تار و پود پوپولیسم حکومت ایران

انقلاب مشروطه، در کشوری عقب مانده با مردمی کم سواد، شاهکاری تاریخی محسوب می شد که چه در رهبری و چه در مخالفت با آن روحانیان نقش درجه اول داشته اند. نماد آن ها در رهبری انقلاب مشروطه طباطبایی و بهبهانی و نماد روحانی های ضد انقلاب مشروطه شیخ فضل الله نوری بود.

پاشاهان بجز خود بقیه مردم را  "رعیت" و روحانیون  مردم را "امت" می نامیدند. تا قبل از انقلاب مشروطه اکثر مردم ایران گرایشات مذهبی داشتند و موافق با روحانیان، خود را "امت اسلام" می نامیدند.

برای اولین بار، با انقلاب مشروطه مقوله جدید "ملت" ایجاد شد، یعنی مجموعه مردمی که حتی با حفظ گرایشات اسلامی خود اما از "امت" انشعاب کردند، و به دفاع از پیام های اصلی مدرنیته، یعنی سکولاریزم و مدنیت پرداختند.

"ملت" خواهان این بوده و هستند که در سیاست شرکت کنند، در احزاب و سندیکاها متشکل شوند، حکومتی عرفی، یعنی جدایی بین اعتقادات مذهبی و ایدئولوژیک با سیاست در حول قانون اساسی ایجاد کنند، نمایندگان خود را به مجلس شورای ملی بفرستند تا با تکیه به علوم اجتماعی قانون گزاری کنند و به کمک ارگان های دمکراتیک متکی به انتخابات آزاد و منصفانه الگو واره (پارادایم) دمکراسی را در جامعه تعریف کرده و به مدیریت سیاسی جامعه به دور از نقش های پادشاهان در سیستم سلطنت مطلقه و نقش واسطه گری روحانیت بپردازند. در ضمن "ملت" معتقد هستند که کشور متعلق به تمامی معتقدین به ادیان های متفاوت، خلق ها و طبقات و اقشار موجود در کشور است و سیاست باید عادلانه و با حقوق برابر در بر گیرنده همه تنوع های موجود و با حقوق برابر برای آنها در جامعه باشد.

ملک الشعرای بهار، شاعر، نویسنده و سیاستمدار مشروطه خواه از آن قسمت از "امت مسلمان" که پیام انقلاب مشروطه را نمی پذیرفتند گله کرده و آن ها را "عوام" نامیده و درانتقاد از آن ها شعر بلندی را سرود:

از عوام است هر آن بد که رود بر اسلام

داد از دست عوام

.... و ادامه می دهد:

دل من خون شد و در آرزوی فهم توست

دل جگر نوبت توست

جان به لب آمد و نشنید کَسَم جان کلام

داد از دست عوام

در ایران اگر همه مردم، از خلق های مختلف گرفته تا طبقات و اقشار متنوع اجتماعی را یک مجموعه واحد در نظر بگیرم، این مجموعه بزرگ ۸۵ میلیونی از دو زیرمجموعه مشخص و مجزا تشکیل شده است. اولین زیر مجموعه "ملت" است و زیر مجموعه بزرگ دیگر را "عوام" می توان نامید.

حال اگر فقط مجموعه "عوام" را بطور مستقل مورد بررسی قرار دهیم می بینیم که "امت" یک زیر مجموعه بزرگ آن خواهد بود، یعنی "امت" آن قسمت ازعوام هستند که گرایشات مذهبی داشته و منحصراً تحت فرمان سیاسی، اجتماعی و فرهنگی روحانیت و "ولی فقیه" هستند.

بقیه مردمی که در مجموعه "عوام" قرار دارند و امت محسوب نمی شوند نیز در چندین زیر مجموعه کوچک دیگر جای گرفته اند. آنها دنباله روی بی برو برگرد رهبران کاریزماتیک دیگر جریانات پوپولیست سیاسی از جمله سلطنت طالبان و مجاهدین خلق و امثال آن هاهستند. متاسفانه پاره ای از جریانات اصولگرای (اورتدکس) چپ نیز به دلیل پافشاری بر حکومت های ایدئولوژیک غیر سکولار و غیر دمکراتیک در مجموعه "عوام" به شمار می آیند.

