ارزیابی از خط مشی سیاسی سازمان فدائیان خلق ایران اکثریت در سال های 1359 تا 1362

•طبق برنامه سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت) مصوب پلنوم خرداد 61، هدف خط مشی سیاسی سازمان "شکوفایی جمهوری اسلامی ایران در مسیر استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی" قرار داده شده است. در راه رسیدن به این هدف سازمان "امپریالیسم جهانی به سرکردگی امپریالیسم امریکا" و "پایگاه های داخلی آن" را دشمن اصلی اعلام می کند. سازمان تحلیل می کند که پایگاه های سیاسی اصلی "امپریالیسم" یعنی نیروهای وابسته به رژیم سابق با انقلاب شکست قاطع خورده اند (اما پایگاه اجتماعی آنان، یعنی بزرگ مالکی و کلان سرمایه داری هنوز برجاست) و حالا بورژوازی لیبرال به مانع سیاسی عمده در مسیر پیشرفت انقلاب و در جهت براندازی پایه اجتماعی امپریالیسم تبدیل شده است. •در طول سال 60 تمرکز مبارزه سازمان علیه نهضت آزادی و سایر نیروهایی است که آزادی سیاسی را عمده می کنند. سازمان از اواخر سال 60 به بعد نیروی تحت رهبری آیت الله خمینی را به دو جناح، چپ و راست، تقسیم کرده جناح چپ را نیروی انقلابی و شخص خمینی را حامی اصلی آنان معرفی می کند و طرد و انزوای جناح راست را دنبال می کند. •سازمان مکرر تحلیل می کند که در مبارزه ما برای استقلال، آزادی و عدالت اجتماعی، استقلال (مبارزه علیه امپریالیسم) و عدالت اجتماعی ( مبارزه علیه بزرگ مالکان و کلان سرمایه داران) حائز اهمیت درجه اول و اولویت است. پیشرفت در مسیر این مبارزه راهگشای تغییر ساخت اجمتاعی-اقتصادی و طبقاتی جامعه ایران و فراروئیدن انقلاب سیاسی به انقلاب اجتماعی است. •درک سازمان از شعار آزادی همانا آزادی توده رنجبران از قید "کلان سرمایه داری و بزرگ مالکی"، آزادی از قید "سلطه امپریالیسم" است. در ادبیات سیاسی سازمان درک روشن از حقوق شهروندی، از آزادی فردی، از مفهوم حقوق بشر اساسا مفقود و یا بسیار بسیار کم رنگ است. •سازمان در زمینه "حکومت قانون" و لزوم پایبندی حکومت، احزاب و شهروندان به قانون مواضعی کاملا صریح و موکد دارد. سازمان هم گروه ها و هم حکومت را دایما فرا می خواند که به قانون ملتزم بمانند. •سازمان با پیگیری مبارزه قهرآمیز را رد می کند و از همه نیروها نیز به قهرزدایی دعوت می کند. سازمان جنگ در ترکمن صحرا و کردستان را به "به زیان انقلاب" می شناسد و صمیمانه از حفظ و یا برقراری صلح در این دو منطقه حمایت می کند. سازمان در این سال ها همگان را به دفاع از میهن در قبال تجاوز رژیم صدام فرا می خواند . •سازمان در این سال ها مبتکر فعال فکر دیالوگ با مخالفین سیاسی است و در جریان عمل این فکر را پی گیرانه دنبال می کند. سازمان نه تنها با مجاهدین و گروه های چپ، بلکه سران حکومت را نیز پی گیرانه به بحث و مناظره دعوت می کند. مکاتبه، مذاکره و مناظره با مسوولین حکومت و با مخالفین حکومت(شرکت کنندگان در انقلاب) تاکتیک هایی در مرکز توجه سازمان است. •در سیاست خارجی سازمان ایالات متحده امریکا را مسئول و محرک اصلی تجاوز صدام به کشور می شناسد و دفاع از میهن در برابر تجاوز را وظیفه مقدم خود قرار می دهد. سازمان خواهان همکاری نزدیک تر با اتحاد شوروی سابق و همه