند، دائم افزوده می شود.

5- تضاد روز افزون قدرت در اشکال گوناگون خود، بخصوص در شکل سرمایه داری، با زیندگی محیط زیست: دینامیک آلودگی محیط زیست. و این چند دینامیک، همراهند با خشونتی که دائم بر خود می افزاید.

6- افزایش میزان تخریب و نیاز روزافزون بقوه قهریه: دینامیک قهر. خشونت خشونت آور تنها یک نوع و از نوع جنگها و ترور و... نیست. نابسامانی ها و آسیبهای اجتماعی نیز هستند. تولید و مصرف انبوه نیز هست. قدرت باوری نیز هست. جبری شدن پندارها و گفتارها و کردارها نیز هست.

7- دینامیک دستوری شدن زندگی: از دست رفتن روز افزون خودانگیختگی، حتی در جامعه هائی که رشد یافته توصیف می شوند، میزان خود انگیختگی کاهش می یابد. درجامعه های بسیار، بلحاظ این که با از دست دادن نیروهای محرکه، عقل و دست امکان کار نمی یابند. در نتیجه، خودانگیختگی میل به صفر می کند. یک نواخت شدن تولید و مصرف و همسان شدن بیان قدرتی که اندیشه راهنما می شود، زندگی را بیش از پیش دستوری می کند. 

8- دینامیک بردگی انسان یا شئی شدن او و ناچیز شدنش در وسیله: در نظام اجتماعی – اقتصادی سرمایه سالار، انسان مالکیت بر سعی خود را از دست می دهد و در برابر سرمایه، «نیروی کار» می شود. بیان قدرتی که اندیشه راهنمای انسان است بسا سبب می شود بپندارد که آزادانه کار خود را عرضه می کند. غافل از این که این سرمایه داری  است که مرام خود را به او القاء و پندار و گفتار و کردار او را مهار می کند. اما آیا سرمایه داری می تواند بکار دائمی گشتنی توانا شود که استبدادهای پیشین از آن ناتوان شدند؟ جریان شئی شدن انسان جریان از خود بیگانه شدنش در «نیروی کار» و تک بعدی (مصرف کننده) گشتن او است. از جمله روشهایی که سرمایه داری بکار می برد، سیر ناشدنی کردن گرسنگی مصرف است.

9- دینامیک نیازها: در مدار بسته مادی مادی، نیازهای معنوی نیز از راه مصرف فرآورده های مادی برآورده می شوند. اندیشه راهنمای ماده گری که به ضرورت انسان را از آزادی خویش محروم می کند و جبر باورش می گرداند، مدار باز مادی معنوی را به مدار بسته مادی مادی بدل می کند. بدین مدار بسته است که انسان، بمثابه یک نظام بسته، ثنویت تک محوری را اصل راهنما می کند و اندیشه راهنمای او، پندار و گفتار و کردار او را ترجمان استبداد فراگیری می گرداند، بر این نظام بسته ولایت مطلقه جسته است. در این مدار بسته، دیگر انسان نیست که، در جریان رشد، نیازهای خود را نو به نو می کند، بلکه تولید انبوه است که مصرف انبوه را تحمیل می کند. انسانهائی که نخواهند این تحمیل را بپذیرند، بیکار می شوند. زیرا هم آنها نظامهای بسته ای شده اند و هم در بند مدار بسته مادی مادی هستند و هم  زندانی مدار بسته تولید و مصرفند. از این رو است که در جامعه های گرفتار تولید و مصرف انبوه، جبر " اگر می خواهی بیکار نشوی مصرف کن"، جبری است که بمثابه راه و روش زندگی، از دید همگان عقلانی گشته است. سازمانهای سیاسی، بر سر برانگیختن مردم به مصرف، با یکدیگر رقابت نیز می کنند. در مدار بسته، تنها کالاها نیستند که موضوع تولید و مصرف انبوه هستند. چون نیازهای معنوی از راه فرآورده های مادی برآورده می شوند، در قلمروهای سیاسی و اجتماعی و فرهنگی نیز، بنابر تولید و مصرف می شود.