بنابراین پایگاه اجتماعی حکومت اسلامی ایران تمامی"عوام" نیستند، بلکه فقط "امت اسلامی" هستند. بنابراین به این حکومت بطور مضمونی می توان  "حکومت امت گرای ایران" گفت. نامی که بیانگر ویژگی مذهبی اسلامی آن هم است. این حکومت غیر دمکراتیک و تمامیت خواه تمامی پنج ویژگی حکومت های پوپولیستی یا " بناپارتی" که در مطالب قبلی به آن ها پرداخته شد را داراست، حکومت پوپولیستی که تار آن روحانیت و پود آن امت است :

ویژگی اول – حکومت تنها به رهبری کاریزماتیکی که نماینده خداوند محسوبش می کند، به نام "ولایت مطلقه فقیه" معتقد است و اصرار دارد که همگی بی برو برگرد از او پیروی کنند. تغییر "ولایت فقیه" به "ولایت مطلقه فقیه" در همه پرسی بازنگری قانون اساسی در سال ۶۸ گویای نهادینه کردن چنین هدفی بوده است.

ویژگی دوم – به انتخابات همگانی و گسترده در خدمت تحکیم "ولایت مطلقه فقیه" معتقد است اما آن را بگونه ای مدیریت و مهندسی می کند که مخالفین ساختاری یا احزاب با اتکا بر برنامه های خود در آن انتخابات نتوانند شرکت کنند. انتخابات سال ۹۸ مجلس و انتخابات ریاست جمهوری ۱۴۰۰ با مهندسی کامل توسط نظارت استصوابی شورای نگهبان گویای تمام عیار چنین رفتار حکومتی بوده اند.

ویژگی سوم – با آزادی احزاب و سندیکا ها و تقویت استقلال مجلس به عنوان حلقه های واسط بین مردم با حکومت موافق نیست و تا جایی که توانسته حتی آن ها را نابود یا محدود و غیر قانونی کرده است. فاجعه کشتار سال ۶۷ تصمیمی برای نابودی احزاب و سازمان های سیاسی در کشور بود. حکومت تنها به نقش نهاد روحانیت به عنوان واسطه بین مردم و حکومت معتقد است! اگر کاست روحانیت حاکم را به مثابه یک حزب فرض کنیم، بنابراین با یک حکومت "تک حزبی" طرف حساب هستیم. سه قوا مجریه، مقننه و قضایی تحت تسلط و رهبری مطلق ولایت  فقیه قرار گرفته و دیگر استقلال آن ها از بین رفته است‌.

ویژگی چهارم – حکومت بطور جدی قادر است توسط پروپاگاند های مذهبی و سیاسی در پایگاه اجتماعی خود یعنی "امت" شور و هیجان ایجاد کند و شرکت آن ها در مراسم و مناساک مذهبی و یا راه پیمایی ها و مناسبات سیاسی و انتخابات مهندسی شده را تامین و سازمان دهد.

ویژگی پنجم – در داشتن دشمن خارجی پا فشاری می کند و وجود آن را در تحکیم "اتحاد ملی" در دفاع از حکومت خود لازم دیده و در ضمن گرایش دارد که مرکز ثقل مشکلات داخلی را به خارج از کشور منتقل کند. عناصر مرکزی این دشمنان خارجی امریکا است و در داخل کشور نیز اقلیت های مذهبی مثل بهائیان، نمایندگان و پایگاه داخلی دشمنان خارجی محسوب می شوند!  حمله به سفارت امریکا و گروگانگیری در اوایل انقلاب آغاز مدون چنین سیاستی بوده که هم چنان ادامه دارد. تشویق و تحریک شوینیسم در شعار نابودی اسرائیل، آتش زدن پرچم های دیگر کشورها، شعار مرگ بر این کشور و آن کشورو گرایش صدور انقلاب نیز از عناصر شکل دهنده این استراتژی بوده اند!

اتفاق های ویژه و عجیبی بعد از پیروزی کودتا سال ۳۲ با آغاز دوران دیکتاتوری پهلوی دوم افتاد. 

یک کاست جدیدی از روحانیان به رهبری آقای خمینی شکل گرفت که متقاعد شده بود که آینده نهاد روحانیت دیگر در خطراست.

محمد رضا پهلوی به مانند پدرش، مصمم و بی مهابا و اغراق آمیز خواهان گسترش فرهنگ و منش مردم از نوع غربی بود و از سوی دیگر مشروطه خواهان که دیگر با لباس ملی گرایی به نام "مصدقی" در کشور مطرح شده بودند، هر چند با کودتا و اختناق بعد از آن‌ از میدان سیاست رانده شدند ولی آن ها نیز در نهایت خواهان گسترش و رشد "ملت" و نزول "امت" بودند. همچنین جریانت چپ که مدافع "پروژه های سوسیالیستی" به رهبری شوروی بودند نیز علي رغم سرکوب توسط شاه، هیچ احترام و عطوفتی به روحانیان و فرهنگ اسلامی نداشتند. 