کشورهای سوسیالیستی و کشورهای غیر متعهد است. سازمان در منازعه اعراب و اسرائیل، به طور قاطع از آرمان فلسطین و باز پس دادن سرزمین های اشغالی در جنگ 1967 حمایت می کند. •در این سال ها سازمان از یک تشکیلات مسلح، با تحویل تمام سلاح ها به حکومت، به یک تشکل کاملا سیاسی که به قانون اساسی التزام دارد و خواهان حق فعالیت علنی و قانونی و الزامات آن را رعایت می کند بدل می شود. •سازمان علیرغم مراجعه رسمی به حکومت برای کسب حق فعالیت علنی و قانونی معتقد است که حکومت حق ندارد لیست اعضای سازمان را بخواهد و عملا، علیرغم فشار دادستانی انقلاب، اعضای سازمان را چه در محیط ها و چه در تشکیلات تا آنجا که ممکن است ناشناس نگاه می دارد. تشکیلات سازمان در سال های دهه 60 یک تشکیلات عمدتا با ضوابط کار مخفی است. • سازمان مدافع پیگیر شکل گیری تشکل های مستقل توده ای، به خصوص حق تشکیل سندیکا های کارگری بود. تلاش ما برای تاسیس و تقویت تشکل های مردمی در جهت تقویت جامعه مدنی و در جهت بسط دموکراسی بوده است. "کارتوده ای" وظیفه اصلی عموم اعضای تشکیلات تلقی میشد. از منظر کسی که در بنیادهای ارزشی و اصول عقاید خود بازنگری کرده و از منظر ارزش های امروزینش به سمت گیری های آن روزین می نگرد، از خود می پرسم: آیا سازمان ما می توانست مبارزه برای صلح، حقوق بشر، آزادی سیاسی، دموکراسی و برابری فرصت ها برای همگان را به جای مبارزه ضد امپریالیستی، به جای مبارزه علیه کلان سرمایه داری و بزرگ مالکی بنشاند؟ آیا ممکن بود در خط مشی سیاسی چریک های فدایی آزادی سیاسی، دموکراسی و حقوق بشر، در ابعاد مختلف آن، جایگاه نخستین می یافت؟ پاسخ من به این سوالها قطعا منفی است. نیرویی که در آن دوران سازمان را تشکیل می داد عمیقا انقلابی و عمیقا رادیکال بود. اصول مارکسیسم لنینیسم برای این نیرو حقیقت مطلق و مرجع نهایی بود. این ساختار فکری و ارزشی لیبرالیسم را کلا رد می کرد و سوسیال دموکراسی را ارتداد می شناخت. تیز بینی سیاسی و خبرگی تاکتیکی مسوولین سازمان هرگز قادر نبود سازمان را، در کلیت خود، از چارچوبه فکری - ارزشی خود دور کند. هیچ یک از منشعبین از سازمان نیز هیچ انفصالی از دیدگاه های رادیکال و لنینیستی نداشتند. با این حال، علیرغم همه راه بندان های نظری، حتی در آن سال ها علایمی وجود داشت که نشانه ظرفیت های رو به اعتلای رویکرد صلح آمیز، دموکراتیک، حقوق بشری، رفرمیستی و مدنی در حرکت سازمان است: مثلا: •سازمان به طور کامل خود را خلع سلاح می کند و شیوه قهرآمیز مبارزه را کاملا کنار می گذارد. •سازمان سخت به فعالیت علنی و قانونی پای بند است و برای تامین این حق پیگیرانه تلاش می کند. •سازمان مذاکره با حکومت و دیالوگ با مخالفین سیاسی را می پذیرد و آن را با جدیت دنبال می کند. •سازمان بر اهمیت شکل گیری سازمان های مستقل توده ای، مثل سندیکاها، (نهادهای مدنی) تکیه جدی دارد. •در درون سازمان بحث زنده و فعال پیرامون خط مشی با مشارکت کادرها مستمرا جاری است. •حضور زنان در تشکیلات فوق العاده بالاست (33 درصد). •بازگشت فعالین، از زندگی حرفه ای، به زندگی عادی و خانوادگی و مورد استقبال و تحسین است. آیا در همان کادر نظری - ارزشی حاکم و با توجه به این ظرفیت های رشد یابنده کدام تصحیح ها و تغییرات در سیاست ها و راهبردهای سازمان میسر بود؟ مطمئنم که تمام کارهایی که ما کردیم مقدر نبود. محول کردن همه چیز بر عهده ساخت نظری فرار از مسوولیت است. علیرغم سلطه سنگین نوعی رادیکالیسم افراطی در وجود سازمان، ظرفیت های رشد یابنده و علایمی که در فوق شمردم، مرا مطمئن می کند که تصحیحات معین در مشی رهبری سازمان در فاصله 1357 تا 1362 ناممکن نبود: •سازمان هیچ نیازی به منزوی کردن لیبرال ها نداشت. سیاست ما در قبال لیبرال ها تقلید کورکورانه از سیاست لنین در فاصله فوریه تا اکتبر بود. زنده یاد اسکندری، در کادر همان ایدئولوژی، در قبال لیبرال ها سیاست دیگری را توصیه می کرد و آن درست بود. موضع ما در قبال لیبرال ها مهم ترین خطای سیاسی رهبری سازمان در آن دوران بوده است. نهضت آزادی، حزب ملت ایران، جاما و گروه های مشابه و حتی روحانیونی چون آیت الله شریعتمداری، همراهان ما بودند و نه دشمنان ما. •سازمان بلافاصله بعد از انقلاب شروع به سازماندهی نیروهای خود کرد. تشکیلات سازمان یک تشکیلات مخفی بود که در پایان سال 61 حدود 20 هزار نفردر آن متشکل بودند (7). وقتی تحلیل سازمان به درستی، این بود که "حکومت ما را تحمل نخواهد کرد" درست کردن تشکیلاتی با این عظمت یک اشتباه فاحش و بزرگ ترین ماجراجویی ما بود. تشکیلات ما می بایست محدود به کادرها می بود. ما موظف بودیم هر کدام از کادرهایمان، که به دلیل فشار رژیم از ادامه کار باز می ماندند، را یا به خارج بفرستیم و یا به طور کامل قطع ارتباط کنیم. •سازمان فدائیان گرچه خود محصول رشد امریکا ستیزی در کشور و در جهان بوده است، اما زمانی که به بلوغ سیاسی رسید مسئول شد که منافع کشور را بر داده های عقیدتی خود مقدم شمارد. حتی در شرایط جنگ سرد، هر چه فضا آرام تر می شد و امکان دفاع از یک سیاست تنش زدایانه با امریکا مساعد تر می شد. ما مسوول بودیم که دریابیم خواست های استقلال طلبانه ما ایرانیان با پیروزی انقلاب بهمن تماما و بی کم و کاست تامین شده است و هیستری ضد امریکایی بر منافع ملی استوار نیست. سازمان از خیلی پیش تر می توانست خواهان تشنج زدایی با ایالات متحده امریکا و جلوگیری از وخامت روابط با آن کشور شود. اشغال سفارت یک اشتباه فاحش بود و هزینه های بس سنگین (از جمله جنگ ایران و عراق) برای کشور به بار آورده است. •تلاش سازمان برای سوق کشور به مسیر رشد غیرسرمایه داری در شرایطی پی گرفته می شد که در دیگر کشورها تجارب و نمونه های کافی وجود داشت که این راه قادر به تحقق مواعید خود نیست. معنای پیش رفت در این مسیر تقویت بخش دولتی در قبال بخش خصوصی و گسیختن از اقتصاد جهانی به ازای هم پیوندی با اقتصاد کشورهای سوسیالیستی بود. سازمان می توانست مطلع باشد که پیمودن این راه در سایر کشورها نتایج مورد نظر را بدست نداده است. شیفتگی های آرمان گرایانه ما را از به کاربردن عقل، از شک کردن در باره آن چه باور داشتیم محروم می کرد. در شرایط توده وار بودن حرکت های سیاسی و خلاء گسترده ی نهادهای مدنی، و با توجه به حمایت فعال اکثریت بسیار بزرگ توده از حکومت، با توجه به حدت تضاد میان سنت و مدرنیته، قطع نظر از این که خط مشی ما در قبال جریان "خط امام" اتحاد - انتقاد باشد یا انتقاد - اعتراض، در هر حال سازمان، مثل بقیه نیروهای مخالف ولایت فقیه، دیرتر یا زودتر زیر ضرب می رفت. سازمان های سیاسی غیر دینی، قطع نظر از این که مشی دموکراسی خواهانه داشتند یا ضد امریکایی یا هر چیز دیگری، اگر می خواستند زیر چرخ های سنگین انقلاب توده ای له نشوند، می بایست در سمت سیاست "صبر و انتظار" گام به گام پس می کشیدند و سطح عمومی فعالیت خود را متدرجا کاهش و فرصت می دادند تا جامعه آن جوشش و شور انقلابی را پشت سر گذارد. این فکر که ما، و نیز کل سکولارها، می توانستیم در سال های پس از انقلاب در وسط صحنه فعال باشیم، با "خط امام" رقابت، یا در برابر آن ایستادگی کنیم، اما دچار سرکوب نشویم تصوری غیر واقعی بود. تحلیلی که "ایستادگی" در برابر استقرار جمهوری اسلامی ممکن می دید اگر جنون آمیز ارزیابی نشود حداقل غیرمسئولانه بوده است. این ارزیابی غلط بود که سکولارها آن قدر نیرو داشتند که جلوی استقرار جمهوری اسلامی را بگیرند. ایستادگی در برابر روند استقرار نه تنها به مقابله با اراده اکثریت بزرگ مردم می انجامید، بلکه روند استقرار را خونین می کرد و این بشدت به زیان دموکراسی و به زیان سکولارها تمام می شد و شد. در شرایط شور انقلابی فوق العاده بالایی که در آن روزها بر جامعه حاکم بود و کمتر کسی بود که تحمل صبر داشته باشد، آیا پیشه کردن "صبر و انتظار"، از عهده رمانتیسیسم انقلابی فدائیان خلق تا چه حد ساخته بود؟ و اگر رهبری سازمان چنین می کرد از جثه سنگین فدائیان خلق چه باقی می ماند؟ این بحث را بگذاریم برای بعد. در قیاس با سایر گروه ها حالا مشی سازمان اکثریت در سالهای 62-59 را از منظر دیگر ارزیابی کنیم: موضوع این مطالعه ما مقایسه عمکرد نیروهای مختلف غیر حاکم با هم دیگر است. حتی با قالب های فکری امروزینم، من، فرخ نگهدار، معتقدم جهات منفی (چنانچه شمردم) در خط مشی سیاسی سازمان فدائیان خلق ایران (اکثریت)، نسبت به سایر نیروها، بسیار محدودتر و عناصر مثبت در آن خط مشی (چنانکه شمردم) بسیار گسترده تر بوده است. اگر امکان انتخاب برای فعالین سیاسی محدود به انتخاب میان مشی اکثریت و مشی مجاهدین بود، من، هرگز حاضر نبودم و نیستم حتی یک لحظه فکر کنم که مشی آنها بر مشی ما مزیت داشته است. من مشی سازمان مجاهدین خلق ایران را فاجعه بار، جنایت آلود و موجب بزرگ ترین ضربات به روند تحول سیاسی جامعه و به منافع ملی کشور می شناسم. من بر شناخت خود از ماهیت خط مشی سازمان مجاهدین و نقش فاجعه بار رهبری آن سازمان ایستاده ام و طی این سال ها هرچه پیش تر رفته ایم بیشتر پی برده ام که شناختم از ماهیت آن رهبری و مواضعم در مقابله با آنان تا چه واقع بینانه بوده است. تحلیل تمام گروه های چپ، به شمول اقلیت، راه کارگر، پیکار، رزمندگان و غیره را بشدت ذهنی و برداشت آنان از ظرفیت های موجود در جامعه را کاملا رویایی بود. مشی سیاسی آنان در قبال نیروهای تحت هدایت خود بشدت غیر مسئولانه، فاقد آینده نگری و محکوم به شکست و خسران سنگین بوده است. تحلیل این و این مشی، فعالین سیاسی را به گوشت دم توپ تبدیل کرد؛ بی آنکه هیچ میراثی برای آینده برجا گذارد. توهم این سازمان ها نسبت به ماهیت مفهوم "مردم" یا "خلق" یا "طبقه