10- دینامیک پیشخور کردن آینده و از پیش متعین کردن آینده.  جامعه زیر سلطه قربانی اول این دینامیک است. هم اکنون، حتی در اقتصادهای توانا به تولید انبوه، تولید یک سال در زمانی کوتاه تر از یک سال مصرف می شود. در جامعه های زیر سلطه وضع بسیار بدتر است. پیشخور کردن سبب می شود که نسل های آینده وارث وضعیتی بگردند که توانائی تغییر آن را نداشته باشند. این امر سبب شده است که خوش بینی آغاز رشد سرمایه­داری جای به بدبینی بسپارد. در آغاز، ایدئولوﮊیهای رقیب به انسانها وعده جامعه وفور را می دادند. اما این کمبودها هستند که برهم افزوده می شوند. هم اکنون، مردمانی که در نظام اجتماعی مسلط زندگی می کنند، نه تنها از آینده که از زمان حال نیز ناامیدند. با این حال، این مردم، تسلیم تقدیر پیشخور کردن و از پیش متعین کردن آینده گشته اند. آیا انسان گرفتار جبر پیشخور کردن و آینده ای که از پیش متعین می شود، به یاد آزادی و حقوق ذاتی خویش می افتد و بر می خیزد؟ از جمله، ذاتی بودن استقلال و آزادی و دیگر حقوق انسان و نیز فشار روز افزونی که بیکاری و ترس از آن بر انسان وارد می کنند، گویای آنند که از خود بیگانگی انسان کامل نیست و امکان بازیافتن خود را بمثابه نیروی مخالف منفی دارد. با این وجود، در حال حاضر، زمان اندیشه و عمل کوتاه و کوتاه تر می شود.

11- دینامیک کوتاه شدن زمان: زمان اندیشه و عمل کوتاه و کوتاه تر می شود. توضیح این که «درازمدت» و بسا «میان مدت» در تنظیم فعالیتها کمتر نقش پیدا می کنند. زمان اندیشه و عمل، کوتاه مدت است. در جامعه های استبداد زده و زیر سلطه، کوتاه مدت، هم اکنون، معنی می دهد. بحران اقتصادی که جهان را فراگرفته است، از جمله، حاصل کوتاه شدن زمان فعالیتها و غفلت از پی آمدهای فعالیتها در درازمدت و بسا میان مدت است. کوتاه شدن زمانی که محدوده اندیشه و عمل است، عاملی دیگر از مجموعه عواملی است که، در درون انسان، گرایش به تسلیم شدن به جبر را بر تمایل به بازیافتن استقلال و آزادی خود، غلبه می بخشد. از خود بیگانه ترها، بسا جبر حاکم برخود را، آزادی خویش نیز می انگارند. دینامیک های بالا سبب می شوند که  فضا و امکانات تولید عناصر ضد فرهنگ قدرت بیشتر و فضا و امکانات تولید عناصر فرهنگ آزادی کمتر شوند.

12- دینامیک ضد فرهنگ قدرت (علامتها و نمادها و عناصری که  قدرت را خدائی می گردانند که حاضر و آمر و عامل در همه جا و همه وقت است) و جانشین فرهنگ آزادی (تولید دانش و فن و عناصر فرهنگی و بیان آزادی که برخورداری انسان را از استقلال و آزادی و استعدادها و حقوق ذاتی انسان میسر می کند) شدنش که، از جمله، سبب تغییر رابطه انسان با طبیعت گشته و اقتصادی به زیان انسان و طبیعت و  بسود قدرت سرمایه را تنها اقتصاد ممکن باورانده است.  با این حال، تنهائی و انزوای انسان، پیشاروی قدرت، در همان حال که تشدید می شود، هم ترس او را بیشتر می کند و هم او را به فکر چاره می اندازد.

13- دینامیک انزوا و تنهائی:  تنهائی و انزوای روز افزون انسان تنها از رهگذر گسستن پیوندهای اجتماعی نیست. از رهگذر جانشین انسان شدن قدرت در «رشد» نیز هست. این در برابر قدرت است که انسان خود را تنها و ناتوان می یابد. از این رو،  تنهائی و انزوا و احساس ناتوانی، بحران هویت ببارآورده است. در نظامهای اجتماعی که، با یکدیگر، در رابطه مسلط – زیر سلطه هستند، از زمانی که جامعه مسلط نیز دیگر نمی تواند نیروهای محرکه را در خود فعال کند، - زیرا قشرهای حاکم تن به تغییر نظام اجتماعی نمی دهند و فعال شدن نیروهای محرکه نیازمند بازتر شدن نظام اجتماعی است–  پیوندها شروع به گسستن می کنند. تا بدانجا که جامعه شناسان و روان شناسان و... در کار آنند که برای مشکل انزوای انسان و تنهائی او پیشاروی قدرت، راه حلی بیابند.