شعار "نه شرقی و نه غربی " که بعد از پیروزی انقلاب مطرح شد بیش از این که ریشه در گرایشات ملی گرایانه یا ضد امپریالیستی رهبری انقلاب می داشت ریشه در خطری بود که روحانیت از طرف شرق و غرب متوجه نهاد خود می دید‌.

روحانیت و شاه که بعد از کودتاه دیگر به مصاف هم رفته بودند ، دست به اقدام بسیار خطرناکی زدند، یعنی مردم را به دو گروه تقریبا مجزا و مخالف هم تقسیم کردند و نوعی "جنگ سرد" بین این دو گروه برقرار کردند.

شاه ناگفته شروع به توهین و بی احترامی به روحانیت و "امت" کرد. آن ها را عقب مانده و "اُمُّل" می خواند.

آقای مطهری در دفاع از حجاب اسلامی می نویسد: "اگر از آن ها بپرسی معنی این کلمه چیست، نمی دانند وهمین قدر می گویند: اگر این طور بروم بیرون مسخره ام می کنند و می گویند تو عقب مانده ای وامُل هستی!"

تا انقلاب بهمن ۵۷ ایرانی های سکولار و لائیک شهروندان درجه یک و ایرانی های مذهبی یعنی "امت" شهروندان درجه دو محسوب می شدند! نانوشته، مثل برخورد با سیاهان در آفریقای جنوبی قوانین های آپارتایدی (جدا کننده) در جامعه برقرار گردید! بدون هیچ قانونی ولی در عمل ورود زنان با چادر در بسیاری از اماکن فرهنگی، رستوران ها، تالارها و حتی استخدام در ادارات امکان پذیر نبود! شگرد برخورد منفی و توهین آمیز با حجاب اسلامی خانم ها حربه برخورد جدایی کننده با کل اعضای خانواده های مسلمان شده بود!

با شور بختی برای زنان میهن مان، برخورد حکومت ها از دوران رضا شاه با برخورد برعلیه حجاب اسلامی شروع و در حکومت جمهوری اسلامی با رفتار عکس بر علیه زنان بدون حجاب اسلامی به عنوان "تفاوت ملی" بین مردم مذهبی با غیر مذهبی ها بدون آتش بس ادامه یافت! رفتار حکومت اسلامی با ممنوعیت آزادی پوشش زنان به بهانه اسلام فقط یک انتقام تاریخی است!

اکثر روشنفکران، نویسندگان و سکولارهای لیبرال و چپ نیز در زمینه توهین و ایزوله کردن فرهنگی و اجتماعی "امت" با حکومت غیر دمکرات و بشدت غرب زده شاه هم نوایی می کردند! آن زمان رسم زمانه این گونه بود و چه "غرب" و چه "شرق" در زمینه زدودن فرهنگ مذهبی گوی سبقت با هم داشتند!

اما روحانیت بیکار نماند و به دفاع از خود پرداخت هرگز ازکوشش برای حفظ و گسترش کمّی و کیفی "امت" خود غافل نماند و از آن جایی که لایسیته غربی ارائه شده از طرف شاه مبرا از نفس دمکراتیک و اجازه شرکت آزادانه مردم در زندگی سیاسی و اجتماعی بود و به دلیل وابستگی عریانش به غرب و بخصوص امریکا سیاستی ملی و افتخار برانگیزی را پیش نمی گرفت، بستر خوبی برای موفقیت و گسترش نفوذ روحانیت در دفاع از خود مهیا شد.

روحانیت نیز آگاهانه "امت" تحت نفوذ خود را تا جای امکان جدا از"ملت" و جامعه سکولار لیبرالی حکومت شاه نگاه داشت. بنابراین "امت" هم از طرف حکومت شاه و هم از طرف روحانیان منزوی شدند!

زنان این جماعت حتما باید حجاب اسلامی می داشتند، به رادیو گوش نمی دادند، تلویزیون نگاه نمی کردند، روزنامه نمی خریدند، سینما نمی رفتند در همه مراسم مذهبی به مانند عاشورا و تاسوعا شرکت کرده و از پوسیدن لباس سیاه غافل نمی ماندند. باید روزه می گرفتند، نماز می خواندند و از ارتباط با بهائیان اجتناب کرده و آن ها را به جمع خود راه نمی دادند، از نوشیدن مشروبات الکلی اکیدا دوری و از خوردن پنیر و ماهی فلس دار تا حدالامكان پرهیزمی کردند و حتی در محله های معینی محلە سکونت اکثر آنها شده بود. در این محله ها از آنتن تلویزیون بر پشت بام خانه ها خبری نبود!