کارگر" یا نسبت به جایگاه دین در جامعه ایرانی صد بار رمانتیک تر یا توهم آلود تراز درک سازمان اکثریت بوده است. تحلیل و سیاست سازمان اکثریت با تحلیل و سیاست این گروه ها در آن سال ها اختلافات جدی و بنیادین داشته است. اما مطلقا در هیچ یک از عرصه های اصلی سیاست گذاری نیست که آنها دیدگاهی مثبت تر از ما ارایه کرده باشند. اکنون در پایان یک راه 25 ساله هم می توان کارنامه این دو نحله چپ در ایران را سنجید: 1. هرگاه حد و میزان گسترش و تعمیق دموکراسی، چند صدایی، علنیت، و مدرن سازی در سازمان معیار باشد، 2.حفظ و پرورش کادرها، پختگی سیاسی و سازمانی، و شمار فعالین آگاه، کارآ و صاحب نظر مورد توجه باشد، 3.هرگاه سنجش ظرفیت ها و زمینه ها برای همکاری سیاسی و سامان گری اتحادهای بزرگ مورد نظر باشد، 4.هرگاه در صد مشارکت در تشکل های دموکراتیک و حد حضور در NGO ها معیار باشد، 5.هرگاه حضور در صحنه و تاثیر گذاری بر سایر نیروهای سیاسی کشور معیار باشد، من خط مشی سیاسی دیگر گروه های چپ را به خط مشی سازمان اکثریت ترجیح نخواهم داد. واقعا چرا اغلب جریان هایی که گذشته استبدادی و یا غیر آزادیخواهانه ای داشته و امروز از آن گذشته فاصله گرفته اند برای سازمان اکثریت، برای راهی که طی کرده و برای مسوولین آن ارزش، احترام و اهمیت معین قائلند. و عموم جریان هایی که گذشته ای غیر لیبرالی داشته و هنوز هم از آن طرز فکر جدا نشده اند برای سازمان اکثریت و مسوولین آن نه تنها ارزش و اعتباری قائل نیستند، بلکه نسبت به گذشته و حال سازمان اکثریت نظر منفی دارند. •جریان هایی که از استبداد دینی فاصله گرفته و اصول جمهوریت و مردم سالاری را پذیرفته اند، مثل سعید جحاریان سحر خیز و دیگران، •جریان هایی که استبداد کمونیستی فاصله گرفته و اصول سوسیال دموکراسی را پذیرفته اند، کسانی مثل بابک امیر خسروی یا مهدی خان بابا تهرانی، •و نیز همه کسانی که از قدیم به ارزش های لیبرالی وفادار بوده اند، مثل حسن شریعتمداری یا ابراهیم یزدی، •جریان هایی از استبداد سلطنتی فاصله گرفته و اصول دموکراسی را تائید می کنند، کسانی مثل داریوش همایون یا حتی شهریار آهی، نسبت به سازمان اکثریت، سیر تحول و چهره های به نام آن، احساس احترام و نزدیکی دارند و •تمام جریان هایی که در طیف سلطنت طلبان و در میان ولایت گرایان بر مواضع استبدادی گذشته را می ستایند، •همه گروه های مارکسیستی که تحول ایدئولوژیک بنیادینی پشت سر نگذاشته اند، و نیز • همه کسانی که ساخت و بافت فکری مجاهدین خلق را دارند از سازمان اکثریت، سیر تحول و عملکرد چهره های شاخص آن احساس بیزاری و تقابل دارند. در طول این 25 سال همیشه گفته ام و نوشته ام که اگر سازمان اکثریت بخواهد گذشته را چراغ راه آینده سازد، عملکرد و تجربه آن دسته از مسوولین گروه های چپ، که خود را در سمت چپ ما قرار می داند، دست کم برای من تا امروز، نور پرداز راه آینده نبوده اند. من، در زمینه منش سیاسی، از کسانی چون مهندس مهدی بازرگان، از آیت الله منتظری، از دکتر عبدالرحمن قاسملو، از ایرج اسکندری و حتی احسان نراقی خیلی بیشتر یاد گرفته ام و هم با مرور آن سال های تلخ، به خصوص نسبت به بازرگان و قاسملو خود را وام دار می بینم.

افزودن نظر جدید