14- دینامیک بحران ها و مشکلها: در بعدهای سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و فرهنگی، در سطح جامعه ها و در سطح جامعه جهانی (نظامهای اجتماعی در رابطه قوا)، در پی یکدیگر می آیند و مسائل بر یکدیگر افزوده می شوند. بسیاری بر این باور اند که مسائل ببار آمده و مجموعه بغرنج شده در دوران صنعتی، در دوران ماوراء صنعتی، حل خواهند شد.  از قرار، او از این امر غافل است که  نظامی که مسئله می سازد، خود نمی تواند آن را حل کند.  مسئله ها بنوبه خود عامل پدید آمدن مسئله های جدید می شوند. بدین سان، مسئله ها برهم افزوده و انبوه می شوند. پس، تنها وقتی بپذیریم که استبداد فراگیر سرمایه داری انقلابی را ببار می آورد که، بدان، انسان استقلال و آزادی و حقوق خویش را باز می جوید، این احتمال وجود دارد که انبوه مسائلی راه حل بجویند که استبداد  فراگیر سرمایه داری پدید آورده است. رشد قدرت به جای رشد انسان، از جمله این مسائل، این مسئله را بوجود آورده است: انسان، بمثابه نظام باز و رشد یاب، بدل به انسان، بمثابه نظام نیمه بسته و یا نیمه باز و ناتوان از تولید و اداره نیروهای محرکه شده است و می شود.

15- دینامیک از رشد ماندن انسان: در عین ویران شدن، خود را در رشد یافتن و نیز بیرون ماندن از محدوده ای که قلمرو رشد باورانده می شود، حالا دیگر خاص جامعه زیر سلطه نیست. هرچند در این جامعه ها، نیروهائی که ضد رشداند به از رشدماندن انسان شتاب بیشتری می دهند، اما در جامعه های مسلط نیز، «اسطوره رشد» شکسته است. زیرا به جای انسان، قدرت است که رشد می کند و محیط زیست است که تخریب می شود و انسان است که بطور روز افزون، امکان بازیافتن آزادی و حقوق خود را از دست می دهد. غیر از بزرگ شدن روز افزون فاصله میان مردمی که فرآورده های دانش و فن را مصرف می کنند – که اکثریت بزرگی کمتر و کمتر می توانند مصرف کنند-  با مراکز تولید دانش و فن، اکثریت بزرگ انسانها نگران آنند که نقش خود را بعنوان «نیروی کار» نیز از دست بدهند. بهمان نسبت که انسان تنها و منزوی و ناتوان تر می شود، سلطه ماوراء ملی ها بر حیات او و زمین و فضا و حال و آینده بیشتر می شود.

حال آیا ما توانائی مقابله با این دینامیک­های استبداد مطلقه را که، زمان به زمان، «فضای حیاتی» مان را تنگ تر می کند، داریم؟ پاسخ به این سوال ریشه در تسخیر قدرت شدن مردم می باشد و چسانی که با عقل قدرتمدار از آزادی خویش غافل می شوند. ریشه در این مسئله دارد که ما کی می خواهیم نقش آلت فعل را ایفا کنیم. باید بدانیم که اندیشیدن کار مافوق نیست و نباید بدان حوالت دهیم. کاری است که دقیقا قاعده ها بایستی انجامش دهند. به همین جهت کسی که می باید به جای همه بیاندیشد و «فصل الخطاب است»، نماد قدرت و دارای عناوین پیشوا و رهبر و قطب و مراد و... است. از سوئی دیگر، ترس از اندیشیدن، ترس ویرانگر دیگر است که عقل برده استبداد مطلقه بدان گرفتار می شود. متاسفانه با تحمیل این دینامیک ها، مادون ها بسا اندیشیدن را گناه می شمارند. زیرا ممکن است فرآورده آن، با اندیشه رهبر نخواند. گریز از مسئولیت و به خود باوراندن که مسئولیت با «رهبر» است و او کاری جز اعتماد به او و اطاعت از او نباید بکند، اکثریت بزرگ را فعل پذیر و مطیع می گرداند و پراکسیسم قاعده ها را بی مکان و زمان رها می گرداند.

 ـ مرداد 1400

 

افزودن نظر جدید