نهاد روحانیت در عقب مانده ترین روستاهای کشور که حتی امکان رسیدن به آن ها با ماشین دشوار بود یک مسجد و یک منبر بر پا کرده بود تا بطور مستمر با  روستائیان ارتباط داشته باشند. با جمع کردن خمس و ذکات هم از استقلال مالی خوبی برخوردار بودند. باید قبول کرد که در طی چند قرن گذشته روحانیت شیعه در ایران قادر شد بهتر و گسترده تر و منظم تر از هر حزب سیاسی فراگیر توده ای سازماندهی تشکیلاتی و بسیج مردمي داشته باشد که نتیجه آن را همگی در انقلاب ۵۷  دیدیم.

واقعیت این است که هم راست جهانی به رهبری امریکا و هم چپ جهانی به رهبری شوروی موضوع گرایشات انقلابی و مقوله حکومت اسلامی آقای خمینی را جدی نگرفتند وهر کدام به زعم خود خواستند از آن استفاده ابزاری و سیاسی ببرند و آن را موقت می پنداشتند، غافل از این که اتفاق عجیب و منحصر به فردی در ايران در حال به وقوع پیوستن بود و آن این كه در عصرجدید بعد از قرون وسطی، اولین حکومت پوپولیستی مذهبي جهان در حال تولد بود!

از صفویه روحانیت همیشه معتقد به تفکیک بین نقش روحانیت با وظیفه شاه و سلطان  بود‌ه اند و حکومت را وظیفه آن ها می دانستند اما بصورتی که پادشاهان از آن ها حساب ببرند و تابع روحانیت باشند. از طرف دیگر ارتباط با "امت" را در انحصار خود می دانستند و معتقد بودند که شاه باید توسط آن ها با مردم ارتباط برقرار کند. از این نظر هم، دل خوشی با دستگاههای پروپاگاند حکومتی مثل رادیو، تلویزیون، نشریات و همایش ها نداشتند. در ضمن حق خود می دانند که فتوا بدهند و در جایگاه قاضی قضاوت کنند.

هرچند حرکت اعتراضی آقای خمینی در سال ۴۱ خواست سرنگونی شاه نبود و فقط اعتراضی بر علیه حق رای زنان و حضور اقلیت های مذهبی در شهرداری ها و استانداری ها بود اما وقتی او پایش به نجف رسید دکترین "حکومت اسلامی" را با اقتباس از نهج البلاغه و مقوله "ولایت فقیه"  احمد نراقی و جعفر کاشف الغا دوران فتحعلی شاه طراحی کرد.

بی شک در تنظیم مقوله "حکومت اسلامی" موفقیت مصدق در ملی کردن صنعت نفت نقش تعیین کننده داشته است. آقای خمینی شاهد تولد اقتصاد رانتیری تک محصولی متکی بر ارز وارده از فروش ماده خامی مثل نفت بود و متقاعد شد که می تواند حکومتی پوپولیستی امت گرایی در ایران مستقر کند که به تولید ناخالص ملی متکی نباشد و فقط با توسل به فروش نفت بتواند کشور را اداره کند و همچنین از ثروت تولیدی طبقات مختلف بهره ببرد ولی به هیچ طبقه معینی هم وابسطه نباشد و بطور فراطبقاتی در بستر اقتصاد سرمایه داری کشور را بگرداند.

اما چه باید کرد؟

بنظر می رسد که دست یابی به چهار هدف اصلی زیر نتیجه های کاربردی مطالب ارائه شده باشند:

الف- روحانیت و روشنفکران دینی هنوز به مانند مشروطه نقش مهم و تعیین کننده خود را حفظ کرده اند. "نهاد روحانیت" و پایگاه اجتماعی روحانیت یعنی "امت" باید متقاعد شوند که به نفع کشور، مردم و حتی دین و مذهب است  که به منطق انقلاب مشروطه بازگشته و "ولایت مشروطه فقیه" را جایگزین "ولایت مطلقه فقیه" کنیم.

ب – هرچند یکی از پیام های اصلی جنبش مردمی دوم خرداد و اقدامات اصلاح طلبی به رهبری آقای خاتمی احیای پروسه "ملت" سازی بود ولی این فرآیند با مقاومت ولایت مطلقه فقیه متوقف شد. لازم و اصولی است که آن پروسه احیا  شود.

پ – حکومت ایران نتیجه روحیه و اراده "امت مسلمان" کشور است. آشتی تاریخی واحترام متقابل بین "ملت" و "امت" ایجاد کنیم و به چرخ باطل انتقام جویی فرهنگی، اجتماعی و سیاسی پایان دهیم.... نه زنان بدون حجاب اسلامی خراب وبدکاره هستند و نه زنان با چادر اُمُل هستند! 

ت - اگر نیاز اصلی در دوران مصدق ملی شدن نفت بود و مبارزه برای رسیدن به این هدف ملی، جلوه گر مشروطه خواهی و ملی گرایی محسوب می شد، امروزه اصلی ترین نیازمندی ملی برگزاری انتخابات آزاد و منصفانه، آزادی احزاب و سندیکا ها و احیای دیگر ارگان های میانجی گر بین دولت و ملت است. نهاد روحانیت باید بپذیرد که نمی تواند تنها حلقه واسطه بین مردم با حکومت باشد!

 

افزودن نظر جدید

دیدگاه‌ها

خسته نباشید آقای مقیسه ای، به نظر من خوب شما در آغاز متن توضیح می دادید که در صدد اثبات چه مسئله یا پاسخ به چه پرسش یا ضرورتی هستید. بدون تعقیب هدف پیش گفته ای، متن شما مفهوم سازی به زعم من بزرگ نمایانه از «امت» به مثابه یک مقوله سیاسی در ایران و و نشان دادن تقابل آن با ملت است و برای رسیدن به این مقصود تاریخچ های برای «امت » ساخته اید که به گمان من واقع بینانه نیست. شما برای این دو عنوان نقشی فراتر از تاریخشان ساخته و آنها را بازیگران آگاه نهضت مشروطه و مشروطه را حاصل تقابل این دو دانسته اید. در حالیکه ما در ادبیات مشروطه استفاده رایجی از این واژه نمی بینیم. شما به درستی گفته اید که از نظر شاه مردم رعیت بوده اند. این را در مکاتبات دربار قاجار هم می توان دید. اما از سوی دیگر تبیین یا حتا کاربرد عنوان امت وجود ندارد. یا اگر باشد، قطعاً به ندرت است. حتا علمای ثلاث مشروطه بارها از ترکیب «دین و دولت و ملت» استفاده کرده اند. بحث مشروطه بحث استبداد و حقوق ملت بود از طریق برقراری قوانین که البته شیخ فضل الله نوری که گفته اند تمام راسته بازار تبریز متعلق به او بود و از توانگران روزگار، با تشبث به اینکه اصول مشروطه خلاف اصول شریعت است با آن مخالفت کرد و همانطور که شما بخوبی می دانید اکثریت جامعه روحانیت حامی مشروطه بودند که اگر چنین نبود در تاریخ و زمانی که شما به درستی به سطح نازل آگاهی و دانش اجتماعی آن اشاره کرده اید، ایستادگی در مقابل استبداد شاهی و بویژه محمد علی شاه ممکن نبود. نکات بسیاری از آورده های شما مانند اینکه: "بی شک در تنظیم مقوله "حکومت اسلامی" موفقیت مصدق در ملی کردن صنعت نفت نقش تعیین کننده داشته است." و بعد نتیجه گیری بسیار حرفه ای سیاسی برای آقای خمینی که تا خرداد 42 هیچ سودایی برای رسیدن به حکومت نداشت؛ که گویا او با شناخت اقتصاد رانتیری در صدد تشکیل حکومت معینی با قصد عدم اتکا به تولید و بر مبنای فروش نفت برآید! بسیار دور از واقعیت های ذهنی و توانایی های ذهنی و دانش آقای خمینی است این محاسبات. نکته دیگر اینکه تقابلی که شما برای روحانیت و دربار قائل هستید به زعم من وجود نداشت. همه مراجع اعظم الی ماشاالله روابطشان با دربار حسنه بود. و در نهایت طرح مقوله ای یا گفتمانی همچون "ولایت مشروطه فقیه" بسیار عقب تر از این دوره و مطالبات موجود است. یا حداقل من چنین انگیز ه ای برای تبدیل این طرح به یک مطالبه اجتماعی نمی بینم. در پایان شاید دریافت من از متن شما ناقص یا نادرست باشد که امیدوارم که نوشته های بعدی یا پاسخ شما در اینجا منجر به رفع چنین نقیصه ای بشود.